دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۷

خاقانی
آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد
آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد
آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد
آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
آواز بی نیازی از آسمان برآمد
تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت
تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت
تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت
تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را
هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را
هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را
هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی
با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی
با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی
با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد
هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد
هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد
هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی
جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی
جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی
جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد
عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد
عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد
عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی
خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی
خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی
خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد
خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضایی عرفانی سروده شده و به توصیفِ تقابلِ میانِ جلوه‌گریِ معشوق و رنجِ عاشق می‌پردازد. شاعر در پی تبیین این حقیقت است که زیبایی خداوند (معشوق) چنان پرفروغ است که آوازه‌اش جهان را پر کرده، اما به دلیلِ نقاب‌های دنیوی و تعلقات، از دیده پنهان است. در این مسیر، عاشق حقیقی کسی است که همچون شمع با آتش عشق می‌سوزد و با فانی کردنِ کالبدِ مادی (تن)، به رهایی و کمالِ روحانی دست می‌یابد.

در نهایت، شاعر به شکوه از بی‌مهری معشوق می‌پردازد؛ بی‌مهری‌ای که گویی در پسِ آن، امتحان و آزمونی بزرگ برای عاشقان نهفته است تا در دامِ زلف (تعلّقات مادی) گرفتار نشوند و به حقیقتِ برتر برسند.

معنای روان

آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد

هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.

نکته ادبی: آوازه: استعاره از شهرت و جلوه‌گری. جمال: زیبایی مطلق معشوق.

آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد

هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فراگیریِ شهرت زیبایی.

آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد

هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فراگیریِ شهرت زیبایی.

آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد

هنگامی که آوازه و شهرتِ زیبایی تو در سراسر جهان پیچید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فراگیریِ شهرت زیبایی.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: بی‌نیازی: اشاره به صفتِ غنای الهی که در عرفان بسیار پربسامد است.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: آسمان: استعاره از عالم ملکوت و جایگاهِ قدسی.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: اشاره به منبعِ الهیِ این ندا.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: لحن حماسی و عرفانی.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.

آواز بی نیازی از آسمان برآمد

بانگِ بی‌نیازی و استغنای تو از عالم بالا به گوش رسید.

نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ فراگیر بودن ندا.

تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت

به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهره‌ات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.

نکته ادبی: جناس میانِ پرده و موی؛ اشاره به پنهان شدنِ حقیقتِ معشوق در کثرتِ صفات.

تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت

به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهره‌ات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.

نکته ادبی: پنهان شدن حقیقت در پسِ نقابِ ظواهر.

تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت

به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهره‌ات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ موی در حجاب‌گشتن.

تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت

به محض آنکه گیسوانت نقابِ چهره‌ات شد، صورتت از نظر پنهان گشت.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ موی در حجاب‌گشتن.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: فرو شدنِ روز: کنایه از پایانِ عمر یا پایانِ تعلقات دنیوی.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: راز نهان: اشاره به حقیقتِ الهی.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: تقابل میانِ ظاهر و باطن.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

روزِ دنیویِ ما به پایان رسید و رازِ نهفته و پنهان آشکار شد.

نکته ادبی: تأکید بر کشفِ حقیقت پس از زوالِ دنیا.

هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را

هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.

نکته ادبی: شمع: نمادِ سوختن و فدا شدنِ عاشق در مسیرِ عشق.

هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را

هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.

نکته ادبی: آتش: نمادِ آزمونِ الهی و حرارتِ عشق.

هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را

هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.

نکته ادبی: استعاره از خودسازی و ریاضت.

هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را

هر کس که همچون شمع، جانش را با آتش عشقِ تو پرورش داد.

نکته ادبی: اشاره به مسیرِ سختِ عاشقی.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: هلاکِ تن: رسیدن به مقامِ فنا؛ خنده: پیروزی بر نفس و مرگ.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

جانش بر تنِ او چیره شد و آن را نابود کرد، اما او در حال خندیدن به اوج رسید.

نکته ادبی: تضاد میانِ هلاکتِ تن و شادیِ جان.

با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی

با این بی‌مهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا می‌داری.

نکته ادبی: جفا: ستمی که معشوق بر عاشق می‌کند (در عرفان، رنجی که کمال‌آور است).

با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی

با این بی‌مهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا می‌داری.

نکته ادبی: شکایتِ عاشقانه.

با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی

با این بی‌مهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا می‌داری.

نکته ادبی: شکایتِ عاشقانه.

با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی

با این بی‌مهری و ستمی که اکنون در حقِ عاشقان روا می‌داری.

نکته ادبی: شکایتِ عاشقانه.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: فغان: ناله‌ی عاشق از دستِ جفای معشوق.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بی‌مهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا می‌دارد.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بی‌مهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا می‌دارد.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بی‌مهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا می‌دارد.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بی‌مهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا می‌دارد.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بی‌مهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا می‌دارد.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بی‌مهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا می‌دارد.

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هیچ‌کس حتی یک بار نگفت که آه و فغانی از آن برآمد.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ بی‌مهری معشوق که حتی عاشق را به فریاد وا می‌دارد.

هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد

هر مرغی (روحی) که روزی زلفِ تو دامگاهِ او شد.

نکته ادبی: مرغ: استعاره از روحِ آدمی؛ زلف: استعاره از تعلقاتِ دنیا که مانعِ پروازِ روح است.

هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد

هر مرغی (روحی) که روزی زلفِ تو دامگاهِ او شد.

نکته ادبی: دامگه: جایی که روح را اسیر می‌کند.

هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد

هر پرنده‌ای (عاشقی) که روزی زلفِ تو به دامی برایش تبدیل شد، مقدر بود که از آشیانه‌یِ امنِ خود به بند کشیده شود.

نکته ادبی: واژه‌ی 'دامگه' ترکیبی از دام و گاه است و به معنای محل شکار و به دام افتادن به کار رفته است.

هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد

هر پرنده‌ای (عاشقی) که روزی زلفِ تو به دامی برایش تبدیل شد، مقدر بود که از آشیانه‌یِ امنِ خود به بند کشیده شود.

نکته ادبی: واژه‌ی 'دامگه' ترکیبی از دام و گاه است و به معنای محل شکار و به دام افتادن به کار رفته است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

سرنوشت و قضای الهی چنان مقدر کرد که روزیِ او (جانش) از آشیانه‌ی وجودش به درآید.

نکته ادبی: عبارت 'قضا' در اینجا به معنای تقدیر حتمی است و 'روزیش از آشیان برآمدن' استعاره از پایان عمر یا از دست دادنِ آرامش و جان است.

جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی

من جانِ گران‌بهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.

جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی

من جانِ گران‌بهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.

جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی

من جانِ گران‌بهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.

جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی

من جانِ گران‌بهایم را تنها به بهای یک دیدار یا سلامی از سوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: عبارت 'عرض بوسی' استعاره از دیدار، سلام کردن و به حضور رسیدن معشوق است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

ای معشوق، این جان را بستان و بازپس مده، چرا که این دلِ رنجور در نظرِ تو ارزشی نداشت و بارِ گرانی برایت نبود.

نکته ادبی: در اینجا 'جگر' به معنای دل و کانون احساسات عاشقانه است و 'گران برآمدن' کنایه از سنگین بودن و اهمیت داشتن نزد مخاطب است.

عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد

عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینه‌هایِ بی‌پایانِ جهان برابری می‌کند.

نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بی‌کران دارد.

عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد

عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینه‌هایِ بی‌پایانِ جهان برابری می‌کند.

نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بی‌کران دارد.

عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد

عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینه‌هایِ بی‌پایانِ جهان برابری می‌کند.

نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بی‌کران دارد.

عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد

عشقِ تو چنان گوهری است که ارزشِ آن با گنجینه‌هایِ بی‌پایانِ جهان برابری می‌کند.

نکته ادبی: عبارت 'گنج روان' استعاره از گنجی است که در حرکت و جریان است، اشاره به شکوه و ثروت بی‌کران دارد.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خیال و اندیشه‌ی من در این حیرت فرورفته است که این عشقِ شگفت‌انگیز، از چه سرچشمه و کانِ ناشناخته‌ای بیرون آمده است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'وهم' به معنای خیال‌پردازی و اندیشه است و 'کان' استعاره از منشاء و خاستگاهِ عشق است.

خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی

ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن می‌گوید.

خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی

ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن می‌گوید.

خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی

ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن می‌گوید.

خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی

ای معشوق، خاقانی بنده و ملکِ توست؛ پس چرا بر او شمشیرِ جفا کشیدی؟

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر 'خاقانی' دارد که در اینجا خود را مخاطب قرار داده یا از زبان خود سخن می‌گوید.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.

خود بی مصاف جانا با او توان برآمد

ای جانِ من، اصلاً نیازی به میدانِ جنگ و ستیز نیست، چرا که من پیش از این در برابرِ تو شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: عبارت 'بی مصاف برآمدن' کنایه از تسلیم شدنِ زودهنگام و بدون مقاومت در برابر عشق است.