دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۸

خاقانی
آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد
آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد
آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد
آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
از صبا پیوند عنبر می برد
در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک
در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک
در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک
در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک
هر زمان زنجیر دیگر می برد
هر زمان زنجیر دیگر می برد
هر زمان زنجیر دیگر می برد
هر زمان زنجیر دیگر می برد
هر زمان زنجیر دیگر می برد
هر زمان زنجیر دیگر می برد
هر زمان زنجیر دیگر می برد
هر زمان زنجیر دیگر می برد
در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی
در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی
در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی
در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی
دست را حالی به خنجر می برد
دست را حالی به خنجر می برد
دست را حالی به خنجر می برد
دست را حالی به خنجر می برد
دست را حالی به خنجر می برد
دست را حالی به خنجر می برد
دست را حالی به خنجر می برد
دست را حالی به خنجر می برد
پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما
پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما
پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما
پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما
نیش آن مژگان کافر می برد
نیش آن مژگان کافر می برد
نیش آن مژگان کافر می برد
نیش آن مژگان کافر می برد
نیش آن مژگان کافر می برد
نیش آن مژگان کافر می برد
نیش آن مژگان کافر می برد
نیش آن مژگان کافر می برد
این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف
این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف
این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف
این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف
گردنان را سر به شکر می برد
گردنان را سر به شکر می برد
گردنان را سر به شکر می برد
گردنان را سر به شکر می برد
گردنان را سر به شکر می برد
گردنان را سر به شکر می برد
گردنان را سر به شکر می برد
گردنان را سر به شکر می برد
گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست
گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست
گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست
گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست
زین بهانه آبش از سر می برد
زین بهانه آبش از سر می برد
زین بهانه آبش از سر می برد
زین بهانه آبش از سر می برد
زین بهانه آبش از سر می برد
زین بهانه آبش از سر می برد
زین بهانه آبش از سر می برد
زین بهانه آبش از سر می برد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در فضای تغزلی و عاشقانه، به توصیفِ قدرتِ خیره‌کننده‌ی زیباییِ معشوق می‌پردازند. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های حماسی و رزمی، اجزای صورت معشوق را به سلاح‌هایی تشبیه می‌کند که گویی بر جان و ایمان عاشق یورش می‌برند و آرامش او را سلب می‌کنند.

در این اشعار، زلف، مژگان و لبِ معشوق، نه تنها نماد زیبایی، بلکه ابزاری برای به چالش کشیدنِ باورهای عاشق و حتی حیرتِ افلاک هستند. فضای کلی شعر بر مدارِ حیرت، تسلیم در برابر زیبایی و تمجیدِ جنبه‌های ویرانگرِ عشق می‌چرخد که در سنت ادبی، با الهام از داستان‌های اساطیری و عارفانه بیان شده است.

معنای روان

آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد

در آن لحظه که معشوق زلف‌هایش را پیرایش می‌کند یا آن‌ها را به حرکت در می‌آورد، زیبایی‌اش عالم‌گیر می‌شود.

نکته ادبی: سر بریدن در اینجا کنایه از کوتاه کردن یا نظم دادن به انتهای زلف است.

آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد

در آن لحظه که معشوق زلف‌هایش را پیرایش می‌کند یا آن‌ها را به حرکت در می‌آورد، زیبایی‌اش عالم‌گیر می‌شود.

نکته ادبی: سر بریدن در اینجا کنایه از کوتاه کردن یا نظم دادن به انتهای زلف است.

آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد

در آن لحظه که معشوق زلف‌هایش را پیرایش می‌کند یا آن‌ها را به حرکت در می‌آورد، زیبایی‌اش عالم‌گیر می‌شود.

نکته ادبی: سر بریدن در اینجا کنایه از کوتاه کردن یا نظم دادن به انتهای زلف است.

آن زمان کو زلف را سر می برد آن زمان کو زلف را سر می برد

در آن لحظه که معشوق زلف‌هایش را پیرایش می‌کند یا آن‌ها را به حرکت در می‌آورد، زیبایی‌اش عالم‌گیر می‌شود.

نکته ادبی: سر بریدن در اینجا کنایه از کوتاه کردن یا نظم دادن به انتهای زلف است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

از صبا پیوند عنبر می برد

آن‌قدر خوش‌بو است که رایحه‌ی عنبر را از باد صبا می‌رباید و پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: صبا نسیم ملایمی است که در ادبیات حامل پیام و بوی خوش است.

در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک

فلک (آسمان) به خاطر غمِ زنجیرِ مشکین‌فامِ گیسوی او، در رنج و اندوه است.

نکته ادبی: زنجیر مشکین استعاره از گیسوی سیاه و بلند است.

در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک

فلک (آسمان) به خاطر غمِ زنجیرِ مشکین‌فامِ گیسوی او، در رنج و اندوه است.

نکته ادبی: زنجیر مشکین استعاره از گیسوی سیاه و بلند است.

در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک

فلک (آسمان) به خاطر غمِ زنجیرِ مشکین‌فامِ گیسوی او، در رنج و اندوه است.

نکته ادبی: زنجیر مشکین استعاره از گیسوی سیاه و بلند است.

در غم زنجیر مشکینش فلک در غم زنجیر مشکینش فلک

فلک (آسمان) به خاطر غمِ زنجیرِ مشکین‌فامِ گیسوی او، در رنج و اندوه است.

نکته ادبی: زنجیر مشکین استعاره از گیسوی سیاه و بلند است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

هر زمان زنجیر دیگر می برد

و هر لحظه زنجیری تازه از گیسوانش برای اسارتِ دل‌ها فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ زنجیر تأکیدی بر بی‌پایان بودنِ اسارتِ عاشق در دام زلف است.

در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی

هر کس که به تماشای چهره‌ی زیبای او می‌نشیند، دچار حیرت می‌شود.

نکته ادبی: نظارگی به معنای تماشاگر و شاهد است.

در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی

هر کس که به تماشای چهره‌ی زیبای او می‌نشیند، دچار حیرت می‌شود.

نکته ادبی: نظارگی به معنای تماشاگر و شاهد است.

در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی

هر کس که به تماشای چهره‌ی زیبای او می‌نشیند، دچار حیرت می‌شود.

نکته ادبی: نظارگی به معنای تماشاگر و شاهد است.

در جمال روی او نظارگی در جمال روی او نظارگی

هر کس که به تماشای چهره‌ی زیبای او می‌نشیند، دچار حیرت می‌شود.

نکته ادبی: نظارگی به معنای تماشاگر و شاهد است.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

دست را حالی به خنجر می برد

از شدت حیرت و بی‌خودی، به جایِ دیدن، دستش را با خنجر زخمی می‌کند.

نکته ادبی: تلمیحی است به داستان یوسف و زلیخا که زنان مصر از دیدن جمال یوسف، دست خود را به جای میوه بریدند.

پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما

پس جای شگفتی نیست اگر رگ جان و ایمان ما بریده شود.

نکته ادبی: رگ ایمان کنایه از اتصال قلبی به دین و تقوا است که با عشق معشوق گسسته می‌شود.

پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما

پس جای شگفتی نیست اگر رگ جان و ایمان ما بریده شود.

نکته ادبی: رگ ایمان کنایه از اتصال قلبی به دین و تقوا است که با عشق معشوق گسسته می‌شود.

پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما

پس جای شگفتی نیست اگر رگ جان و ایمان ما بریده شود.

نکته ادبی: رگ ایمان کنایه از اتصال قلبی به دین و تقوا است که با عشق معشوق گسسته می‌شود.

پس عجب نی گر رگ ایمان ما پس عجب نی گر رگ ایمان ما

پس جای شگفتی نیست اگر رگ جان و ایمان ما بریده شود.

نکته ادبی: رگ ایمان کنایه از اتصال قلبی به دین و تقوا است که با عشق معشوق گسسته می‌شود.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

نیش آن مژگان کافر می برد

چرا که تیزیِ مژگانِ کافرِ او (مژگانِ بی‌رحمِ او) این ایمان را می‌بُرد.

نکته ادبی: کافر بودن مژگان کنایه از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق به رنج عاشق است.

این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف

این عجیب‌تر است که لب نوشین و شیرینِ او، با وجود ملاحت و مهربانی ظاهری...

نکته ادبی: نوشین به معنای نوشیدنی و شیرین است و صفتِ لبِ معشوق.

این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف

این عجیب‌تر است که لب نوشین و شیرینِ او، با وجود ملاحت و مهربانی ظاهری...

نکته ادبی: نوشین به معنای نوشیدنی و شیرین است و صفتِ لبِ معشوق.

این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف

این موضوع بسیار عجیب‌تر است که آن لب‌های شیرین و دلربا، با تمام لطافت و ظرافتی که دارند، چنان اثرگذارند که...

نکته ادبی: صفتِ «نوشین» به معنای شیرین و شهدآگین، کنایه از حلاوت و گیرایی لب معشوق است.

این عجب تر، کان لب نوشین به لطف این عجب تر، کان لب نوشین به لطف

این موضوع بسیار عجیب‌تر است که آن لب‌های شیرین و دلربا، با تمام لطافت و ظرافتی که دارند، چنان اثرگذارند که...

نکته ادبی: تکرارِ بیت در اینجا تاکید بر شگفتیِ عملِ معشوق است.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: «گردنان» جمعِ گردن‌کش است. «سر به شکر بردن» کنایه از تسلیم شدن در برابر جذبه و شیرینیِ محبوب است.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: استعاره از شکستن غرورِ مدعیان در برابر معشوق.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: ارتباط معناییِ واژه «شکر» با «نوشین» در ابیات پیشین برقرار است.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: مفهومِ شکست‌خوردگیِ غرور در برابرِ معشوق.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: ساختارِ فعلیِ «سر بردن» به معنایِ خضوع کردن.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر عمقِ نفوذِ تاثیر معشوق.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: تداومِ فضای حماسی-عاشقانه در کلام خاقانی.

گردنان را سر به شکر می برد

سرِ کسانی را که گردن‌کشی می‌کنند و مغرور هستند، در برابر شیرینی و حلاوت خود به خاک می‌مالند و به تسلیم وامی‌دارند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ معشوق که حتی سخت‌جانت‌رین افراد را نیز تسلیم می‌کند.

گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست

آن شخص (یا منتقدان) گفت که خاقانی توانایی و اهلیتِ تحملِ این دردِ بزرگ و عشقِ عمیق را ندارد.

نکته ادبی: «مردِ درد» کنایه از کسی است که شایستگی و تواناییِ تاب آوردنِ رنج‌های عشق را داشته باشد.

گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست

آن شخص (یا منتقدان) گفت که خاقانی توانایی و اهلیتِ تحملِ این دردِ بزرگ و عشقِ عمیق را ندارد.

نکته ادبی: به‌کارگیریِ نامِ شاعر (تخلص) در متن برای بیانِ وضعیتِ شخصی.

گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست

آن شخص (یا منتقدان) گفت که خاقانی توانایی و اهلیتِ تحملِ این دردِ بزرگ و عشقِ عمیق را ندارد.

نکته ادبی: نقدِ ضمنیِ دیگران بر خاقانی.

گفت خاقانی نه مرد درد ماست گفت خاقانی نه مرد درد ماست

آن شخص (یا منتقدان) گفت که خاقانی توانایی و اهلیتِ تحملِ این دردِ بزرگ و عشقِ عمیق را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ این ادعا برای نشان دادنِ شدتِ فشارِ روانی بر شاعر.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: «آب از سر بردن» کنایه از غرق شدن و از دست دادنِ کنترل و آبرو در برابرِ هجومِ مشکلات است.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از هجومِ ناملایمات که فرد را مغلوب می‌کند.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: «آب از سر گذشتن» به معنایِ رسیدنِ سختی به حدِ نهایی است.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: تناسبِ واژگانیِ مرتبط با غرق‌شدگی.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: تداومِ روایتِ رنجِ شاعر در پیِ طرد شدن.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: تکرارِ این تعبیر برای نشان دادنِ استمرارِ وضعیتِ بحرانیِ شاعر.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ مرگ‌گونه و از پای درآمدنِ عاشق.

زین بهانه آبش از سر می برد

و با این بهانه (که من تحمل درد ندارم)، آبرو و شکیبایی‌ام را از دستم می‌گیرند و مرا در رنج غرق می‌کنند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کناییِ این بخش.