دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۱۲
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این قطعه از شعر، بازتابی از عشقِ عمیق و فروتنانهی عاشقی است که در برابرِ شکوه و عظمت معشوق، وجود خویش را ناچیز میبیند. در این فضا، عاشق به این حقیقت اذعان دارد که رسیدن به وصالِ معشوق، بهایی بسیار سنگینتر از یک جانِ ساده دارد و تمامِ هستیِ او در برابرِ جلوهی معشوق، کوچک و بیمقدار است.
شاعر با استفاده از زبانی نمادین و استعاری، سرگشتگی و اشتیاقِ بیپایانِ عاشق را به تصویر میکشد؛ عاشقی که حتی از دور دیدنِ معشوق را غنیمت میشمارد و پیمان میبندد که تا آخرین نفس، در کوی معشوق بماند. این ابیات ترسیمگرِ جایگاهِ رفیع معشوق و تسلیمِ محضِ عاشق است.
معنای روان
دریافتِ وصالِ تو، فراتر از ظرفیتِ یک جانِ ناقابل است و عمرِ من به تنهایی نمیتواند بهایِ رسیدن به تو را بپردازد.
نکته ادبی: برنیاید در اینجا به معنایِ کفایت نکردن و برنیامدنِ هزینه (جان) برایِ کالایِ نفیسِ وصال است.
رسیدن به تو، فراتر از توانِ من است و یک جان برای کسب این وصال کافی نیست.
نکته ادبی: واژه وصلت به معنایِ رسیدن به توست.
وصالِ تو چنان بزرگ است که با فدا کردنِ یک جان نیز به دست نمیآید.
نکته ادبی: ساختارِ فعلیِ برنیاید در اینجا دلالت بر عدمِ کفایت دارد.
عمر و جانِ من برایِ آنکه بتوانم به تو برسم، ناچیز و کم است.
نکته ادبی: استعاره از ناتوانی عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق.
تو چنان والا و بینیازی که صد جانِ عاشق نیز در برابرِ نگاهِ تو ارزشی ندارد.
نکته ادبی: به چشم اندر نیاید کنایه از بیارزش و کوچک بودن نزدِ کسی است.
صد جانِ من در چشمِ تو چنان حقیر است که حتی به حساب نمیآید.
نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ معشوق.
ارزشِ تو چنان بالاست که صد جانِ ما در نظرِ تو ناچیز جلوه میکند.
نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ مرتبهی عاشق و معشوق.
تو آنقدر بزرگمنشی که صد جانِ من در برابرِ چشمانت هیچ است.
نکته ادبی: به چشم آمدن به معنایِ موردِ توجه یا ارجمند بودن است که اینجا نفی شده.
حتی اگر صد بار جان بدهم، باز هم در نظرِ تو ارزشی ندارد.
نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در ناچیزیِ خویش.
تو آنقدر رفیعی که صد جانِ عاشق در برابرِ نگاهِ تو گم است.
نکته ادبی: به چشم اندر نیاید؛ یعنی کوچک و بیاهمیت جلوه کردن.
صد جانِ من در برابرِ تو چیزی نیست که به چشمت بیاید.
نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ فروتنیِ افراطیِ عاشق.
تو چنان ارزشمندی که صد جانِ من در نگاهِ تو هیچ است.
نکته ادبی: تأکید بر بیمقدار بودنِ داراییِ عاشق.
من به دیدنِ تو از دور بسنده کردم و دیگر توقعی برای نزدیکیِ بیشتر ندارم.
نکته ادبی: قناعت کردن به معنایِ خرسند بودن به مقدارِ کم است.
چون وصالِ تو ممکن نیست، از دور دیدنت برایم کافی است.
نکته ادبی: اشاره به تسلیمِ عاشق در برابرِ دوری.
به جایِ وصال، به دیدارِ از دور راضی شدم.
نکته ادبی: تمکینِ عاشق در برابرِ محدودیت.
به دیداری از دور اکتفا کردم تا آرام گیرم.
نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنایِ تماشایِ چهرهی یار است.
زیرا تو مانند ماه درخشان و رفیعی و همانگونه که ماه را نمیتوان در آغوش گرفت، تو نیز دستنیافتنی هستی.
نکته ادبی: تشبیه معشوق به ماه و در برنیاید کنایه از غیرممکن بودنِ تسلط بر ماه.
تو ماهی و ماه را نمیتوان در آغوش کشید، تو نیز چنین دور از دسترسی.
نکته ادبی: ایهامِ عبارتِ مه در برنیاید: یکی نرسیدنِ دست به ماه، دوم عدمِ امکانِ در آغوش گرفتنِ ماه.
چون تو ماه هستی و ماه در آغوش نمیآید، من هم به دور دیدنت قناعت کردم.
نکته ادبی: استعارهی بلندِ ماه.
تو مانند ماهی و دستِ کسی به ماه نمیرسد.
نکته ادبی: تشبیه بلیغِ معشوق به ماه.
ماهی و ماه در دستِ کسی قرار نمیگیرد.
نکته ادبی: اشاره به دوریِ معشوق.
چون ماه هستی و در آغوشِ هیچکس نمیگنجی.
نکته ادبی: تأکید بر اوجِ زیبایی و دستنیافتنی بودن.
تو ماهی و ماه هرگز در دسترس نیست.
نکته ادبی: استعاره از جایگاهِ رفیعِ معشوق.
تو مانندِ ماه بلندمرتبهای که نمیتوان در بر گرفت.
نکته ادبی: تأکید بر عدمِ امکانِ وصالِ فیزیکی.
دلم با این عهد و پیمان واردِ حریمِ کوی تو شد.
نکته ادبی: فروشدن در اینجا به معنایِ وارد شدن و اقامت گزیدن است.
دلم با این شرط در کوی تو جای گرفت.
نکته ادبی: شرطی در اینجا به معنایِ پیمان یا میثاق است.
دلم با یک شرط در محلهی تو ساکن شد.
نکته ادبی: کوی کنایه از قلمرو یا حریمِ حضورِ معشوق.
دلِ من با این پیمان واردِ کوی تو شد.
نکته ادبی: استعاره از سکونتِ دل در عشق.
که تا زمانی که جان در بدن دارم، از کویِ تو خارج نشوم.
نکته ادبی: جان برنیاید در اینجا یعنی مرگ فرارسیدن و خارج شدنِ جان از بدن.
که تا زندهام، از پیش تو نخواهم رفت.
نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ ابدی.
که تا جانم در بدن است، پایِ خود را از این کوی بیرون نمیگذارم.
نکته ادبی: برنیاید به معنایِ بیرون رفتن/رهایی یافتن.
که تا زندهام از این کوی بیرون نروم.
نکته ادبی: استمرارِ حضورِ عاشق.
که تا لحظهی مرگ، کوی تو را ترک نکنم.
نکته ادبی: برنیاید در اینجا به معنایِ از میان رفتن یا تمام شدن است.
که تا جانم باقیست، در کوی تو بمانم.
نکته ادبی: عهدِ عاشقانه.
که تا نفسم قطع نشود، از تو جدا نشوم.
نکته ادبی: تأکید بر التزام.
که تا زمانی که زندهام، این کوی را ترک نمیکنم.
نکته ادبی: وفاداریِ عاشق.
تو خود آگاهی که آن دلی که تشنهی وصالِ توست...
نکته ادبی: تو خود دانی خطابِ مستقیم به معشوق است.
تو میدانی که دلی که تو را میخواهد...
نکته ادبی: اشاره به آگاهیِ معشوق از احوالِ عاشق.
تو آگاهی که آن دلی که هوایِ تو را دارد...
نکته ادبی: کو در اینجا همان «که» است (حرف ربط).
خودت بهتر میدانی که دلی که عاشقِ تو شده است...
نکته ادبی: تأکید بر اشرافِ معشوق بر حالِ عاشق.
برایِ این زندگیِ ناچیز و بیرمق، دست از عشقِ تو برنمیدارد.
نکته ادبی: خشکجانی استعاره از زندگیِ بیحاصل و بیعشق است.
به خاطرِ یک زندگیِ بیارزش، از تو روی برنمیگرداند.
نکته ادبی: تأکید بر فداکاری.
برایِ زنده ماندنِ صرف، از تو دست نمیکشد.
نکته ادبی: برنیاید به معنایِ دست شستن از چیزی است.
برایِ یک زندگیِ بیجان، تو را رها نمیکند.
نکته ادبی: خشکجانی کنایه از حیاتِ خنثی و بدونِ عشق است.
به عشقِ یک زندگیِ عادی، از تو نمیگذرد.
نکته ادبی: تأکید بر اولویتِ عشق بر حیات.
برایِ حیاتِ پوچ، تو را فدا نمیکند.
نکته ادبی: برنیاید به معنایِ انصراف دادن است.
برایِ زنده ماندنِ بیمایه، از تو روی برنمیگرداند.
نکته ادبی: تأکید بر استواریِ عشق.
به خاطرِ عمری ناچیز، از تو دست نمیکشد.
نکته ادبی: استعاره از پایداریِ عاشق.
من با تمام وجود و مشتاقانه واردِ میدانِ عشق و آرزومندی شدم.
نکته ادبی: میدانِ هوا کنایه از عرصهی عشقورزی و آرزوهایِ عاشقانه است.
با اسبِ همت واردِ میدانِ عشق شدم.
نکته ادبی: تاختنِ اسب استعاره از ورودِ جسورانه به عرصهی عشق است.
من اسبِ تندروِ جانم را در میدانِ تمایلات و هوسهای نفسانی به تاخت درآوردم و خود را به وادیِ عشق سپردم.
نکته ادبی: میدان هوا استعاره از قلمروِ تمایلات و اشتیاق است و تاختن اسب کنایه از پیگیریِ بیمحابا در این راه است.
من اسبِ تندروِ جانم را در میدانِ تمایلات و هوسهای نفسانی به تاخت درآوردم و خود را به وادیِ عشق سپردم.
نکته ادبی: تکرارِ بیت بر تأکید بر شدتِ عمل و غرقشدگی شاعر در وادیِ عشق دلالت دارد.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
به امیدِ اقبال و عنایتِ تو، آرزو دارم که این ماجرای پرخطر و عاشقی، به نابودی و مرگم ختم نشود.
نکته ادبی: در سر نیاید کنایه از کشته شدن یا به پایان رسیدنِ زندگی است.
اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.
نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.
اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.
نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.
اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.
نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.
اگر روزگارِ خوشِ من در غمِ دوریِ تو به پایان رسید و روشناییِ عمرم خاموش شد.
نکته ادبی: روزم فرو شد استعاره از پایان یافتنِ عمر و افولِ روشناییِ زندگی است.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود (چرا که برای من قیامتِ اصلی در فراق تو رخ داده است).
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
بگو این خورشید و روشنایی فرو رود و دیگر برنیاید؛ گویی که قیامت هم قرار نیست برپا شود.
نکته ادبی: فرو شو فعل امر به خورشید یا روز است برای نشان دادن آرزوی تاریکی ابدی در نبود معشوق.
به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.
نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصیسازیِ رنج در شعر.
به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.
نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصیسازیِ رنج در شعر.
به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.
نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصیسازیِ رنج در شعر.
به سببِ عشقِ تو، حال و روزِ خاقانی بسیار پریشان و ناگوار شده است.
نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصیسازیِ رنج در شعر.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.
باید شکرگزار بود و سپاس گفت، که اگر شرایط از این بدتر نشود، باز هم جای شکر دارد.
نکته ادبی: سپاس داشتن در اینجا به معنای رضایت دادن به وضع موجود از سرِ ناچاری است.