دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۱۷
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این اثر در فضایی عرفانی سروده شده و به توصیفِ تقابلِ میانِ جلوهگریِ معشوق و رنجِ عاشق میپردازد. شاعر در پی تبیین این حقیقت است که زیبایی خداوند (معشوق) چنان پرفروغ است که آوازهاش جهان را پر کرده، اما به دلیلِ نقابهای دنیوی و تعلقات، از دیده پنهان است. در این مسیر، عاشق حقیقی کسی است که همچون شمع با آتش عشق میسوزد و با فانی کردنِ کالبدِ مادی (تن)، به رهایی و کمالِ روحانی دست مییابد.
در نهایت، شاعر به شکوه از بیمهری معشوق میپردازد؛ بیمهریای که گویی در پسِ آن، امتحان و آزمونی بزرگ برای عاشقان نهفته است تا در دامِ زلف (تعلّقات مادی) گرفتار نشوند و به حقیقتِ برتر برسند.
معنای روان
هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.
نکته ادبی: آوازه: استعاره از شهرت و جلوهگری. جمال: زیبایی مطلق معشوق.
هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فراگیریِ شهرت زیبایی.
هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فراگیریِ شهرت زیبایی.
هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فراگیریِ شهرت زیبایی.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: بینیازی: اشاره به صفتِ غنای الهی که در عرفان بسیار پربسامد است.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: آسمان: استعاره از عالم ملکوت و جایگاهِ قدسی.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: اشاره به منبعِ الهیِ این ندا.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: لحن حماسی و عرفانی.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.
بانگِ بینیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.
نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.
به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهرهات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.
نکته ادبی: جناس میانِ پرده و موی؛ اشاره به پنهان شدنِ حقیقتِ معشوق در کثرتِ صفات.
به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهرهات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.
نکته ادبی: پنهان شدن حقیقت در پسِ نقابِ ظواهر.
به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهرهات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.
نکته ادبی: تأکید بر نقشِ موی در حجابگشتن.
به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهرهات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.
نکته ادبی: تأکید بر نقشِ موی در حجابگشتن.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: فرو شدنِ روز: کنایه از پایانِ عمر یا پایانِ تعلقات دنیوی.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: راز نهان: اشاره به حقیقتِ الهی.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: تقابل میانِ ظاهر و باطن.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.
روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.
نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.
هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.
نکته ادبی: شمع: نمادِ سوختن و فدا شدنِ عاشق در مسیرِ عشق.
هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.
نکته ادبی: آتش: نمادِ آزمونِ الهی و حرارتِ عشق.
هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.
نکته ادبی: استعاره از خودسازی و ریاضت.
هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.
نکته ادبی: اشاره به مسیرِ سختِ عاشقی.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: هلاکِ تن: رسیدن به مقامِ فنا؛ خنده: پیروزی بر نفس و مرگ.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.
جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.
نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.
با این بیمهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا میداری.
نکته ادبی: جفا: ستمی که معشوق بر عاشق میکند (در عرفان، رنجی که کمالآور است).
با این بیمهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا میداری.
نکته ادبی: شکایتِ عاشقانه.
با این بیمهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا میداری.
نکته ادبی: شکایتِ عاشقانه.
با این بیمهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا میداری.
نکته ادبی: شکایتِ عاشقانه.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: فغان: نالهی عاشق از دستِ جفای معشوق.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بیمهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا میدارد.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بیمهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا میدارد.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بیمهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا میدارد.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بیمهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا میدارد.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بیمهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا میدارد.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بیمهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا میدارد.
هیچکس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بیمهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا میدارد.
هر مرغی (روحی) که روزی زلفِ تو دامگاهِ او شد.
نکته ادبی: مرغ: استعاره از روحِ آدمی؛ زلف: استعاره از تعلقاتِ دنیا که مانعِ پروازِ روح است.
هر مرغی (روحی) که روزی زلفِ تو دامگاهِ او شد.
نکته ادبی: دامگه: جایی که روح را اسیر میکند.
هر پرندهای (عاشقی) که روزی زلفِ تو به دامی برایش تبدیل شد، مقدر بود که از آشیانهیِ امنِ خود به بند کشیده شود.
نکته ادبی: واژهی 'دامگه' ترکیبی از دام و گاه است و به معنای محل شکار و به دام افتادن به کار رفته است.
هر پرندهای (عاشقی) که روزی زلفِ تو به دامی برایش تبدیل شد، مقدر بود که از آشیانهیِ امنِ خود به بند کشیده شود.
نکته ادبی: واژهی 'دامگه' ترکیبی از دام و گاه است و به معنای محل شکار و به دام افتادن به کار رفته است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانهی وجودش به درآید.
نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.
من جانِ گرانبهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم میکنم.
نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.
من جانِ گرانبهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم میکنم.
نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.
من جانِ گرانبهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم میکنم.
نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.
من جانِ گرانبهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم میکنم.
نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.
نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.
عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینههایِ بیپایانِ جهان برابری میکند.
نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بیکران دارد.
عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینههایِ بیپایانِ جهان برابری میکند.
نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بیکران دارد.
عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینههایِ بیپایانِ جهان برابری میکند.
نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بیکران دارد.
عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینههایِ بیپایانِ جهان برابری میکند.
نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بیکران دارد.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
خیال و اندیشهی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفتانگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناختهای بیرون آمده است.
نکته ادبی: واژهی 'وهم' به معنای خیالپردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.
ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟
نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن میگوید.
ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟
نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن میگوید.
ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟
نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن میگوید.
ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟
نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن میگوید.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.
ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خوردهام.
نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.