دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۰۷

خاقانی
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن
کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن
کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن
کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد
بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد
بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد
بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد
بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد
از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب
از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب
از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب
از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد
ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق
ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق
ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق
ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد
از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود
از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود
از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود
از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد
گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه یک عشق خالص و بی‌شائبه است که در آن، عاشق تنها معشوق را در منظر دیده و در مرکز دل خود جای داده است. شاعر با تکیه بر مفاهیمی همچون سرسپردگی مطلق، تحمل رنجِ دوری و پایداری در راهِ وصل، تصویری از عشقِ حقیقی ارائه می‌دهد که حتی در برابر تهدیدها و موانعِ سخت نیز سر فرود نمی‌آورد.

فضای کلی اثر آکنده از حسرت و امید همزمان است. عاشق از سویی بر منحصر‌به‌فرد بودنِ معشوق تأکید می‌ورزد و از سوی دیگر، با وجود دوریِ بسیار، از پای نمی‌نشیند و همچون پاسداری وفادار بر خاکِ کویِ معشوق باقی می‌ماند تا شاید به وصال دست یابد.

معنای روان

حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد

هرگز روا نیست و محال است که چشمان من کسی جز تو را ببیند و در دیدگانم جز تو تصویری نقش ببندد.

نکته ادبی: حاشا: واژه‌ای عربی به معنای دور باد و هرگز که برای نفی قاطع به کار می‌رود.

حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد

هرگز روا نیست و محال است که چشمان من کسی جز تو را ببیند و در دیدگانم جز تو تصویری نقش ببندد.

نکته ادبی: تکرار تأکیدی برای بیان اوج وفاداری.

حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد

هرگز روا نیست و محال است که چشمان من کسی جز تو را ببیند و در دیدگانم جز تو تصویری نقش ببندد.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار دید عاشق به معشوق.

حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد

هرگز روا نیست و محال است که چشمان من کسی جز تو را ببیند و در دیدگانم جز تو تصویری نقش ببندد.

نکته ادبی: ایهام در واژه دیده که می‌تواند به معنای ظاهر و باطن باشد.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: غمِ عشق: اضافه تشبیهی که در آن غم، به عنوان ثمره عشق معرفی شده است.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: هوس در اینجا به معنای میل قلبی است.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: انکار وجود هوسی غیر از عشق در دل عاشق.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: ترکیب غم عشق نشان‌دهنده رنج شیرین در عرفان است.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری عاشق.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به این که تنها انگیزه دل، عشق است.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: تکرار مکرر برای تثبیت معنا.

یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد

همچنین محال است که در دلم، آرزو یا میلی جز غم و رنجِ عشقِ تو وجود داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید عاطفی.

کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن

هیچ‌کس در تمام جهان نمی‌تواند فردی مانند تو را به من نشان دهد، اما...

نکته ادبی: لیکن در اینجا برای ایجاد تضاد و تقابل در مصرع بعد می‌آید.

کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن

هیچ‌کس در تمام جهان نمی‌تواند فردی مانند تو را به من نشان دهد، اما...

نکته ادبی: تأکید بر بی‌همتایی معشوق.

کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن

هیچ‌کس در تمام جهان نمی‌تواند فردی مانند تو را به من نشان دهد، اما...

نکته ادبی: نشان دادن به معنای ارائه کردن یا یافتن است.

کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن

هیچ‌کس در تمام جهان نمی‌تواند فردی مانند تو را به من نشان دهد، اما...

نکته ادبی: اشاره به یگانگی محبوب.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: هرجایی: صفت برای دل، به معنای بی‌قرار و ناپایدار.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: تضاد بین بی‌‌همتایی معشوق و بی‌قراری دل.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: تفسیرِ نوسانِ دل.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: استفاده از تکرار هر جای برای تأکید بر کثرت.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: وصفِ دل به عنوان موجودی متغیر.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ ناپایدار نفس انسانی.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: تعبیر ادبی برای دلی که ثبات ندارد.

چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد

چرا که این دلِ من که همه‌جایی و ناآرام است، ممکن است به هر جایی تعلق پیدا کند و به هر چیزی متمایل شود.

نکته ادبی: کنایه از بی قراری دل.

بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد

من سر خود را در پای تو می‌گذارم (قربانی می‌کنم)، حتی اگر این کار جانم را به خطر بیندازد.

نکته ادبی: سر بر پای نهادن: کنایه از تسلیم محض و جان‌فشانی.

بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد

من سر خود را در پای تو می‌گذارم (قربانی می‌کنم)، حتی اگر این کار جانم را به خطر بیندازد.

نکته ادبی: گر در اینجا به معنای اگرچه است.

بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد

من سر خود را در پای تو می‌گذارم (قربانی می‌کنم)، حتی اگر این کار جانم را به خطر بیندازد.

نکته ادبی: تضاد سر و پا برای نشان دادن تواضع.

بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد

من سر خود را در پای تو می‌گذارم (قربانی می‌کنم)، حتی اگر این کار جانم را به خطر بیندازد.

نکته ادبی: اشاره به مخاطره‌آمیز بودن عشق.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: دسترسی به معنای توانایی وصول و رسیدن به مقصود است.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: شرطی بودنِ وصال.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: تلاش برای رسیدن به محبوب.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: اشاره به احتمال وصال.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: تأکید بر آرزوی وصال.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: تلاش مشروط.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: تلاش مستمر عاشق.

وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد

اگر راهی و دسترسی به تو وجود داشته باشد، به وصالت دست خواهم یافت.

نکته ادبی: امید به وصال.

از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب

حتی یک شب هم از خاکِ کوی تو دور نخواهم شد و آنجا را ترک نخواهم کرد.

نکته ادبی: خالی نشدن از خاک کوی، کنایه از استمرارِ حضور در درگاه معشوق است.

از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب

حتی یک شب هم از خاکِ کوی تو دور نخواهم شد و آنجا را ترک نخواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به شب‌زنده‌داری عاشق.

از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب

حتی یک شب هم از خاکِ کوی تو دور نخواهم شد و آنجا را ترک نخواهم کرد.

نکته ادبی: تأکید بر پایداری در عشق.

از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب

حتی یک شب هم از خاکِ کوی تو دور نخواهم شد و آنجا را ترک نخواهم کرد.

نکته ادبی: مجاز از حضور دائمی.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: عسس: در لغت به معنای پاسبان و نگهبان شب است که در متون ادبی گاهی نماد مزاحمت و سختی است.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: استفاده از عسس برای نشان دادنِ دشواریِ راه.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: توصیفِ شرایطِ سختِ عشق.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: تضاد بین خواست عاشق و محدودیت‌های بیرونی.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: اشاره به موانع عشق.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌باکی عاشق.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: استعاره از ناظران و رقیبان.

گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد

حتی اگر بر سرِ هر سنگی، پاسبانی و عسسی باشد که مرا از آنجا براند.

نکته ادبی: سنگ در اینجا می‌تواند نماد سختی و ناهمواری باشد.

ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق

راستش را بخواهی، از جایی که تو هستی تا جایی که من هستم، صد سال راه فاصله است.

نکته ادبی: صد ساله ره: اغراق و مبالغه برای نشان دادن دوری زیاد و فاصله معنوی یا فیزیکی.

ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق

راستش را بخواهی، از جایی که تو هستی تا جایی که من هستم، صد سال راه فاصله است.

نکته ادبی: الحق: ادات تأیید و تأکید که به معنای به راستی است.

ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق

از جایگاه رفیع تو تا من، فاصله‌ای به اندازه‌ی صد سال راه است، به راستی که چنین است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'الحق' به معنای 'به درستی و به راستی' برای تأکید بر قطعیتِ این فاصله‌ی زیاد از نگاه محبوب آمده است.

ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق

از جایگاه رفیع تو تا من، فاصله‌ای به اندازه‌ی صد سال راه است، به راستی که چنین است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'الحق' به معنای 'به درستی و به راستی' برای تأکید بر قطعیتِ این فاصله‌ی زیاد از نگاه محبوب آمده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

ز اینجا که منم تا تو منزل نفسی باشد

اما از جایگاه من تا رسیدن به حضور تو، تنها به اندازه‌ی یک نفس کشیدن فاصله است.

نکته ادبی: استفاده از 'نفس' به عنوان واحدی برای کوتاه‌ترین زمان ممکن، تضاد عمیقی با 'صد سال' در بیت پیشین ایجاد کرده است.

از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود

از مزاحمت و بودنِ خاقانی در حریم خود آزرده‌خاطر مشو، چرا که حضور او چندان هم ناپسند نیست.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا با تخلصِ خود و لحنی فروتنانه به خویشتن اشاره می‌کند.

از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود

از مزاحمت و بودنِ خاقانی در حریم خود آزرده‌خاطر مشو، چرا که حضور او چندان هم ناپسند نیست.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا با تخلصِ خود و لحنی فروتنانه به خویشتن اشاره می‌کند.

از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود

از مزاحمت و بودنِ خاقانی در حریم خود آزرده‌خاطر مشو، چرا که حضور او چندان هم ناپسند نیست.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا با تخلصِ خود و لحنی فروتنانه به خویشتن اشاره می‌کند.

از زحمت خاقانی مازار که بد نبود از زحمت خاقانی مازار که بد نبود

از مزاحمت و بودنِ خاقانی در حریم خود آزرده‌خاطر مشو، چرا که حضور او چندان هم ناپسند نیست.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا با تخلصِ خود و لحنی فروتنانه به خویشتن اشاره می‌کند.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.

گر خوان وصالت را چون او مگسی باشد

اگر بر سر سفره‌ی وصال تو، مگسی مثل من پیدا شود، آن‌قدرها هم بد نیست.

نکته ادبی: 'خوان وصال' استعاره از حضور و لطف معشوق است.