دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۲۰

خاقانی
دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد
دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد
دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد
دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود
عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود
عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود
عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد
تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد
تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد
تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس
می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس
می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس
می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد
سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او
سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او
سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او
سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او
او به جفا می دهد سوختگان را به باد
او به جفا می دهد سوختگان را به باد
او به جفا می دهد سوختگان را به باد
او به جفا می دهد سوختگان را به باد
او به جفا می دهد سوختگان را به باد
او به جفا می دهد سوختگان را به باد
او به جفا می دهد سوختگان را به باد
او به جفا می دهد سوختگان را به باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر تصویری از غلبه‌ی بی‌چون و چرای عشق بر وجود عاشق است؛ عشقی که همچون شرابی مست‌کننده، ظرفیت صبر و شکیبایی عاشق را لبریز می‌کند. شاعر با استفاده از استعارات حماسی و رزمی، صحنه‌ی برخورد با معشوق را به میدانی برای شکستِ اراده و آرامش خود بدل کرده است.

در بخش دوم، شاعر با بیانی حسرت‌بار به تضادِ ابتدا و انتهای این رابطه می‌پردازد؛ جایی که امید به وصل به میخِ هجران دوخته شده و یادآوریِ روزگارِ خوشِ گذشته، تنها آتشی سوزان بر جانِ خسته می‌افکند. این سخن از بی‌آرامی و بداخلاقیِ معشوق حکایت دارد که عاشق را در وضعیتی میانِ شور و آشفتگی رها کرده است.

معنای روان

دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد

دوست آن‌قدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانه‌ام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.

نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بی‌کرانگیِ عشق است.

دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد

دوست آن‌قدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانه‌ام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.

نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بی‌کرانگیِ عشق است.

دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد

دوست آن‌قدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانه‌ام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.

نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بی‌کرانگیِ عشق است.

دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد داد

دوست آن‌قدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانه‌ام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.

نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بی‌کرانگیِ عشق است.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

لاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد

در نتیجه‌ی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.

نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.

صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او

صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.

نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژه‌ها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.

صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او

صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.

نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژه‌ها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.

صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او

صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.

نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژه‌ها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.

صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او

صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.

نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژه‌ها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد

نگاهِ پر از ناز و کرشمه‌ی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنه‌گری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).

عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود

عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.

نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.

عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود

عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.

نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.

عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود

عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.

نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.

عشق به اول مرا همچو گل از پای سود عشق به اول مرا همچو گل از پای سود

عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.

نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

دوست به آخر مرا همچو گل از دست داد

اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بی‌ارزش از دستِ خود رها کرد و بی‌وفایی را به اوج رساند.

نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.

تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد

چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.

نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابل‌تغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.

تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد

چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.

نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابل‌تغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.

تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد

چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.

نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابل‌تغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.

تا در امید من هجر به مسمار کرد تا در امید من هجر به مسمار کرد

چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.

نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابل‌تغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

یاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد

یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداخته‌ای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بی‌تاب کردن.

می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس

او به سببِ بدطینتی و ناسازگاری‌اش، کارهایی انجام می‌دهد که هیچ‌کسِ دیگری (حتی ستمگرترین افراد) مرتکب نشده است.

نکته ادبی: بدخوئی: تندخویی و بدرفتاری.

می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس

او به سببِ بدطینتی و ناسازگاری‌اش، کارهایی انجام می‌دهد که هیچ‌کسِ دیگری (حتی ستمگرترین افراد) مرتکب نشده است.

نکته ادبی: بدخوئی: تندخویی و بدرفتاری.

می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس

محبوب من به خاطر تندخویی و بدرفتاری‌اش، کارهایی انجام می‌دهد که تا به حال هیچ‌کس جرئت یا فکر انجام آن را نداشته است.

نکته ادبی: واژه «بدخویی» در ادبیات کلاسیک به معنای تندیِ مزاج و خصلت‌های دشوار است که در اینجا بر سرکشیِ محبوب دلالت دارد.

می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس می کند از بدخوئی آنچه نکرده است کس

محبوب من به خاطر تندخویی و بدرفتاری‌اش، کارهایی انجام می‌دهد که تا به حال هیچ‌کس جرئت یا فکر انجام آن را نداشته است.

نکته ادبی: ساختار جمله‌بندی تأکید بر بی‌مانند بودنِ شدتِ رفتارِ محبوب است.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: «چشم بد دور باد» عبارتی دعایی است که تضاد میانِ رفتارِ محبوب و نیتِ عاشق را به زیبایی نشان می‌دهد.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: تکرار این دعا نشان‌دهنده استواریِ عشقِ شاعر است.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: استفاده از «گرچه» برای نشان دادن وضعیت متناقضِ عاشق به کار رفته است.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: توجه به ساختار نحویِ معطوف به خیرخواهی برای محبوبِ ستمگر.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: استفاده از «بد» به عنوان صفتِ چشم، کنایه از آسیب‌های حسودان است.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: لحنِ دعاگونه در اینجا نشانه خلوصِ نیت عاشق است.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: حفظِ فاصله میانِ بدیِ محبوب و دعایِ عاشق، نکته اصلی بیت است.

گرچه بدی می کند، چشم بدش دورباد

اگرچه او به من بدی می‌کند و باعث رنجش من می‌شود، اما باز هم از صمیم قلب دعا می‌کنم که از آسیب و چشم‌زخم در امان بماند.

نکته ادبی: دعای خیر برای ستمگر، اوجِ مقامِ عاشقی در این بیت است.

سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او

قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.

نکته ادبی: تخلص شاعر در اینجا برای تأکید بر اینکه این رنجِ شخصیِ اوست، به کار رفته است.

سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او

قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.

نکته ادبی: «سوخته» نمادِ قلبی است که در آتشِ عشق گداخته شده.

سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او

قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.

نکته ادبی: ارتباط مستقیم میان عشقِ محبوب و سوختنِ جانِ شاعر.

سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او سینهٔ خاقانی است سوختهٔ عشق او

قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.

نکته ادبی: استفاده از مجاز (سینه برای قلب و جان).

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: «به باد دادن» کنایه از نابود کردن و بی‌مقدار شمردنِ عاشق است.

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه «جفا» به معنای ستم و بی‌وفایی است که خصلتِ همیشگیِ محبوب در شعر کلاسیک است.

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: ارتباط معنایی بین «سوختگان» و «به باد دادن» (عاشق سوخته مانند خاکستر است که با باد می‌رود).

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قساوتِ محبوب نسبت به کسی که جانش را فدای او کرده.

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌های آتش و باد در این ابیات.

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: «سوختگان» به کسانی اشاره دارد که به کمالِ درکِ دردِ عشق رسیده‌اند.

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ ستمِ محبوب.

او به جفا می دهد سوختگان را به باد

محبوب با بی‌رحمی و جفای خود، عاشقانِ سوخته‌دل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد می‌سپارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: خاتمه‌بخشِ تصویری از بی‌عدالتیِ محبوب در برابر وفاداری عاشق.