دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۲۰
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این شعر تصویری از غلبهی بیچون و چرای عشق بر وجود عاشق است؛ عشقی که همچون شرابی مستکننده، ظرفیت صبر و شکیبایی عاشق را لبریز میکند. شاعر با استفاده از استعارات حماسی و رزمی، صحنهی برخورد با معشوق را به میدانی برای شکستِ اراده و آرامش خود بدل کرده است.
در بخش دوم، شاعر با بیانی حسرتبار به تضادِ ابتدا و انتهای این رابطه میپردازد؛ جایی که امید به وصل به میخِ هجران دوخته شده و یادآوریِ روزگارِ خوشِ گذشته، تنها آتشی سوزان بر جانِ خسته میافکند. این سخن از بیآرامی و بداخلاقیِ معشوق حکایت دارد که عاشق را در وضعیتی میانِ شور و آشفتگی رها کرده است.
معنای روان
دوست آنقدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانهام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.
نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بیکرانگیِ عشق است.
دوست آنقدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانهام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.
نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بیکرانگیِ عشق است.
دوست آنقدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانهام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.
نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بیکرانگیِ عشق است.
دوست آنقدر از شرابِ عشق به من نوشاند (و در پیمانهام ریخت) که تا مرزِ دوردستِ بغداد را پر کرد و مرا کاملاً مست و مغلوب ساخت.
نکته ادبی: رطل: واحد پیمانه شراب، کنایه از حجم بسیار زیاد عشق. خط بغداد: به معنای مرز و نهایت که استعاره از بیکرانگیِ عشق است.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
در نتیجهی این نوشیدنیِ سنگین، کار از حدِّ توان و طاقتِ من گذشت و دیگر صبر و شکیبایی معنایی نداشت.
نکته ادبی: لاجرم: بنابراین، ناچار. خط صبر: مرز طاقت.
صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.
نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژهها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.
صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.
نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژهها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.
صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.
نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژهها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.
صبر و قرار من از میان رفت و فرار کرد، چرا که صفِ مژگانِ یار همچون سپاهی در برابر من ایستاد.
نکته ادبی: هزیمت گرفتن: به معنای شکست خوردن و فرار کردن در جنگ. صف مژگان: اضافه استعاری که مژهها را به صفِ لشکریان تشبیه کرده است.
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
نگاهِ پر از ناز و کرشمهی معشوق، کمانِ خود را کشید و فتنهگری و آشوب در کمینِ جانِ من نشست.
نکته ادبی: غمزه: اشارهی چشم و ابرو. کمان درکشیدن: کنایه از مهیا شدن برای تیراندازی (آسیب رساندن به عاشق).
عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.
نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.
عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.
نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.
عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.
نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.
عشق در آغازِ آشنایی، مرا همچون گلی لگدمال کرد و غرورم را در هم شکست.
نکته ادبی: از پای سودن: کنایه از خرد کردن و لگدمال کردن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
اما دوست در نهایت، مرا مانند گلی پژمرده و بیارزش از دستِ خود رها کرد و بیوفایی را به اوج رساند.
نکته ادبی: از دست دادن: کنایه از رها کردن، ترک کردن یا از کف نهادن.
چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.
نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابلتغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.
چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.
نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابلتغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.
چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.
نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابلتغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.
چرا که فراق و دوریِ یار، آرزوهای مرا با میخِ غم بر جای خود استوار و میخکوب کرد.
نکته ادبی: هجر: دوری. مسمار: میخ. به مسمار کردن امید: کنایه از ثابت و غیرقابلتغییر کردنِ حسرت و ناامیدی.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
یادآوریِ خاطراتِ وصال، همانند نعلِ گداختهای که در آتش بگذارند، جانِ مرا سوزاند و وجودم را در تبی از اشتیاق سوخت.
نکته ادبی: نعل در آتش نهادن: کنایه از شکنجه دادن و بیتاب کردن.
او به سببِ بدطینتی و ناسازگاریاش، کارهایی انجام میدهد که هیچکسِ دیگری (حتی ستمگرترین افراد) مرتکب نشده است.
نکته ادبی: بدخوئی: تندخویی و بدرفتاری.
او به سببِ بدطینتی و ناسازگاریاش، کارهایی انجام میدهد که هیچکسِ دیگری (حتی ستمگرترین افراد) مرتکب نشده است.
نکته ادبی: بدخوئی: تندخویی و بدرفتاری.
محبوب من به خاطر تندخویی و بدرفتاریاش، کارهایی انجام میدهد که تا به حال هیچکس جرئت یا فکر انجام آن را نداشته است.
نکته ادبی: واژه «بدخویی» در ادبیات کلاسیک به معنای تندیِ مزاج و خصلتهای دشوار است که در اینجا بر سرکشیِ محبوب دلالت دارد.
محبوب من به خاطر تندخویی و بدرفتاریاش، کارهایی انجام میدهد که تا به حال هیچکس جرئت یا فکر انجام آن را نداشته است.
نکته ادبی: ساختار جملهبندی تأکید بر بیمانند بودنِ شدتِ رفتارِ محبوب است.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: «چشم بد دور باد» عبارتی دعایی است که تضاد میانِ رفتارِ محبوب و نیتِ عاشق را به زیبایی نشان میدهد.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: تکرار این دعا نشاندهنده استواریِ عشقِ شاعر است.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: استفاده از «گرچه» برای نشان دادن وضعیت متناقضِ عاشق به کار رفته است.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: توجه به ساختار نحویِ معطوف به خیرخواهی برای محبوبِ ستمگر.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: استفاده از «بد» به عنوان صفتِ چشم، کنایه از آسیبهای حسودان است.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: لحنِ دعاگونه در اینجا نشانه خلوصِ نیت عاشق است.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: حفظِ فاصله میانِ بدیِ محبوب و دعایِ عاشق، نکته اصلی بیت است.
اگرچه او به من بدی میکند و باعث رنجش من میشود، اما باز هم از صمیم قلب دعا میکنم که از آسیب و چشمزخم در امان بماند.
نکته ادبی: دعای خیر برای ستمگر، اوجِ مقامِ عاشقی در این بیت است.
قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.
نکته ادبی: تخلص شاعر در اینجا برای تأکید بر اینکه این رنجِ شخصیِ اوست، به کار رفته است.
قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.
نکته ادبی: «سوخته» نمادِ قلبی است که در آتشِ عشق گداخته شده.
قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.
نکته ادبی: ارتباط مستقیم میان عشقِ محبوب و سوختنِ جانِ شاعر.
قلب و سینه من (خاقانی) به واسطه عشقِ سوزان و دردناکِ او، همچون آتش سوخته و خاکستر شده است.
نکته ادبی: استفاده از مجاز (سینه برای قلب و جان).
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: «به باد دادن» کنایه از نابود کردن و بیمقدار شمردنِ عاشق است.
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: واژه «جفا» به معنای ستم و بیوفایی است که خصلتِ همیشگیِ محبوب در شعر کلاسیک است.
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: ارتباط معنایی بین «سوختگان» و «به باد دادن» (عاشق سوخته مانند خاکستر است که با باد میرود).
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: نشاندهنده قساوتِ محبوب نسبت به کسی که جانش را فدای او کرده.
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: تداومِ استعارههای آتش و باد در این ابیات.
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: «سوختگان» به کسانی اشاره دارد که به کمالِ درکِ دردِ عشق رسیدهاند.
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: تأکید بر تداومِ ستمِ محبوب.
محبوب با بیرحمی و جفای خود، عاشقانِ سوختهدل را مانند خاکسترِ بی ارزش به باد میسپارد و نابود میکند.
نکته ادبی: خاتمهبخشِ تصویری از بیعدالتیِ محبوب در برابر وفاداری عاشق.