دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۲

خاقانی
مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید
مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید
مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید
مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور
به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور
به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور
به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور
که تو ماهی و مه در برنیاید
که تو ماهی و مه در برنیاید
که تو ماهی و مه در برنیاید
که تو ماهی و مه در برنیاید
که تو ماهی و مه در برنیاید
که تو ماهی و مه در برنیاید
که تو ماهی و مه در برنیاید
که تو ماهی و مه در برنیاید
بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت
بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت
بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت
بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت
که تا جان برنیاید، برنیاید
که تا جان برنیاید، برنیاید
که تا جان برنیاید، برنیاید
که تا جان برنیاید، برنیاید
که تا جان برنیاید، برنیاید
که تا جان برنیاید، برنیاید
که تا جان برنیاید، برنیاید
که تا جان برنیاید، برنیاید
تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست
تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست
تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست
تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست
برای خشک جانی برنیاید
برای خشک جانی برنیاید
برای خشک جانی برنیاید
برای خشک جانی برنیاید
برای خشک جانی برنیاید
برای خشک جانی برنیاید
برای خشک جانی برنیاید
برای خشک جانی برنیاید
به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب
به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب
به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب
به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب
به اقبالت مگر در سر نیاید
به اقبالت مگر در سر نیاید
به اقبالت مگر در سر نیاید
به اقبالت مگر در سر نیاید
به اقبالت مگر در سر نیاید
به اقبالت مگر در سر نیاید
به اقبالت مگر در سر نیاید
به اقبالت مگر در سر نیاید
اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو
اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو
اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو
اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو
فرو شو گو قیامت برنیاید
فرو شو گو قیامت برنیاید
فرو شو گو قیامت برنیاید
فرو شو گو قیامت برنیاید
فرو شو گو قیامت برنیاید
فرو شو گو قیامت برنیاید
فرو شو گو قیامت برنیاید
فرو شو گو قیامت برنیاید
بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت
بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت
بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت
بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
سپاسی دارد ار بدتر نیاید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از شعر، بازتابی از عشقِ عمیق و فروتنانه‌ی عاشقی است که در برابرِ شکوه و عظمت معشوق، وجود خویش را ناچیز می‌بیند. در این فضا، عاشق به این حقیقت اذعان دارد که رسیدن به وصالِ معشوق، بهایی بسیار سنگین‌تر از یک جانِ ساده دارد و تمامِ هستیِ او در برابرِ جلوه‌ی معشوق، کوچک و بی‌مقدار است.

شاعر با استفاده از زبانی نمادین و استعاری، سرگشتگی و اشتیاقِ بی‌‌پایانِ عاشق را به تصویر می‌کشد؛ عاشقی که حتی از دور دیدنِ معشوق را غنیمت می‌شمارد و پیمان می‌بندد که تا آخرین نفس، در کوی معشوق بماند. این ابیات ترسیم‌گرِ جایگاهِ رفیع معشوق و تسلیمِ محضِ عاشق است.

معنای روان

مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید

دریافتِ وصالِ تو، فراتر از ظرفیتِ یک جانِ ناقابل است و عمرِ من به تنهایی نمی‌تواند بهایِ رسیدن به تو را بپردازد.

نکته ادبی: برنیاید در اینجا به معنایِ کفایت نکردن و برنیامدنِ هزینه (جان) برایِ کالایِ نفیسِ وصال است.

مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید

رسیدن به تو، فراتر از توانِ من است و یک جان برای کسب این وصال کافی نیست.

نکته ادبی: واژه وصلت به معنایِ رسیدن به توست.

مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید

وصالِ تو چنان بزرگ است که با فدا کردنِ یک جان نیز به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: ساختارِ فعلیِ برنیاید در اینجا دلالت بر عدمِ کفایت دارد.

مرا وصلت به جانی برنیاید مرا وصلت به جانی برنیاید

عمر و جانِ من برایِ آن‌که بتوانم به تو برسم، ناچیز و کم است.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

تو چنان والا و بی‌نیازی که صد جانِ عاشق نیز در برابرِ نگاهِ تو ارزشی ندارد.

نکته ادبی: به چشم اندر نیاید کنایه از بی‌ارزش و کوچک بودن نزدِ کسی است.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

صد جانِ من در چشمِ تو چنان حقیر است که حتی به حساب نمی‌آید.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ معشوق.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

ارزشِ تو چنان بالاست که صد جانِ ما در نظرِ تو ناچیز جلوه می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ مرتبه‌ی عاشق و معشوق.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

تو آن‌قدر بزرگ‌منشی که صد جانِ من در برابرِ چشمانت هیچ است.

نکته ادبی: به چشم آمدن به معنایِ موردِ توجه یا ارجمند بودن است که اینجا نفی شده.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

حتی اگر صد بار جان بدهم، باز هم در نظرِ تو ارزشی ندارد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در ناچیزیِ خویش.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

تو آن‌قدر رفیعی که صد جانِ عاشق در برابرِ نگاهِ تو گم است.

نکته ادبی: به چشم اندر نیاید؛ یعنی کوچک و بی‌اهمیت جلوه کردن.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

صد جانِ من در برابرِ تو چیزی نیست که به چشمت بیاید.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ فروتنیِ افراطیِ عاشق.

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

تو چنان ارزشمندی که صد جانِ من در نگاهِ تو هیچ است.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌مقدار بودنِ داراییِ عاشق.

به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور

من به دیدنِ تو از دور بسنده کردم و دیگر توقعی برای نزدیکیِ بیشتر ندارم.

نکته ادبی: قناعت کردن به معنایِ خرسند بودن به مقدارِ کم است.

به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور

چون وصالِ تو ممکن نیست، از دور دیدنت برایم کافی است.

نکته ادبی: اشاره به تسلیمِ عاشق در برابرِ دوری.

به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور

به جایِ وصال، به دیدارِ از دور راضی شدم.

نکته ادبی: تمکینِ عاشق در برابرِ محدودیت.

به دیداری قناعت کردم از دور به دیداری قناعت کردم از دور

به دیداری از دور اکتفا کردم تا آرام گیرم.

نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنایِ تماشایِ چهره‌ی یار است.

که تو ماهی و مه در برنیاید

زیرا تو مانند ماه درخشان و رفیعی و همان‌گونه که ماه را نمی‌توان در آغوش گرفت، تو نیز دست‌نیافتنی هستی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به ماه و در برنیاید کنایه از غیرممکن بودنِ تسلط بر ماه.

که تو ماهی و مه در برنیاید

تو ماهی و ماه را نمی‌توان در آغوش کشید، تو نیز چنین دور از دسترسی.

نکته ادبی: ایهامِ عبارتِ مه در برنیاید: یکی نرسیدنِ دست به ماه، دوم عدمِ امکانِ در آغوش گرفتنِ ماه.

که تو ماهی و مه در برنیاید

چون تو ماه هستی و ماه در آغوش نمی‌آید، من هم به دور دیدنت قناعت کردم.

نکته ادبی: استعاره‌ی بلندِ ماه.

که تو ماهی و مه در برنیاید

تو مانند ماهی و دستِ کسی به ماه نمی‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه بلیغِ معشوق به ماه.

که تو ماهی و مه در برنیاید

ماهی و ماه در دستِ کسی قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به دوریِ معشوق.

که تو ماهی و مه در برنیاید

چون ماه هستی و در آغوشِ هیچ‌کس نمی‌گنجی.

نکته ادبی: تأکید بر اوجِ زیبایی و دست‌نیافتنی بودن.

که تو ماهی و مه در برنیاید

تو ماهی و ماه هرگز در دسترس نیست.

نکته ادبی: استعاره از جایگاهِ رفیعِ معشوق.

که تو ماهی و مه در برنیاید

تو مانندِ ماه بلندمرتبه‌ای که نمی‌توان در بر گرفت.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ امکانِ وصالِ فیزیکی.

بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت

دلم با این عهد و پیمان واردِ حریمِ کوی تو شد.

نکته ادبی: فروشدن در اینجا به معنایِ وارد شدن و اقامت گزیدن است.

بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت

دلم با این شرط در کوی تو جای گرفت.

نکته ادبی: شرطی در اینجا به معنایِ پیمان یا میثاق است.

بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت

دلم با یک شرط در محله‌ی تو ساکن شد.

نکته ادبی: کوی کنایه از قلمرو یا حریمِ حضورِ معشوق.

بدان شرطی فروشد دل به کویت بدان شرطی فروشد دل به کویت

دلِ من با این پیمان واردِ کوی تو شد.

نکته ادبی: استعاره از سکونتِ دل در عشق.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا زمانی که جان در بدن دارم، از کویِ تو خارج نشوم.

نکته ادبی: جان برنیاید در اینجا یعنی مرگ فرارسیدن و خارج شدنِ جان از بدن.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا زنده‌ام، از پیش تو نخواهم رفت.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ ابدی.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا جانم در بدن است، پایِ خود را از این کوی بیرون نمی‌گذارم.

نکته ادبی: برنیاید به معنایِ بیرون رفتن/رهایی یافتن.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا زنده‌ام از این کوی بیرون نروم.

نکته ادبی: استمرارِ حضورِ عاشق.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا لحظه‌ی مرگ، کوی تو را ترک نکنم.

نکته ادبی: برنیاید در اینجا به معنایِ از میان رفتن یا تمام شدن است.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا جانم باقی‌ست، در کوی تو بمانم.

نکته ادبی: عهدِ عاشقانه.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا نفسم قطع نشود، از تو جدا نشوم.

نکته ادبی: تأکید بر التزام.

که تا جان برنیاید، برنیاید

که تا زمانی که زنده‌ام، این کوی را ترک نمی‌کنم.

نکته ادبی: وفاداریِ عاشق.

تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست

تو خود آگاهی که آن دلی که تشنه‌ی وصالِ توست...

نکته ادبی: تو خود دانی خطابِ مستقیم به معشوق است.

تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست

تو می‌دانی که دلی که تو را می‌خواهد...

نکته ادبی: اشاره به آگاهیِ معشوق از احوالِ عاشق.

تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست

تو آگاهی که آن دلی که هوایِ تو را دارد...

نکته ادبی: کو در اینجا همان «که» است (حرف ربط).

تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست

خودت بهتر می‌دانی که دلی که عاشقِ تو شده است...

نکته ادبی: تأکید بر اشرافِ معشوق بر حالِ عاشق.

برای خشک جانی برنیاید

برایِ این زندگیِ ناچیز و بی‌رمق، دست از عشقِ تو برنمی‌دارد.

نکته ادبی: خشک‌جانی استعاره از زندگیِ بی‌حاصل و بی‌عشق است.

برای خشک جانی برنیاید

به خاطرِ یک زندگیِ بی‌ارزش، از تو روی برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: تأکید بر فداکاری.

برای خشک جانی برنیاید

برایِ زنده ماندنِ صرف، از تو دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: برنیاید به معنایِ دست شستن از چیزی است.

برای خشک جانی برنیاید

برایِ یک زندگیِ بی‌جان، تو را رها نمی‌کند.

نکته ادبی: خشک‌جانی کنایه از حیاتِ خنثی و بدونِ عشق است.

برای خشک جانی برنیاید

به عشقِ یک زندگیِ عادی، از تو نمی‌گذرد.

نکته ادبی: تأکید بر اولویتِ عشق بر حیات.

برای خشک جانی برنیاید

برایِ حیاتِ پوچ، تو را فدا نمی‌کند.

نکته ادبی: برنیاید به معنایِ انصراف دادن است.

برای خشک جانی برنیاید

برایِ زنده ماندنِ بی‌مایه، از تو روی برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: تأکید بر استواریِ عشق.

برای خشک جانی برنیاید

به خاطرِ عمری ناچیز، از تو دست نمی‌کشد.

نکته ادبی: استعاره از پایداریِ عاشق.

به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب

من با تمام وجود و مشتاقانه واردِ میدانِ عشق و آرزومندی شدم.

نکته ادبی: میدانِ هوا کنایه از عرصه‌ی عشق‌ورزی و آرزوهایِ عاشقانه است.

به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب

با اسبِ همت واردِ میدانِ عشق شدم.

نکته ادبی: تاختنِ اسب استعاره از ورودِ جسورانه به عرصه‌ی عشق است.

به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب

من اسبِ تندروِ جانم را در میدانِ تمایلات و هوس‌های نفسانی به تاخت درآوردم و خود را به وادیِ عشق سپردم.

نکته ادبی: میدان هوا استعاره از قلمروِ تمایلات و اشتیاق است و تاختن اسب کنایه از پیگیریِ بی‌محابا در این راه است.

به میدان هوا در تاختم اسب به میدان هوا در تاختم اسب

من اسبِ تندروِ جانم را در میدانِ تمایلات و هوس‌های نفسانی به تاخت درآوردم و خود را به وادیِ عشق سپردم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت بر تأکید بر شدتِ عمل و غرق‌شدگی شاعر در وادیِ عشق دلالت دارد.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

به اقبالت مگر در سر نیاید

به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.

نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.

اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو

اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.

نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.

اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو

اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.

نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.

اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو

اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.

نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.

اگر روزم فرو شد در غم تو اگر روزم فرو شد در غم تو

اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.

نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود (چرا که برای من قیامتِ اصلی در فراق تو رخ داده است).

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

فرو شو گو قیامت برنیاید

بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.

نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.

بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت

به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصی‌سازیِ رنج در شعر.

بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت

به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصی‌سازیِ رنج در شعر.

بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت

به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصی‌سازیِ رنج در شعر.

بد آمد حال خاقانی ز عشقت بد آمد حال خاقانی ز عشقت

به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصی‌سازیِ رنج در شعر.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.

نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.