دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۲۳

خاقانی
دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد
دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد
دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد
دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
تشنه از آن آب روان نشکیبد
چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک
چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک
چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک
چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل از آن جان جهان نشکیبد
دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است
دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است
دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است
دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است
کز دلارام چنان نشکیبد
کز دلارام چنان نشکیبد
کز دلارام چنان نشکیبد
کز دلارام چنان نشکیبد
کز دلارام چنان نشکیبد
کز دلارام چنان نشکیبد
کز دلارام چنان نشکیبد
کز دلارام چنان نشکیبد
گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان
گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان
گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان
گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
دل ز خون ریز نهان نشکیبد
سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید
سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید
سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید
سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
وآنگه از زخم سنان نشکیبد
گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان
گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان
گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان
گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
تا نسوزد ز زیان نشکیبد
دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت
دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت
دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت
دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت
که ز غم نیم زمان نشکیبد
که ز غم نیم زمان نشکیبد
که ز غم نیم زمان نشکیبد
که ز غم نیم زمان نشکیبد
که ز غم نیم زمان نشکیبد
که ز غم نیم زمان نشکیبد
که ز غم نیم زمان نشکیبد
که ز غم نیم زمان نشکیبد
چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب
چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب
چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب
چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من شکیبم، دل و جان نشکیبد
من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر
من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر
من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر
من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر
به سحر سگ زفغان نشکیبد
به سحر سگ زفغان نشکیبد
به سحر سگ زفغان نشکیبد
به سحر سگ زفغان نشکیبد
به سحر سگ زفغان نشکیبد
به سحر سگ زفغان نشکیبد
به سحر سگ زفغان نشکیبد
به سحر سگ زفغان نشکیبد
دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست
دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست
دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست
دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست
می زند لاف و از آن نشکیبد
می زند لاف و از آن نشکیبد
می زند لاف و از آن نشکیبد
می زند لاف و از آن نشکیبد
می زند لاف و از آن نشکیبد
می زند لاف و از آن نشکیبد
می زند لاف و از آن نشکیبد
می زند لاف و از آن نشکیبد
چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام
چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام
چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام
چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام
هم ز لافی به زبان نشکیبد
هم ز لافی به زبان نشکیبد
هم ز لافی به زبان نشکیبد
هم ز لافی به زبان نشکیبد
هم ز لافی به زبان نشکیبد
هم ز لافی به زبان نشکیبد
هم ز لافی به زبان نشکیبد
هم ز لافی به زبان نشکیبد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن مایه‌ی آرامش جان دست بکشد و دوری کند.

نکته ادبی: نشکیبد از مصدر شکیبیدن به معنای تاب آوردن، صبر کردن یا دوری گزیدن است.

دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن مایه‌ی آرامش جان دست بکشد و دوری کند.

نکته ادبی: نشکیبد از مصدر شکیبیدن به معنای تاب آوردن، صبر کردن یا دوری گزیدن است.

دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن مایه‌ی آرامش جان دست بکشد و دوری کند.

نکته ادبی: نشکیبد از مصدر شکیبیدن به معنای تاب آوردن، صبر کردن یا دوری گزیدن است.

دل از آن راحت جان نشکیبد دل از آن راحت جان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن مایه‌ی آرامش جان دست بکشد و دوری کند.

نکته ادبی: نشکیبد از مصدر شکیبیدن به معنای تاب آوردن، صبر کردن یا دوری گزیدن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

تشنه از آن آب روان نشکیبد

فرد تشنه نمی‌تواند از آن آب جاری و حیات‌بخش دست بردارد.

نکته ادبی: آب روان استعاره از معشوق و منبع حیات است که عاشق همچون تشنه‌ای بی‌قرار آن است.

چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک

چه کنم؟ هر کاری که انجام می‌دهم، دلم به همان محبوب دلبسته است.

نکته ادبی: این بیت بیانگر درماندگی عاشق در برابر کششِ عشق است.

چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک

چه کنم؟ هر کاری که انجام می‌دهم، دلم به همان محبوب دلبسته است.

نکته ادبی: این بیت بیانگر درماندگی عاشق در برابر کششِ عشق است.

چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک

چه کنم؟ هر کاری که انجام می‌دهم، دلم به همان محبوب دلبسته است.

نکته ادبی: این بیت بیانگر درماندگی عاشق در برابر کششِ عشق است.

چکنم هرچه کنم دل کند آنک چکنم هرچه کنم دل کند آنک

چه کنم؟ هر کاری که انجام می‌دهم، دلم به همان محبوب دلبسته است.

نکته ادبی: این بیت بیانگر درماندگی عاشق در برابر کششِ عشق است.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل از آن جان جهان نشکیبد

دل نمی‌تواند از آن کسی که جانِ عالم است، دوری کند.

نکته ادبی: جانِ جهان ترکیب اضافی است که به محبوبِ بی‌همتا اشاره دارد.

دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است

دل آرام و قرار ندارد و در این بی‌قراری نیز حق دارد و معذور است.

نکته ادبی: معذور بودن دل اشاره به شدت و غلبه عشق دارد که خارج از اراده عاشق است.

دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است

دل آرام و قرار ندارد و در این بی‌قراری نیز حق دارد و معذور است.

نکته ادبی: معذور بودن دل اشاره به شدت و غلبه عشق دارد که خارج از اراده عاشق است.

دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است

دل آرام و قرار ندارد و در این بی‌قراری نیز حق دارد و معذور است.

نکته ادبی: معذور بودن دل اشاره به شدت و غلبه عشق دارد که خارج از اراده عاشق است.

دل نیارامد و هم معذور است دل نیارامد و هم معذور است

دل آرام و قرار ندارد و در این بی‌قراری نیز حق دارد و معذور است.

نکته ادبی: معذور بودن دل اشاره به شدت و غلبه عشق دارد که خارج از اراده عاشق است.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

کز دلارام چنان نشکیبد

زیرا از چنان محبوب آرام‌بخشی نمی‌تواند دوری کند.

نکته ادبی: دلارام از القاب معشوق است که هم مایه آرامش است و هم عامل بی‌قراری دل.

گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان

اگرچه آن محبوبِ نهانی، خون مرا می‌ریزد و باعث رنج من می‌شود.

نکته ادبی: خون ریز دل‌دار کنایه از معشوقی است که با ناز و بی‌مهری، جان عاشق را می‌ستاند.

گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان

اگرچه آن محبوبِ نهانی، خون مرا می‌ریزد و باعث رنج من می‌شود.

نکته ادبی: خون ریز دل‌دار کنایه از معشوقی است که با ناز و بی‌مهری، جان عاشق را می‌ستاند.

گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان

اگرچه آن محبوبِ نهانی، خون مرا می‌ریزد و باعث رنج من می‌شود.

نکته ادبی: خون ریز دل‌دار کنایه از معشوقی است که با ناز و بی‌مهری، جان عاشق را می‌ستاند.

گرچه خون ریزد دل دار نهان گرچه خون ریزد دل دار نهان

اگرچه آن محبوبِ نهانی، خون مرا می‌ریزد و باعث رنج من می‌شود.

نکته ادبی: خون ریز دل‌دار کنایه از معشوقی است که با ناز و بی‌مهری، جان عاشق را می‌ستاند.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

دل ز خون ریز نهان نشکیبد

دل از آن معشوقی که خون‌ریز و پنهان است، دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: اصرار بر ماندن دل با وجود خون‌ریزی معشوق، تناقض زیبایی در تجربه عشق است.

سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید

سینه از زخمِ نوکِ نیزه (یا تیر نگاه) او نالید.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است و در اینجا استعاره از نگاه تند یا رفتارِ گزنده‌ی معشوق است.

سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید

سینه از زخمِ نوکِ نیزه (یا تیر نگاه) او نالید.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است و در اینجا استعاره از نگاه تند یا رفتارِ گزنده‌ی معشوق است.

سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید

قلب و جانِ عاشق از تندی و تیزیِ زخمِ جفای معشوق به فغان و ناله درآمده است.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است و در اینجا استعاره از کلام یا رفتارِ تند و آزاردهنده‌ی معشوق است.

سینه از زخم سنانش نالید سینه از زخم سنانش نالید

قلب و جانِ عاشق از تندی و تیزیِ زخمِ جفای معشوق به فغان و ناله درآمده است.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است و در اینجا استعاره از کلام یا رفتارِ تند و آزاردهنده‌ی معشوق است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

وآنگه از زخم سنان نشکیبد

با وجودِ این زخمِ عمیق و دردناک، عاشق باز هم نمی‌تواند از این درد و از این نیزه دست بکشد و طالبِ آن است.

نکته ادبی: نشکیبد از ریشه شکیبیدن به معنای صبر کردن و آرام گرفتن است.

گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان

اگرچه پروانه با رفتن به سوی شعله، هستی و عمرِ خویش را به تباهی و زیان می‌کشاند.

نکته ادبی: عمر زیان کردن کنایه از نابودی و فنا شدن در مسیرِ عشق است.

گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان

اگرچه پروانه با رفتن به سوی شعله، هستی و عمرِ خویش را به تباهی و زیان می‌کشاند.

نکته ادبی: عمر زیان کردن کنایه از نابودی و فنا شدن در مسیرِ عشق است.

گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان

اگرچه پروانه با رفتن به سوی شعله، هستی و عمرِ خویش را به تباهی و زیان می‌کشاند.

نکته ادبی: عمر زیان کردن کنایه از نابودی و فنا شدن در مسیرِ عشق است.

گرچه پروانه کند عمر زیان گرچه پروانه کند عمر زیان

اگرچه پروانه با رفتن به سوی شعله، هستی و عمرِ خویش را به تباهی و زیان می‌کشاند.

نکته ادبی: عمر زیان کردن کنایه از نابودی و فنا شدن در مسیرِ عشق است.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

تا نسوزد ز زیان نشکیبد

اما او تا زمانی که در آتش نسوزد و این زیان را به جان نخرد، آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ وجودی پروانه در لحظه‌ی سوختن و فنا شدن.

دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت

دلِ عاشق چنان با غم و اندوهِ معشوق خو گرفته و انس یافته است که گویی این غم جزئی از وجود او شده است.

نکته ادبی: انس گرفتن کنایه از مأنوس شدن و یکی شدن با موضوعی است.

دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت

دلِ عاشق چنان با غم و اندوهِ معشوق خو گرفته و انس یافته است که گویی این غم جزئی از وجود او شده است.

نکته ادبی: انس گرفتن کنایه از مأنوس شدن و یکی شدن با موضوعی است.

دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت

دلِ عاشق چنان با غم و اندوهِ معشوق خو گرفته و انس یافته است که گویی این غم جزئی از وجود او شده است.

نکته ادبی: انس گرفتن کنایه از مأنوس شدن و یکی شدن با موضوعی است.

دل چنان با غم او انس گرفت دل چنان با غم او انس گرفت

دلِ عاشق چنان با غم و اندوهِ معشوق خو گرفته و انس یافته است که گویی این غم جزئی از وجود او شده است.

نکته ادبی: انس گرفتن کنایه از مأنوس شدن و یکی شدن با موضوعی است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

که ز غم نیم زمان نشکیبد

به‌طوری که حتی لحظه‌ای کوتاه هم بدون این اندوه نمی‌تواند زندگی کند و آرام باشد.

نکته ادبی: نیم زمان کنایه از زمانِ بسیار کوتاه و اندک است.

چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب

ای ناصح، تا کِی به من می‌گویی که در راهِ رسیدن به او شکیبایی پیشه کن و آرام باش؟

نکته ادبی: وصلش به شکیب کنایه از صبر و خویشتن‌داری در برابرِ اشتیاقِ دیدار است.

چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب

ای ناصح، تا کِی به من می‌گویی که در راهِ رسیدن به او شکیبایی پیشه کن و آرام باش؟

نکته ادبی: وصلش به شکیب کنایه از صبر و خویشتن‌داری در برابرِ اشتیاقِ دیدار است.

چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب

ای ناصح، تا کِی به من می‌گویی که در راهِ رسیدن به او شکیبایی پیشه کن و آرام باش؟

نکته ادبی: وصلش به شکیب کنایه از صبر و خویشتن‌داری در برابرِ اشتیاقِ دیدار است.

چند گوئی که ز وصلش به شکیب چند گوئی که ز وصلش به شکیب

ای ناصح، تا کِی به من می‌گویی که در راهِ رسیدن به او شکیبایی پیشه کن و آرام باش؟

نکته ادبی: وصلش به شکیب کنایه از صبر و خویشتن‌داری در برابرِ اشتیاقِ دیدار است.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من شکیبم، دل و جان نشکیبد

منِ ظاهری شاید بتوانم صبر کنم، اما دل و جانِ من تابِ این دوری و بی‌قراری را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان منِ ظاهری و دل و جان برای نشان دادن اوجِ بی‌قراری.

من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر

من در پیشگاهِ او چون سگی وفادار به درگاهش افتاده‌ام و در سحرگاهان برایش ناله و زاری می‌کنم.

نکته ادبی: سگِ او بودن نمادِ تسلیم و بندگی و خاکساری در برابر معشوق است.

من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر

من در پیشگاهِ او چون سگی وفادار به درگاهش افتاده‌ام و در سحرگاهان برایش ناله و زاری می‌کنم.

نکته ادبی: سگِ او بودن نمادِ تسلیم و بندگی و خاکساری در برابر معشوق است.

من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر

من در پیشگاهِ او چون سگی وفادار به درگاهش افتاده‌ام و در سحرگاهان برایش ناله و زاری می‌کنم.

نکته ادبی: سگِ او بودن نمادِ تسلیم و بندگی و خاکساری در برابر معشوق است.

من سگ اویم و نالم به سحر من سگ اویم و نالم به سحر

من در پیشگاهِ او چون سگی وفادار به درگاهش افتاده‌ام و در سحرگاهان برایش ناله و زاری می‌کنم.

نکته ادبی: سگِ او بودن نمادِ تسلیم و بندگی و خاکساری در برابر معشوق است.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: واژه نشکیبد فعلِ مضارعِ منفی از مصدرِ شکیدن به معنای آرام گرفتن یا خودداری کردن است.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: استفاده از سگ برای نشان دادنِ بیقراریِ جانسوز و بی‌پایان عاشق.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: ساختارِ جملات در اینجا تأکیدی بر تکرارِ درد است.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: نشکیبد بیانگرِ ناتوانیِ عاشق در کنترلِ احساساتِ خود است.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: سحرگاه به دلیلِ فضای سنگین و سکوتِ محیط، نمادِ اوجِ تنهایی است.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم نشان‌دهنده استمرارِ رنج است.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: فغان در اینجا نمادِ صدای درونیِ عاشقِ رنج‌دیده است.

به سحر سگ زفغان نشکیبد

در هنگامِ سحرگاه، سگ از شدتِ بیقراری از زوزه و فغان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: ریشه‌ی فعل در ادبیاتِ کهن نشانگرِ بی‌تابی است.

دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست

دلِ خاقانی از دوریِ آن یاری که در کنارش نیست، آرام ندارد.

نکته ادبی: اشاره به خود (تخلص) برای عینیت بخشیدن به رنجِ شخصی.

دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست

دلِ خاقانی از دوریِ آن یاری که در کنارش نیست، آرام ندارد.

نکته ادبی: یار که نیست کنایه از معشوقِ غایب است.

دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست

دلِ خاقانی از دوریِ آن یاری که در کنارش نیست، آرام ندارد.

نکته ادبی: دل در اینجا کانونِ احساسات و رنج‌های شاعر است.

دل خاقانی از آن یار که نیست دل خاقانی از آن یار که نیست

دلِ خاقانی از دوریِ آن یاری که در کنارش نیست، آرام ندارد.

نکته ادبی: ساختارِ نحوی به دوریِ معشوق تأکید دارد.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: لاف در اینجا به معنای ادعای بزرگ و بی‌اساس است.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: از آن نشکیبد اشاره به تکرارِ بیهوده دارد.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: لاف زدنِ عاشق نشانه‌ی پوچیِ دنیایِ اوست.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ منفی بر استمرارِ رفتارِ مذموم دلالت دارد.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی واکنشِ روانیِ عاشقِ درمانده است.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: نشکیبد در اینجا به معنای عدمِ کف نفس است.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: لاف‌زنی پناهگاهِ ضعیفان در برابرِ شکست است.

می زند لاف و از آن نشکیبد

او مدام لاف می‌زند و از این کار دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: این رفتار نوعی فرار از واقعیتِ تلخِ تنهایی است.

چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام

زمانی که گدا نمی‌تواند به خواسته‌اش دست یابد، چاره‌ای ندارد.

نکته ادبی: دست به کام رسیدن کنایه از موفقیت و رسیدن به آرزوست.

چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام

زمانی که گدا نمی‌تواند به خواسته‌اش دست یابد، چاره‌ای ندارد.

نکته ادبی: گدا تمثیلی از عاشقی است که از معشوق طرد شده است.

چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام

زمانی که گدا نمی‌تواند به خواسته‌اش دست یابد، چاره‌ای ندارد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فقر و آرزو بر فضایِ یأس می‌افزاید.

چون گدا را نرسد دست به کام چون گدا را نرسد دست به کام

زمانی که گدا نمی‌تواند به خواسته‌اش دست یابد، چاره‌ای ندارد.

نکته ادبی: ساختارِ شرطی جمله بر علیتِ رفتارِ عاشق تأکید دارد.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: زبان ابزارِِ اصلی برای تداومِ لاف‌زنی است.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: هم تأکید بر استمرارِ وضعیتِ قبلی است.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: لاف به زبان کنایه از سخنانِ بی‌پایه و دروغین است.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: نشکیبد در این سیاق به معنای باز ایستادن است.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: این بیت گویایِ درماندگیِ کلامیِ عاشق است.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: زبان در اینجا نمادِِ ناتوانی در عمل است.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: ترکیبِ لافی به زبان بر بیهودگیِ کلام تأکید دارد.

هم ز لافی به زبان نشکیبد

او نیز از لاف‌زدنِ زبانش دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: پایانِ ابیات بر ناچاریِ بی‌پایانِ عاشق صحه می‌گذارد.