دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۰۳

خاقانی
عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید
عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید
عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید
عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است
در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است
در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است
در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است
آن سینه که سوزش تو را شاید
آن سینه که سوزش تو را شاید
آن سینه که سوزش تو را شاید
آن سینه که سوزش تو را شاید
آن سینه که سوزش تو را شاید
آن سینه که سوزش تو را شاید
آن سینه که سوزش تو را شاید
آن سینه که سوزش تو را شاید
از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم
از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم
از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم
از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم
کو دست به خون من نیالاید
کو دست به خون من نیالاید
کو دست به خون من نیالاید
کو دست به خون من نیالاید
کو دست به خون من نیالاید
کو دست به خون من نیالاید
کو دست به خون من نیالاید
کو دست به خون من نیالاید
با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد
با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد
با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد
با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد
کز عشق تو جز دریغ برناید
کز عشق تو جز دریغ برناید
کز عشق تو جز دریغ برناید
کز عشق تو جز دریغ برناید
کز عشق تو جز دریغ برناید
کز عشق تو جز دریغ برناید
کز عشق تو جز دریغ برناید
کز عشق تو جز دریغ برناید
با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم
با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم
با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم
با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل
آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل
آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل
آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل
تا کیست که گوید این نمی شاید
تا کیست که گوید این نمی شاید
تا کیست که گوید این نمی شاید
تا کیست که گوید این نمی شاید
تا کیست که گوید این نمی شاید
تا کیست که گوید این نمی شاید
تا کیست که گوید این نمی شاید
تا کیست که گوید این نمی شاید
ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است
ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است
ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است
ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است
گر لطف کنی قرار باز آید
گر لطف کنی قرار باز آید
گر لطف کنی قرار باز آید
گر لطف کنی قرار باز آید
گر لطف کنی قرار باز آید
گر لطف کنی قرار باز آید
گر لطف کنی قرار باز آید
گر لطف کنی قرار باز آید
چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی
چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی
چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی
چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی
زان راحت ها که روح را باید
زان راحت ها که روح را باید
زان راحت ها که روح را باید
زان راحت ها که روح را باید
زان راحت ها که روح را باید
زان راحت ها که روح را باید
زان راحت ها که روح را باید
زان راحت ها که روح را باید
چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد
چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد
چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد
چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد
انشگت بر او نهی بیاساید
انشگت بر او نهی بیاساید
انشگت بر او نهی بیاساید
انشگت بر او نهی بیاساید
انشگت بر او نهی بیاساید
انشگت بر او نهی بیاساید
انشگت بر او نهی بیاساید
انشگت بر او نهی بیاساید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید

عشق والای تو در جان هر کسی جای نمی‌گیرد و نصیبِ هر دلی نمی‌شود.

نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.

عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید

عشق والای تو در جان هر کسی جای نمی‌گیرد و نصیبِ هر دلی نمی‌شود.

نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.

عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید

عشق والای تو در جان هر کسی جای نمی‌گیرد و نصیبِ هر دلی نمی‌شود.

نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.

عشق تو به هر دلی فرو ناید عشق تو به هر دلی فرو ناید

عشق والای تو در جان هر کسی جای نمی‌گیرد و نصیبِ هر دلی نمی‌شود.

نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

و اندوه تو هر تنی نفرساید

همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.

نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.

در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است

آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.

نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.

در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است

آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.

نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.

در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است

آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.

نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.

در کتم عدم هنوز موقوف است در کتم عدم هنوز موقوف است

آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.

نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

آن سینه که سوزش تو را شاید

منظور همان سینه‌ای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.

نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.

از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم

من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.

نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.

از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم

من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.

نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.

از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم

من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.

نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.

از هجر تو ایمنم چو می دانم از هجر تو ایمنم چو می دانم

من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.

نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

کو دست به خون من نیالاید

که معشوقِ من چنان است که راضی نمی‌شود دستش را به خونِ من آلوده کند.

نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.

با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد

رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمی‌گنجد که چگونه می‌توان با تو هم‌نوا شد.

نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.

با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد

رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمی‌گنجد که چگونه می‌توان با تو هم‌نوا شد.

نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.

با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد

رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمی‌گنجد که چگونه می‌توان با تو هم‌نوا شد.

نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.

با خوی تو صورتم نمی بندد با خوی تو صورتم نمی بندد

رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمی‌گنجد که چگونه می‌توان با تو هم‌نوا شد.

نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

کز عشق تو جز دریغ برناید

زیرا نتیجه‌ی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.

نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.

با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم

من ناچارم با پنجه‌هایِ غمِ تو که مرا در چنگ دارد، بسازم و با آن کنار بیایم.

نکته ادبی: دستان غم: استعاره از فشار و چنگ انداختنِ اندوه بر جان.

با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم

من ناچارم با پنجه‌هایِ غمِ تو که مرا در چنگ دارد، بسازم و با آن کنار بیایم.

نکته ادبی: دستان غم: استعاره از فشار و چنگ انداختنِ اندوه بر جان.

با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم

با دستمایه و اسبابِ غمی که تو بر من روا داشته‌ای، می‌سازم و با این درد خو گرفته‌ام.

نکته ادبی: استعاره از تحمل بارِ غم در راه عشق.

با دستان غم تو می سازم با دستان غم تو می سازم

با دستمایه و اسبابِ غمی که تو بر من روا داشته‌ای، می‌سازم و با این درد خو گرفته‌ام.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرارِ سازگاری با غم.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: زخمه در اینجا به معنای زخم و جراحتِ عاطفی است.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: ادامه همان مضمون شرطی برای کاهش درد.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: تداومِ فضای پرسشِ شاعرانه.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

اگر این همه ناز و کرشمه‌های تو، بر زخم‌های درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.

آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل

در بیدادگری چنان می‌کنی که گویی وصف‌ناپذیر است و نباید از آن پرسید (اشاره به 'لا تَسئل': مپرس).

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ عربی 'لاتسل' برای نشان دادنِ شدتِ بیداد.

آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل

در بیدادگری چنان می‌کنی که گویی وصف‌ناپذیر است و نباید از آن پرسید.

نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ استیصالِ شاعر.

آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل

در بیدادگری چنان می‌کنی که گویی وصف‌ناپذیر است و نباید از آن پرسید.

نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ استیصالِ شاعر.

آن می کنی از جفا که لاتسل آن می کنی از جفا که لاتسل

در بیدادگری چنان می‌کنی که گویی وصف‌ناپذیر است و نباید از آن پرسید.

نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ استیصالِ شاعر.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟ (چون تو حاکم مطلق دل هستی).

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ ابهت و قدرتِ معشوق.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.

تا کیست که گوید این نمی شاید

چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.

ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است

از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطه‌ورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.

نکته ادبی: اندیشه در اینجا به معنای وسواسِ فکری و اشتغال ذهنی است.

ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است

از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطه‌ورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.

نکته ادبی: تداومِ اضطرابِ عاشق.

ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است

از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطه‌ورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.

نکته ادبی: تداومِ اضطرابِ عاشق.

ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است

از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطه‌ورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.

نکته ادبی: تداومِ اضطرابِ عاشق.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: جمله شرطی برای بیانِ یگانه راه نجات.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.

گر لطف کنی قرار باز آید

تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، می‌توانم دوباره به آرامش برسم.

نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.

چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی

خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.

نکته ادبی: استفاده از تخلص (خاقانی) برای اشاره به خویشتن.

چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی

خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.

نکته ادبی: تمثیل برای خودکم‌بینی در برابرِ غم.

چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی

خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.

نکته ادبی: تمثیل برای خودکم‌بینی در برابرِ غم.

چون طشت میان تهی است خاقانی چون طشت میان تهی است خاقانی

خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.

نکته ادبی: تمثیل برای خودکم‌بینی در برابرِ غم.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر فقدانِ معنویت و آرامش.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.

زان راحت ها که روح را باید

چرا که از آن آسودگی‌ها و تسلی‌بخشی‌هایی که روحِ بی‌قرارِ انسان به آن نیازمند است، بی‌بهره مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.

چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد

همان‌طور که وقتی ضربه‌ای به طشتِ توخالی می‌خورد، صدای بلندی از آن برمی‌خیزد، وجودِ من نیز با کوچک‌ترین ضربه‌ی غمت، به فغان می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه مرکب: طنینِ فریادِ عاشق بر اثرِ ضرباتِ غم.

چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد

همان‌طور که وقتی ضربه‌ای به طشتِ توخالی می‌خورد، صدای بلندی از آن برمی‌خیزد، وجودِ من نیز با کوچک‌ترین ضربه‌ی غمت، به فغان می‌آید.

نکته ادبی: حس‌آمیزی در توصیفِ ناله.

چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد

همان‌طور که وقتی ضربه‌ای به طشتِ توخالی می‌خورد، صدای بلندی از آن برمی‌خیزد، وجودِ من نیز با کوچک‌ترین ضربه‌ی غمت، به فغان می‌آید.

نکته ادبی: بازتابِ درونیِ رنج.

چون زخم رسد به طشت بخروشد چون زخم رسد به طشت بخروشد

همان‌طور که وقتی ضربه‌ای به طشتِ توخالی می‌خورد، صدای بلندی از آن برمی‌خیزد، وجودِ من نیز با کوچک‌ترین ضربه‌ی غمت، به فغان می‌آید.

نکته ادبی: بازتابِ درونیِ رنج.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.

انشگت بر او نهی بیاساید

اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن می‌شود.

نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.