دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰۳
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
عشق والای تو در جان هر کسی جای نمیگیرد و نصیبِ هر دلی نمیشود.
نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.
عشق والای تو در جان هر کسی جای نمیگیرد و نصیبِ هر دلی نمیشود.
نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.
عشق والای تو در جان هر کسی جای نمیگیرد و نصیبِ هر دلی نمیشود.
نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.
عشق والای تو در جان هر کسی جای نمیگیرد و نصیبِ هر دلی نمیشود.
نکته ادبی: فرو ناید: به معنای وارد شدن یا جای گرفتن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
همچنین، درد و رنجِ ناشی از عشقِ تو نیز چنان سنگین است که هر جسم و جانی تابِ فرسودگی در برابر آن را ندارد.
نکته ادبی: نفرساید: فرسودن به معنای کهنه کردن و از بین بردن است.
آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.
نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.
آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.
نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.
آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.
نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.
آن قلبی که شایستگیِ کشیدنِ بارِ این عشق را دارد، گویی هنوز در عالمِ غیب و عدم است و آفریده نشده است.
نکته ادبی: کتم عدم: به معنای پنهانگاهِ نیستی است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
منظور همان سینهای است که ظرفیتِ پذیرشِ آتشِ عشقِ تو را داشته باشد و سزاوارِ این سوز و گداز باشد.
نکته ادبی: شاید: در اینجا به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است.
من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.
نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.
من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.
نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.
من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.
نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.
من از دردِ دوریِ تو در امانم و نگرانی ندارم، چرا که به خوبی آگاهم.
نکته ادبی: ایمنم: در امان هستم و هراسی ندارم.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
که معشوقِ من چنان است که راضی نمیشود دستش را به خونِ من آلوده کند.
نکته ادبی: آلاید: آلودن، آلوده کردن.
رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمیگنجد که چگونه میتوان با تو همنوا شد.
نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.
رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمیگنجد که چگونه میتوان با تو همنوا شد.
نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.
رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمیگنجد که چگونه میتوان با تو همنوا شد.
نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.
رفتارهای من با خلق و خوی تو سازگار نیست و در خیالِ من نمیگنجد که چگونه میتوان با تو همنوا شد.
نکته ادبی: صورتم نمی بندد: کنایه از اینکه تخیل و تصویرسازی ذهنی با واقعیت تطابق ندارد.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
زیرا نتیجهی عشقِ تو چیزی جز حسرت، دریغ و اندوهِ مدام نیست.
نکته ادبی: دریغ: به معنای افسوس و حسرت است.
من ناچارم با پنجههایِ غمِ تو که مرا در چنگ دارد، بسازم و با آن کنار بیایم.
نکته ادبی: دستان غم: استعاره از فشار و چنگ انداختنِ اندوه بر جان.
من ناچارم با پنجههایِ غمِ تو که مرا در چنگ دارد، بسازم و با آن کنار بیایم.
نکته ادبی: دستان غم: استعاره از فشار و چنگ انداختنِ اندوه بر جان.
با دستمایه و اسبابِ غمی که تو بر من روا داشتهای، میسازم و با این درد خو گرفتهام.
نکته ادبی: استعاره از تحمل بارِ غم در راه عشق.
با دستمایه و اسبابِ غمی که تو بر من روا داشتهای، میسازم و با این درد خو گرفتهام.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرارِ سازگاری با غم.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: زخمه در اینجا به معنای زخم و جراحتِ عاطفی است.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: ادامه همان مضمون شرطی برای کاهش درد.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: تداومِ فضای پرسشِ شاعرانه.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.
اگر این همه ناز و کرشمههای تو، بر زخمهای درونم نمک نپاشد و درد را افزون نکند.
نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ناز در تشدید آلام.
در بیدادگری چنان میکنی که گویی وصفناپذیر است و نباید از آن پرسید (اشاره به 'لا تَسئل': مپرس).
نکته ادبی: استفاده از عبارتِ عربی 'لاتسل' برای نشان دادنِ شدتِ بیداد.
در بیدادگری چنان میکنی که گویی وصفناپذیر است و نباید از آن پرسید.
نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ استیصالِ شاعر.
در بیدادگری چنان میکنی که گویی وصفناپذیر است و نباید از آن پرسید.
نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ استیصالِ شاعر.
در بیدادگری چنان میکنی که گویی وصفناپذیر است و نباید از آن پرسید.
نکته ادبی: تکرار برای بازتابِ استیصالِ شاعر.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟ (چون تو حاکم مطلق دل هستی).
نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ ابهت و قدرتِ معشوق.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟
نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟
نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟
نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟
نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟
نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟
نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.
چه کسی است که جرأت کند و بگوید این رفتار تو شایسته نیست؟
نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ بلامنازعِ معشوق.
از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطهورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.
نکته ادبی: اندیشه در اینجا به معنای وسواسِ فکری و اشتغال ذهنی است.
از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطهورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.
نکته ادبی: تداومِ اضطرابِ عاشق.
از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطهورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.
نکته ادبی: تداومِ اضطرابِ عاشق.
از بس به فکر تو هستم و در اندیشه تو غوطهورم، آرامش و قرار از من سلب شده است.
نکته ادبی: تداومِ اضطرابِ عاشق.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: جمله شرطی برای بیانِ یگانه راه نجات.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.
تنها اگر تو مهربانی کنی و لطف نشان دهی، میتوانم دوباره به آرامش برسم.
نکته ادبی: امید به وصل یا توجهِ معشوق.
خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.
نکته ادبی: استفاده از تخلص (خاقانی) برای اشاره به خویشتن.
خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.
نکته ادبی: تمثیل برای خودکمبینی در برابرِ غم.
خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.
نکته ادبی: تمثیل برای خودکمبینی در برابرِ غم.
خاقانی (شاعر) همچون طشتِ مسین که توخالی است، وجودش از آرامش تهی است.
نکته ادبی: تمثیل برای خودکمبینی در برابرِ غم.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: تأکید بر فقدانِ معنویت و آرامش.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.
چرا که از آن آسودگیها و تسلیبخشیهایی که روحِ بیقرارِ انسان به آن نیازمند است، بیبهره ماندهام.
نکته ادبی: بیانِ نیازِ وجودیِ انسان به آرامش.
همانطور که وقتی ضربهای به طشتِ توخالی میخورد، صدای بلندی از آن برمیخیزد، وجودِ من نیز با کوچکترین ضربهی غمت، به فغان میآید.
نکته ادبی: تشبیه مرکب: طنینِ فریادِ عاشق بر اثرِ ضرباتِ غم.
همانطور که وقتی ضربهای به طشتِ توخالی میخورد، صدای بلندی از آن برمیخیزد، وجودِ من نیز با کوچکترین ضربهی غمت، به فغان میآید.
نکته ادبی: حسآمیزی در توصیفِ ناله.
همانطور که وقتی ضربهای به طشتِ توخالی میخورد، صدای بلندی از آن برمیخیزد، وجودِ من نیز با کوچکترین ضربهی غمت، به فغان میآید.
نکته ادبی: بازتابِ درونیِ رنج.
همانطور که وقتی ضربهای به طشتِ توخالی میخورد، صدای بلندی از آن برمیخیزد، وجودِ من نیز با کوچکترین ضربهی غمت، به فغان میآید.
نکته ادبی: بازتابِ درونیِ رنج.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.
اگر انگشت خود را بر آن بگذاری، آرام و ساکن میشود.
نکته ادبی: واژه 'انشگت' در متن اصلی خطای نوشتاری برای 'انگشت' است. فعل 'بیاساید' از مصدر آسودن، در اینجا به معنای رسیدن به آرامش و سکون است.