دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۰۵

خاقانی
خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد
خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد
خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد
خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق
دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق
دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق
دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
آشتی رنگی کنند آنهم نکرد
از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد
از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد
از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد
از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود
روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود
روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود
روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود
جان غم پرورد را خرم نکرد
جان غم پرورد را خرم نکرد
جان غم پرورد را خرم نکرد
جان غم پرورد را خرم نکرد
جان غم پرورد را خرم نکرد
جان غم پرورد را خرم نکرد
جان غم پرورد را خرم نکرد
جان غم پرورد را خرم نکرد
سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت
سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت
سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت
سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد
عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد
عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد
عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد
آب خورد جانم الا غم نکرد
آب خورد جانم الا غم نکرد
آب خورد جانم الا غم نکرد
آب خورد جانم الا غم نکرد
آب خورد جانم الا غم نکرد
آب خورد جانم الا غم نکرد
آب خورد جانم الا غم نکرد
آب خورد جانم الا غم نکرد
در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک
در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک
در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک
در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد
خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد
خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد
خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
وز پی برداشتن قد خم نکرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات حکایت‌گر دل‌شکستگی و استیصال عاشقی است که در برابر معشوقی بی‌رحم و بی‌اعتنا قرار گرفته است. فضای کلی اثر سرشار از گلایه و حیرت است؛ عاشقی که تمام توان خود را برای تغییر وضعیت به کار بسته، اما در برابرِ طبیعتِ سرکش و ناسازگار معشوق ناکام مانده است.

شعر با زبانی صریح به تقابل میان 'پست‌ترین حدّ سازش' (صلح دشمنان) و 'بالاترین حدّ قساوت' (سنگدلی معشوق) می‌پردازد و تصویری از یک عشقِ فرساینده را ترسیم می‌کند که در آن، حتی تکرارِ خواهش‌ها و دیدنِ رنجِ عیانِ عاشق نیز تغییری در رویه معشوق ایجاد نکرده است.

معنای روان

خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد

منش و خویِ آن معشوق، ذره‌ای از رفتارِ ناپخته و خامِ خود دست نکشیده و همچنان بر همان طریقتِ بی‌تدبیرِ خویش باقی است.

نکته ادبی: خام‌کاری در اینجا استعاره از رفتارِ فاقد بلوغ عاطفی است.

خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد

معشوق همچنان رفتارهای نابخردانه و نسنجیده خود را ادامه می‌دهد و از خامی و ناپختگی دست برنداشته است.

نکته ادبی: خام‌کاری کنایه از بی‌تجربگی و رفتارهای ناشیانه است.

خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد

معشوق همچنان رفتارهای نابخردانه و نسنجیده خود را ادامه می‌دهد و از خامی و ناپختگی دست برنداشته است.

نکته ادبی: خام‌کاری کنایه از بی‌تجربگی و رفتارهای ناشیانه است.

خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد

معشوق همچنان رفتارهای نابخردانه و نسنجیده خود را ادامه می‌دهد و از خامی و ناپختگی دست برنداشته است.

نکته ادبی: خام‌کاری کنایه از بی‌تجربگی و رفتارهای ناشیانه است.

خوی او از خام کاری کم نکرد خوی او از خام کاری کم نکرد

معشوق همچنان رفتارهای نابخردانه و نسنجیده خود را ادامه می‌دهد و از خامی و ناپختگی دست برنداشته است.

نکته ادبی: خام‌کاری کنایه از بی‌تجربگی و رفتارهای ناشیانه است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد

قلب من از آتش عشق و دوری او سوخت، اما چشم او حتی برای لحظه‌ای از سر ترحم نمناک نشد و اشکی نریخت.

نکته ادبی: چشم نم نکردن کنایه از بی‌تفاوتی و عدم ترحم است.

دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق

دشمنان نیز گاهی از ترس قضاوت و شرم حضور در برابر مردم، با دشمنان خود کنار می‌آیند و صلح می‌کنند.

نکته ادبی: شرم خلق کنایه از ملاحظات اجتماعی و حفظ آبرو است.

دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق

دشمنان نیز گاهی از ترس قضاوت و شرم حضور در برابر مردم، با دشمنان خود کنار می‌آیند و صلح می‌کنند.

نکته ادبی: شرم خلق کنایه از ملاحظات اجتماعی و حفظ آبرو است.

دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق

دشمنان نیز گاهی از ترس قضاوت و شرم حضور در برابر مردم، با دشمنان خود کنار می‌آیند و صلح می‌کنند.

نکته ادبی: شرم خلق کنایه از ملاحظات اجتماعی و حفظ آبرو است.

دشمنان با دشمنان از شرم خلق دشمنان با دشمنان از شرم خلق

دشمنان نیز گاهی از ترس قضاوت و شرم حضور در برابر مردم، با دشمنان خود کنار می‌آیند و صلح می‌کنند.

نکته ادبی: شرم خلق کنایه از ملاحظات اجتماعی و حفظ آبرو است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

آشتی رنگی کنند آنهم نکرد

اما او حتی به اندازه این آشتی‌های ظاهری و تصنعی نیز با من کنار نیامد.

نکته ادبی: آشتی رنگی کنایه از صلحِ ظاهری و دروغین است.

از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد

آنقدر به او گفتم این کار را نکن که از تکرارِ این خواهش و نصیحت، زبانم به ستوه آمد و گویی مو برآورد.

نکته ادبی: موی شدن زبان کنایه از تکرار بسیار و بیهودگی در گفتار است.

از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد

آنقدر به او گفتم این کار را نکن که از تکرارِ این خواهش و نصیحت، زبانم به ستوه آمد و گویی مو برآورد.

نکته ادبی: موی شدن زبان کنایه از تکرار بسیار و بیهودگی در گفتار است.

از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد

آنقدر به او گفتم این کار را نکن که از تکرارِ این خواهش و نصیحت، زبانم به ستوه آمد و گویی مو برآورد.

نکته ادبی: موی شدن زبان کنایه از تکرار بسیار و بیهودگی در گفتار است.

از مکن گفتن زبانم موی شد از مکن گفتن زبانم موی شد

آنقدر به او گفتم این کار را نکن که از تکرارِ این خواهش و نصیحت، زبانم به ستوه آمد و گویی مو برآورد.

نکته ادبی: موی شدن زبان کنایه از تکرار بسیار و بیهودگی در گفتار است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

او هنوز از جور موئی کم نکرد

با این همه پند و گفتار من، او هنوز حتی به اندازه یک تار مو از جور و ستم خود نکاسته است.

نکته ادبی: مو کنایه از کمترین مقدار ممکن است.

روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود

روزی که با تمام وجود و با چهره‌ای آکنده از درد در برابرش حاضر شدم و به چهره‌اش نگریستم...

نکته ادبی: روزی از روی خود کنایه از ملاقات رو در رو و مواجهه است.

روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود

روزی که با تمام وجود و با چهره‌ای آکنده از درد در برابرش حاضر شدم و به چهره‌اش نگریستم...

نکته ادبی: روزی از روی خود کنایه از ملاقات رو در رو و مواجهه است.

روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود

روزی که با تمام وجود و با چهره‌ای آکنده از درد در برابرش حاضر شدم و به چهره‌اش نگریستم...

نکته ادبی: روزی از روی خود کنایه از ملاقات رو در رو و مواجهه است.

روزی از روی خودم چون روی خود روزی از روی خودم چون روی خود

روزی که با تمام وجود و با چهره‌ای آکنده از درد در برابرش حاضر شدم و به چهره‌اش نگریستم...

نکته ادبی: روزی از روی خود کنایه از ملاقات رو در رو و مواجهه است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

جان غم پرورد را خرم نکرد

...او این جانِ غم‌پرورده و رنج‌دیده مرا شاد نکرد.

نکته ادبی: غم‌پرورد وصف جانی است که همواره در غم و اندوه رشد یافته است.

سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت

سینه من، پس از آنکه از درد عشق چون گوهر سوراخ و شکافته شد، دیگر تاب نیاورد.

نکته ادبی: سفتن گوهر استعاره از رنج کشیدن و شکافته شدن دل است.

سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت

سینه من، پس از آنکه از درد عشق چون گوهر سوراخ و شکافته شد، دیگر تاب نیاورد.

نکته ادبی: سفتن گوهر استعاره از رنج کشیدن و شکافته شدن دل است.

سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت

قلب من پس از آنکه همانند گوهر گران‌بها سوراخ و آسیب‌دیده شد.

نکته ادبی: واژه «سفتن» به معنای سوراخ کردن یا به نخ کشیدنِ گوهر است که در اینجا کنایه از رنج و دردی است که قلب را شکافته است.

سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت سینه ام زان پس که چون گوهر بسفت

قلب من پس از آنکه همانند گوهر گران‌بها سوراخ و آسیب‌دیده شد.

نکته ادبی: تکرار فعلِ «سفت» تأکیدی است بر قطعیت و ماندگاریِ آسیب وارده بر جان شاعر.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: در ادبیات کلاسیک، صدفِ شکافته نمادِ پذیرشِ درد است و نبودِ مرهم، نشان از تداومِ زجر دارد.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: تشبیه «چون صدف» ضمن توصیف وضعیتِ قلب، پیوندِ عاطفی شاعر با عناصر طبیعت را نشان می‌دهد.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: حرف «پس» در اینجا به معنای «پس از آن» یا «بنابراین» برای نتیجه‌گیریِ غم‌انگیز به‌کار رفته است.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: «مرهم نکرد» در اینجا به معنای مرهم ننهادن یا التیام نبخشیدن است.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: تداومِ تصاویر دریایی (صدف/گوهر) در ابیات نشان از یکپارچگیِ ذهنیِ شاعر در خلقِ تصویر دارد.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: ساختارِ نحویِ جمله، بازتاب‌دهنده‌ی یأسِ مطلقِ شاعر است.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: فعلِ «نکرد» در اینجا به صورتِ ناگذرِ ضمنی به معنای «انجام نشد» به کار رفته است.

چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد

هنگامی که همچون صدف شکافته شد، دیگر هیچ مرهم و التیامی بر آن قرار نگرفت.

نکته ادبی: در اشعار کهن، مرهم‌گذاری از سنت‌های طبی برای درمانِ زخم‌های عمیق بوده است.

عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد

از زمانی که عشقِ آن محبوب، بر وجود من چیره شد و از جانِ من تغذیه کرد.

نکته ادبی: «آب خوردن بر سر کسی» کنایه‌ای کهن به معنای مستولی شدن یا از چیزی تغذیه کردن است.

عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد

از زمانی که عشقِ آن محبوب، بر وجود من چیره شد و از جانِ من تغذیه کرد.

نکته ادبی: «آب» در اینجا استعاره از آرامش و زندگی‌بخشی است که عشق آن را از شاعر دریغ کرده است.

عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد

از زمانی که عشقِ آن محبوب، بر وجود من چیره شد و از جانِ من تغذیه کرد.

نکته ادبی: این مصراع نشان می‌دهد که عشقِ محبوب به جای تعالی، موجبِ تحلیل رفتنِ هستیِ شاعر شده است.

عشق او تا بر سر من آب خورد عشق او تا بر سر من آب خورد

از زمانی که عشقِ آن محبوب، بر وجود من چیره شد و از جانِ من تغذیه کرد.

نکته ادبی: فعل «خورد» در اینجا به معنای تأثیر گذاشتنِ عمیق و به تسخیر درآوردن است.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: «الا غم نکرد» به معنای «غم برایم نماند» یا «جز غم چیزی نصیبم نشد» است.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: ساختارِ «الا» (مگر) برای تأکید بر انحصارِ غم در زندگی شاعر است.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: استفاده از «آب خوردن» در مصراع قبلی و اینجا، تکرارِ هوشمندانه‌ی واژگان برای تداعیِ مفهومِ تغذیه است.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: «جانم» به عنوانِ نهادِ جمله، گویایِ درگیریِ عمیقِ روحی شاعر است.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: تضاد میان «آب» (که نماد حیات است) و «غم» (که نماد نیستی است) در اینجا هویداست.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: این جمله بیانگرِ استغراق کامل شاعر در اندوه است.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: «آب خوردن» در اینجا کنایه از سپری کردن ایام با طعمِ غم است.

آب خورد جانم الا غم نکرد

جان من از آن پس، به جای هر چیزی، جز از سرچشمه‌ی غم ننوشید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تمامِ روزی و قوتِ جانِ شاعر، اندوه گشته است.

در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک

او در ستمگری و بی‌مهری، با دیگر مردم هم‌رده و مانند بود، اما...

نکته ادبی: «هم جنس عالم» به معنایِ هم‌شکل و هم‌صنف با جهانیان و مردمِ عادی است.

در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک

او در ستمگری و بی‌مهری، با دیگر مردم هم‌رده و مانند بود، اما...

نکته ادبی: «لیک» (لیکن) ابزارِ تضاد برای بیانِ استثنا بودنِ معشوق است.

در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک

او در ستمگری و بی‌مهری، با دیگر مردم هم‌رده و مانند بود، اما...

نکته ادبی: در اینجا محبوب از دایره انسانیتِ متعارف خارج می‌شود.

در جفا هم جنس عالم بود لیک در جفا هم جنس عالم بود لیک

او در ستمگری و بی‌مهری، با دیگر مردم هم‌رده و مانند بود، اما...

نکته ادبی: استفاده از «جفا» به جای «ستم» برای بیانِ بیگانگیِ عاطفی است.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: «عالم نکرد» به معنای «اهلِ عالم انجام ندادند» است که بر منحصر بودنِ ظلمِ او تأکید دارد.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در این بیت برای برجسته کردنِ بی‌همتاییِ محبوب در بدی کردن است.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: حذفِ «اهلِ» در عبارتِ «عالم نکرد» از ویژگی‌های سبکِ فاخرِ خاقانی است.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: تأکید بر «آنچه او کرد» نشان از شخصی بودنِ درد و رنجِ شاعر دارد.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: ساختارِ مصراع، تقابلی میان «او» و «عالم» ایجاد کرده است.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: این بیت در زمره‌ی ستایشِ معکوس یا مذمتِ شدیدِ محبوب قرار می‌گیرد.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: فعل «نکرد» به معنای «به جا نیاورد» یا «مرتکب نشد» است.

آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد

آن ستمی که او بر من روا داشت، هیچ‌کس در جهان نکرده بود.

نکته ادبی: تکرارِ قافیه در ابیات نشان از یکپارچگیِ ساختاریِ غزل یا قصیده دارد.

خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد

محبوبِ سنگدل، خارِ غم و اندوه را در مسیرِ زندگیِ «خاقانی» قرار داد.

نکته ادبی: خاقانی تخلصِ شاعر است که در اینجا برای روایتِ مستقیمِ رنجِ خویش به کار رفته است.

خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد

محبوبِ سنگدل، خارِ غم و اندوه را در مسیرِ زندگیِ «خاقانی» قرار داد.

نکته ادبی: «خارِ غم» استعاره‌ای برای موانعِ روحی و دردهای بی‌پایان است.

خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد

محبوبِ سنگدل، خارِ غم و اندوه را در مسیرِ زندگیِ «خاقانی» قرار داد.

نکته ادبی: «نهادن» در راه، نشان از تعمدِ معشوق در آزار دادنِ شاعر دارد.

خار غم در راه خاقانی نهاد خار غم در راه خاقانی نهاد

محبوبِ سنگدل، خارِ غم و اندوه را در مسیرِ زندگیِ «خاقانی» قرار داد.

نکته ادبی: راه در اینجا نمادِ مسیرِ زندگیِ شاعر است.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: «قد خم نکرد» کنایه از تکبرِ محبوب و عدمِ اعتنای او به دردِ عاشق است.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: تضاد میان «خم کردن قد» (برای خدمت) و «خم نکردن» (غرور) تبیین‌گرِ شکافِ طبقاتی و عاطفی است.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: «وز پی» مخففِ «و از پی» به معنای «برایِ» است.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی اوجِ بی‌اعتناییِ محبوب است.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: خم کردنِ قد برای برداشتنِ خار، استعاره‌ای از کوچک‌ترین مهربانی است.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: تکرارِ این تصویر نشان از عمقِ نارضایتی شاعر از بی‌کنشیِ معشوق دارد.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: استعاره‌ی «خار» و فعل «برداشتن» ترکیبی برای ترسیمِ یک واقعه‌ی کوچک اما پرمعناست.

وز پی برداشتن قد خم نکرد

و حتی برای برداشتنِ این خار از سرِ راه، ذره‌ای تواضع نکرد و قامتِ خود را خم نساخت.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ اثر با این تصویر، شدتِ یأسِ شاعر را به تصویر می‌کشد.