دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱۰

خاقانی
مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد
مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد
مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد
مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست
مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست
مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست
مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو
دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو
دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو
دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو
پای صورت در میان نتوان نهاد
پای صورت در میان نتوان نهاد
پای صورت در میان نتوان نهاد
پای صورت در میان نتوان نهاد
پای صورت در میان نتوان نهاد
پای صورت در میان نتوان نهاد
پای صورت در میان نتوان نهاد
پای صورت در میان نتوان نهاد
بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت
بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت
بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت
بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد
بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد
بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد
بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک
گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک
گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک
گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند
با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند
با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند
با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم
تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم
تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم
تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم
رخت او بر آستان نتوان نهاد
رخت او بر آستان نتوان نهاد
رخت او بر آستان نتوان نهاد
رخت او بر آستان نتوان نهاد
رخت او بر آستان نتوان نهاد
رخت او بر آستان نتوان نهاد
رخت او بر آستان نتوان نهاد
رخت او بر آستان نتوان نهاد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده مضمونی عمیق در باب یگانگی عشق و تعلق‌خاطرِ راستین دارد. شاعر بر این باور است که عشق به یار، گوهری بس گرانبهاست که نمی‌توان آن را در جایگاه‌های حقیر و گذرا جست‌وجو کرد یا به نااهل سپرد. فضای اثر، فضایی از معرفتِ عاشقانه است که در آن، عاشق، تمام هستی و سرمایه وجودی خود را کیمیای عشقِ یار می‌داند و از دلبستگی به جلوه‌های ظاهری و فریبنده پرهیز می‌کند.

درونمایه اصلی شعر بر پایه جدایی میانِ مِهرِ راستین و تعلقاتِ دنیوی بنا شده است. شاعر با زبانی صریح بیان می‌کند که باید در سرمایه‌گذاری عاطفی دقیق بود و دل را تنها به آنچه شایسته است سپرد. در نهایت، شعر دعوتی است به فراتر رفتن از صورت‌های ظاهری و رسیدن به حقیقتی که در گروِ وفای به عهد و یکرنگی در عشق است.

معنای روان

مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد

محبت و دلبستگی ویژه‌ای که به تو دارم را نمی‌توانم نثارِ کس دیگری کنم.

نکته ادبی: مهر به معنای محبت است و نتوان نهاد در اینجا کنایه از نثار کردن یا تخصیص دادن است.

مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد

محبت و دلبستگی ویژه‌ای که به تو دارم را نمی‌توانم نثارِ کس دیگری کنم.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر انحصارِ عشق است.

مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد

محبت و دلبستگی ویژه‌ای که به تو دارم را نمی‌توانم نثارِ کس دیگری کنم.

نکته ادبی: استفاده از واژگان کهن برای بیان تعهد قلبی.

مهر تو بر دیگران نتوان نهاد مهر تو بر دیگران نتوان نهاد

محبت و دلبستگی ویژه‌ای که به تو دارم را نمی‌توانم نثارِ کس دیگری کنم.

نکته ادبی: تداوم لحن حماسی-عاشقانه.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: خاکدان استعاره از عالم مادی و تن است که جایگاه شایسته‌ای برای گوهرِ عشق نیست.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: تاکید بر تضادِ ارزشِ گوهر با ظرف.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: استعاره از بی‌ارزشیِ دنیا در برابر عشق.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: نکته اخلاقی-عرفانی در باب جایگاه شایسته عشق.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: اشاره به عدم تناسب میانِ جوهر و ظرف.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: بازتاب دهنده نگاهِ مادی‌ستیزِ عرفانی.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: تمثیل برای ارزشِ والای معشوق.

گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد

گوهر ارزشمندِ وجود را نمی‌توان در خاکدان و ظرفی حقیر و دنیوی قرار داد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت مفهومِ بی‌ارزشی دنیا.

مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست

سرمایه و داراییِ حقیقی من، نیرویِ دگرگون‌کننده‌ی عشقِ توست که مسِ وجودم را طلا می‌کند.

نکته ادبی: کیمیا نماد تحول معنوی است.

مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست

سرمایه و داراییِ حقیقی من، نیرویِ دگرگون‌کننده‌ی عشقِ توست که مسِ وجودم را طلا می‌کند.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از عشق است.

مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست

سرمایه و داراییِ حقیقی من، نیرویِ دگرگون‌کننده‌ی عشقِ توست که مسِ وجودم را طلا می‌کند.

نکته ادبی: مایه به معنای سرمایه و ریشه است.

مایهٔ من کیمیای عشق توست مایهٔ من کیمیای عشق توست

سرمایه و داراییِ حقیقی من، نیرویِ دگرگون‌کننده‌ی عشقِ توست که مسِ وجودم را طلا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ارزش والای عشق.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: وجه زیان کنایه از کارهای بیهوده و دنیاگرایی است.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: استعاره از تجارتِ عشق.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: مایه به معنای اصلیِ وجود است.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: تاکید بر هوشمندی در عشق.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: وجه به معنای جهت و همچنین به معنایِ وجه نقد در تجارت است.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: انذار و هشدارِ عاشقانه.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ی کسب و کار برای عشق.

مایه در وجه زیان نتوان نهاد

این سرمایه‌ی گرانبها را نمی‌توان در معامله‌ای که عاقبت آن جز زیان و خسارت نیست، خرج کرد.

نکته ادبی: تداوم منطقِ اقتصادی در شعر.

دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو

اختیارِ من در دستِ توست و جانم، پناهگاه و جایگاهِ حضورِ توست.

نکته ادبی: ماوی به معنای مسکن و پناهگاه است.

دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو

اختیارِ من در دستِ توست و جانم، پناهگاه و جایگاهِ حضورِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی دست ایهام تناسب با اختیار دارد.

دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو

اختیارِ من در دستِ توست و جانم، پناهگاه و جایگاهِ حضورِ توست.

نکته ادبی: جان به عنوانِ ظرفِ عشق.

دست دست توست و جان ماوای تو دست دست توست و جان ماوای تو

اختیارِ من در دستِ توست و جانم، پناهگاه و جایگاهِ حضورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت تسلیمِ محض.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: صورت در اینجا به معنای شکل ظاهری است که مانعِ رسیدن به معنی است.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: پای در میان نهادن کنایه از دخالت کردن یا واسطه شدن است.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: تاکید بر گذار از ظاهر.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: ایهام در مورد واژه صورت.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: اشاره به ریاضت کشیدن و عبور از حواس.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: ساده‌سازی مفاهیم پیچیده عرفانی.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: ترکیبِ استعاریِ پایِ صورت.

پای صورت در میان نتوان نهاد

نمی‌توان با تکیه بر صورت و ظاهر، در میانِ رابطه‌ی عاشقانه گام نهاد و به حقیقت رسید.

نکته ادبی: تاکید بر باطن‌گرایی.

بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت

بارها وعده دادی که بوسه‌ای به من می‌بخشی.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های معشوق برای وصال.

بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت

بارها وعده دادی که بوسه‌ای به من می‌بخشی.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر انتظارِ عاشق.

بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت

بارها وعده دادی که بوسه‌ای به من می‌بخشی.

نکته ادبی: صراحت در بیانِ اشتیاق.

بارها گفتی که بوسی بخشمت بارها گفتی که بوسی بخشمت

بارها وعده دادی که بوسه‌ای به من می‌بخشی.

نکته ادبی: لحن شکوه و یادآوری وعده.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: دل نهادن کنایه از اعتماد و دلباختگی است.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: شرطِ عشق، وفا است.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: صداقت در بیان انتظار.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: نقدِ وعده‌های بی‌عمل.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: تاکید بر نتیجه‌گرایی در عشق.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: منطقِ عاطفیِ عاشق.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر وفای به عهد.

تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد

تا زمانی که به وعده‌ات وفا نکنی و آن را عطا نکنی، نمی‌توانم دلِ خود را به آن ببندم.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ منطقیِ کلام.

بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد

تو پیش‌تر گفتی که باید به جهانِ گذران دل بست، اما گویی این سخن آزمونی بود.

نکته ادبی: بر جهان دل نهادن معمولاً در مقابلِ عشقِ حقیقی است و اینجا به عنوانِ نقل‌قولی از معشوق آمده است.

بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد

تو پیش‌تر گفتی که باید به جهانِ گذران دل بست، اما گویی این سخن آزمونی بود.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری با کلِ ابیاتِ پیشین.

بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد

به من گفتی که باید دلبستگی خود را به این جهان معطوف کنی.

نکته ادبی: دل نهادن کنایه از دلبستگی و محبت ورزیدن است.

بر جهان گفتی که دل باید نهاد بر جهان گفتی که دل باید نهاد

به من گفتی که باید دلبستگی خود را به این جهان معطوف کنی.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر توصیه مخاطب به شاعر است.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: تقابل میان جهان و تو، محور اصلی این بیت است.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: فعل نتوان در اینجا به معنای عدم شایستگی و ناپایداری جهان است.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: تکرارِ فعل نهادن در دو معنای متفاوت (سپردن دل و گذاشتن بار) ایهام دارد.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله بر اولویتِ عشقِ معشوق بر جهان تأکید دارد.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: تکرار نشان‌دهنده پافشاری بر اندیشه شاعر است.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: تأکید بر عدم امکانِ تعلق خاطر به جهان.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: استفاده از توان و نتوان نشان‌دهنده جبر و اختیار است.

بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد

اما حقیقت این است که باید دل را به تو سپرد و نمی‌توان آن را به این جهان ناپایدار سپرد.

نکته ادبی: خاتمه این بخش بر نکته اصلی شعر تأکید می‌کند.

گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک

اگر روزگار یا سرنوشت حق و انصاف را درباره من رعایت نکرد و به من ستم کرد.

نکته ادبی: داد دادن کنایه از عدالت‌ورزی و انصاف است.

گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک

اگر روزگار یا سرنوشت حق و انصاف را درباره من رعایت نکرد و به من ستم کرد.

نکته ادبی: زمانه و فلک در ادبیات کلاسیک نماد تغییرات و بی‌عدالتی‌های دهر است.

گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک

اگر روزگار یا سرنوشت حق و انصاف را درباره من رعایت نکرد و به من ستم کرد.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای بسط فضای ناامیدی از گردون است.

گر زمانه داد ندهد یا فلک گر زمانه داد ندهد یا فلک

اگر روزگار یا سرنوشت حق و انصاف را درباره من رعایت نکرد و به من ستم کرد.

نکته ادبی: فلک به معنای آسمان و چرخ گردون است که بر سرنوشت حاکم است.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: جرم در اینجا به معنای تقصیر و گناه است.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: حذفِ مفعولِ غیرمستقیم برای تمرکز بر بی‌گناهی معشوق.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: استفاده از این و آن کنایه از عوامل خارجی و نابسامانی‌هاست.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: تأکید بر تبرئه معشوق از رنج‌های عاشق.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: استمرارِ منطقِ عاشقانه در تبرئه معشوق.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: لحن عذرخواهانه و دفاعی عاشق.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: تکرارِ تأکیدی بر عدم مسئولیت معشوق.

بر تو جرم این و آن نتوان نهاد

نمی‌توان تو را مسئولِ ستمِ دیگران یا حوادث روزگار دانست.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ منطقیِ بحثِ مقصر دانستنِ دهر.

با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند

انسان نمی‌تواند با چرخ روزگار سر جنگ و نزاع داشته باشد.

نکته ادبی: پنجه در افکندن کنایه از ستیزه و زورآزمایی کردن است.

با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند

انسان نمی‌تواند با چرخ روزگار سر جنگ و نزاع داشته باشد.

نکته ادبی: تکرار برای تفهیمِ ناتوانیِ بشر در برابر تقدیر.

با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند

انسان نمی‌تواند با چرخ روزگار سر جنگ و نزاع داشته باشد.

نکته ادبی: ساختار کهن در استفاده از افعال ترکیبی.

با زمانه پنجه درنتوان فکند با زمانه پنجه درنتوان فکند

انسان نمی‌تواند با چرخ روزگار سر جنگ و نزاع داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ تقدیر.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: نردبان بر فلک نهادن، کنایه از انجام کار ناممکن و دست‌نیافتنی است.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: استفاده از فلک در معنای آسمان و مظهر علو و دست‌نایافتنی بودن.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: تشبیه ضمنیِ ناتوانی در تغییر تقدیر به ناتوانی در رسیدن به آسمان.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: تکرار کنایه برای عمق بخشیدن به معنا.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: تأکید بر محدودیت توانایی انسان.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: تأکید بر محال بودنِ مبارزه با سرنوشت.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی انسان.

بر فلک هم نردبان نتوان نهاد

همان‌طور که نمی‌توان با نردبان به آسمان رسید، نمی‌توان با تقدیر نیز مبارزه کرد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ تمثیلیِ بخشِ ناتوانی در برابر تقدیر.

تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم

تا زمانی که خاقانی در کوی و محله تو ساکن است.

نکته ادبی: مقیم بودن کنایه از اقامت و دلبستگی دائمی است.

تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم

تا زمانی که خاقانی در کوی و محله تو ساکن است.

نکته ادبی: تخلص شاعر در شعر آورده شده است.

تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم

تا زمانی که خاقانی در کوی و محله تو ساکن است.

نکته ادبی: کویِ تو استعاره از حریمِ عشقِ معشوق است.

تا به کوی توست خاقانی مقیم تا به کوی توست خاقانی مقیم

تا زمانی که خاقانی در کوی و محله تو ساکن است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حضور عاشق در کوی معشوق.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: رخت بر آستان نهادن کنایه از قصد سفر یا جابجایی است.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: آستان در اینجا به معنای آستانه محل اقامت معشوق است.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: تأکید بر بیچارگی و اسارتِ عاشق در عشق.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: تکرار نشان‌دهنده تأکید بر ابدیتِ حضور است.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: ساختار استعاری برای ماندگاری.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: تأکید بر عدم امکانِ جدایی.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: استمرارِ معنایی تا آخرین بیت.

رخت او بر آستان نتوان نهاد

او نمی‌تواند بار و بنه خود را از آستانه درِ تو بردارد و برود (او برای همیشه در اینجا ماندگار است).

نکته ادبی: خاتمه‌یِ قطعیِ ماندگاری در کوی یار.