دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۰۶

خاقانی
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد
ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد
ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد
ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد
چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد
چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد
چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد
چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد
یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود
یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود
یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود
یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد
چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود
چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود
چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود
چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد
دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند
دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند
دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند
دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد
کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها نمایانگر ستایش اغراق‌آمیز و شاعرانه از معشوقی است که زیبایی‌اش تمام کمالات عالم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های آسمانی، جایگاه معشوق را فراتر از خورشید و ماه می‌نشاند و پیوند میان جمال او و نظام هستی را به تصویر می‌کشد.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به ضعف و ناتوانی خویش در برابر این شکوهِ بی‌بدیل اعتراف می‌کند و با زبانی توأم با تواضع و حسرت، وصال چنین معشوقی را فراتر از توان خود می‌داند. فضا، فضایِ تقدیسِ زیبایی و اعتراف به ناچیزی عاشق در برابر عظمتی است که فلک نیز در حفظ آن می‌کوشد.

معنای روان

ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد

اگر خورشید در برابر زیبایی تو قرار گیرد، همچون ذره‌ای ناچیز و بی‌مقدار به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از آفتاب به عنوان نماد روشنایی مطلق در برابر زیبایی معشوق.

ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد

اگر خورشید در برابر زیبایی تو قرار گیرد، همچون ذره‌ای ناچیز و بی‌مقدار به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: ذره نماید کنایه از کوچکی و بی اعتباری است.

ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد

اگر خورشید در برابر زیبایی تو قرار گیرد، همچون ذره‌ای ناچیز و بی‌مقدار به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: بیت به اغراق در زیبایی معشوق اشاره دارد.

ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد

اگر خورشید در برابر زیبایی تو قرار گیرد، همچون ذره‌ای ناچیز و بی‌مقدار به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: جمله شرطی برای نشان دادن برتری جمال یار.

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: واژه خسته در متون کهن به معنای زخمی، ناتوان و درمانده است.

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: عین کمال یعنی اصل و حقیقتِ کمال.

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: تناقض و تضاد میان کمال و خستگی (ناتوانی).

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: تأکید بر برتری مطلق معشوق.

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: تشبیه کمال معشوق به الگوی نهایی.

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: اشاره به نقص در برابر کمالِ معشوق.

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: ارزیابی دوباره زیبایی از منظر عرفانی.

عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد

اگر کمال حقیقی و محض در برابر کمال تو قرار بگیرد، باید احساس ضعف و شکست کند.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معشوق.

ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد

تو ماه من هستی و آسمان چنان تو را گرامی می‌دارد که حاضر است ماهِ در آسمان را فدای تو کند.

نکته ادبی: چرخ به معنای آسمان و گردون است.

ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد

تو ماه من هستی و آسمان چنان تو را گرامی می‌دارد که حاضر است ماهِ در آسمان را فدای تو کند.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به عنوان ماه.

ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد

تو ماه من هستی و آسمان چنان تو را گرامی می‌دارد که حاضر است ماهِ در آسمان را فدای تو کند.

نکته ادبی: فدا کردن به معنای قربانی کردن است.

ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد ماه منی و ماه را چرخ فدای تو دهد

تو ماه من هستی و آسمان چنان تو را گرامی می‌دارد که حاضر است ماهِ در آسمان را فدای تو کند.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: دیار دشمنان استعاره از جایگاه بدخواهان و رقیبان است.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: زوال در اینجا به معنای افول و غروب است.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: تضاد در مفهوم زوال و دشمنی.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: اشاره به قدرت معشوق.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: کنایه از تأثیر حتی در حالِ زوال.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: ساختار جملات شرطی برای تکریم معشوق.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: تعبیر دیار دشمنان در متون کلاسیک.

گر به دیار دشمنان وقت زوال تو رسد

اگر زمانِ غروب و زوالِ زیبایی تو در سرزمین دشمنان هم رخ دهد، باز هم این امر واقعه‌ای بزرگ است.

نکته ادبی: عنصر زمانی در شعر.

چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد

آسمان، میل و اراده بدخواهانه روزگار را نسبت به تو از بین می‌برد.

نکته ادبی: چشم زمانه استعاره از حسادت روزگار است.

چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد

آسمان، میل و اراده بدخواهانه روزگار را نسبت به تو از بین می‌برد.

نکته ادبی: فلک به معنای گردون و آسمان است.

چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد

آسمان، میل و اراده بدخواهانه روزگار را نسبت به تو از بین می‌برد.

نکته ادبی: زوال کشیدن کنایه از دفع کردن است.

چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد چشم زمانه را فلک میل زوال درکشد

آسمان، میل و اراده بدخواهانه روزگار را نسبت به تو از بین می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر و سرنوشت.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: نظر گزند به معنای چشم‌زخم است.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: جمال به معنای زیبایی ظاهر است.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: ارتباط معنایی با بیت قبل.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: ترس عاشق از آسیب به معشوق.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به باورهای عامیانه درباره چشم زخم.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: مضمون محافظت از معشوق.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

گر نظر گزند او سوی جمال تو رسد

اگر نگاه بدخواهانه و گزنده‌ای به سوی زیبایی تو افکنده شود، آسمان مانع آن خواهد شد.

نکته ادبی: ساختار شرطی و محافظتی.

یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود

رسیدن به وصال تو، کار فردی مثل من نیست؛ این امری بزرگ‌تر از توان من است.

نکته ادبی: وصال به معنای رسیدن و پیوند است.

یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود

رسیدن به وصال تو، کار فردی مثل من نیست؛ این امری بزرگ‌تر از توان من است.

نکته ادبی: چون منی یعنی کسی مثل من (عاشق).

یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود

رسیدن به وصال تو، کار فردی مثل من نیست؛ این امری بزرگ‌تر از توان من است.

نکته ادبی: تواضع و فروتنی عاشق.

یافتن وصال تو کار نه چون منی بود یافتن وصال تو کار نه چون منی بود

رسیدن به وصال تو، کار فردی مثل من نیست؛ این امری بزرگ‌تر از توان من است.

نکته ادبی: تأکید بر فاصله طبقاتی عاشق و معشوق.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال است.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: طلب به معنای جستجو کردن است.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: معشوق را شایستهِ بختِ بزرگ دانستن.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به شایستگی برای وصال.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: نکته نحوی: کو به معنای که اوست.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: ارجاع به مفاهیم تقدیر.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر عظمت معشوق.

دولت دیگری طلب کو به وصال تو رسد

به دنبال بخت و اقبال دیگری باش که لیاقت رسیدن به وصال تو را داشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از دولت در معنای کهن.

چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود

اگر چشم من هزار سال هم به دنبال چهره تو بدود و جستجو کند، باز هم کافی نیست.

نکته ادبی: دود از مصدر دویدن است، به معنای دویدن پیِ کسی.

چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود

اگر چشم من هزار سال هم به دنبال چهره تو بدود و جستجو کند، باز هم کافی نیست.

نکته ادبی: هزار سال استعاره از زمانی بسیار طولانی و ابدی است.

چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود

اگر چشمان من هزاران سال هم در پیِ دیدارِ چهره‌ی تو بدوند و جست‌وجو کنند، باز هم به حقیقتِ آن نخواهند رسید.

نکته ادبی: واژه ار مخففِ اگر است؛ همچنین دود در اینجا از مصدر دویدن به معنای جست‌وجو کردن و به دنبال چیزی رفتن به کار رفته است.

چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود چشم من ار هزار سال از پی روی تو دود

اگر چشمان من هزاران سال هم در پیِ دیدارِ چهره‌ی تو بدوند و جست‌وجو کنند، باز هم به حقیقتِ آن نخواهند رسید.

نکته ادبی: واژه ار مخففِ اگر است؛ همچنین دود در اینجا از مصدر دویدن به معنای جست‌وجو کردن و به دنبال چیزی رفتن به کار رفته است.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

گر برسد به عاقبت هم به خیال تو رسد

حتی اگر این جست‌وجویِ طولانی به سرانجام برسد و چشمانم تو را بیابند، آنچه به دست می‌آید تنها تصویری خیالی از توست، نه حقیقتِ وجودیِ تو.

نکته ادبی: خیال در عرفان و ادبیات کهن به معنای صورتِ ذهنی یا سایه‌ای از حقیقت است که با اصلِ وجودیِ معشوق تفاوت دارد.

دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند

اگر دیدگانِ خاقانی ادعایِ وصفِ زیباییِ تو را داشته باشند، این یک لاف و گزاف‌گوییِ بی‌پایه است.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ دروغین یا بزرگ‌نماییِ بی‌مورد است؛ خاقانی تخلصِ شاعر است که در اینجا برای اشاره به خود به کار برده است.

دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند

اگر دیدگانِ خاقانی ادعایِ وصفِ زیباییِ تو را داشته باشند، این یک لاف و گزاف‌گوییِ بی‌پایه است.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ دروغین یا بزرگ‌نماییِ بی‌مورد است؛ خاقانی تخلصِ شاعر است که در اینجا برای اشاره به خود به کار برده است.

دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند

اگر دیدگانِ خاقانی ادعایِ وصفِ زیباییِ تو را داشته باشند، این یک لاف و گزاف‌گوییِ بی‌پایه است.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ دروغین یا بزرگ‌نماییِ بی‌مورد است؛ خاقانی تخلصِ شاعر است که در اینجا برای اشاره به خود به کار برده است.

دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند دیدهٔ خاقنی اگر لاف جمال تو زند

اگر دیدگانِ خاقانی ادعایِ وصفِ زیباییِ تو را داشته باشند، این یک لاف و گزاف‌گوییِ بی‌پایه است.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ دروغین یا بزرگ‌نماییِ بی‌مورد است؛ خاقانی تخلصِ شاعر است که در اینجا برای اشاره به خود به کار برده است.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.

کس نکند قبول ازو کان به مثال تو رسد

هیچ‌کس این ادعا را از او نمی‌پذیرد، چرا که هیچ وصف و مثالی نمی‌تواند با زیباییِ کمال‌یافته‌ی تو برابری کند.

نکته ادبی: کان مخففِ که آن است؛ مثال به معنایِ تشبیه، همانندسازی یا وصفی است که برای کسی آورده می‌شود.