دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۳

خاقانی
دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد
دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد
دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد
دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت
عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت
عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت
عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد
باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد
باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد
باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان
گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان
گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان
گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست
در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست
در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست
در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب
آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب
آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب
آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک
اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک
اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک
اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند
هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند
هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند
هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد
غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود
غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود
غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود
غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد
نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب
نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب
نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب
نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی
تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی
تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی
تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند
جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند
جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند
جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است
جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است
جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است
جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد

دلی که اسیرِ عشقِ تو شده است، دیگر نگرانِ حفظِ جان و بقای خود نیست.

نکته ادبی: «دام» در اینجا استعاره از گرفتاری در بندِ عشق است و «غم جان نبرد» کنایه از بی‌باکی و ایثارِ عاشق است.

دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد

دلی که اسیرِ عشقِ تو شده است، دیگر نگرانِ حفظِ جان و بقای خود نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیت بر تأکید بر جنبهٔ شهادت‌طلبانه و فنایِ عاشق در راهِ معشوق دلالت دارد.

دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد

دلی که اسیرِ عشقِ تو شده است، دیگر نگرانِ حفظِ جان و بقای خود نیست.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و روان با استفاده از فعل منفی «نبرد» برای نفیِ دغدغه‌های دنیوی.

دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد

دلی که اسیرِ عشقِ تو شده است، دیگر نگرانِ حفظِ جان و بقای خود نیست.

نکته ادبی: تداومِ معناییِ بیت نشان‌دهندهٔ بی‌توجهیِ کامل عاشق به خود در حضورِ معشوق است.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: «زلف» نمادِ پیچیدگی‌ها و دام‌های زیباییِ معشوق است که مانعِ بازگشت به دنیایِ عقل و ایمانِ متشرعانه می‌شود.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: ایمان در اینجا به معنایِ باورهایِ سنتی و عقلی در مقابلِ عشقِ عرفانی است.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: نفیِ ایمان، در ادبیاتِ عرفانی معمولاً به معنایِ پشت‌پا زدن به عقلِ جزوی است.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید برِ گم‌گشتگیِ عاشق در فضایِ معشوق.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: رابطهٔ «جان» و «زلف» یکی از تقابل‌های کلاسیک در غزل فارسی است.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ بازگشت به گذشته.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: استفاده از واژگان کهن که در بافتِ صوفیانه معنایِ خاصِ خود را دارند.

جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد

جانی که در خمِ زلفِ تو گرفتار شده، دیگر راهی به سوی ایمان و عقایدِ پیشین نمی‌یابد.

نکته ادبی: تأکیدِ شاعر بر غلبهٔ تامّ و تمامِ عشق بر ایمانِ ظاهری.

عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت

عقلی که بارِ گرانِ عشقِ تو را بر دوش گرفت،...

نکته ادبی: «غاشیه» زین‌پوش و در اینجا کنایه از بارِ گرانِ تعهدِ بندگی و عاشقی است.

عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت

عقلی که بارِ گرانِ عشقِ تو را بر دوش گرفت،...

نکته ادبی: آرایهٔ تشخیص؛ عقل انسانی که همواره در برابر عشق مقاومت می‌کند، اینجا خود حاملِ بارِ عشق می‌شود.

عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت

عقلی که بارِ گرانِ عشقِ تو را بر دوش گرفت،...

نکته ادبی: تداومِ این بیت با بیتِ بعد، جمله‌ای شرطی می‌سازد.

عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت

عقلی که بارِ گرانِ عشقِ تو را بر دوش گرفت،...

نکته ادبی: اشاره به انقیادِ عقل در برابرِ عشق.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ سلیمان نبی که باد در فرمانِ او بود. نفیِ ارزشِ قدرتِ دنیوی در برابرِ عشق.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: بزرگ‌نماییِ اهمیتِ عشق.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: استفاده از قدرتِ اساطیری باد برایِ ترسیمِ عظمتِ عشق.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودنِ سلطنتِ مادی.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ تلمیحی.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: ترکیبِ «تختِ سلیمان» نمادِ قدرتِ برترِ دنیوی است.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: تأکیدِ دوباره بر فرومایگیِ قدرتِ زمینی در برابرِ والاییِ عشق.

گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد

...حتی اگر قدرتِ باد را داشته باشد، حاضر نیست تختِ پادشاهیِ سلیمان را حمل کند.

نکته ادبی: پایانِ یک استدلالِ منطقی در بابِ اولویت‌هایِ عاشق.

باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد

آن بادی که خاکِ زیرِ پای تو را بوسه می‌زند،...

نکته ادبی: تشخیصِ باد؛ باد در ادبیاتِ فارسی پیوسته در حالِ تکاپو و گذر از کویِ معشوق است.

باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد

آن بادی که خاکِ زیرِ پای تو را بوسه می‌زند،...

نکته ادبی: تأکید بر تبرک جستنِ عناصرِ طبیعت از معشوق.

باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد

آن بادی که خاکِ زیرِ پای تو را بوسه می‌زند،...

نکته ادبی: تداومِ تصویرپردازیِ عاشقانه.

باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد

آن بادی که خاکِ زیرِ پای تو را بوسه می‌زند،...

نکته ادبی: ارتباطِ مستقیمِ باد با خاکِ پایِ معشوق.

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: «افسر سلطان» نمادِ عزتِ نفس است. باد به دلیلِ تبرکِ خاکِ پایِ معشوق، دارایِ چنان عظمتی است که کمتر از پادشاهی را برنمی‌تابد.

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری میان «خاک‌ساری» و «افسرِ سلطان».

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: مبالغه در عزتِ بادِ عاشق.

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: تداومِ معناییِ بیت.

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه نزدیکی به معشوق، عزت‌بخش است.

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: تصویرِ «سر فرود نیاوردن» نشان‌دهندهٔ غرورِ عاشقانه است.

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: ارتباطِ معنایی با بیتِ قبلی.

سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد

...تا زمانی که تاجِ پادشاهی را به دست نیاورد، سر فرود نمی‌آورد.

نکته ادبی: پایانِ تصویرسازیِ باد.

گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان

اگرچه در بهشتِ موعود، زنانِ (حوریانِ) بسیاری وجود دارند،...

نکته ادبی: «فردوس» تلمیحی به بهشت و «خاتونان» اشاره به حوریانِ بهشتی است.

گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان

اگرچه در بهشتِ موعود، زنانِ (حوریانِ) بسیاری وجود دارند،...

نکته ادبی: تکرار برایِ آماده‌سازیِ ذهنِ مخاطب جهتِ یک مقایسه.

گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان

اگرچه در بهشتِ موعود، زنانِ (حوریانِ) بسیاری وجود دارند،...

نکته ادبی: تأکید بر کثرتِ زیبایی‌های بهشتی.

گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان

اگرچه در بهشتِ موعود، زنانِ (حوریانِ) بسیاری وجود دارند،...

نکته ادبی: ساختارِ «گرچه... تا» برای ایجادِ تقابل.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: «رضوان» نامِ خازنِ بهشت است. شاعر در اینجا با جسارت، زیباییِ معشوق را بر زیبایی‌هایِ بهشتی ترجیح می‌دهد.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ معشوق بر لذاتِ اخروی.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: تأثیرِ معشوق بر دیدگانِ همگان.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: نفیِ لذتِ بهشتی در برابرِ لذتِ دیدنِ معشوق.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: استعاره از زیباییِ بی‌رقیب.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: تکرارِ معنوی برایِ تأکید.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خیال‌انگیز.

تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد

...اما همین که «رضوان» (نگهبانِ بهشت) چهرهٔ تو را ببیند، دیگر هیچ میلی به آن‌ها نخواهد داشت.

نکته ادبی: خاتمه‌یِ مقایسه با بهشت.

در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست

در کشاکشِ میانِ دل (احساس) و دین (شریعت)، سرانجامِ کارِ عاشقانِ تو چه خواهد بود؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری که نشان‌دهندهٔ سرگشتگیِ عاشق میانِ دو دنیایِ متفاوت است.

در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست

در کشاکشِ میانِ دل (احساس) و دین (شریعت)، سرانجامِ کارِ عاشقانِ تو چه خواهد بود؟

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ همیشگیِ دل و دین در ساحتِ عشق.

در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست

وقتی فرمان و اراده تو بر وجود عاشق حاکم می‌شود، دیگر برای او چه چیزی از دل و باورهای دینی‌اش باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: حاصل در اینجا به معنای دارایی و موجودی است.

در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست

وقتی فرمان و اراده تو بر وجود عاشق حاکم می‌شود، دیگر برای او چه چیزی از دل و باورهای دینی‌اش باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: حاصل در اینجا به معنای دارایی و موجودی است.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد

که وقتی حکم و اراده تو در میانه قرار می‌گیرد، آن را از اساس از میان برمی‌دارد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه میان ایهام دارد؛ هم به معنای کمر و هم به معنای فضای خالی یا وسط چیزی.

آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب

ناز و کرشمه چشم تو چنان افسونگر و قدرتمند است که هیچ فریب و ترفندی در برابر آن توانِ خودنمایی ندارد.

نکته ادبی: آهوی غمزه استعاره از زیبایی و چابکی کرشمه است.

آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب

ناز و کرشمه چشم تو چنان افسونگر و قدرتمند است که هیچ فریب و ترفندی در برابر آن توانِ خودنمایی ندارد.

نکته ادبی: آهوی غمزه استعاره از زیبایی و چابکی کرشمه است.

آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب

ناز و کرشمه چشم تو چنان افسونگر و قدرتمند است که هیچ فریب و ترفندی در برابر آن توانِ خودنمایی ندارد.

نکته ادبی: آهوی غمزه استعاره از زیبایی و چابکی کرشمه است.

آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب

ناز و کرشمه چشم تو چنان افسونگر و قدرتمند است که هیچ فریب و ترفندی در برابر آن توانِ خودنمایی ندارد.

نکته ادبی: آهوی غمزه استعاره از زیبایی و چابکی کرشمه است.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد

این کرشمه چنان گیراست که حتی قدرتمندترین افراد (شیران) نیز نمی‌توانند در برابر آن شکیبایی به خرج دهند.

نکته ادبی: مهره صابری اشاره به مهره‌ای است که در گذشته برای آزمودن صبر یا به عنوان طلسم شجاعت حمل می‌کردند.

اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک

اشک‌های این دسته از عاشقان به شکل طوفانی مهیب درآمده است، اما با این وجود...

نکته ادبی: طایفه اشاره به گروه عاشقان است.

اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک

اشک‌های این دسته از عاشقان به شکل طوفانی مهیب درآمده است، اما با این وجود...

نکته ادبی: طایفه اشاره به گروه عاشقان است.

اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک

اشک‌های این دسته از عاشقان به شکل طوفانی مهیب درآمده است، اما با این وجود...

نکته ادبی: طایفه اشاره به گروه عاشقان است.

اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک

اشک‌های این دسته از عاشقان به شکل طوفانی مهیب درآمده است، اما با این وجود...

نکته ادبی: طایفه اشاره به گروه عاشقان است.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد

...این عشق، همچون کشتی نوح است که از هراسِ طوفان‌های سهمگین، هیچ بیم و اندیشه‌ای به خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت نوح و کشتی نجات در برابر طوفان.

هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند

هر ناچیزی (خس) که به وصال تو نرسیده است، اگر ادعای بزرگی کند،...

نکته ادبی: خس استعاره از انسان حقیر و بی‌مایه است.

هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند

هر ناچیزی (خس) که به وصال تو نرسیده است، اگر ادعای بزرگی کند،...

نکته ادبی: خس استعاره از انسان حقیر و بی‌مایه است.

هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند

هر ناچیزی (خس) که به وصال تو نرسیده است، اگر ادعای بزرگی کند،...

نکته ادبی: خس استعاره از انسان حقیر و بی‌مایه است.

هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند

هر ناچیزی (خس) که به وصال تو نرسیده است، اگر ادعای بزرگی کند،...

نکته ادبی: خس استعاره از انسان حقیر و بی‌مایه است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد

...در میدان عشق، یارای رقابت با تو را ندارد و در این ادعا، بازنده است.

نکته ادبی: گوی از میدان ربودن کنایه از پیروزی و برتری یافتن در رقابت است.

غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود

چه سودی دارد که موجودی فریبکار (غول)، نام خضرِ راهنما را بر خود بگذارد؟ این کار حقیقتِ او را عوض نمی‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خضر به عنوان نماد هدایت و غول به عنوان نماد فریب و گمراهی.

غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود

چه سودی دارد که موجودی فریبکار (غول)، نام خضرِ راهنما را بر خود بگذارد؟ این کار حقیقتِ او را عوض نمی‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خضر به عنوان نماد هدایت و غول به عنوان نماد فریب و گمراهی.

غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود

چه سودی دارد که موجودی فریبکار (غول)، نام خضرِ راهنما را بر خود بگذارد؟ این کار حقیقتِ او را عوض نمی‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خضر به عنوان نماد هدایت و غول به عنوان نماد فریب و گمراهی.

غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود

چه سودی دارد که موجودی فریبکار (غول)، نام خضرِ راهنما را بر خود بگذارد؟ این کار حقیقتِ او را عوض نمی‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خضر به عنوان نماد هدایت و غول به عنوان نماد فریب و گمراهی.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: سرچشمه حیوان اشاره به چشمه آب حیات است که در ادبیات اسطوره‌ای، نوشیدن از آن موجب جاودانگی می‌شود.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: تکرارِ یک مفهوم در متون کلاسیک برای تأکید و نفرینِ شاعرانه است.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: حیوان در اینجا به معنای زنده بودن و حیات است نه موجود جاندار.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: ترکیب اضافی برای اشاره به یک مقام متعالی عرفانی.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: ساختار کهن برای بیان دعای منفی یا نفرین.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: حذف فعل یا متمم در اشعار خاقانی برای ایجاز است.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: استعاره از محرومیت از فیض الهی.

که خدایش به سرچشمهٔ حیوان نبرد

خداوند او را به چشمه آب زندگانی و جاودانگی راه ندهد.

نکته ادبی: اشاره به محرومیت از سعادت ابدی.

نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب

در حضور و پیشگاه زلف تو، هیچ ترسی از وجود رقیب ندارم.

نکته ادبی: حضرت در اینجا به معنای درگاه و پیشگاه است.

نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب

در حضور و پیشگاه زلف تو، هیچ ترسی از وجود رقیب ندارم.

نکته ادبی: زلف استعاره از معشوق و زیبایی‌های اوست که مانع حضور اغیار می‌شود.

نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب

در حضور و پیشگاه زلف تو، هیچ ترسی از وجود رقیب ندارم.

نکته ادبی: باک داشتن به معنی ترسیدن و هراس داشتن است.

نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب

در حضور و پیشگاه زلف تو، هیچ ترسی از وجود رقیب ندارم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر امنیتِ خاطرِ عاشق.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: دربان نماد واسطه یا کسی است که خود را درگیر امور ظاهری کرده است.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: خاصه به معنی ویژه و مخصوص است.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به جدایی مراتبِ معرفتِ ظاهری از باطنی.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان دربان و شاه برای نشان دادن فاصله طبقاتی یا روحانی است.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: طاعت در اینجا نمادِ عملِ ظاهری است.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: نبرد به معنای راه نیافتن و برده نشدن است.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: استعاره از اینکه هرکسی به حریم عشق راه ندارد.

خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد

عبادتِ دربان به حریم خلوتِ پادشاه راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ خلوتِ خاص برای معشوق.

تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی

خدا را شکر که تو هنوز به عهد و پیمانِ ما پایبندی.

نکته ادبی: حمد الله دعای شکر است.

تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی

خدا را شکر که تو هنوز به عهد و پیمانِ ما پایبندی.

نکته ادبی: سرِ پیمان بودن کنایه از وفاداری است.

تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی

خدا را شکر که تو هنوز به عهد و پیمانِ ما پایبندی.

نکته ادبی: چون در اینجا به معنای حالتی است که برقرار است.

تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی

خدا را شکر که تو هنوز به عهد و پیمانِ ما پایبندی.

نکته ادبی: نشان‌دهنده آرامش خاطرِ عاشق از استواریِ عهد.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: سر و سامان به معنای نظم و تعادل است.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: فعلِ نبرد در اینجا به معنای برهم زدن است.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: تأکید بر استقلالِ قلبیِ عاشق از اغیار.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: اشاره به پایداری درونی.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ روزمره برای بیان مفهومی عمیق.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: کار و سامان نشان‌دهنده یکپارچگی روح است.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: اشاره به مصونیتِ معنوی.

کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد

هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند کار و امور زندگی مرا از مسیرِ درست و سر و سامان خود خارج کند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه هیچ رقیبی توان تغییرِ حالِ عاشق را ندارد.

جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند

گروهی از روی خشمِ روزگار، خواهان جداییِ ما هستند.

نکته ادبی: قهر قضا به معنای سختی‌های تقدیر است.

جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند

گروهی از روی خشمِ روزگار، خواهان جداییِ ما هستند.

نکته ادبی: فرقت به معنی دوری و جدایی است.

جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند

گروهی از روی خشمِ روزگار، خواهان جداییِ ما هستند.

نکته ادبی: اشاره به بدخواهان و حسودان.

جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند جمعی از قهر قضا فرقت ما می خواهند

گروهی از روی خشمِ روزگار، خواهان جداییِ ما هستند.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای سرنوشتِ تلخ است.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: هان و هان تاکید بر هوشیاری و دقت است.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: تات کوتاه شده تا تو است.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: هشدارِ عاشقانه به معشوق برای حفظِ پیمان.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتیِ جهان.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: قضا به عنوان نیرویی تغییردهنده.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: از سرِ پیمان بردن کنایه از عهدشکنی است.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: دعوت به ثبات قدم.

هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد

مراقب باش و بترس که روزگار تو را از عهدِ ما دور نکند.

نکته ادبی: نکته اخلاقی و عاشقانه برای تداوم رابطه.

جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است

جانِ خاقانی که از پادشاهیِ وصالِ تو شادمان است.

نکته ادبی: ملک وصال اضافه استعاری از جایگاه رفیعِ وصال است.

جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است

جانِ خاقانی که از پادشاهیِ وصالِ تو شادمان است.

نکته ادبی: تخلص شاعر که در شعر ظاهر شده.

جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است

جانِ خاقانی که از پادشاهیِ وصالِ تو شادمان است.

نکته ادبی: شاد بودن از ملکِ معنوی.

جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است

جانِ خاقانی که از پادشاهیِ وصالِ تو شادمان است.

نکته ادبی: تجلیِ هویتِ شاعر در متن.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

همه پادشاهی و قلمرو خاقان را هم‌ارزِ آن جویِ پاک نمی‌داند.

نکته ادبی: جوی پاک استعاره از فیضِ الهی یا وصالِ معشوق است.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

همه پادشاهی و قلمرو خاقان را هم‌ارزِ آن جویِ پاک نمی‌داند.

نکته ادبی: تحقیرِ پادشاهیِ دنیوی در برابرِ ارزشِ عشق.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

هیچ‌کس نمی‌تواند تمامیِ قلمرو و پادشاهیِ عظیمِ خاقان را با خود به سرایِ جاویدان ببرد.

نکته ادبی: جوی پاک کنایه از عالمِ دیگر یا گذرگاهِ مرگ است که آلوده به تعلقاتِ مادی نیست.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

هیچ‌کس نمی‌تواند تمامیِ قلمرو و پادشاهیِ عظیمِ خاقان را با خود به سرایِ جاویدان ببرد.

نکته ادبی: خاقان نمادی برای اوجِ قدرت و مکنتِ دنیوی است.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

هیچ‌کس نمی‌تواند تمامیِ قلمرو و پادشاهیِ عظیمِ خاقان را با خود به سرایِ جاویدان ببرد.

نکته ادبی: فعل نبرد در اینجا به معنای با خود نبردن و به ارث نگذاشتن در سفرِ آخرت است.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

هیچ‌کس نمی‌تواند تمامیِ قلمرو و پادشاهیِ عظیمِ خاقان را با خود به سرایِ جاویدان ببرد.

نکته ادبی: ملکت در اینجا به معنای تمامِ دارایی‌ها و سلطنت است.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

هیچ‌کس نمی‌تواند تمامیِ قلمرو و پادشاهیِ عظیمِ خاقان را با خود به سرایِ جاویدان ببرد.

نکته ادبی: جوی پاک استعاره از پاکیِ جهانِ باقی از آلایش‌های مادی است.

به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد

هیچ‌کس نمی‌تواند تمامیِ قلمرو و پادشاهیِ عظیمِ خاقان را با خود به سرایِ جاویدان ببرد.

نکته ادبی: به‌کارگیریِ خاقان برای تأکید بر عدمِ استثنا بودنِ حتی بزرگ‌ترین پادشاهان است.