دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۸

خاقانی
وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید
وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید
وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید
وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
وصف تو به گفت برنمی آید
شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو
شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو
شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو
شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو
از کوی امید در نمی آید
از کوی امید در نمی آید
از کوی امید در نمی آید
از کوی امید در نمی آید
از کوی امید در نمی آید
از کوی امید در نمی آید
از کوی امید در نمی آید
از کوی امید در نمی آید
وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم
وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم
وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم
وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم
آمد اجل، او مگر نمی آید
آمد اجل، او مگر نمی آید
آمد اجل، او مگر نمی آید
آمد اجل، او مگر نمی آید
آمد اجل، او مگر نمی آید
آمد اجل، او مگر نمی آید
آمد اجل، او مگر نمی آید
آمد اجل، او مگر نمی آید
زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است
زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است
زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است
زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است
یک جرعه مرا به سر نمی آید
یک جرعه مرا به سر نمی آید
یک جرعه مرا به سر نمی آید
یک جرعه مرا به سر نمی آید
یک جرعه مرا به سر نمی آید
یک جرعه مرا به سر نمی آید
یک جرعه مرا به سر نمی آید
یک جرعه مرا به سر نمی آید
افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم
افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم
افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم
افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم
افسوس که کارگر نمی آید
افسوس که کارگر نمی آید
افسوس که کارگر نمی آید
افسوس که کارگر نمی آید
افسوس که کارگر نمی آید
افسوس که کارگر نمی آید
افسوس که کارگر نمی آید
افسوس که کارگر نمی آید
خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو
خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو
خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو
خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو
چون دولت راهبر نمی آید
چون دولت راهبر نمی آید
چون دولت راهبر نمی آید
چون دولت راهبر نمی آید
چون دولت راهبر نمی آید
چون دولت راهبر نمی آید
چون دولت راهبر نمی آید
چون دولت راهبر نمی آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات با زبانی پرسوز و گداز، از ناتوانیِ ذهنِ بشری در درکِ حقیقتِ محبوب و عجزِ زبان از توصیفِ کمالِ او سخن می‌گویند. شاعر، تقابلِ میانِ وعده‌های خوش‌بینانۀ وصال و واقعیتِ تلخِ فرارسیدنِ مرگ را به تصویر می‌کشد و از اینکه محبوب، الطافِ خود را نثارِ رقیبان می‌کند و عاشق را در بی‌نصیبی و حرمان رها ساخته، گلایه می‌کند.

در لایه‌ای عمیق‌تر، این ابیات روایتگرِ نومیدیِ انسانی است که در آستانۀ نیستی، همچنان در تکاپوی یافتنِ راهی برای پیوند با معشوق است. شاعر با استفاده از تمثیلِ مسیحایی، می‌کوشد تا با دمیدنِ جانِ دوباره به این امیدِ مرده، سکوتِ طولانیِ محبوب را بشکند و او را به وعده‌گاهِ وصال فرا بخواند.

معنای روان

وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید

اتصال و یکی شدن با تو، حتی در خیال و تصور انسان هم نمی‌گنجد.

نکته ادبی: وهم در اینجا به معنای اندیشه و تصور است و بر غیرقابل درک بودنِ ذات محبوب دلالت دارد.

وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید

اتصال و یکی شدن با تو، حتی در خیال و تصور انسان هم نمی‌گنجد.

نکته ادبی: تکرار بر تأکید بر حیرتِ عاشق در برابر عظمت محبوب صحه می‌گذارد.

وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید

اتصال و یکی شدن با تو، حتی در خیال و تصور انسان هم نمی‌گنجد.

نکته ادبی: به کارگیری واژه وهم، نشان‌دهنده بن‌بستِ عقل در برابر عشق است.

وصل تو به وهم در نمی آید وصل تو به وهم در نمی آید

اتصال و یکی شدن با تو، حتی در خیال و تصور انسان هم نمی‌گنجد.

نکته ادبی: مبتنی بر این انگاره عرفانی که حقیقت مطلق در دسترس قوای درک بشری نیست.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: برنمی‌آید در اینجا به معنای قادر نبودن و از عهده برنیامدن است.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: تضاد میان کمالِ محبوب و محدودیتِ واژگانِ انسانی.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: تأکید بر لکنتِ زبان در برابر تجلیِ زیبایی.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ صنعتِ بیان در توصیفِ امرِ قدسی.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: تکرار برای نشان دادن استیصالِ شاعر از توصیف.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: ساختارِ جملات بر عدمِ کفایتِ ابزارِ بیانی دلالت دارد.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ محبوب بر ساختارِ زبانی.

وصف تو به گفت برنمی آید

ویژگی‌ها و زیبایی‌های تو با زبان و گفتار قابل بیان نیست.

نکته ادبی: این تکرارها در سنتِ شعری برای ایجادِ موسیقیِ درونی و تأکید بر ناتوانی است.

شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو

تمام عمر گذشت و هنوز محمل و مرکبِ وصلِ تو از راه نرسیده است.

نکته ادبی: عماری به معنای کجاوه و محملِ سواری است؛ استعاره‌ای برای سفرِ وصال.

شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو

تمام عمر گذشت و هنوز محمل و مرکبِ وصلِ تو از راه نرسیده است.

نکته ادبی: شَدّ عمر به معنای پایان یافتن فرصت‌های زندگی است.

شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو

تمام عمر گذشت و هنوز محمل و مرکبِ وصلِ تو از راه نرسیده است.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ سریع زمان.

شد عمر و عماری وصال تو شد عمر و عماری وصال تو

تمام عمر گذشت و هنوز محمل و مرکبِ وصلِ تو از راه نرسیده است.

نکته ادبی: عماری استعاره از وسیله‌ای است که قرار بود وصال را محقق کند.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: کوی امید کنایه از قلمرو آرزوهای عاشق است که بی‌نتیجه مانده.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: در نیامدن از کویِ امید، استعاره‌ای از عدمِ ظهورِ محبوب است.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: ناامیدیِ حاکم بر فضایِ متن.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم بر انتظارِ فرسایشی دلالت دارد.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: استعاره از بن‌بستِ آرزوها.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: کویِ امید جایی است که هرگز شاهدِ ورودِ محبوب نبوده است.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: تداومِ فضای حزن‌آلود.

از کوی امید در نمی آید

از گذرگاهِ آرزوها، هیچ خبری از رسیدنِ تو نیست.

نکته ادبی: استفاده از کوی به معنایِ محلِ انتظار.

وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم

تو وعده دادی که به دیدارم می‌آیی، اما چنین نشد.

نکته ادبی: وعده به معنای قولِ رسمی است.

وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم

تو وعده دادی که به دیدارم می‌آیی، اما چنین نشد.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های محبوب که به عمل نرسیده.

وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم

تو وعده دادی که به دیدارم می‌آیی، اما چنین نشد.

نکته ادبی: تضاد میانِ سخنِ محبوب و واقعیتِ حال.

وصل تو به وعده گفت می آیم وصل تو به وعده گفت می آیم

تو وعده دادی که به دیدارم می‌آیی، اما چنین نشد.

نکته ادبی: تکرار بر این بی‌وفایی تأکید دارد.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: اجل استعاره از پایانِ فرصت‌ها و مرگ است.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای نشان دادنِ شگفتی از غیبتِ محبوب.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ اجل و انتظارِ عاشق.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: این مصرع نشان‌دهندۀ لحظاتِ آخرِ عمر است.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: استفاده از مگر برای نشان دادنِ ناباوری از این غیبت.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر گذشتنِ زمانِ محدودِ زندگی.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: بیت دارای ضرب‌آهنگِ حزین و اضطراب‌گونه است.

آمد اجل، او مگر نمی آید

مرگ فرا رسید، اما مگر قرار نبود تو بیایی؟ چرا خبری نیست؟

نکته ادبی: اوجِ انتظار در لحظاتِ احتضار.

زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است

از آن شرابِ لطفی که تو سهمِ دشمنان می‌کنی، هیچ بهره‌ای به من نمی‌رسد.

نکته ادبی: می استعاره از توجه، لطف و فیضِ الهی یا معشوق است.

زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است

از آن شرابِ لطفی که تو سهمِ دشمنان می‌کنی، هیچ بهره‌ای به من نمی‌رسد.

نکته ادبی: خصمان به معنای رقیبان در عشق است.

زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است

از آن شرابِ لطفی که تو سهمِ دشمنان می‌کنی، هیچ بهره‌ای به من نمی‌رسد.

نکته ادبی: نصیب نشان‌دهنده توزیعِ غیرعادلانه محبت از نظر عاشق است.

زان می که تو را نصیب خصمان است زان می که تو را نصیب خصمان است

از آن شرابِ لطفی که تو سهمِ دشمنان می‌کنی، هیچ بهره‌ای به من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ رقیبانِ بهره‌مند و عاشقِ محروم.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: جرعه نمادِ کمترین مقدار از توجه است که به او دریغ شده.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: به سر نمی‌آید کنایه از نرسیدن به مقصد یا کام‌جویی است.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: احساسِ محرومیتِ مطلق.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حرمان.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: پرهیز از واژگانِ ثقیل.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: نمایانگرِ عمقِ تشنگیِ معنوی.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یأس.

یک جرعه مرا به سر نمی آید

حتی یک جرعه از آن به کامِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: بیانی صریح از فقرِ معنوی در پیشگاهِ محبوب.

افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم

من با خواندنِ ورد و دعای مسیحایی، تو را به بازگشت و شفای این فاصله فرا می‌خوانم.

نکته ادبی: افسون مسیح استعاره از معجزه و دمِ حیات‌بخش است که مردگان را زنده می‌کند.

افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم

من با خواندنِ ورد و دعای مسیحایی، تو را به بازگشت و شفای این فاصله فرا می‌خوانم.

نکته ادبی: مسیح اینجا نمادِ قدرتِ احیاگری است؛ شاعر می‌خواهد پیوندِ مرده را دوباره زنده کند.

افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم

من با تمام توان و اشتیاق، همچون عیسی مسیح که جان‌بخش بود، برای تأثیرگذاری بر تو دعا و افسون می‌خوانم.

نکته ادبی: مسیح در اینجا نمادِ حیات‌بخشی و دمِ مسیحایی است که اشاره به قدرت خارق‌العاده او دارد.

افسون مسیح بر تو می خوانم افسون مسیح بر تو می خوانم

من با تمام توان و اشتیاق، همچون عیسی مسیح که جان‌بخش بود، برای تأثیرگذاری بر تو دعا و افسون می‌خوانم.

نکته ادبی: مسیح در اینجا نمادِ حیات‌بخشی و دمِ مسیحایی است که اشاره به قدرت خارق‌العاده او دارد.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

افسوس که کارگر نمی آید

افسوس که این تلاش‌های من هیچ نتیجه‌ای ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود.

نکته ادبی: کارگر افتادن در اینجا به معنای تأثیرگذار بودن یا به ثمر نشستن است.

خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو

خاقانی چگونه می‌تواند به مقام بلند و جایگاه رفیع تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: به گرد کسی رسیدن کنایه از هم‌ترازی یا رسیدن به رتبه کسی است.

خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو

خاقانی چگونه می‌تواند به مقام بلند و جایگاه رفیع تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: به گرد کسی رسیدن کنایه از هم‌ترازی یا رسیدن به رتبه کسی است.

خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو

خاقانی چگونه می‌تواند به مقام بلند و جایگاه رفیع تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: به گرد کسی رسیدن کنایه از هم‌ترازی یا رسیدن به رتبه کسی است.

خاقانی کی رسد به گرد تو خاقانی کی رسد به گرد تو

خاقانی چگونه می‌تواند به مقام بلند و جایگاه رفیع تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: به گرد کسی رسیدن کنایه از هم‌ترازی یا رسیدن به رتبه کسی است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.

چون دولت راهبر نمی آید

چرا که بخت و اقبالِ همراه و راهنما به یاری من نمی‌آید تا مرا به تو برساند.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال و موفقیت است.