دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۰۲

خاقانی
نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد
نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد
نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد
نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد
به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی
به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی
به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی
به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد
چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد
چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد
چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد
چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد
نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد
نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد
نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد
نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد
مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی
مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی
مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی
مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد
نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی
نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی
نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی
نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد
وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد
وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد
وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد
وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد
خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند
خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند
خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند
خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد
که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های بدیع و جان‌بخشی به پدیده‌های طبیعی، فضای پرشور و رنگارنگ فصل بهار را ترسیم می‌کند. طبیعت در این اشعار، عروسی است که جامه نو بر تن کرده و تمام عناصر آن از گل گرفته تا آسمان، در یک رقص و پایکوبی عاشقانه مشارکت دارند.

درونمایه اصلی این اثر، بیان ناگزیری عشق و ناتوانی پند و اندرز در برابر آن است. شاعر با استفاده از نمادهای طبیعت، از یک سو به زیبایی خیره‌کننده بهار اشاره دارد و از سوی دیگر، بی‌تابی عاشق را در برابر ملامت‌های خیرخواهانِ نادان به نمایش می‌گذارد و تأکید می‌کند که دل عاشق، به نصایح عقلانی توجهی ندارد.

معنای روان

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد

ای نگار من، به سوی دشت و صحرا برو که در فصل بهار، زمین جامه‌ای رنگارنگ و زیبا بر تن کرده است.

نکته ادبی: حله در اینجا به معنای لباس فاخر و مزین است.

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد

ای نگار من، به سوی دشت و صحرا برو که در فصل بهار، زمین جامه‌ای رنگارنگ و زیبا بر تن کرده است.

نکته ادبی: حله در اینجا به معنای لباس فاخر و مزین است.

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد

ای نگار من، به سوی دشت و صحرا برو که در فصل بهار، زمین جامه‌ای رنگارنگ و زیبا بر تن کرده است.

نکته ادبی: حله در اینجا به معنای لباس فاخر و مزین است.

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد

ای نگار من، به سوی دشت و صحرا برو که در فصل بهار، زمین جامه‌ای رنگارنگ و زیبا بر تن کرده است.

نکته ادبی: حله در اینجا به معنای لباس فاخر و مزین است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می نوشد

درخت ارغوان از فرط شادی و طراوت به همراه گل‌ها، جام شراب وصال و دیدار را می‌نوشد.

نکته ادبی: ارغوان نماد سرخی و شور عشق است که به شراب پیوند خورده است.

به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی

بلبل خطاب به گل می‌گوید که گل نرگس در حال شوخی و بازیگوشی است.

نکته ادبی: نرگس در ادبیات کهن نماد چشم و گاهی بی‌اعتنایی است.

به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی

بلبل خطاب به گل می‌گوید که گل نرگس در حال شوخی و بازیگوشی است.

نکته ادبی: نرگس در ادبیات کهن نماد چشم و گاهی بی‌اعتنایی است.

به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی

بلبل خطاب به گل می‌گوید که گل نرگس در حال شوخی و بازیگوشی است.

نکته ادبی: نرگس در ادبیات کهن نماد چشم و گاهی بی‌اعتنایی است.

به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی

بلبل خطاب به گل می‌گوید که گل نرگس در حال شوخی و بازیگوشی است.

نکته ادبی: نرگس در ادبیات کهن نماد چشم و گاهی بی‌اعتنایی است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد

مگر نرگس از این بی‌خبر است که گل لاله از شدتِ داغِ عشق، خون‌جگر است و خونش به جوش آمده است؟

نکته ادبی: خون لاله استعاره از سرخی گلبرگ‌هاست که به خون تشبیه شده است.

چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد

سوسن مرا اندرز می‌دهد که از پیرامون عشق کمتر گردش کن و به سوی آن مرو.

نکته ادبی: گرد عشق گشتن کنایه از پرسه زدن در وادی عشق و درگیر شدن با آن است.

چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد

سوسن مرا اندرز می‌دهد که از پیرامون عشق کمتر گردش کن و به سوی آن مرو.

نکته ادبی: گرد عشق گشتن کنایه از پرسه زدن در وادی عشق و درگیر شدن با آن است.

چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد

سوسن مرا اندرز می‌دهد که از پیرامون عشق کمتر گردش کن و به سوی آن مرو.

نکته ادبی: گرد عشق گشتن کنایه از پرسه زدن در وادی عشق و درگیر شدن با آن است.

چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد چه پندم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد

سوسن مرا اندرز می‌دهد که از پیرامون عشق کمتر گردش کن و به سوی آن مرو.

نکته ادبی: گرد عشق گشتن کنایه از پرسه زدن در وادی عشق و درگیر شدن با آن است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد

آیا سوسن نمی‌داند که عاشق گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست و پند و نصیحت را نمی‌شنود؟

نکته ادبی: ننیوشد به معنای نمی‌شنود و گوش نمی‌سپارد است.

نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد

فلک و آسمان، گل‌های ریخته‌شده در باغ را همچون هدیه‌ای در دامن خود جمع می‌کند.

نکته ادبی: گردون استعاره از فلک و چرخ گردان است.

نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد

فلک و آسمان، گل‌های ریخته‌شده در باغ را همچون هدیه‌ای در دامن خود جمع می‌کند.

نکته ادبی: گردون استعاره از فلک و چرخ گردان است.

نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد

فلک و آسمان، گل‌های ریخته‌شده در باغ را همچون هدیه‌ای در دامن خود جمع می‌کند.

نکته ادبی: گردون استعاره از فلک و چرخ گردان است.

نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد

فلک و آسمان، گل‌های ریخته‌شده در باغ را همچون هدیه‌ای در دامن خود جمع می‌کند.

نکته ادبی: گردون استعاره از فلک و چرخ گردان است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

گل در میان برگ‌های سبز که مانند زمرد هستند، همچون عروسی در حجله، چهره خود را می‌پوشاند.

نکته ادبی: حجله استعاره از اتاق عروسی است که گل در آن به استتار درآمده است.

مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی

هشدار که به بوستان مرو، چرا که اگر از نادانی، خاری به تو آسیب برساند...

نکته ادبی: زنهار به معنای هشدار و پرهیز دادن است.

مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی

هشدار که به بوستان مرو، چرا که اگر از نادانی، خاری به تو آسیب برساند...

نکته ادبی: زنهار به معنای هشدار و پرهیز دادن است.

مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی

ای محبوب، هرگز به باغ وارد نشو؛ چرا که اگر خارِ گل از روی نادانی انگشت تو را مجروح کند، من تابِ دیدنِ آن را ندارم.

نکته ادبی: زنهار: واژه‌ای کهن به معنای هشدار و زنهار دادن؛ در اینجا به معنای ممانعت و احتیاط‌کاری است.

مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی

ای محبوب، هرگز به باغ وارد نشو؛ چرا که اگر خارِ گل از روی نادانی انگشت تو را مجروح کند، من تابِ دیدنِ آن را ندارم.

نکته ادبی: زنهار: واژه‌ای کهن به معنای هشدار و زنهار دادن؛ در اینجا به معنای ممانعت و احتیاط‌کاری است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

اگر سرانگشتِ ظریفِ تو خراشی بردارد، قلبِ من در سینه‌ام از شدتِ درد و غصه به خروش می‌آید و فریاد می‌زند.

نکته ادبی: بخروشد: در اینجا به معنایِ ناله کردن و به فریاد آمدن از شدتِ اندوه است.

نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی

ای نگار و محبوب من، اگر با چنین زیبایی و شکوهی در میانِ باغ راه بروی و خرامان حرکت کنی...

نکته ادبی: بخرامی: از مصدر خرامیدن به معنای راه رفتن با ناز و وقار است.

نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی

ای نگار و محبوب من، اگر با چنین زیبایی و شکوهی در میانِ باغ راه بروی و خرامان حرکت کنی...

نکته ادبی: بخرامی: از مصدر خرامیدن به معنای راه رفتن با ناز و وقار است.

نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی

ای نگار و محبوب من، اگر با چنین زیبایی و شکوهی در میانِ باغ راه بروی و خرامان حرکت کنی...

نکته ادبی: بخرامی: از مصدر خرامیدن به معنای راه رفتن با ناز و وقار است.

نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی

ای نگار و محبوب من، اگر با چنین زیبایی و شکوهی در میانِ باغ راه بروی و خرامان حرکت کنی...

نکته ادبی: بخرامی: از مصدر خرامیدن به معنای راه رفتن با ناز و وقار است.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

لاله چنان از زیبایی تو شرمگین می‌شود که گویی کلاهِ سرِ تو را به امانت برمی‌دارد و سروِ باغ چنان شیفته قد و قامتِ تو می‌شود که می‌خواهد قبای تو را بر تن کند (تا به تو شبیه شود).

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خیالی که در آن عناصر طبیعت خواهانِ تقلید از زیباییِ محبوب هستند.

وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد

و اگر بادِ صبا در باغ، عطرِ خوشِ گیسوانِ تو را استشمام کند...

نکته ادبی: صبا: نسیم ملایمی که از جانبِ شمال‌شرقی می‌وزد و در ادبیات، پیام‌رسانِ عاشق و معشوق است.

وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد

و اگر بادِ صبا در باغ، عطرِ خوشِ گیسوانِ تو را استشمام کند...

نکته ادبی: صبا: نسیم ملایمی که از جانبِ شمال‌شرقی می‌وزد و در ادبیات، پیام‌رسانِ عاشق و معشوق است.

وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد

و اگر بادِ صبا در باغ، عطرِ خوشِ گیسوانِ تو را استشمام کند...

نکته ادبی: صبا: نسیم ملایمی که از جانبِ شمال‌شرقی می‌وزد و در ادبیات، پیام‌رسانِ عاشق و معشوق است.

وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد

و اگر بادِ صبا در باغ، عطرِ خوشِ گیسوانِ تو را استشمام کند...

نکته ادبی: صبا: نسیم ملایمی که از جانبِ شمال‌شرقی می‌وزد و در ادبیات، پیام‌رسانِ عاشق و معشوق است.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

دلِ من عشقِ تو را خریداری می‌کند و حتی اگر صد جان هم داشته باشد، آن را به هیچ بهایی نمی‌فروشد (آن‌قدر ارزشمند است).

نکته ادبی: خرد: فعلِ مضارع از مصدر خریدن به معنای برگزیدن و در اختیار گرفتن.

خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند

خصومت و دشمنی و آزار پدید می‌آید و آنگاه مردم (به‌خاطرِ نادانی‌شان) لب به سخن می‌گشایند...

نکته ادبی: خصومت: به معنای کینه و دشمنی.

خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند

خصومت و دشمنی و آزار پدید می‌آید و آنگاه مردم (به‌خاطرِ نادانی‌شان) لب به سخن می‌گشایند...

نکته ادبی: خصومت: به معنای کینه و دشمنی.

خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند

خصومت و دشمنی و آزار پدید می‌آید و آنگاه مردم (به‌خاطرِ نادانی‌شان) لب به سخن می‌گشایند...

نکته ادبی: خصومت: به معنای کینه و دشمنی.

خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند

خصومت و دشمنی و آزار پدید می‌آید و آنگاه مردم (به‌خاطرِ نادانی‌شان) لب به سخن می‌گشایند...

نکته ادبی: خصومت: به معنای کینه و دشمنی.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.

که آن بی عقل را بینید چون با باد می کوشد

و می‌گویند: به این انسانِ بی‌عقل نگاه کنید که چقدر بیهوده با باد می‌جنگد (تلاشِ او برای وصال یا بیانِ عشقش مانندِ دست‌وپازدن در هوا بی‌نتیجه است).

نکته ادبی: کنایه از تلاشِ بی‌حاصل و غیرمنطقی در نظرِ عوام.