دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۶

خاقانی
با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد
با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد
با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد
با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه
سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه
سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه
سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد
دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد
دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد
دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد
دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم
دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم
دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم
دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید
در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید
در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید
در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد
گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی
گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی
گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی
گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد
چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو
چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو
چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو
چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد
خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی
خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی
خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی
خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده‌ی حال‌وهوایِ پرشور و عرفانیِ غزلی عاشقانه است که در آن، شاعر با بیانی پرسشگرانه و شورانگیز، به توصیفِ غلبه‌ی مطلقِ عشق بر عقل و منطق می‌پردازد. فضای کلی شعر بر مدارِ این نکته می‌چرخد که وقتی عشقِ حقیقی به کمال می‌رسد و در وجودِ عاشق ریشه می‌دواند، دیگر جایی برای مفاهیمِ معمول، مانندِ دین‌داریِ عقلانی، درمانِ جسمانی یا منطقِ دنیوی باقی نمی‌ماند.

شاعر با استفاده از تصاویرِ کلاسیک و نمادین، همچون تضادِ «کفرِ زلف» و «ایمان»، «درد» و «درمان»، و همچنین پیوندِ زیباییِ معشوق با فضایی بهشتی، شکوهِ عشق را به تصویر می‌کشد. او معتقد است که در پیشگاهِ جمالِ معشوق، همه‌چیز رنگ می‌بازد و حتی جانِ عاشق نیز در پیچ‌وپمِ زلفِ محبوب، هستیِ خود را از دست می‌دهد و در تنگنایِ دیدگانِ محدودِ بشری، گنجایشِ ادراکِ آن زیباییِ مطلق وجود ندارد.

معنای روان

با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد

ای معشوق، وقتی سیاهیِ پرپیچ‌وخمِ زلفِ تو، عقل و ایمانِ مرا به یغما برده است، دیگر جایی برای ماندن بر سرِ عقایدِ پیشین و ایمانِ عقلانی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «کفر» استعاره از سیاهیِ زلف و در تقابل با «ایمان» به معنایِ اعتقاد و عقل‌گرایی به کار رفته است.

با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد

ای معشوق، وقتی سیاهیِ پرپیچ‌وخمِ زلفِ تو، عقل و ایمانِ مرا به یغما برده است، دیگر جایی برای ماندن بر سرِ عقایدِ پیشین و ایمانِ عقلانی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «کفر» استعاره از سیاهیِ زلف و در تقابل با «ایمان» به معنایِ اعتقاد و عقل‌گرایی به کار رفته است.

با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد

ای معشوق، وقتی سیاهیِ پرپیچ‌وخمِ زلفِ تو، عقل و ایمانِ مرا به یغما برده است، دیگر جایی برای ماندن بر سرِ عقایدِ پیشین و ایمانِ عقلانی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «کفر» استعاره از سیاهیِ زلف و در تقابل با «ایمان» به معنایِ اعتقاد و عقل‌گرایی به کار رفته است.

با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد

ای معشوق، وقتی سیاهیِ پرپیچ‌وخمِ زلفِ تو، عقل و ایمانِ مرا به یغما برده است، دیگر جایی برای ماندن بر سرِ عقایدِ پیشین و ایمانِ عقلانی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «کفر» استعاره از سیاهیِ زلف و در تقابل با «ایمان» به معنایِ اعتقاد و عقل‌گرایی به کار رفته است.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

در آنجایی که دردِ عشقِ تو حضور دارد، دیگر نیازی به درمان یا دارویِ بهبود نیست؛ چرا که خودِ این درد برای عاشق، از هر درمان و عافیتی شیرین‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ «درد» و «درمان» بیانگر این است که عاشق، دردِ عشق را بر آسودگی ترجیح می‌دهد.

سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه

اگر با زلف و چهره‌ی زیبایِ خویش، سحری (جادویی) نکرده‌ای، پس چرا... (در ادامه می‌گوید در آن صورت جایی برای شیطان نیست).

نکته ادبی: «سحر» در اینجا به معنای زیباییِ خیره‌کننده و مسحورکننده است.

سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه

اگر با زلف و چهره‌ی زیبایِ خویش، سحری (جادویی) نکرده‌ای، پس چرا... (در ادامه می‌گوید در آن صورت جایی برای شیطان نیست).

نکته ادبی: «سحر» در اینجا به معنای زیباییِ خیره‌کننده و مسحورکننده است.

سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه

اگر با زلف و چهره‌ی زیبایِ خویش، سحری (جادویی) نکرده‌ای، پس چرا... (در ادامه می‌گوید در آن صورت جایی برای شیطان نیست).

نکته ادبی: «سحر» در اینجا به معنای زیباییِ خیره‌کننده و مسحورکننده است.

سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه سحرا که کرده ای تو با زلف و عارض ارنه

اگر با زلف و چهره‌ی زیبایِ خویش، سحری (جادویی) نکرده‌ای، پس چرا... (در ادامه می‌گوید در آن صورت جایی برای شیطان نیست).

نکته ادبی: «سحر» در اینجا به معنای زیباییِ خیره‌کننده و مسحورکننده است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

در گلستانِ وجودِ تو که جایگاهِ فرشتگان و پاکان است، شیطان را چه راهی است؟ در چنین زیباییِ مقدسی، پلیدی جایی ندارد.

نکته ادبی: «گلشن ملایک» کنایه از صورتِ پاک و زیبای معشوق است.

دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد

دلی که از نسیمِ عطرآگینِ وصلِ تو بی‌بهره است، در تنهاییِ خود جز حسرت و خاک‌ساری (غم و اندوه) چه چیزی نصیبش می‌شود؟

نکته ادبی: «خاک بیختن» کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و سرگردانی در غم است.

دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد

دلی که از نسیمِ عطرآگینِ وصلِ تو بی‌بهره است، در تنهاییِ خود جز حسرت و خاک‌ساری (غم و اندوه) چه چیزی نصیبش می‌شود؟

نکته ادبی: «خاک بیختن» کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و سرگردانی در غم است.

دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد

دلی که از نسیمِ عطرآگینِ وصلِ تو بی‌بهره است، در تنهاییِ خود جز حسرت و خاک‌ساری (غم و اندوه) چه چیزی نصیبش می‌شود؟

نکته ادبی: «خاک بیختن» کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و سرگردانی در غم است.

دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد دل بی نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد

دلی که از نسیمِ عطرآگینِ وصلِ تو بی‌بهره است، در تنهاییِ خود جز حسرت و خاک‌ساری (غم و اندوه) چه چیزی نصیبش می‌شود؟

نکته ادبی: «خاک بیختن» کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و سرگردانی در غم است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

جانِ عاشق در پیچ‌وخمِ زلفِ تو اسیر و پنهان شده است؛ در این زندانِ زیبا، جان دیگر چه کار (و اختیاری) دارد؟

نکته ادبی: «شکنج» به معنای پیچ و تاب است و استعاره از گرفتاری و اسارتِ جان در عشق است.

دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم

دلِ من همواره و بی‌وقفه، در فراق و غمِ تو دردی بزرگ و شگفت‌انگیز را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: «شگرف» در اینجا به معنایِ بزرگ، عظیم و عمیق به کار رفته است.

دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم

دلِ من همواره و بی‌وقفه، در فراق و غمِ تو دردی بزرگ و شگفت‌انگیز را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: «شگرف» در اینجا به معنایِ بزرگ، عظیم و عمیق به کار رفته است.

دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم

دلِ من همواره و بی‌وقفه، در فراق و غمِ تو دردی بزرگ و شگفت‌انگیز را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: «شگرف» در اینجا به معنایِ بزرگ، عظیم و عمیق به کار رفته است.

دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم

دلِ من همواره و بی‌وقفه، در فراق و غمِ تو دردی بزرگ و شگفت‌انگیز را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: «شگرف» در اینجا به معنایِ بزرگ، عظیم و عمیق به کار رفته است.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

وقتی جان در پیچ‌وخمِ زلفِ تو گرفتار است، دیگر نمی‌دانم چه کاری از دستش برمی‌آید و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: این بیت حیرتِ عاشق را در برابر زیباییِ معشوق نشان می‌دهد.

در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید

عظمتِ وصلِ تو چنان است که در تنگیِ چشمانِ من و دیدگاهِ محدودِ بشری، راه نمی‌یابد و در آن نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «تنگنای دیده» استعاره از ظرفیتِ اندکِ ادراکِ انسانی در برابر تجلیاتِ الهی یا جمالِ معشوق است.

در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید

عظمتِ وصلِ تو چنان است که در تنگیِ چشمانِ من و دیدگاهِ محدودِ بشری، راه نمی‌یابد و در آن نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «تنگنای دیده» استعاره از ظرفیتِ اندکِ ادراکِ انسانی در برابر تجلیاتِ الهی یا جمالِ معشوق است.

در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید

عظمت و شکوهِ پیوند با تو، چنان فراگیر است که در فضای محدود و تنگِ دیدگانِ من نمی‌گنجد.

نکته ادبی: تنگنای دیده کنایه از محدودیت ظرفیت ادراک انسانی است.

در تنگنای دیده وصلت کجا درآید در تنگنای دیده وصلت کجا درآید

عظمت و شکوهِ پیوند با تو، چنان فراگیر است که در فضای محدود و تنگِ دیدگانِ من نمی‌گنجد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی ادراک در برابر کمال معشوق.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر فاصله طبقاتی معشوق و عاشق است.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: بنگه به معنای جایگاه و منزلگاه گدایان است.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: تضاد میان سلطان و گدا برای ترسیم فاصله عاشق و معشوق.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به مقام شامخ معشوق در نظر عاشق.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: تأکید بر عدم تناسب جایگاه‌ها.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: لحن عتاب‌آمیز عاشق نسبت به دوری معشوق.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: به کارگیری واژگان متضاد در بیت.

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

وقتی تو که سلطانی، به جایگاهِ پایینِ گدایان (عاشقان) پا نمی‌گذاری، پس اساساً حضورِ سلطان در جمعِ فقرا چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: پرسشِ بی‌پاسخِ شاعر در برابرِ عظمتِ معشوق.

گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی

اشک ریختنِ تو، تنها بهانه‌ای است برای آنکه در زلالِ اشک، بازتابِ چهره‌ی زیبای خود را ببینی.

نکته ادبی: بهانه‌سازی کنایه از توجیه کردنِ یک عمل برای رسیدن به منظوری دیگر است.

گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی

اشک ریختنِ تو، تنها بهانه‌ای است برای آنکه در زلالِ اشک، بازتابِ چهره‌ی زیبای خود را ببینی.

نکته ادبی: اشاره به بازتابِ چهره در قطرات اشک (تصویرسازی).

گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی

اشک ریختنِ تو، تنها بهانه‌ای است برای آنکه در زلالِ اشک، بازتابِ چهره‌ی زیبای خود را ببینی.

نکته ادبی: شاعر به دنبال علتِ گریه، خودشیفتگی معشوق را می‌بیند.

گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی

اشک ریختنِ تو، تنها بهانه‌ای است برای آنکه در زلالِ اشک، بازتابِ چهره‌ی زیبای خود را ببینی.

نکته ادبی: لحن طنزآمیز و رندانه شاعر در تفسیرِ رفتار معشوق.

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای توصیف زیبایی معشوق که از آینه پیشی گرفته است.

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: تقابل میان آینه (ابزار مشاهده) و چهره (خودِ حقیقت).

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: برتریِ مطلقِ زیباییِ معشوق بر ابزارهای بازتاب.

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: تشبیه ضمنی که در آن چهره معشوق جایگزین آینه می‌شود.

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان بی‌ارزشیِ مصنوعات در برابر زیبایی اصیل.

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر عدم کارایی آینه در برابر چهره معشوق.

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: نمادگرایی آینه به عنوان ابزارِ محدودِ دیدن.

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

در حضورِ چهره‌یِ درخشانِ تو، آینه هیچ جلوه‌ای ندارد و اصلاً نیازی به آن نیست.

نکته ادبی: شاعر چهره معشوق را برتر از هر آینه‌ای می‌داند.

چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو

از آنجایی که در راهِ عشقِ تو، از جانِ خود گذشتم و آن را فدا کردم، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

نکته ادبی: ترکِ جان کنایه از گذشتن از تعلقات دنیوی و ایثار است.

چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو

از آنجایی که در راهِ عشقِ تو، از جانِ خود گذشتم و آن را فدا کردم، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

نکته ادبی: اشاره به فداکاری عاشق در راه معشوق.

چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو

از آنجایی که در راهِ عشقِ تو، از جانِ خود گذشتم و آن را فدا کردم، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

نکته ادبی: عبارت «روی چون تو» تشبیهی برای کمال زیبایی معشوق است.

چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو

از آنجایی که در راهِ عشقِ تو، از جانِ خود گذشتم و آن را فدا کردم، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

نکته ادبی: عشق به عنوان عاملِ دست شستن از جان.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: فلان و بهمان کنایه از عمومِ مردم یا بدگویان است.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌تفاوتی نسبت به قضاوت دیگران.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: بی‌اعتنایی به حرفِ مردم به دلیلِ مقامِ بالای عشق.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: بی‌اهمیت جلوه دادنِ نظرِ دیگران.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: تأکید بر استقلال فکری شاعر.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: اشاره به گمنامی و آزادی عاشق.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: عشق به عنوانِ حصاری در برابر تهمت‌های مردم.

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

وقتی من از جان گذشته‌ام، دیگر برایم مهم نیست که مردمِ عامی یا دیگران در موردِ من چه می‌گویند.

نکته ادبی: شاعر خود را فراتر از قضاوت‌های جامعه می‌داند.

خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی

خاقانی وقتی از تعلقاتِ این روزگارِ گذران دل برید و آن را رها کرد...

نکته ادبی: دست شستن کنایه از ترک کردن و بی‌اعتنایی است.

خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی

خاقانی وقتی از تعلقاتِ این روزگارِ گذران دل برید و آن را رها کرد...

نکته ادبی: تخلص شاعر و بیانِ حالِ درونی او.

خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی

خاقانی وقتی از تعلقاتِ این روزگارِ گذران دل برید و آن را رها کرد...

نکته ادبی: بی‌اعتنایی به دنیا و مادیات.

خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی

خاقانی وقتی از تعلقاتِ این روزگارِ گذران دل برید و آن را رها کرد...

نکته ادبی: ترکِ دنیا به عنوانِ پیش‌شرطِ رستگاری.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: تلمیح به سلاطینِ بزرگِ دورانِ شاعر که نماد قدرتِ زمینی هستند.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: سنجر و خاقان به عنوان نمادهای قدرت سیاسی.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: شاعر حاکمیت قدرت را در برابر قدرت عشق نفی می‌کند.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: بی‌اهمیت جلوه دادنِ احکامِ حکومتی.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ قدرتِ معنوی بر قدرتِ مادی.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: شاعر قدرت زمینی را بی‌معنا می‌شمارد.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: انتقادِ تلویحی از قدرت‌مدارانِ زمانه.

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دیگر برای او فرقی نمی‌کند که سلطان سنجر چه فرمانی صادر می‌کند یا خاقان چه مقامی دارد؛ این‌ها در برابرِ مقامِ او ناچیزند.

نکته ادبی: تأکید نهایی بر آزادگیِ شاعر.