دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۹

خاقانی
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
کان با قضای چرخ برابر نمی شود
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود
سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی
سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی
سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی
سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
می کن که دست شحنه به تو در نمی شود
انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
داور نماند کز تو به داور نمی شود
داور نماند کز تو به داور نمی شود
داور نماند کز تو به داور نمی شود
داور نماند کز تو به داور نمی شود
داور نماند کز تو به داور نمی شود
داور نماند کز تو به داور نمی شود
داور نماند کز تو به داور نمی شود
داور نماند کز تو به داور نمی شود
روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو
روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو
روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو
روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
این دود جز ز روزن من بر نمی شود
روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر
روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر
روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر
روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود
از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند
از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند
از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند
از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کامد شد فراق تو کمتر نمی شود
کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد
کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد
کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد
کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
یارب مگر سعادت یاور نمی شود
خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود
خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود
خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود
خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود
کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

هیچ جانی نیست که به خاطر تو، مشتاقِ سپردنِ سر به تیغِ خنجر نباشد.

نکته ادبی: ایهامِ واژه‌ی «سر»؛ یک‌جا به معنای جان و وجود و در جای دیگر به معنای عضو بدن است.

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

تا زمانی که عاشق از خود بیخود نشود (سر نگذارد)، غمِ تو از خاطرش بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرارِ «سر» در اینجا برای بازی زبانی و تأکید بر فنایِ عاشق به کار رفته است.

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

از کمانِ عشق، هیچ تیری پرتاب نمی‌شود...

نکته ادبی: «شست» در اینجا به معنی زه یا همان بخشی از کمان است که تیر را پرتاب می‌کند و استعاره از اراده‌ی عشق است.

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

...که با تقدیرِ آسمانی هماهنگ و منطبق نباشد.

نکته ادبی: «قضای چرخ» به معنای سرنوشتِ مقدر و تغییرناپذیرِ هستی است.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تو با هر تیرِ نگاهِ دلفریبت، هزاران جان را به نیستی می‌سپاری.

نکته ادبی: «غمزه» استعاره از نگاهِ کشنده و پر از نازِ معشوق است.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

و شگفتا که تیرِ تو با وجودِ خون‌ریزیِ بسیار، خود به خون آغشته نمی‌شود.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «تر»؛ هم به معنی خیس شدن و هم به معنی تازه ماندن و لطافتِ تیر.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تو پادشاهِ زیبایی هستی، اما رفتارت با عاشق سراسر ظلم و ستم است.

نکته ادبی: تضادِ میان «نیکوانی» (زیبایی) و «بیداد» (ظلم) برای نشان دادنِ تناقضِ رفتار معشوق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

ستم کن، چرا که دستِ هیچ قانون و قدرتی به تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: «شحنه» در متون کهن به معنای داروغه یا کلانتر است که در اینجا نمادِ قانون و بازدارنده است.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

در این جهانِ بی‌کران، چه کسی توانایی دارد که حقِ مرا از تو بگیرد؟

نکته ادبی: این بیت در ادامه بیت قبل آمده و نشان‌دهنده استیصالِ کاملِ عاشق است.

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

هیچ سری نیست که در راه عشق تو به خنجر بلا سپرده نشده باشد؛ یعنی همه عاشقان در راه تو فدا می‌شوند.

نکته ادبی: ایهام در واژه سر (عضو بدن و آغاز/قله) که در اینجا به معنای جان و هستی نیز به‌کار رفته است.

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

هیچ سری نیست که در راه عشق تو به خنجر بلا سپرده نشده باشد؛ یعنی همه عاشقان در راه تو فدا می‌شوند.

نکته ادبی: ایهام در واژه سر (عضو بدن و آغاز/قله) که در اینجا به معنای جان و هستی نیز به‌کار رفته است.

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

هیچ سری نیست که در راه عشق تو به خنجر بلا سپرده نشده باشد؛ یعنی همه عاشقان در راه تو فدا می‌شوند.

نکته ادبی: ایهام در واژه سر (عضو بدن و آغاز/قله) که در اینجا به معنای جان و هستی نیز به‌کار رفته است.

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود

هیچ سری نیست که در راه عشق تو به خنجر بلا سپرده نشده باشد؛ یعنی همه عاشقان در راه تو فدا می‌شوند.

نکته ادبی: ایهام در واژه سر (عضو بدن و آغاز/قله) که در اینجا به معنای جان و هستی نیز به‌کار رفته است.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود

تا زمانی که سر از تن عاشق جدا نشود (فنا نشود)، غم و اندوه تو از ذهن و وجود او بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه سر برای ایجاد جناس و تأکید بر مفهوم فنا و رسیدن به انتهای مسیر عشق.

از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی

از کمانِ عشق، هیچ تیری رها نمی‌شود که از پیش تقدیر نشده باشد.

نکته ادبی: واژه شست به معنای انگشت‌شست است که تیراندازان برای کشیدن کمان از آن استفاده می‌کردند.

از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی

از کمانِ عشق، هیچ تیری رها نمی‌شود که از پیش تقدیر نشده باشد.

نکته ادبی: واژه شست به معنای انگشت‌شست است که تیراندازان برای کشیدن کمان از آن استفاده می‌کردند.

از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی

از کمانِ عشق، هیچ تیری رها نمی‌شود که از پیش تقدیر نشده باشد.

نکته ادبی: واژه شست به معنای انگشت‌شست است که تیراندازان برای کشیدن کمان از آن استفاده می‌کردند.

از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی

از کمانِ عشق، هیچ تیری رها نمی‌شود که از پیش تقدیر نشده باشد.

نکته ادبی: واژه شست به معنای انگشت‌شست است که تیراندازان برای کشیدن کمان از آن استفاده می‌کردند.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

کان با قضای چرخ برابر نمی شود

مگر اینکه آن تیر دقیقاً با سرنوشت و قضای الهی برابر و همسو باشد.

نکته ادبی: اشاره به جبر عاشقانه و اینکه رنج عاشق خارج از اراده او و مطابق قضا و قدر است.

هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون

تو با هر نگاهِ نافذ (غمزه)، هزاران نفر را می‌کشی و خون می‌ریزی.

نکته ادبی: غمزه در لغت به معنای اشاره چشم است و در ادبیات کلاسیک، استعاره از تیر نگاه معشوق.

هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون

تو با هر نگاهِ نافذ (غمزه)، هزاران نفر را می‌کشی و خون می‌ریزی.

نکته ادبی: غمزه در لغت به معنای اشاره چشم است و در ادبیات کلاسیک، استعاره از تیر نگاه معشوق.

هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون

تو با هر نگاهِ نافذ (غمزه)، هزاران نفر را می‌کشی و خون می‌ریزی.

نکته ادبی: غمزه در لغت به معنای اشاره چشم است و در ادبیات کلاسیک، استعاره از تیر نگاه معشوق.

هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون

تو با هر نگاهِ نافذ (غمزه)، هزاران نفر را می‌کشی و خون می‌ریزی.

نکته ادبی: غمزه در لغت به معنای اشاره چشم است و در ادبیات کلاسیک، استعاره از تیر نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

وین طرفه تر، که تیر تو خود تر نمی شود

و نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که با وجود این همه خون‌ریزی، تیر نگاه تو آلوده به خون نمی‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس: تیری که خون می‌ریزد اما خونی نمی‌شود؛ استعاره از نفوذ غیرمادی و روحانی نگاه معشوق.

سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی

تو سلطان و پادشاهِ زیبایی هستی اما با این حال، بی‌رحمی می‌کنی.

نکته ادبی: نیکوانی به معنای نیکویی و زیبایی است. تضاد بین سلطان بودن و بیدادگری که از ویژگی‌های شعر غنایی کلاسیک است.

سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی

تو سلطان و پادشاهِ زیبایی هستی اما با این حال، بی‌رحمی می‌کنی.

نکته ادبی: نیکوانی به معنای نیکویی و زیبایی است. تضاد بین سلطان بودن و بیدادگری که از ویژگی‌های شعر غنایی کلاسیک است.

سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی

تو سلطان و پادشاهِ زیبایی هستی اما با این حال، بی‌رحمی می‌کنی.

نکته ادبی: نیکوانی به معنای نیکویی و زیبایی است. تضاد بین سلطان بودن و بیدادگری که از ویژگی‌های شعر غنایی کلاسیک است.

سلطان نیکوانی و بیداد می کنی سلطان نیکوانی و بیداد می کنی

تو سلطان و پادشاهِ زیبایی هستی اما با این حال، بی‌رحمی می‌کنی.

نکته ادبی: نیکوانی به معنای نیکویی و زیبایی است. تضاد بین سلطان بودن و بیدادگری که از ویژگی‌های شعر غنایی کلاسیک است.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

می کن که دست شحنه به تو در نمی شود

به ستمگری خود ادامه بده، چرا که هیچ مأمور و داروغه عدالتی توان دستگیری و بازخواست تو را ندارد.

نکته ادبی: شحنه در لغت به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ استعاره از نبود قاضی برای رسیدگی به شکایت عاشق از معشوق.

انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان

در این جهان پر از بیداد، چه کسی می‌تواند حق مرا از تو بگیرد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری که بر یأس و ناامیدی عاشق از یافتن دادرس در برابر جفای معشوق دلالت دارد.

انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان

در این جهان پر از بیداد، چه کسی می‌تواند حق مرا از تو بگیرد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری که بر یأس و ناامیدی عاشق از یافتن دادرس در برابر جفای معشوق دلالت دارد.

انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان

چه کسی می‌تواند حق مرا از تو بستاند؟ در حالی که در کلِ جهان کسی نیست که بتواند تو را به محاکمه بکشد.

نکته ادبی: واژه ستاندن در اینجا به معنای گرفتن و بازپس‌گیری حق است.

انصاف من ز تو که ستاند که در جهان انصاف من ز تو که ستاند که در جهان

چه کسی می‌تواند حق مرا از تو بستاند؟ در حالی که در کلِ جهان کسی نیست که بتواند تو را به محاکمه بکشد.

نکته ادبی: تکرار بیت برای تأکید بر استیصالِ شاعر.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: داور در اینجا استعاره از معشوقی است که اقتدار مطلق دارد.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ فرادستِ معشوق.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: تکرار به منظورِ تثبیتِ ناامیدی از دادخواهی.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: ادامهِ تأکید بر ناتوانیِ عاشق.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: صراحت در نقدِ معشوقِ بی‌رحم.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: تکرارِ متنی برای ایجاد فضای حماسی-تراژیک.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌طرف نبودنِ جهانِ عاشقانه.

داور نماند کز تو به داور نمی شود

هیچ داور و قاضی‌ای باقی نمانده است که بتواند در برابرِ تو حکم کند و تو را بازخواست نماید، چرا که تو حاکمِ مطلق هستی.

نکته ادبی: پایانِ بندِ اولِ تکرارها.

روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو

روزگارم در اثرِ غمِ دوری از تو به تاریکی و تباهی گرایید و در کوی عشقِ تو عمرم سپری شد.

نکته ادبی: فرو شدن روز کنایه از سپری شدنِ عمر و تیرگیِ بخت است.

روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو

روزگارم در اثرِ غمِ دوری از تو به تاریکی و تباهی گرایید و در کوی عشقِ تو عمرم سپری شد.

نکته ادبی: کوی عشق نمادِ قلمروی معشوق است.

روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو

روزگارم در اثرِ غمِ دوری از تو به تاریکی و تباهی گرایید و در کوی عشقِ تو عمرم سپری شد.

نکته ادبی: تکرار برای افزایشِ بارِ عاطفیِ سوگ‌نامه.

روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو

روزگارم در اثرِ غمِ دوری از تو به تاریکی و تباهی گرایید و در کوی عشقِ تو عمرم سپری شد.

نکته ادبی: تأکید بر تباهیِ وقت در مسیرِ عشق.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: دود استعاره از آهِ سوزان است.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: روزن در اینجا نمادِ خروجیِ جان و دل است.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تکرار برای نشان دادن استمرارِ سوختن.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تکرار به منظورِ تصویرسازیِ قوی‌تر.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ رنج به عاشق.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ مطلقِ عاشق.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ بصریِ درد.

این دود جز ز روزن من بر نمی شود

این دودی که می‌بینید (آه و اندوه من)، تنها از دریچه‌ی قلب و خانه من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی برای ضرب‌آهنگِ غمگین.

روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر

هر روز هزاران بار تلاش می‌کنم کتابِ صبر را بخوانم تا شکیبا باشم.

نکته ادبی: کتابِ صبر، استعاره از راهکارهایِ تحملِ دوری است.

روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر

هر روز هزاران بار تلاش می‌کنم کتابِ صبر را بخوانم تا شکیبا باشم.

نکته ادبی: تکرار برای نمایشِ تلاشِ بی‌وقفه.

روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر

هر روز هزاران بار تلاش می‌کنم کتابِ صبر را بخوانم تا شکیبا باشم.

نکته ادبی: تکرار برایِ تأکید بر بیهودگیِ عمل.

روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر

هر روز هزاران بار تلاش می‌کنم کتابِ صبر را بخوانم تا شکیبا باشم.

نکته ادبی: تأکید بر زحمتِ بیهوده.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: از بر کردن در اینجا به معنای حفظ کردن و به کار بستنِ دانشِ صبر است.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: لاجرم نشان‌دهنده جبرِ عاشقانه است.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: تکرارِ دلیلِ نافرجامیِ صبر.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: تکرارِ وضعیتِ روانیِ عاشق.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: تأکید بر غلبه‌ی معشوق بر حواسِ عاشق.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: تکرار برایِ تأکید.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: تأکید بر حواس‌پرتیِ عاشق.

گوشم به توست لاجرم از بر نمی شود

اما گوش و حواسم همواره به سوی توست، به همین دلیل ناچاراً نمی‌توانم درسِ صبر را حفظ کنم و بیاموزم.

نکته ادبی: بندِ پایانیِ این قسمت.

از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند

به خاطرِ اشتیاقِ رسیدن به تو، دیگر جان و توانی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: جان و دل در اینجا تمامِ هستیِ عاشق است.

از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند

به خاطرِ اشتیاقِ رسیدن به تو، دیگر جان و توانی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ شدتِ تباهی.

از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند

به خاطرِ اشتیاقِ رسیدن به تو، دیگر جان و توانی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ متنی.

از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند

به خاطرِ اشتیاقِ رسیدن به تو، دیگر جان و توانی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر نهایتِ زوال.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: فراق عاملِ اصلیِ زوال است.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر استمرارِ درد.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرار برای نمایشِ سنگینیِ دوری.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر ابدیتِ غم.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرار.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرار.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرار.

کامد شد فراق تو کمتر نمی شود

و با وجودِ این همه رنج، فراقِ تو ذره‌ای کمتر نمی‌شود.

نکته ادبی: پایانِ تحلیلِ این بند.

کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد

هزاران بار خدا را به فریاد خواندم و دعا کردم، اما هیچ‌کدام در وجودِ تو اثری نگذاشت.

نکته ادبی: یارب استعاره از دعا و نیایش است.

کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد

هزاران بار خدا را به فریاد خواندم و دعا کردم، اما هیچ‌کدام در وجودِ تو اثری نگذاشت.

نکته ادبی: تکرار برای نشان دادنِ تداومِ نیایشِ بی‌جواب.

کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد

هزاران بار خدا را به فریاد خواندم و دعا کردم، اما هیچ‌کدام در وجودِ تو اثری نگذاشت.

نکته ادبی: تکرار.

کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد

هزاران بار خدا را به فریاد خواندم و دعا کردم، اما هیچ‌کدام در وجودِ تو اثری نگذاشت.

نکته ادبی: تأکید بر قساوتِ معشوق.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: یاور در اینجا به معنایِ یاری‌رسان و همراه است و «مگر» در اینجا استفهامِ انکاری را می‌رساند.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ پیشین، نشان از تأکید بر استیصال و نومیدی شاعر دارد.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌ی اسمیه، وضعیتِ ثابتِ عدمِ توفیق را نشان می‌دهد.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: استفاده از «یارب» در ابتدای بیت، نشان‌دهنده‌ی استغاثه است.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: فعل «نمی‌شود» در اینجا به معنای عدم وقوع و عدم تحقق است.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: ساختارِ پرسشیِ بیت بر حیرت و ناتوانی شاعر دلالت دارد.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: ترکیبِ «سعادت یاور»، اضافه استعاری و کنایه از بختِ بلند است.

یارب مگر سعادت یاور نمی شود

خدایا، آیا بخت و اقبال دیگر با من همراهی نمی‌کند و یاری‌ام نمی‌رساند؟

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی یاور، صبغه‌ای انسانی به بخت می‌دهد.

خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود

ای خاقانی، این ناله‌ها و «یارب» گفتن‌هایِ بی‌فایده و بدون عمل، چه سودی برای تو دارد؟

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ خویشتن (التفات) یکی از آرایه‌هایِ بلاغیِ برجسته در سبکِ این شاعر است.

خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود

ای خاقانی، این ناله‌ها و «یارب» گفتن‌هایِ بی‌فایده و بدون عمل، چه سودی برای تو دارد؟

نکته ادبی: تکرارِ بیت در اینجا، بر سرزنشِ مدامِ خویش تأکید دارد.

خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود

ای خاقانی، این ناله‌ها و «یارب» گفتن‌هایِ بی‌فایده و بدون عمل، چه سودی برای تو دارد؟

نکته ادبی: بی‌فایده بودنِ دعا، اشاره به فقدانِ اخلاص یا ناهمگونیِ گفتار و رفتار است.

خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود

ای خاقانی، این ناله‌ها و «یارب» گفتن‌هایِ بی‌فایده و بدون عمل، چه سودی برای تو دارد؟

نکته ادبی: استفاده از واژه «خاقانی» به عنوان تخلص، امضایِ شعری و خطاب به خود است.

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: بروت (سبیل) در ادبیات کلاسیک کنایه از غرور، تکبر و شخصیتِ ظاهری است.

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: حرف «ک» در کاین (که این)، پیوند‌دهنده این بیت به بیت پیشین است.

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: «برتر نمی‌شود» به معنای صعود نکردن به ساحتِ استجابت است.

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از مصوت‌های بلند در واژه «یارب»، کششِ آواییِ کلام را افزایش داده است.

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: واژه «بروت» نشان‌دهنده‌یِ دلبستگی‌های دنیوی و تکبر است.

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: «یارب» در اینجا، نمادِ تکرارِ لفظی و خالی از معناست.

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: تضادِ معنایی بینِ استغاثه (دعا) و حبسِ آن در وجودِ شخصی (غرور).

کاین یارب از بروت تو برتر نمی شود

زیرا این دعاهایِ تو، از حد و مرزِ غرور و خودبینیِ تو فراتر نمی‌رود و به درگاهِ حق نمی‌رسد.

نکته ادبی: ساختارِ نحوی جمله بر محورِ محدودیتِ دعا بنا شده است.