دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۴

خاقانی
دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد
دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد
دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد
دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت
شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت
شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت
شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت
آن پای نهد که سر ندارد
آن پای نهد که سر ندارد
آن پای نهد که سر ندارد
آن پای نهد که سر ندارد
آن پای نهد که سر ندارد
آن پای نهد که سر ندارد
آن پای نهد که سر ندارد
آن پای نهد که سر ندارد
وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت
وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت
وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت
وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت
آن مرغ پرد که پر ندارد
آن مرغ پرد که پر ندارد
آن مرغ پرد که پر ندارد
آن مرغ پرد که پر ندارد
آن مرغ پرد که پر ندارد
آن مرغ پرد که پر ندارد
آن مرغ پرد که پر ندارد
آن مرغ پرد که پر ندارد
عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد
عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد
عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد
عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد
کس نه که بر او گذر ندارد
کس نه که بر او گذر ندارد
کس نه که بر او گذر ندارد
کس نه که بر او گذر ندارد
کس نه که بر او گذر ندارد
کس نه که بر او گذر ندارد
کس نه که بر او گذر ندارد
کس نه که بر او گذر ندارد
در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من
در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من
در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من
در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من
کس دردی ازین بتر ندارد
کس دردی ازین بتر ندارد
کس دردی ازین بتر ندارد
کس دردی ازین بتر ندارد
کس دردی ازین بتر ندارد
کس دردی ازین بتر ندارد
کس دردی ازین بتر ندارد
کس دردی ازین بتر ندارد
خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب
خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب
خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب
خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب
کو جز تو کسی دگر ندارد
کو جز تو کسی دگر ندارد
کو جز تو کسی دگر ندارد
کو جز تو کسی دگر ندارد
کو جز تو کسی دگر ندارد
کو جز تو کسی دگر ندارد
کو جز تو کسی دگر ندارد
کو جز تو کسی دگر ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تابلویی از ایثار و فنایِ عاشق در برابر معشوق است. در این فضا، عشق نه یک پیوند ملایم، بلکه همچون تیری مهلک و حتمی توصیف شده که گریز از آن ممکن نیست و تنها راه ورود به حریم آن، گذشتن از تمامیتِ خویشتن و رها کردنِ نفس است.

شاعر با تصویرسازی‌هایی از درد و هجران، تناقض‌های وجودیِ عاشق را بیان می‌کند؛ اینکه چگونه در وادی عشق، ناتوانی و ضعف، خود به بال پرواز بدل می‌شود و دردِ بی‌درمانِ عاشق، نشانی از حضورِ سنگین و گریزناپذیرِ معشوق است که در نهایت به رنجی عمیق در عینِ بی‌خبریِ معشوق می‌انجامد.

معنای روان

دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد

دل عاشق در برابر ضربات و دردهایی که تو بر آن وارد می‌کنی، هیچ پناهگاهی ندارد و کاملاً بی‌دفاع است.

نکته ادبی: سپر استعاره از وسیله دفاعی در برابر رنج و بلاست.

دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد

دل عاشق در برابر ضربات و دردهایی که تو بر آن وارد می‌کنی، هیچ پناهگاهی ندارد و کاملاً بی‌دفاع است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ضعف عاشق.

دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد

دل عاشق در برابر ضربات و دردهایی که تو بر آن وارد می‌کنی، هیچ پناهگاهی ندارد و کاملاً بی‌دفاع است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ضعف عاشق.

دل زخم تو را سپر ندارد دل زخم تو را سپر ندارد

دل عاشق در برابر ضربات و دردهایی که تو بر آن وارد می‌کنی، هیچ پناهگاهی ندارد و کاملاً بی‌دفاع است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ضعف عاشق.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: آماج به معنای هدف تیراندازی است و جگر در ادبیات کلاسیک کنایه از مرکز عواطف و جان است.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: تکرار.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: تکرار.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: تکرار.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: تکرار.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: تکرار.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: تکرار.

آماج تو جز جگر ندارد

تنها هدف و نشانه برای تیرهای نگاه یا جور تو، جگر (درون و جان) من است و جز آن جای دیگری برای زخم زدن نداری.

نکته ادبی: تکرار.

شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت

شرط ورود به بساط و فضای عشق تو این است که...

نکته ادبی: بساط به معنای جایگاه گسترده و محیطی است که معشوق در آن حضور دارد.

شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت

شرط ورود به بساط و فضای عشق تو این است که...

نکته ادبی: تکرار.

شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت

شرط ورود به بساط و فضای عشق تو این است که...

نکته ادبی: تکرار.

شرط است که بر بساط عشقت شرط است که بر بساط عشقت

شرط ورود به بساط و فضای عشق تو این است که...

نکته ادبی: تکرار.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: سر نداشتن کنایه از فنایِ نفس و ترکِ تعلقاتِ دنیوی و غرور است.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: تکرار.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: تکرار.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: تکرار.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: تکرار.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: تکرار.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: تکرار.

آن پای نهد که سر ندارد

کسی گام در این راه بگذارد که سر (جان و هستی و غرور) خود را نثار کرده باشد.

نکته ادبی: تکرار.

وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت

و این نکته عجیب است که در هوای رسیدن به تو (اشتیاقِ وصال)،

نکته ادبی: طرفه به معنای شگفت‌انگیز و نادر است.

وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت

و این نکته عجیب است که در هوای رسیدن به تو (اشتیاقِ وصال)،

نکته ادبی: تکرار.

وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت

و این نکته عجیب است که در هوای رسیدن به تو (اشتیاقِ وصال)،

نکته ادبی: تکرار.

وین طرفه که در هوای وصلت وین طرفه که در هوای وصلت

و این نکته عجیب است که در هوای رسیدن به تو (اشتیاقِ وصال)،

نکته ادبی: تکرار.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: مرغ استعاره از جانِ عاشق است و پر نداشتن کنایه از بی‌بضاعتی و ناتوانی در پیمودن راهی است که تنها با عشق ممکن شده است.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

آن مرغ پرد که پر ندارد

آن مرغی (جانِ عاشق) پرواز می‌کند که در ظاهر بالی ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد

عشق تو همانند حلقه مرگ (که کسی از آن نمی‌رهد) شده است،

نکته ادبی: چنبر کنایه از حلقه یا طنابِ محاصره است و به معنای غیرقابل فرار بودن مرگ است.

عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد

عشق تو همانند حلقه مرگ (که کسی از آن نمی‌رهد) شده است,

نکته ادبی: تکرار.

عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد

عشق تو همانند حلقه مرگ (که کسی از آن نمی‌رهد) شده است,

نکته ادبی: تکرار.

عشق تو چو چنبر اجل شد عشق تو چو چنبر اجل شد

عشق تو همانند حلقه مرگ (که کسی از آن نمی‌رهد) شده است,

نکته ادبی: تکرار.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: اشاره به جبری بودنِ قدرتِ عشق است.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: تکرار.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: تکرار.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: تکرار.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: تکرار.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: تکرار.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: تکرار.

کس نه که بر او گذر ندارد

هیچ‌کس نیست که بتواند از این دایره عشق عبور کند (و از قید آن رها شود).

نکته ادبی: تکرار.

در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من

من در آتش درد و رنجِ عشقِ تو می‌سوزم، در حالی که تو از احوال من بی‌خبر و بی‌تفاوتی.

نکته ادبی: فارغ بودن به معنای آسودگی و بی‌خبریِ معشوق از دردِ عاشق است.

در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من

من در آتش درد و رنجِ عشقِ تو می‌سوزم، در حالی که تو از احوال من بی‌خبر و بی‌تفاوتی.

نکته ادبی: تکرار.

در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من

دردِ عشقِ تو سراسر وجودم را فرا گرفته است، حال آنکه تو حتی از حضور و رنجِ من بی‌خبر و نسبت به آن بی‌اعتنایی.

نکته ادبی: واژه فارغ در اینجا به معنای آسوده‌خاطر و غافل از احوال عاشق است.

در درد توام، تو فارغ از من در درد توام، تو فارغ از من

دردِ عشقِ تو سراسر وجودم را فرا گرفته است، حال آنکه تو حتی از حضور و رنجِ من بی‌خبر و نسبت به آن بی‌اعتنایی.

نکته ادبی: تکرار مطلع برای تأکید بر تداوم این درد است.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: کاربرد منفی در جمله برای القای حصر و انحصار رنج به شاعر است.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یگانگی و شدتِ بی‌سابقه رنج.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یگانگی و شدتِ بی‌سابقه رنج.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یگانگی و شدتِ بی‌سابقه رنج.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یگانگی و شدتِ بی‌سابقه رنج.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یگانگی و شدتِ بی‌سابقه رنج.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یگانگی و شدتِ بی‌سابقه رنج.

کس دردی ازین بتر ندارد

هیچ‌کس در این عالم، دردی سنگین‌تر و جان‌سوزتر از این دردی که من از دوری و بی‌توجهی تو می‌کشم، تجربه نکرده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یگانگی و شدتِ بی‌سابقه رنج.

خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب

ای محبوب، خاقانی تمام‌قد متعلق به تو و در پناهِ توست؛ پس به دادِ او برس و او را دریاب.

نکته ادبی: استفاده از تخلص (خاقانی) برای شخصی‌سازی و پیوندِ مستقیمِ شاعر با مخاطب.

خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب

ای محبوب، خاقانی تمام‌قد متعلق به تو و در پناهِ توست؛ پس به دادِ او برس و او را دریاب.

نکته ادبی: دریاب در اینجا به معنای نجات دادن و یاری کردن است.

خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب

ای محبوب، خاقانی تمام‌قد متعلق به تو و در پناهِ توست؛ پس به دادِ او برس و او را دریاب.

نکته ادبی: تکرار برای طلب استمداد بیشتر.

خاقانی از آن توست دریاب خاقانی از آن توست دریاب

ای محبوب، خاقانی تمام‌قد متعلق به تو و در پناهِ توست؛ پس به دادِ او برس و او را دریاب.

نکته ادبی: تکرار برای طلب استمداد بیشتر.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: حرف کو در اینجا مخفف که او (کسی که او) است.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: حذف به قرینه در زبان کلاسیک رایج است.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار در محبت.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار در محبت.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار در محبت.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار در محبت.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار در محبت.

کو جز تو کسی دگر ندارد

زیرا این عاشقِ دل‌خسته، جز تو هیچ‌کسِ دیگری را ندارد که امیدش به او باشد و دستِ یاری به سویش دراز کند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار در محبت.