دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۹

خاقانی
چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت
گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت
گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت
گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد
پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد
پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد
پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید
بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد
بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد
بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد
بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما
اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما
اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما
اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید
در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست
در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست
در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست
در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن
گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن
گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن
گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، توصیف‌گرِ مواجهه سهمگین و ناگهانیِ سالک با حقیقتِ عشق است که مرزهایِ عقل و تعلّقاتِ دنیوی را در هم می‌شکند. شاعر در فضایی عرفانی، آمدنِ عشق را به مثابه یورشِ دزدی می‌داند که آرامشِ ظاهری را می‌ستاند و جان را از قفسِ تن می‌رهاند.

مضمونِ محوری، پذیرشِ بی‌چون‌وچرایِ بلا و عشق است. در این مسیر، بازگشت معنا ندارد و عاشق، اگرچه جانش در خطر است، با تسلیم و رضا، پذیرایِ تیغِ قهر و لطفِ جانان می‌شود؛ چرا که این آشوبِ درونی، آغازی است برای شکوه و سلطنتِ معنوی.

معنای روان

چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید

عشق، چشمانِ ظاهربینِ ما را بست و حجابِ خودبینی و شرم را از میان برداشت.

نکته ادبی: بر دوختن کنایه از ناتوان کردنِ چشم از دیدنِ غیرِ معشوق است.

چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید

عشق، چشمانِ ظاهربینِ ما را بست و حجابِ خودبینی و شرم را از میان برداشت.

نکته ادبی: بر دوختن کنایه از ناتوان کردنِ چشم از دیدنِ غیرِ معشوق است.

چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید

عشق، چشمانِ ظاهربینِ ما را بست و حجابِ خودبینی و شرم را از میان برداشت.

نکته ادبی: بر دوختن کنایه از ناتوان کردنِ چشم از دیدنِ غیرِ معشوق است.

چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید

عشق، چشمانِ ظاهربینِ ما را بست و حجابِ خودبینی و شرم را از میان برداشت.

نکته ادبی: بر دوختن کنایه از ناتوان کردنِ چشم از دیدنِ غیرِ معشوق است.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

به محض اینکه عشق به وجودِ ما وارد شد، جان و دلمان از ترس یا شوق، همچون پرنده‌ای از پنجره‌ (کالبد) گریخت.

نکته ادبی: روزن استعاره از مجاریِ تن است که روح از آن خارج می‌شود.

گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت

اگرچه عشق، راهِ دل را می‌بندد و مانعِ آسودگی است، اما دیگر راهِ بازگشتی از این قدمی که در این مسیر نهاده‌ایم، وجود ندارد.

نکته ادبی: راه زدن به معنای راهزنی و ایجاد مانع برای سالک است.

گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت

اگرچه عشق، راهِ دل را می‌بندد و مانعِ آسودگی است، اما دیگر راهِ بازگشتی از این قدمی که در این مسیر نهاده‌ایم، وجود ندارد.

نکته ادبی: راه زدن به معنای راهزنی و ایجاد مانع برای سالک است.

گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت

اگرچه عشق، راهِ دل را می‌بندد و مانعِ آسودگی است، اما دیگر راهِ بازگشتی از این قدمی که در این مسیر نهاده‌ایم، وجود ندارد.

نکته ادبی: راه زدن به معنای راهزنی و ایجاد مانع برای سالک است.

گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت

اگرچه عشق، راهِ دل را می‌بندد و مانعِ آسودگی است، اما دیگر راهِ بازگشتی از این قدمی که در این مسیر نهاده‌ایم، وجود ندارد.

نکته ادبی: راه زدن به معنای راهزنی و ایجاد مانع برای سالک است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

و اگرچه عشق به دنبالِ نابود کردنِ جانِ ماست، از این تقدیر و سرنوشت نمی‌توان گریخت.

نکته ادبی: دررمیدن به معنی فرار کردن و رمیدن است.

پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد

ای دل، استوار باش و پایداری کن، زیرا محبوب، دست به غارتِ دارایی‌هایِ درونی ما زده است.

نکته ادبی: دست غارت گشادن استعاره از بردنِ تمامِ تعلّقات و خودی‌هایِ عاشق است.

پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد

ای دل، استوار باش و پایداری کن، زیرا محبوب، دست به غارتِ دارایی‌هایِ درونی ما زده است.

نکته ادبی: دست غارت گشادن استعاره از بردنِ تمامِ تعلّقات و خودی‌هایِ عاشق است.

پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد

ای دل، استوار باش و پایداری کن، زیرا محبوب، دست به غارتِ دارایی‌هایِ درونی ما زده است.

نکته ادبی: دست غارت گشادن استعاره از بردنِ تمامِ تعلّقات و خودی‌هایِ عاشق است.

پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد

ای دل، استوار باش و پایداری کن، زیرا محبوب، دست به غارتِ دارایی‌هایِ درونی ما زده است.

نکته ادبی: دست غارت گشادن استعاره از بردنِ تمامِ تعلّقات و خودی‌هایِ عاشق است.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

ای تن، آماده‌ی مرگ و از دست دادنِ جان باش، زیرا سلطانِ عشق، شمشیرِ تعصّب و غیرتِ الهی را برای درو کردنِ ما بیرون کشیده است.

نکته ادبی: تیغ غیرت به معنای شدّت و حدّتِ عشق است که نمی‌خواهد عاشق به غیر او مشغول شود.

با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست

با این آشوب و هیجانِ عظیمی که ناگهان برپا شده است، دیگر امکانِ آرامش و نشستنِ آسوده وجود ندارد.

نکته ادبی: شور به معنایِ غوغا و هیجانِ درونی است.

با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست

با این آشوب و هیجانِ عظیمی که ناگهان برپا شده است، دیگر امکانِ آرامش و نشستنِ آسوده وجود ندارد.

نکته ادبی: شور به معنایِ غوغا و هیجانِ درونی است.

با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست

با این آشوب و هیجانِ عظیمی که ناگهان برپا شده است، دیگر امکانِ آرامش و نشستنِ آسوده وجود ندارد.

نکته ادبی: شور به معنایِ غوغا و هیجانِ درونی است.

با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست

با این آشوب و هیجانِ عظیمی که ناگهان برپا شده است، دیگر امکانِ آرامش و نشستنِ آسوده وجود ندارد.

نکته ادبی: شور به معنایِ غوغا و هیجانِ درونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید

با این ماجرایِ بزرگی که در درونِ ما آغاز شده و به حرکت درآمده است، دیگر نمی‌توان استراحت کرد.

نکته ادبی: جنبیدن به معنایِ آغازِ تحوّل و دگرگونی است.

بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد

سرانجام، عشق تاجِ سلطنتِ خود را بر روزگارِ ما نهاد و حاکمِ مطلقِ لحظاتِ ما شد.

نکته ادبی: کلاه نهادن کنایه از تکیه زدن بر تختِ پادشاهی و حاکمیت است.

بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد

سرانجام، عشق تاجِ سلطنتِ خود را بر روزگارِ ما نهاد و حاکمِ مطلقِ لحظاتِ ما شد.

نکته ادبی: کلاه نهادن کنایه از تکیه زدن بر تختِ پادشاهی و حاکمیت است.

بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد

عشقِ محبوب بر سرِ روزگار ما تاج عزت و فرمانروایی نهاد و زندگی ما را تحت تسلط خود درآورد.

نکته ادبی: کلاه نهادن بر سر کسی، کنایه از تسلط یافتن یا به مقام رساندن است.

بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد

عشقِ محبوب بر سرِ روزگار ما تاج عزت و فرمانروایی نهاد و زندگی ما را تحت تسلط خود درآورد.

نکته ادبی: کلاه نهادن بر سر کسی، کنایه از تسلط یافتن یا به مقام رساندن است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

مهر و محبت او، اندازه قد و قواره‌ی آرزوهای ما را گرفت و برای آن جامه‌ای (قبایی) مخصوص و درخور دوخت.

نکته ادبی: قبا بریدن استعاره از اندازه‌گیری و تدارک دیدن شرایط وجودی برای عاشق توسط معشوق است.

اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما

در این میکده‌ی عشق، شرابِ زلال (صافی) همیشه در پی تحمل درد و رنج به دست می‌آید و ما نیز در پی آنیم.

نکته ادبی: خم‌خانه نماد محفل عرفانی و صافی استعاره از تجلیِ زلال حق پس از سختی است.

اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما

در این میکده‌ی عشق، شرابِ زلال (صافی) همیشه در پی تحمل درد و رنج به دست می‌آید و ما نیز در پی آنیم.

نکته ادبی: خم‌خانه نماد محفل عرفانی و صافی استعاره از تجلیِ زلال حق پس از سختی است.

اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما

در این میکده‌ی عشق، شرابِ زلال (صافی) همیشه در پی تحمل درد و رنج به دست می‌آید و ما نیز در پی آنیم.

نکته ادبی: خم‌خانه نماد محفل عرفانی و صافی استعاره از تجلیِ زلال حق پس از سختی است.

اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما اندرین خم خانه صافی از پی درد است و ما

در این میکده‌ی عشق، شرابِ زلال (صافی) همیشه در پی تحمل درد و رنج به دست می‌آید و ما نیز در پی آنیم.

نکته ادبی: خم‌خانه نماد محفل عرفانی و صافی استعاره از تجلیِ زلال حق پس از سختی است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

درد پر خوردیم اکنون صاف می باید مزید

ما به اندازه کافی از درد و سختیِ عشق چشیده‌ایم، اکنون نوبتِ رسیدن به آن شرابِ صاف و زلال است.

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی یا طلبِ بیش از پیش است.

در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست

در این میکده‌ی خراباتی که صاحبِ رنج‌های ما، خودِ محبوب و جانِ ماست.

نکته ادبی: خرابات در اصطلاح عرفانی، جایگاه بی‌خودی و فناست.

در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست

در این میکده‌ی خراباتی که صاحبِ رنج‌های ما، خودِ محبوب و جانِ ماست.

نکته ادبی: خرابات در اصطلاح عرفانی، جایگاه بی‌خودی و فناست.

در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست

در این میکده‌ی خراباتی که صاحبِ رنج‌های ما، خودِ محبوب و جانِ ماست.

نکته ادبی: خرابات در اصطلاح عرفانی، جایگاه بی‌خودی و فناست.

در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست در خراباتی که صاحب درد او جان های ماست

در این میکده‌ی خراباتی که صاحبِ رنج‌های ما، خودِ محبوب و جانِ ماست.

نکته ادبی: خرابات در اصطلاح عرفانی، جایگاه بی‌خودی و فناست.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

در این مرحله، منیتِ ما از میان رفت و «او» (محبوب) نیز در عظمتِ خویش ناپدید گشت (تجلی مطلق).

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ مائی (منیّت) و اوئی (هویّتِ جداگانه) هر دو در وحدت وجود محو شدند.

گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن

عشقِ او ما را چنان گوش‌مالی (تنبیه و تأدیب) داد که از ترس آن...

نکته ادبی: گوش‌مالی استعاره از سختی‌های راه سلوک و تربیتِ سالک توسط عشق است.

گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن

عشقِ او ما را چنان گوش‌مالی (تنبیه و تأدیب) داد که از ترس آن...

نکته ادبی: گوش‌مالی استعاره از سختی‌های راه سلوک و تربیتِ سالک توسط عشق است.

گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن

عشقِ او ما را چنان گوش‌مالی (تنبیه و تأدیب) داد که از ترس آن...

نکته ادبی: گوش‌مالی استعاره از سختی‌های راه سلوک و تربیتِ سالک توسط عشق است.

گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن

عشقِ او ما را چنان گوش‌مالی (تنبیه و تأدیب) داد که از ترس آن...

نکته ادبی: گوش‌مالی استعاره از سختی‌های راه سلوک و تربیتِ سالک توسط عشق است.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

خاقانی دیگر توان و حوصله آن را ندارد که به خود نگاه کند (چرا که غرق در معشوق شده است).

نکته ادبی: ایهام خاقانی اول تخلص شاعر است و خاقانی دوم به معنای خویشتنِ او یا ناظرِ عینی اوست.