دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۲۵

خاقانی
اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد
اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد
اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد
اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم
بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم
بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم
بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم
گر پیت سرسری توانم شد
گر پیت سرسری توانم شد
گر پیت سرسری توانم شد
گر پیت سرسری توانم شد
گر پیت سرسری توانم شد
گر پیت سرسری توانم شد
گر پیت سرسری توانم شد
گر پیت سرسری توانم شد
عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست
عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست
عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست
عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست
خصم مذهب گری توانم شد
خصم مذهب گری توانم شد
خصم مذهب گری توانم شد
خصم مذهب گری توانم شد
خصم مذهب گری توانم شد
خصم مذهب گری توانم شد
خصم مذهب گری توانم شد
خصم مذهب گری توانم شد
تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم
تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم
تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم
تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم
بندهٔ کافری توانم شد
بندهٔ کافری توانم شد
بندهٔ کافری توانم شد
بندهٔ کافری توانم شد
بندهٔ کافری توانم شد
بندهٔ کافری توانم شد
بندهٔ کافری توانم شد
بندهٔ کافری توانم شد
جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی
جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی
جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی
جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی
من کجا ایدری توانم شد
من کجا ایدری توانم شد
من کجا ایدری توانم شد
من کجا ایدری توانم شد
من کجا ایدری توانم شد
من کجا ایدری توانم شد
من کجا ایدری توانم شد
من کجا ایدری توانم شد
یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز
یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز
یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز
یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز
بر پیش لشکری توانم شد
بر پیش لشکری توانم شد
بر پیش لشکری توانم شد
بر پیش لشکری توانم شد
بر پیش لشکری توانم شد
بر پیش لشکری توانم شد
بر پیش لشکری توانم شد
بر پیش لشکری توانم شد
گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم
گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم
گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم
گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم
گر ز عشق بری توانم شد
گر ز عشق بری توانم شد
گر ز عشق بری توانم شد
گر ز عشق بری توانم شد
گر ز عشق بری توانم شد
گر ز عشق بری توانم شد
گر ز عشق بری توانم شد
گر ز عشق بری توانم شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین مسیرِ دشوار و ناگزیرِ عاشقی می‌پردازد که در آن عاشق برای رسیدن به معشوق، باید از بندِ وجود و خودبینیِ خویش رها شود و با پذیرشِ سختی‌ها و حتی بدنامیِ ناشی از تقابل با رسومِ جاری، قدم در راهِ عشق بگذارد. فضای حاکم بر این اشعار، فضایی از جسارت، شوریدگی و انکارِ عقلِ مصلحت‌اندیش در برابرِ ایمانِ قلبی به معشوق است.

شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمی چون «کفر» و «مذهب»، تقابلی عمیق میانِ شریعتِ ظاهری و طریقتِ عشق ایجاد می‌کند؛ به گونه‌ای که رسیدن به «اسلامِ عشق» را در گروِ گسستن از باورهایِ متعارف و پذیرشِ رندی و سرسپردگی مطلق می‌داند. در این نگاه، عاشق برای وصال به حقیقت، نه تنها از جان که از آبرویِ دینی خویش نیز می‌گذرد.

معنای روان

اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد

برای اینکه بتوانم به شایستگی به تو نزدیک شوم، نخستین گام این است که از خود و خودخواهی رها شوم.

نکته ادبی: بری بودن در اینجا به معنای رهایی و قطع وابستگی از خویشتن است.

اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد

برای اینکه بتوانم به شایستگی به تو نزدیک شوم، نخستین گام این است که از خود و خودخواهی رها شوم.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع برای تأکید بر ضرورتِ فنایِ خود قبل از وصل است.

اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد

برای اینکه بتوانم به شایستگی به تو نزدیک شوم، نخستین گام این است که از خود و خودخواهی رها شوم.

نکته ادبی: توانم شد به معنای توانستن و موفق شدن است.

اول از خود بری توانم شد اول از خود بری توانم شد

برای اینکه بتوانم به شایستگی به تو نزدیک شوم، نخستین گام این است که از خود و خودخواهی رها شوم.

نکته ادبی: این ساختار، بیانگر یک تصمیمِ قطعی و آگاهانه است.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: مشتری در اینجا استعاره از کسی است که قدرِ معشوق را می‌داند و بهایِ آن را می‌پردازد.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: واژه‌ی مشتری تداعی‌گر بازارِ عشق است.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: ادامه و تکمیلِ روندِ سلوک از بیتِ قبل.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ عاشق به عنوان خریدارِ متاعِ عشق.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر رسیدن به مقامِ طلب.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ بالای معشوق که نیازمندِ مشتریِ خالص است.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: بیانِ آمادگیِ عاشق برای تقدیمِ هستی.

پس تو را مشتری توانم شد

پس از آنکه از خویش رها شدم، آنگاه می‌توانم خریدار و مشتاقِ حقیقیِ تو باشم.

نکته ادبی: اوجِ اشتیاق برای وصال.

بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم

سرِ خود را در راهِ عشقِ تو که همچون تیغی تیز و برنده است، پیشکش می‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم.

نکته ادبی: تیغِ عشق استعاره از خطراتِ مهلک و سختی‌های راه عاشقی است.

بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم

سرِ خود را در راهِ عشقِ تو که همچون تیغی تیز و برنده است، پیشکش می‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم.

نکته ادبی: سر نهادن کنایه از تسلیم و فداکاری است.

بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم

سرِ خود را در راهِ عشقِ تو که همچون تیغی تیز و برنده است، پیشکش می‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم.

نکته ادبی: تضاد میان نرمیِ عشق و تیزیِ تیغ.

بر سر تیغ عشق سر بنهم بر سر تیغ عشق سر بنهم

سرِ خود را در راهِ عشقِ تو که همچون تیغی تیز و برنده است، پیشکش می‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم.

نکته ادبی: استعاره از شجاعتِ عاشق در برابرِ هلاکِ خویش.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: سرسری بودن به معنای بی‌قیدی و گذشتن از تعلقات است.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ عاشقی که همان بی‌ملاحظگی است.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: استفاده از قیدِ شرط برای تبیینِ جایگاهِ عاشق.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: سرسری شدن در اینجا به معنای سبکیِ روح از دنیاست.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: اشاره به تهورِ عاشقانه.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای تأکید بر اهمیتِ گذشتن از آبرو و جان.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: مبتنی بر منطقِ عاشقانه که خلافِ عقلِ مصلحت‌بین است.

گر پیت سرسری توانم شد

اگر بتوانم در راه تو از همه‌چیز بگذرم و بی‌پروا و بی‌ملاحظه باشم.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ نهایی برای وصل.

عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست

عشقِ تو با تمامِ آیین‌ها و مذهب‌هایِ مرسوم تضاد دارد، چرا که منطقِ عشق فراتر از عقل است.

نکته ادبی: خلافِ مذهب بودن کنایه از منحصر به فرد بودن و غیراستاندارد بودنِ مسیرِ عشق است.

عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست

عشقِ تو با تمامِ آیین‌ها و مذهب‌هایِ مرسوم تضاد دارد، چرا که منطقِ عشق فراتر از عقل است.

نکته ادبی: مذهب در اینجا به معنایِ شریعتِ ظاهری است.

عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست

عشقِ تو با تمامِ آیین‌ها و مذهب‌هایِ مرسوم تضاد دارد، چرا که منطقِ عشق فراتر از عقل است.

نکته ادبی: تمایز میان عشق و شرع.

عشق تو چون خلاف مذهب هاست عشق تو چون خلاف مذهب هاست

عشقِ تو با تمامِ آیین‌ها و مذهب‌هایِ مرسوم تضاد دارد، چرا که منطقِ عشق فراتر از عقل است.

نکته ادبی: عشقِ تو به عنوانِ یک حقیقتِ متعالی تعریف شده است.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: خصمِ مذهب‌گری کنایه از سرکشی در برابرِ تعصبات است.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: این نشان‌دهندهٔ اولویتِ عشق بر ایمانِ سنتی است.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: مبالغه در عشق‌ورزی.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: تأکید بر رهایی از قیود.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: تکرارِ این ایده برای تبیینِ جایگاهِ رادیکالِ عاشق.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: تأکید بر خصومت با مذهب به خاطرِ عشق.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: نشان‌دهندهٔ جسارتِ شاعر.

خصم مذهب گری توانم شد

در این راه، من حاضرم که با هر مذهب و آیینی دشمنی کنم تا تنها به تو وفادار بمانم.

نکته ادبی: بیانِ یک عهدِ قلبی.

تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم

من برای اینکه به آن درجه از تسلیم و ایمانی برسم که در عشقِ تو وجود دارد، آماده‌ام.

نکته ادبی: اسلامِ عشق استعاره از تسلیمِ کامل در برابرِ محبوب است.

تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم

من برای اینکه به آن درجه از تسلیم و ایمانی برسم که در عشقِ تو وجود دارد، آماده‌ام.

نکته ادبی: تشبیهِ عشق به دین و آیین.

تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم

من برای اینکه به آن درجه از تسلیم و ایمانی برسم که در عشقِ تو وجود دارد، آماده‌ام.

نکته ادبی: اسلام به معنایِ لغویِ تسلیم است.

تا به اسلام عشق تو برسم تا به اسلام عشق تو برسم

من برای اینکه به آن درجه از تسلیم و ایمانی برسم که در عشقِ تو وجود دارد، آماده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر مقصدِ نهایی.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: کفر در اینجا به معنایِ خروج از باورهایِ عامه است.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: تکرارِ وضعیتِ گذار.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس برای بیانِ عمقِ عشق.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: بنده شدن در کفر، استعاره از فروتنیِ خارج از عرف است.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: تأکید بر پیمودنِ راهِ متفاوت.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ تهمتِ کفر.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: آمادگی برای هر بهایی.

بندهٔ کافری توانم شد

در این مسیر، حاضرم به بندگیِ کفر تن دهم تا به حقیقتِ عشق برسم.

نکته ادبی: عشق به عنوانِ دینِ برتر.

جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی

از آنجایی که جانِ من از سوی تو نشئت گرفته، پس شایسته است که به سوی تو بازگردد.

نکته ادبی: اشاره به منشأ الهیِ جان.

جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی

از آنجایی که جانِ من از سوی تو نشئت گرفته، پس شایسته است که به سوی تو بازگردد.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ ازلیِ عاشق و معشوق.

جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی

جان من تا زمانی که متعلق به توست، در هر جایگاهی که تو حضور داری، ساکن است.

نکته ادبی: «آنجایی» در اینجا به معنای بودن در آن مکان است که کنایه از تعلقِ مطلق به معشوق دارد.

جان من تا ز توست آنجائی جان من تا ز توست آنجائی

جان من تا زمانی که متعلق به توست، در هر جایگاهی که تو حضور داری، ساکن است.

نکته ادبی: «آنجایی» در اینجا به معنای بودن در آن مکان است که کنایه از تعلقِ مطلق به معشوق دارد.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

من کجا ایدری توانم شد

من چگونه می‌توانم به این مکان (مقامِ قرب و حضور) راه یابم؟

نکته ادبی: «ایدری» واژه‌ای کهن از ریشه پهلوی/دری به معنای «در اینجا» یا «به این مکان» است.

یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز

هنگامی که یار با هیبت و شکوهی همچون لشکری انبوه بر من ظاهر می‌شود، من نیز...

نکته ادبی: «لشکر» در اینجا نماد هجومِ احساساتِ شدید و غلبه‌ی معشوق بر روان عاشق است.

یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز

هنگامی که یار با هیبت و شکوهی همچون لشکری انبوه بر من ظاهر می‌شود، من نیز...

نکته ادبی: «لشکر» در اینجا نماد هجومِ احساساتِ شدید و غلبه‌ی معشوق بر روان عاشق است.

یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز

هنگامی که یار با هیبت و شکوهی همچون لشکری انبوه بر من ظاهر می‌شود، من نیز...

نکته ادبی: «لشکر» در اینجا نماد هجومِ احساساتِ شدید و غلبه‌ی معشوق بر روان عاشق است.

یار چون لشکری شود من نیز یار چون لشکری شود من نیز

هنگامی که یار با هیبت و شکوهی همچون لشکری انبوه بر من ظاهر می‌شود، من نیز...

نکته ادبی: «لشکر» در اینجا نماد هجومِ احساساتِ شدید و غلبه‌ی معشوق بر روان عاشق است.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

بر پیش لشکری توانم شد

...در برابر این سپاه عظیم عشق، ایستادگی کرده و به میدان می‌آیم.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف مقاومت در برابر فشار روانیِ دوری یا حضور معشوق.

گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم

خاقانی با خود چنین می‌گوید: من از بندها رها خواهم شد...

نکته ادبی: «از خدا برهم» به معنای تمایل به رهایی از قیوداتِ حتی الهی در مرحله‌ای از فناء و بی‌خویشتنی است.

گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم

خاقانی با خود چنین می‌گوید: من از بندها رها خواهم شد...

نکته ادبی: «از خدا برهم» به معنای تمایل به رهایی از قیوداتِ حتی الهی در مرحله‌ای از فناء و بی‌خویشتنی است.

گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم

خاقانی با خود چنین می‌گوید: من از بندها رها خواهم شد...

نکته ادبی: «از خدا برهم» به معنای تمایل به رهایی از قیوداتِ حتی الهی در مرحله‌ای از فناء و بی‌خویشتنی است.

گفت خاقانی از خدا برهم گفت خاقانی از خدا برهم

خاقانی با خود چنین می‌گوید: من از بندها رها خواهم شد...

نکته ادبی: «از خدا برهم» به معنای تمایل به رهایی از قیوداتِ حتی الهی در مرحله‌ای از فناء و بی‌خویشتنی است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.

گر ز عشق بری توانم شد

...اگر بتوانم از فشار سنگین و رنجِ عشق آزاد شوم.

نکته ادبی: «بری» صفتِ فاعلی از «بریدن» به معنای رها و آزاد است.