دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۰۴

خاقانی
فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد
فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد
فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد
فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت
به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت
به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت
به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت
نسیم سحرگه گذر برنتابد
نسیم سحرگه گذر برنتابد
نسیم سحرگه گذر برنتابد
نسیم سحرگه گذر برنتابد
نسیم سحرگه گذر برنتابد
نسیم سحرگه گذر برنتابد
نسیم سحرگه گذر برنتابد
نسیم سحرگه گذر برنتابد
به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به
به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به
به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به
به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به
که جانان خریدن بصر برنتابد
که جانان خریدن بصر برنتابد
که جانان خریدن بصر برنتابد
که جانان خریدن بصر برنتابد
که جانان خریدن بصر برنتابد
که جانان خریدن بصر برنتابد
که جانان خریدن بصر برنتابد
که جانان خریدن بصر برنتابد
بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم
بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم
بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم
بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم
قضا برنگیرد قدر برنتابد
قضا برنگیرد قدر برنتابد
قضا برنگیرد قدر برنتابد
قضا برنگیرد قدر برنتابد
قضا برنگیرد قدر برنتابد
قضا برنگیرد قدر برنتابد
قضا برنگیرد قدر برنتابد
قضا برنگیرد قدر برنتابد
به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم
به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم
به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم
به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم
که از عشق خوبان حذر برنتابد
که از عشق خوبان حذر برنتابد
که از عشق خوبان حذر برنتابد
که از عشق خوبان حذر برنتابد
که از عشق خوبان حذر برنتابد
که از عشق خوبان حذر برنتابد
که از عشق خوبان حذر برنتابد
که از عشق خوبان حذر برنتابد
برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است
برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است
برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است
برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من
مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من
مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من
مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من
که کار عزیزان خطر برنتابد
که کار عزیزان خطر برنتابد
که کار عزیزان خطر برنتابد
که کار عزیزان خطر برنتابد
که کار عزیزان خطر برنتابد
که کار عزیزان خطر برنتابد
که کار عزیزان خطر برنتابد
که کار عزیزان خطر برنتابد
به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی
به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی
به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی
به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی
که درد سر او نظر برنتابد
که درد سر او نظر برنتابد
که درد سر او نظر برنتابد
که درد سر او نظر برنتابد
که درد سر او نظر برنتابد
که درد سر او نظر برنتابد
که درد سر او نظر برنتابد
که درد سر او نظر برنتابد
به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد
به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد
به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد
به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد
میان تو جان را کمر برنتابد
میان تو جان را کمر برنتابد
میان تو جان را کمر برنتابد
میان تو جان را کمر برنتابد
میان تو جان را کمر برنتابد
میان تو جان را کمر برنتابد
میان تو جان را کمر برنتابد
میان تو جان را کمر برنتابد
به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو
به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو
به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو
به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت
سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت
سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت
سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت
چنان دان که داغ دگر برنتابد
چنان دان که داغ دگر برنتابد
چنان دان که داغ دگر برنتابد
چنان دان که داغ دگر برنتابد
چنان دان که داغ دگر برنتابد
چنان دان که داغ دگر برنتابد
چنان دان که داغ دگر برنتابد
چنان دان که داغ دگر برنتابد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد

تابش و درخشش زیبایی تو چنان خیره‌کننده است که چشم ظاهر توان نگریستن به آن را ندارد.

نکته ادبی: برنتابیدن در اینجا به معنای تاب نیاوردن و طاقت نداشتن است.

فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد

تابش و درخشش زیبایی تو چنان خیره‌کننده است که چشم ظاهر توان نگریستن به آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار بیت برای تأکید بر شدت حیرت عاشق.

فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد

تابش و درخشش زیبایی تو چنان خیره‌کننده است که چشم ظاهر توان نگریستن به آن را ندارد.

نکته ادبی: فروغ به معنای روشنایی و پرتو است.

فروغ جمالت نظر برنتابد فروغ جمالت نظر برنتابد

تابش و درخشش زیبایی تو چنان خیره‌کننده است که چشم ظاهر توان نگریستن به آن را ندارد.

نکته ادبی: جمال به معنای زیبایی و حسن است.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: صفات در اینجا به معنای ویژگی‌ها و خصایل است.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: خیال به معنای صورتِ معشوق در ذهن است.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: خبر به معنای کلام و گزارش است.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: برنتابیدن به معنای پذیرفته نشدن یا بیان‌ناپذیری است.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: تأکید بر لایصف بودن معشوق.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه خبر به جای وصف، بیانگر ناتوانی در انتقال پیام است.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: سیاق متن بر ناتوانی ادراک بشری است.

صفات خیالت خبر برنتابد

ویژگی‌های سیمای خیالی تو چنان فراتر از عالم ماده است که هیچ خبری نمی‌تواند آن را توصیف کند.

نکته ادبی: استعاره از کمال مطلق.

به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت

در راه و کوی تو، به دلیل کثرت و ازدحام عاشقان، جایی برای عبور کسی باقی نمانده است.

نکته ادبی: کوی نماد جایگاه و مقام معشوق است.

به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت

در راه و کوی تو، به دلیل کثرت و ازدحام عاشقان، جایی برای عبور کسی باقی نمانده است.

نکته ادبی: زحمت در اینجا به معنای شلوغی و فشار است.

به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت

در راه و کوی تو، به دلیل کثرت و ازدحام عاشقان، جایی برای عبور کسی باقی نمانده است.

نکته ادبی: عاشقان به عنوان جمعیت حاضر در طریقت عشق.

به کوی تو از زحمت عاشقانت به کوی تو از زحمت عاشقانت

در راه و کوی تو، به دلیل کثرت و ازدحام عاشقان، جایی برای عبور کسی باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به کثرت رهروان راه حق.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: نسیم سحرگه نماد لطافت و حرکت است که در برابر عشق ناتوان است.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: گذر به معنای عبور کردن است.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به نسیم.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر شدت و غلظت فضای عشق.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: غلو در وصف ازدحام.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: تداوم منطقِ عدم عبور.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه گذر.

نسیم سحرگه گذر برنتابد

حتی نسیم لطیف صبحگاه نیز توان عبور از میان این خیلِ انبوهِ عاشقان را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار راه.

به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به

در بازارِ معامله عشق تو، کسی که چشم ظاهر ندارد (نابیناست) مشتری بهتری است.

نکته ادبی: مشتری بی بصر کنایه از عارفِ دور از ظواهر مادی است.

به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به

در بازارِ معامله عشق تو، کسی که چشم ظاهر ندارد (نابیناست) مشتری بهتری است.

نکته ادبی: بازار استعاره از عالمِ تجلیات الهی است.

به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به

در بازارِ معامله عشق تو، کسی که چشم ظاهر ندارد (نابیناست) مشتری بهتری است.

نکته ادبی: ایهام تناسب بین بازار و مشتری.

به بازار تو مشتری بی بصر به به بازار تو مشتری بی بصر به

در بازارِ معامله عشق تو، کسی که چشم ظاهر ندارد (نابیناست) مشتری بهتری است.

نکته ادبی: واژه «به» در اینجا به معنای بهتر است.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: جانان به معنای جانِ جانان و معشوق حقیقی است.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: خریدن استعاره از کسب معرفت و پیوند با معشوق.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: بصر در اینجا به معنای بیناییِ مادی است.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: برنتابیدن در اینجا به معنای عدم ظرفیت است.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: ارجاع به ناکارآمدی حواس پنجگانه.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: تأکید بر درونی بودنِ عشق.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: معکوس جلوه دادن ارزش‌ها در عرفان.

که جانان خریدن بصر برنتابد

زیرا برای به دست آوردن و درکِ معشوق، چشم سر کارایی ندارد و نمی‌تواند آن را دریافت کند.

نکته ادبی: تناقض در عین صراحت.

بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم

رنج و بلایی که از عشق تو به من رسیده است، چنان سهمگین است که...

نکته ادبی: بلا در اینجا استعاره از سختی‌های طریقت است.

بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم

رنج و بلایی که از عشق تو به من رسیده است، چنان سهمگین است که...

نکته ادبی: رویم به معنای چهره و جانِ من است.

بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم

رنج و بلایی که از عشق تو به من رسیده است، چنان سهمگین است که...

نکته ادبی: ارجاع به تجربه شخصی عاشق.

بلائی که از عشقت آمد به رویم بلائی که از عشقت آمد به رویم

رنج و بلایی که از عشق تو به من رسیده است، چنان سهمگین است که...

نکته ادبی: تداوم تصویر رنج.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: قضا و قدر در اینجا به معنای مشیت و اندازه الهی است.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: برنگیرد به معنای تغییر ندادن یا برطرف نکردن است.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: تأکید بر لایتغیر بودن عشق.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: قدر در اینجا به معنای اندازه است.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: برنتابیدن به معنای تاب نیاوردنِ معیارها.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: اغراق در عظمتِ بلا.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: تأکید بر غیرزمینی بودن رنج عشق.

قضا برنگیرد قدر برنتابد

...نه حکم سرنوشت (قضا) می‌تواند آن را تغییر دهد و نه مقیاس و قدرِ متعارف، طاقتِ تحمل آن را دارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه قضا.

به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم

با وجود هرگونه سختی و زشتی و ناخوشایندی که در مسیر عشق تو باشد، من هرگز بازنمی‌گردم و دست از عشق تو نمی‌کشم.

نکته ادبی: به هر زشتی کنایه از هر نوع رنج و دشواری است.

به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم

با وجود هرگونه سختی و زشتی و ناخوشایندی که در مسیر عشق تو باشد، من هرگز بازنمی‌گردم و دست از عشق تو نمی‌کشم.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری مطلق عاشق.

به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم

در هیچ شرایطی و با مواجهه با هیچ زشتی یا ناخوشی، از راهی که در عشق تو در پیش گرفته‌ام، بازنمی‌گردم.

نکته ادبی: برنگردم به معنای روی برنگرداندن و استقامت ورزیدن است.

به هر زشتی از عشق تو برنگردم به هر زشتی از عشق تو برنگردم

در هیچ شرایطی و با مواجهه با هیچ زشتی یا ناخوشی، از راهی که در عشق تو در پیش گرفته‌ام، بازنمی‌گردم.

نکته ادبی: تکرار فعل برای تأکید بر ثبات قدم است.

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: خوبان در اینجا صفت جانشین اسم برای معشوقان است.

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: برنتابد به معنای تحمل نکردن و نپذیرفتن است.

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: حذر به معنای دوری جستن و احتیاط کردن است.

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: ساختار جملات نشان‌دهنده یک منطق استدلالی در عشق است.

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: مفهوم برنتابیدن در اینجا به معنای عدم سازگاری عشق با احتیاط است.

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: استفاده از افعال منفی برای اثبات یک مثبت (عشق).

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: تداوم فضای پرسش و پاسخ درونی.

که از عشق خوبان حذر برنتابد

زیرا که عشق ورزیدن به زیبارویان، اصلاً اجازه نمی‌دهد که انسان دست به عصا راه برود و از این عشق دوری کند.

نکته ادبی: تاکید بر جبری بودنِ حضور در دایره عشق.

برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است

تو مصمم هستی که خون مرا بریزی و این کار برای تو بسیار ساده و آسان است.

نکته ادبی: سهل است در اینجا به معنای آسان بودن امرِ کشته شدن برای عاشق است.

برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است

تو مصمم هستی که خون مرا بریزی و این کار برای تو بسیار ساده و آسان است.

نکته ادبی: برآنی کنایه از اراده و تصمیم قطعی معشوق.

برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است

تو مصمم هستی که خون مرا بریزی و این کار برای تو بسیار ساده و آسان است.

نکته ادبی: خون ریختن استعاره از نهایت ستم معشوق و نهایت تسلیم عاشق.

برآنی که خونم بریزی و سهل است برآنی که خونم بریزی و سهل است

تو مصمم هستی که خون مرا بریزی و این کار برای تو بسیار ساده و آسان است.

نکته ادبی: استفاده از واژه خون برای القای شدت فاجعه.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تاکید بر ضرورت تحمل رنج توسط عاشق.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: چه عاشق بود در اینجا به معنای تردید در هویت عاشق است.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: کاف در کاینقدر حرف اضافه (که) متصل به ضمیر است.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاشقی بدون رنج ممکن نیست.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: برنتابد در این بیت به معنای عدم پذیرش درد است.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: بازگشت به موتیف اصلی یعنی عدم تحمل.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: ساختار سوالی برای به چالش کشیدن مخاطب.

چه عاشق بود کاینقدر برنتابد

اصلاً مگر کسی که ادعای عاشقی دارد، می‌تواند چنین سختی‌ها و رنج‌هایی را تحمل نکند و تاب نیاورد؟

نکته ادبی: تکرار برای تبیین مرز عاشقی.

مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من

در کشتن و نابود کردن من ذره‌ای کوتاهی نکن و با تمام توان این کار را انجام بده.

نکته ادبی: تقصیر به معنای کوتاهی و قصور است.

مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من

در کشتن و نابود کردن من ذره‌ای کوتاهی نکن و با تمام توان این کار را انجام بده.

نکته ادبی: دعوت از معشوق برای اعمال نهایت ستم.

مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من

در کشتن و نابود کردن من ذره‌ای کوتاهی نکن و با تمام توان این کار را انجام بده.

نکته ادبی: مکن نهی برای تاکید بر ضرورت مرگ عاشق.

مکن هیچ تقصیر در کشتن من مکن هیچ تقصیر در کشتن من

در کشتن و نابود کردن من ذره‌ای کوتاهی نکن و با تمام توان این کار را انجام بده.

نکته ادبی: اشاره به سرسپردگی مطلق.

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: عزیزان در اینجا اشاره به طبقه عاشقان طراز اول دارد.

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: خطر برنتابد یعنی تحمل خطر را ندارد (باید از خطر عبور کرد).

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: پیوند بین کار و خطر.

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: تاکید بر ضرورت خطرپذیری.

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: عزیزان به معنای معشوقان و محبان است.

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: ارتباط معنایی با بیت قبل (تقصیر نکردن در کشتن).

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: تکرار برای تایید معنا.

که کار عزیزان خطر برنتابد

چرا که راه و رسم عاشقان راستین، فرصت درنگ و ترس از خطر را به خود نمی‌دهد و باید با شجاعت در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: ایجاز در بیان معنا.

به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی

آیا قرار است با بوسه‌ای لب‌هایت را رنجور و آزرده کنی؟ نه، هرگز چنین نیست.

نکته ادبی: رنجه کردن کنایه از آسیب زدن و خسته کردن است.

به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی

آیا قرار است با بوسه‌ای لب‌هایت را رنجور و آزرده کنی؟ نه، هرگز چنین نیست.

نکته ادبی: نی نی برای تاکید بر نفی استفاده شده است.

به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی

آیا قرار است با بوسه‌ای لب‌هایت را رنجور و آزرده کنی؟ نه، هرگز چنین نیست.

نکته ادبی: پرسش و پاسخ درونی.

به بوسه لبت را کند رنجه نی نی به بوسه لبت را کند رنجه نی نی

آیا قرار است با بوسه‌ای لب‌هایت را رنجور و آزرده کنی؟ نه، هرگز چنین نیست.

نکته ادبی: عاطفه موجود در بیت.

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: دردسر در اینجا به معنای رنج ناشی از حضور معشوق است.

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: نظر برنتابد یعنی تابِ نگریسته شدن را ندارد.

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه نظر (نگاه کردن یا عقیده).

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: پیوند بین دردسر و نگاه.

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به خصوصی بودن درد عشق.

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از زبان فاخر.

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر انحصار رنج عشق.

که درد سر او نظر برنتابد

چرا که دردسر و رنجی که تو ایجاد می‌کنی، تحمل نگاه خیره و نقد دیگران را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد

دهان کوچک تو آن‌قدر تنگ است که حتی کلمات و سخن هم در آن جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: به کامت یعنی در دهانت (کام مجاز از دهان).

به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد

دهان کوچک تو آن‌قدر تنگ است که حتی کلمات و سخن هم در آن جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تنگی کام اشاره به ظرافت معشوق دارد.

به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد

دهان کوچک تو آن‌قدر تنگ است که حتی کلمات و سخن هم در آن جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: سخن نگنجیدن کنایه از زیبایی و لطافت بسیار است.

به کامت ز تنگی سخن در نگنجد به کامت ز تنگی سخن در نگنجد

دهان کوچک تو آن‌قدر تنگ است که حتی کلمات و سخن هم در آن جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تضاد بین بزرگی مفهوم (سخن) و کوچکی مکان (کام).

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: واژه 'کمر برنتابد' کنایه از ناتوانی در تحمل بار یا شدتِ لطافت است.

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق در برابر محبوب.

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق در برابر محبوب.

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق در برابر محبوب.

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق در برابر محبوب.

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق در برابر محبوب.

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق در برابر محبوب.

میان تو جان را کمر برنتابد

لطافتِ میان (کمر) تو به قدری است که حتی جان آدمی نیز نمی‌تواند باری بر آن باشد، یا اینکه شدت حضور تو چنان است که جان یارای تاب‌آوری آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق در برابر محبوب.

به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو

به جان و سر تو سوگند یاد می‌کنم که من، خاقانی، تماماً متعلق به تو هستم و در بندِ عشق تو روزگار می‌گذرانم.

نکته ادبی: قسم خوردن به جان و سر معشوق برای تأکید بر اخلاص و صداقت.

به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو

به جان و سر تو سوگند یاد می‌کنم که من، خاقانی، تماماً متعلق به تو هستم و در بندِ عشق تو روزگار می‌گذرانم.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر عهد و پیمان.

به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو

به جان و سر تو سوگند یاد می‌کنم که من، خاقانی، تماماً متعلق به تو هستم و در بندِ عشق تو روزگار می‌گذرانم.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر عهد و پیمان.

به جان و سر تو که خاقانی از تو به جان و سر تو که خاقانی از تو

به جان و سر تو سوگند یاد می‌کنم که من، خاقانی، تماماً متعلق به تو هستم و در بندِ عشق تو روزگار می‌گذرانم.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر عهد و پیمان.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: عبارت 'سر برنتابد' کنایه از اطاعت مطلق و نداشتنِ اراده‌ی شخصی.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر اطاعت مطلق.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر اطاعت مطلق.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر اطاعت مطلق.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر اطاعت مطلق.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر اطاعت مطلق.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر اطاعت مطلق.

به جان گر کنی حکم سر برنتابد

اگر فرمان دهی که جانم را فدا کنم، سرپیچی نخواهم کرد و بی‌درنگ تسلیمِ اراده‌ی تو خواهم شد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر اطاعت مطلق.

سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت

خاقانی اکنون همچون سگی در آستانه توست که نشانِ داغ عشق تو بر تن دارد و مطیع توست.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به 'سگ' در ادبیات کلاسیک بیانگر نهایت خضوع و وفاداری است.

سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت

خاقانی اکنون همچون سگی در آستانه توست که نشانِ داغ عشق تو بر تن دارد و مطیع توست.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر خضوع.

سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت

خاقانی اکنون همچون سگی در آستانه توست که نشانِ داغ عشق تو بر تن دارد و مطیع توست.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر خضوع.

سگ توست خاقانی اینک به داغت سگ توست خاقانی اینک به داغت

خاقانی اکنون همچون سگی در آستانه توست که نشانِ داغ عشق تو بر تن دارد و مطیع توست.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر خضوع.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: داغ استعاره از زخمِ عشق و جراحات روحی است.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر شدت رنج.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر شدت رنج.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر شدت رنج.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر شدت رنج.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر شدت رنج.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر شدت رنج.

چنان دان که داغ دگر برنتابد

بدان که او دیگر تاب و توان پذیرش داغ یا رنجی تازه را ندارد و وجودش از غم عشق تو سرشار شده است.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر شدت رنج.