دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۵

خاقانی
عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد
عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد
عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد
عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را
زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را
زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را
زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را
صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را
صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را
صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر
از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر
از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر
از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد
جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن
جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن
جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن
جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق
پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق
پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق
پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد
خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را
خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را
خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را
خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، ترسیمی است از بن‌بستِ عاطفی و درماندگیِ جانکاهِ عاشق در برابر معشوقی که از سنگ‌دلی و بی‌اعتنایی، هیچ راهی برای نزدیکی باقی نگذاشته است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک، تمامیِ ابزارهای معمولِ ابرازِ نیاز و تضرع—از عذرخواهی و فغان گرفته تا تقدیمِ جان و گوهرِ اشک—را برمی‌شمارد تا نشان دهد در این ساحتِ عشق، هیچ میانجی یا بهانه‌ای برای گشایشِ کار راهگشا نیست.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، سرشار از یأس و نومیدیِ محترمانه است؛ گویی عاشق در چرخه‌ای بی‌پایان گرفتار شده که در آن، معشوقِ سنگ‌دل حتی به ارزشمندترین دارایی‌های او نیز وقعی نمی‌نهد. شاعر با تکرارِ ناکامی‌ها، عمقِ نفوذناپذیریِ معشوق و استغنای او را به رخ می‌کشد که گویی از حریمِ امنِ بی‌تفاوتی، به هیچ تلاشی پاسخ نمی‌دهد.

معنای روان

عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد

اگر دلبر عذر و پوزش مرا نپذیرد، دیگر به چه کسی می‌توان رو آورد و از او پناه خواست؟

نکته ادبی: دلبر در اینجا به معنای محبوب و معشوقی است که دل را می‌برد، و عذر خواستن کنایه از طلب بخشش است.

عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد

اگر دلبر عذر و پوزش مرا نپذیرد، دیگر به چه کسی می‌توان رو آورد و از او پناه خواست؟

نکته ادبی: تکرارِ بیت در ساختار غزل برای تأکید بر استیصال است.

عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد

اگر دلبر عذر و پوزش مرا نپذیرد، دیگر به چه کسی می‌توان رو آورد و از او پناه خواست؟

نکته ادبی: استفهام انکاری؛ هدف پرسش نیست، بلکه نشان دادنِ نبودِ پناهگاه است.

عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد

اگر دلبر عذر و پوزش مرا نپذیرد، دیگر به چه کسی می‌توان رو آورد و از او پناه خواست؟

نکته ادبی: حرفِ اضافه‌ی «از» نشان‌دهنده‌ی طلبِ یاری است.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: داور در اینجا استعاره از معشوق است که حاکمِ سرنوشتِ عاشق است.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: افغان به معنای فریاد از سرِ درد است.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: فعلِ «نپذیرد» تکرار شونده در تمام ابیات، بر نفی و انسداد تأکید دارد.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: استفهام در مصراع دوم نشانگرِ عجزِ کامل است.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: داور می‌تواند استعاره‌ای از تقدیر نیز باشد که در اینجا در وجودِ معشوق تجلی یافته است.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: داور و دلبر در کنار هم نشان‌دهنده یگانگیِ نقشِ معشوق در زندگی عاشق هستند.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: تکرارِ واژگانِ «نپذیرد» وزنِ موسیقایی و معناییِ یأس را سنگین‌تر می‌کند.

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

وقتی داور و قاضیِ این عشق، فریاد و دادخواهی مرا نمی‌پذیرد، دیگر چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: فعل مضارع التزامی بیانگر تداومِ نپذیرفتن در حال و آینده است.

زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را

او رنگِ زرین (زردیِ چهره) مرا که نشانه‌ی رنجوری من است دارد، و اگر بخواهم با زر و ثروت او را بخرم، نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: زرگونه استعاره از چهره‌ی زرد و رنگ‌پریده عاشق است.

زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را

او رنگِ زرین (زردیِ چهره) مرا که نشانه‌ی رنجوری من است دارد، و اگر بخواهم با زر و ثروت او را بخرم، نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: ایهام در واژه زر: یکی به معنای طلا و دیگری به معنای رنگِ زردِ رخسار.

زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را

او رنگِ زرین (زردیِ چهره) مرا که نشانه‌ی رنجوری من است دارد، و اگر بخواهم با زر و ثروت او را بخرم، نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: ترکیب زرگونه نشان از بیماریِ عشق دارد که رُخ را زرد کرده است.

زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را

او رنگِ زرین (زردیِ چهره) مرا که نشانه‌ی رنجوری من است دارد، و اگر بخواهم با زر و ثروت او را بخرم، نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: گر در مصراع دوم حرف شرط است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: ننگ آمدن به معنای احساسِ عار یا بی‌میلیِ شدید است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: در اینجا تقابل میانِ زر (طلا) و زر (رنگ رخسار) بسیار ظریف است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: فعل نپذیرد در اینجا به صراحت نشان‌دهنده‌ی ردِ هدیه عاشق است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: سنگینیِ کلام در واژه‌ی ننگ نمایانگر کبرِ معشوق است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: گونه در معنای قدیمی به معنای صورت و چهره است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: ارتباط معنایی بین گونه و زر در اینجا یک جناسِ معنایی است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: انزجارِ معشوق از عاشق در اینجا کاملاً مشهود است.

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

معشوق از چهره‌ی زرین و رنجورِ من ننگ دارد و زرِ مادی را نیز از من قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: زر در اینجا به دو معنایِ عَرَضی (رنگ چهره) و جوهری (فلز) به کار رفته است.

صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را

صد عمرِ طولانی هم برای برآوردنِ یک وعده‌ی تو کفایت نمی‌کند.

نکته ادبی: صد عمر مبالغه‌ای برای نشان دادنِ طولانی بودنِ تحققِ وعده است.

صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را

صد عمرِ طولانی هم برای برآوردنِ یک وعده‌ی تو کفایت نمی‌کند.

نکته ادبی: وعده در اینجا به وعده وصال یا توجهِ معشوق اشاره دارد.

صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را

صد عمرِ طولانی هم برای برآوردنِ یک وعده‌ی تو کفایت نمی‌کند.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندی نشانگرِ اهمیتِ وعده‌ی معشوق است.

صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را

صد عمرِ طولانی هم برای برآوردنِ یک وعده‌ی تو کفایت نمی‌کند.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در اینجا برای نمایاندنِ بزرگیِ معشوق است.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: ایهام در فاعلِ نپذیرد: یا عاشق نپذیرد یا معشوق.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: عمرِ ابد در تقابل با یک نفس قرار گرفته است.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: نفس به معنای یک دم از زندگی است.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: کس در اینجا به معنای هیچ‌کس (ضمیر منفی) است.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: اندر میانِ فعل (فعلِ پیشوندی) جدا افتاده است.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: ساختارِ بیت بر بی‌ارزش بودنِ جانِ عاشق نزدِ معشوق دلالت دارد.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: تضادِ ابد و نفس برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه است.

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

هیچ‌کس حاضر نیست عمرِ جاودان را فدای یک نفسِ تو کند (یا: معشوق برای یک نفسِ عاشق، عمری ابدی نمی‌بخشد).

نکته ادبی: ایهامِ کلام نشانگرِ بن‌بستِ منطقیِ عاشقی است.

از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر

از چشمانم بر قد و بالای تو گوهر (اشک) می‌بارم.

نکته ادبی: گوهر در اینجا استعاره از اشکِ گرانبهاست.

از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر

از چشمانم بر قد و بالای تو گوهر (اشک) می‌بارم.

نکته ادبی: بالا در ادبیات کهن به معنای قد و قامت است.

از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر

از چشمانم بر قد و بالای تو گوهر (اشک) می‌بارم.

نکته ادبی: باریدنِ گوهر، تصویری از شدتِ گریه است.

از دیده به بالاش فرو بارم گوهر از دیده به بالاش فرو بارم گوهر

از چشمانم بر قد و بالای تو گوهر (اشک) می‌بارم.

نکته ادبی: از دیده فرو باریدن، کنایه از گریستنِ بسیار است.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: سنگ‌دل نمادِ بی‌احساسی و خشونتِ معشوق است.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: افسوس ندایی برای ابرازِ حسرت است.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: تضادِ سنگ‌دل و گوهر، تأکید بر بی‌ارزش دانستنِ اشک نزدِ معشوق است.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: این بیت مکملِ بیتِ قبل است و نوعی حسرت را تصویر می‌کند.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: سنگ‌دل صفتِ فاعلی مرکب مرخم است.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: گوهر در اینجا هم به اشک اشاره دارد و هم به ارزشمندیِ جانِ عاشق.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: شاعر از ترکیبِ این دو واژه تضادِ عاطفی ایجاد کرده است.

آن سنگ دل افسوس که گوهر نپذیرد

افسوس که آن معشوقِ سنگ‌دل، این گوهرهای (اشک‌های) مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: نپذیرفتنِ گوهر توسط سنگ‌دل یک تمثیلِ عالی است.

جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن

می‌توان جان را پیشکشِ او کرد، اما...

نکته ادبی: پیشکش به معنای هدیه و ارمغان است.

جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن

می‌توان جان را پیشکشِ او کرد، اما...

نکته ادبی: ولیکن (و لکن) حرف ربط برای بیان تضاد و تردید است.

جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن

می‌توان جان را به عنوان پیشکش تقدیم او کرد، اما...

نکته ادبی: پیشکش به معنای هدیه و ارمغان است که در اینجا به جان اطلاق شده.

جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن جان پیش کش او بتوان کرد ولیکن

می‌توان جان را به عنوان پیشکش تقدیم او کرد، اما...

نکته ادبی: پیشکش به معنای هدیه و ارمغان است که در اینجا به جان اطلاق شده.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

اگر جان را نپذیرد، دیگر چه چیزی می‌توان بر آن افزود؟

نکته ادبی: مزید در اینجا به معنای فزونی و اضافه کردن است.

پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق

جوازِ رسیدن به وصل، نیازمند گذشتن از سر و مال دنیاست.

نکته ادبی: پروانه در اینجا به معنای جواز و اجازه است.

پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق

جوازِ رسیدن به وصل، نیازمند گذشتن از سر و مال دنیاست.

نکته ادبی: پروانه در اینجا به معنای جواز و اجازه است.

پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق

جوازِ رسیدن به وصل، نیازمند گذشتن از سر و مال دنیاست.

نکته ادبی: پروانه در اینجا به معنای جواز و اجازه است.

پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق

جوازِ رسیدن به وصل، نیازمند گذشتن از سر و مال دنیاست.

نکته ادبی: پروانه در اینجا به معنای جواز و اجازه است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

چرا آن حاکمِ زیبایی، جان و مال را به عنوان بهای وصل نمی‌پذیرد؟

نکته ادبی: شحنه در اصل به معنای مأمور انتظامی یا حاکم است که اینجا استعاره از معشوق مقتدر است.

خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را

اگر خاقانی بخواهد با دادن رشوه، به خال و لب او دست یابد...

نکته ادبی: رشوه در اینجا کنایه از تلاشی است که شاعر برای جلب توجه معشوق انجام می‌دهد.

خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را

اگر خاقانی بخواهد با دادن رشوه، به خال و لب او دست یابد...

نکته ادبی: رشوه در اینجا کنایه از تلاشی است که شاعر برای جلب توجه معشوق انجام می‌دهد.

خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را

اگر خاقانی بخواهد با دادن رشوه، به خال و لب او دست یابد...

نکته ادبی: رشوه در اینجا کنایه از تلاشی است که شاعر برای جلب توجه معشوق انجام می‌دهد.

خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را

اگر خاقانی بخواهد با دادن رشوه، به خال و لب او دست یابد...

نکته ادبی: رشوه در اینجا کنایه از تلاشی است که شاعر برای جلب توجه معشوق انجام می‌دهد.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

او پادشاهی هر دو عالم را می‌طلبد و به کمتر از آن راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: ملک دو جهان استعاره از کمالِ هستی و بالاترین دارایی ممکن است.