دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۴

خاقانی
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش
کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش
کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش
کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
تسبیح در آویزد، زنار دراندازد
دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند
دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند
دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند
دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
جان ها به سجود آید چون پرده براندازد
در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد
در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد
در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد
در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل
شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل
شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل
شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد
از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان
از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان
از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان
از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد
هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم
هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم
هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم
هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
در عشق چنین باید آن کس که سراندازد
این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده
این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده
این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده
این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی
تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی
تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی
تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد
کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد

هر تار مژه محبوب، همچون تیری تیز و سهمگین به سوی جان عاشق پرتاب می‌شود و با هر نگاه، زخمی تازه بر دل او می‌نشاند.

نکته ادبی: تار در اینجا به معنای دانه یا نخ مژه است که به سلاح تشبیه شده.

هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد

هر تار مژه محبوب، همچون تیری تیز و سهمگین به سوی جان عاشق پرتاب می‌شود و با هر نگاه، زخمی تازه بر دل او می‌نشاند.

نکته ادبی: تکرار بیت برای تأکید بر استمرار و کثرت تیرهای نگاه محبوب است.

هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد

هر تار مژه محبوب، همچون تیری تیز و سهمگین به سوی جان عاشق پرتاب می‌شود و با هر نگاه، زخمی تازه بر دل او می‌نشاند.

نکته ادبی: استفاده از واژه اندازد به معنای پرتاب کردن در سیاق حماسی و عاشقانه.

هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد

هر تار مژه محبوب، همچون تیری تیز و سهمگین به سوی جان عاشق پرتاب می‌شود و با هر نگاه، زخمی تازه بر دل او می‌نشاند.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی تیراندازی برای نشان دادن مداومت درد عشق.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: پیکان به معنای سرِ تیزِ تیر است که در اینجا به تیزی نگاه محبوب تشبیه شده.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: شکستن پیکان استعاره از درمان‌ناپذیری زخم عشق است.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: جگر در ادبیات قدیم جایگاه عواطف و محل نفوذ تیرِ نگاه است.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: تداوم تاکید بر شکستن پیکان در جان برای نشان دادن اثر عمیق معشوق.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: استعاره از درد ماندگار که با هیچ مرهمی درمان نمی‌شود.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: استفاده از فعل جگر اندازد به معنی به عمق دل نشاندن.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: بافتار حماسی برای توصیف یک تجربه کاملاً لطیف عاشقانه.

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

هنگامی که این تیر مژگان در جگر عاشق نفوذ می‌کند، پیکان آن در عمق وجود می‌شکند و خارج نمی‌شود؛ کنایه از ماندگاری درد عشق در جان عاشق.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عمق فاجعه عاشقانه.

کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش

اگر شخص بی‌ایمان و کافری، چهره دلربا و لب‌های معجزه‌آسای محبوب را ببیند، از عقیده خود دست برمی‌دارد.

نکته ادبی: لعل کنایه از لب سرخ محبوب است که قدرت اعجاز دارد.

کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش

اگر شخص بی‌ایمان و کافری، چهره دلربا و لب‌های معجزه‌آسای محبوب را ببیند، از عقیده خود دست برمی‌دارد.

نکته ادبی: معجزه لعل اشاره به تاثیرگذاری ماورایی زیبایی محبوب دارد.

کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش

اگر شخص بی‌ایمان و کافری، چهره دلربا و لب‌های معجزه‌آسای محبوب را ببیند، از عقیده خود دست برمی‌دارد.

نکته ادبی: تضاد میان کافر و معجزه، برجسته کننده قدرت زیبایی معشوق است.

کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش

اگر شخص بی‌ایمان و کافری، چهره دلربا و لب‌های معجزه‌آسای محبوب را ببیند، از عقیده خود دست برمی‌دارد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر مذهب و عقیده در اثر دیدار معشوق.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: زنار کمربندی بود که غیرمسلمانان در قدیم می‌بستند و نماد کفر یا خروج از دین رسمی است.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: تسبیح نماد زهد و زنار نماد عشقِ رها از قید دین است.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: تضاد آشکار میان تسبیح و زنار برای نشان دادن تغییر وضعیت روحی.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: درانداختن زنار به معنای بستن آن و اعلام علنی عاشقی است.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: در آویختن تسبیح به معنای رها کردن و کنار گذاشتن آن است.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: تأکید بر عبور از مرزهای مذهبی به واسطه عشق.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: این پارادوکس از نمادهای اصلی شعر کلاسیک است.

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

آن کافر چنان شیفته می‌شود که تسبیح زهد و پارسایی را رها می‌کند و زنار کفر بر کمر می‌بندد؛ یعنی در راه عشق، سنت‌های دینی را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: تکرار نشان‌دهنده اهمیت این دگردیسی فکری در نزد شاعر است.

دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند

به محض اینکه محبوب گیسوان خود را پریشان می‌کند، دل‌های عاشقان به تلاطم، شور و هیجان می‌افتد.

نکته ادبی: زلف در ادبیات فارسی نماد پریشانی و آشوب است.

دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند

به محض اینکه محبوب گیسوان خود را پریشان می‌کند، دل‌های عاشقان به تلاطم، شور و هیجان می‌افتد.

نکته ادبی: خروش به معنای فریاد و جوشش درونی است.

دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند

به محض اینکه محبوب گیسوان خود را پریشان می‌کند، دل‌های عاشقان به تلاطم، شور و هیجان می‌افتد.

نکته ادبی: برافشاندن زلف، عملی است که نظم قلب را برهم می‌زند.

دلها به خروش آید چون زلف برافشاند دلها به خروش آید چون زلف برافشاند

به محض اینکه محبوب گیسوان خود را پریشان می‌کند، دل‌های عاشقان به تلاطم، شور و هیجان می‌افتد.

نکته ادبی: ارتباط علت و معلولی میان زلف و دل‌های خروشان.

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: پرده برانداختن استعاره از ظهور و نمایان شدن زیبایی مطلق است.

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: سجود کنایه از نهایت خضوع و پرستش است.

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: پرده در اینجا نماد حجاب میان عاشق و معشوق است.

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: جان‌ها نشان‌دهنده عمق درگیریِ کلِ وجود عاشق است.

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: تصویرسازی از تلاطم دل (زلف) و سجود جان (چهره).

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: تضادِ خیره‌کننده میان آشوبِ زلف و سکونِ سجود.

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: ارتباط مستقیم دیدار جمال با کرنش کردن روح.

جان ها به سجود آید چون پرده براندازد

و هنگامی که محبوب پرده از چهره برمی‌گیرد، جان‌های عاشقان چنان در برابر او کوچک می‌شوند که گویی در حال سجده کردن هستند.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ پرده، اشاره به حجابِ زیبایی دارد.

در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد

در میدان نبرد عشق، محبوب با چهره و رفتار خود، فتنه‌ای بزرگ برمی‌انگیزد که گویی سپاهی از بلایا را به سوی عاشق گسیل کرده است.

نکته ادبی: عرضگه میدان نمایش و رژه سپاهیان است.

در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد

در میدان نبرد عشق، محبوب با چهره و رفتار خود، فتنه‌ای بزرگ برمی‌انگیزد که گویی سپاهی از بلایا را به سوی عاشق گسیل کرده است.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای آشوب و بلاهای ناشی از زیبایی است.

در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد

در میدان نبرد عشق، محبوب با چهره و رفتار خود، فتنه‌ای بزرگ برمی‌انگیزد که گویی سپاهی از بلایا را به سوی عاشق گسیل کرده است.

نکته ادبی: سپه انگیختن کنایه از ایجاد آشوب و شورش است.

در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد

در میدان نبرد عشق، محبوب با چهره و رفتار خود، فتنه‌ای بزرگ برمی‌انگیزد که گویی سپاهی از بلایا را به سوی عاشق گسیل کرده است.

نکته ادبی: عشق در اینجا به مثابه میدان جنگ ترسیم شده است.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: گردون استعاره از فلک و سرنوشت است که در برابر زیبایی خاضع است.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: سپر انداختن کنایه از تسلیم شدن و پذیرفتن شکست است.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: رزمگه اشاره به ادامه فضای حماسی و نظامی شعر دارد.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن قدرت بی‌نظیر معشوق.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: زلف به عنوان عامل شکست فلک معرفی شده است.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: تداوم فضای نبرد بین معشوق و کل جهان هستی.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای کیهان است که در برابر محبوب خضوع می‌کند.

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

در میدان جنگِ زلف محبوب، حتی آسمان و چرخِ گردون نیز شکست را می‌پذیرد و سپر دفاعی خود را به نشانه تسلیم می‌اندازد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تسلیم کائنات در برابر زیبایی.

شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل

شکرگزارِ آن روزی هستم که محبوب برای شکارِ دل، پا به میدان می‌گذارد و با کمانِ ابرو و تیرِ نگاه، به صید دلِ من می‌پردازد.

نکته ادبی: شکرانه به معنای هدیه یا عبادتی است که به پاس نعمتی انجام می‌شود.

شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل

شکرگزارِ آن روزی هستم که محبوب برای شکارِ دل، پا به میدان می‌گذارد و با کمانِ ابرو و تیرِ نگاه، به صید دلِ من می‌پردازد.

نکته ادبی: شکارِ دل استعاره از جذب کردن و عاشق کردن است.

شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل

در شکرگزاری و سپاسِ آن روزگاری که محبوب، همچون صیادی چیره دست برای به دام انداختنِ دلِ من قدم پیش می‌گذارد.

نکته ادبی: شکار دل، اضافه استعاری است؛ دل به صیدی تشبیه شده که معشوق قصد شکار آن را دارد.

شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل

به پاس آن روزی که معشوق برای شکارِ دلِ من می‌آید، شکرگزاری می‌کنم.

نکته ادبی: شکرانه به معنای هدیه یا عملی است که در مقام قدردانی انجام می‌شود.

شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل

به پاس آن روزی که معشوق برای شکارِ دلِ من می‌آید، شکرگزاری می‌کنم.

نکته ادبی: شکرانه به معنای هدیه یا عملی است که در مقام قدردانی انجام می‌شود.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: سرانداز در اینجا به معنای کسی است که سرش را در راه معشوق می‌بازد و فداکاری می‌کند.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: زر و سر در اینجا کنایه از تمام هستی عاشق است.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد زر (مادی) و سر (وجودی) برای نشان دادن عمق فداکاری.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: شکر در اینجا علاوه بر معنای لغوی، استعاره از توجه و لطف معشوق است.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: آرایه جناس میان زر و سر بر موسیقی کلام افزوده است.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: گر کس شکر اندازد: کنایه از آنکه معشوق با لطف و توجه خود، عاشق را سرشار از شیرینی کند.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: سرانداز در قدیم به معنای پهلوان و کسی که بی‌پروای جان است نیز به کار می‌رفته.

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

من دارایی (زر) و جان (سر) خود را فدا می‌کنم، اگر کسی (معشوق) ذره‌ای شیرینی و توجه به من ارزانی دارد.

نکته ادبی: ساختار مصرع نشان‌دهنده شرط و جزای عاشقانه است.

از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان

از آن شیوه کلاه‌گذاری متکبرانه معشوق بر فرق کسانی که سر خود را (در راه او) می‌بازند.

نکته ادبی: کله‌داری کنایه از ناز و نخوت و بزرگی معشوق است.

از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان

از آن شیوه کلاه‌گذاری متکبرانه معشوق بر فرق کسانی که سر خود را (در راه او) می‌بازند.

نکته ادبی: سراندازان استعاره از عاشقان فداکار است.

از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان

از آن شیوه کلاه‌گذاری متکبرانه معشوق بر فرق کسانی که سر خود را (در راه او) می‌بازند.

نکته ادبی: فرق سر محل قرار گرفتن کلاه است و در اینجا نماد تسلیم بودن عاشق.

از روی کله داری بر فرق سراندازان از روی کله داری بر فرق سراندازان

از آن شیوه کلاه‌گذاری متکبرانه معشوق بر فرق کسانی که سر خود را (در راه او) می‌بازند.

نکته ادبی: کلاه‌داری به معنای پادشاهی و بزرگی نیز است که در اینجا به رفتار معشوق نسبت داده شده.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: سنگ‌دلی آرایه تشخیص و استعاره برای بی‌رحمی است.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: تکرار واژه سنگ برای تأکید بر استمرار رنج است.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: سنگی دگر اندازد: کنایه از افزایش رنج و جفا.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: سنگ به عنوان نماد سردی و سختی قلب معشوق است.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: هر دم قید زمانی برای نشان دادن تداوم بلاست.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: سنگ دل صفت فاعلی است که در اینجا به عنوان صفت مرکب به کار رفته.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: پرتاب سنگ کنایه از زخم زبان یا بی‌توجهی معشوق است.

از سنگ دلی هر دم سنگی دگر اندازد

او از شدت سنگ‌دلی، هر لحظه سنگِ بی‌مهری دیگری به سمت من پرتاب می‌کند.

نکته ادبی: اندرز استعاره از افکندن یا پرتاب کردن است.

هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم

هان ای دلِ خاقانی، تو هر لحظه در این راه بیشتر جان‌بازی می‌کنی و فداکارتر می‌شوی.

نکته ادبی: خطاب به خود (تخلص) نشان‌دهنده تأملات درونی شاعر است.

هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم

هان ای دلِ خاقانی، تو هر لحظه در این راه بیشتر جان‌بازی می‌کنی و فداکارتر می‌شوی.

نکته ادبی: جان‌باز صفتی است که در اینجا بر استقامت عاشق تأکید دارد.

هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم

هان ای دلِ خاقانی، تو هر لحظه در این راه بیشتر جان‌بازی می‌کنی و فداکارتر می‌شوی.

نکته ادبی: هر دم قید تکرار برای نشان دادن شدت گرفتن عشق است.

هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم

هان ای دلِ خاقانی، تو هر لحظه در این راه بیشتر جان‌بازی می‌کنی و فداکارتر می‌شوی.

نکته ادبی: دل در اینجا مخاطب شاعر است که نشان از دوپارگی ذهن شاعر دارد.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: سرانداختن در اینجا کنایه از تسلیم محض در برابر معشوق است.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: چنان باید در ادبیات تعلیمی بر لزوم یک رفتار تأکید دارد.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: سراندازد فعل مضارع التزامی به معنای فدا کردن جان است.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: در عشق ساختار قیدی است که حوزه عمل را مشخص می‌کند.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: چنین اشاره به ویژگی‌های مذکور (جان‌بازی) است.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: آن کس فاعل است و باید فعل کمکی لزوم.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: سراندازد استعاره از ایثار است.

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

در راه عشق، کسی که ادعای سراندازی (جان‌بازی) دارد، باید این‌گونه باشد (که سختی‌ها را تحمل کند).

نکته ادبی: مفهوم کلی بیت دعوت به ثبات قدم در راه عشق است.

این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده

این اثر هنری (تحفه طبع) را به سوی طراز و دریا روانه کن.

نکته ادبی: طراز نام شهری در ترکستان بوده که به زیبایی و ظرافت مشهور است.

این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده

این اثر هنری (تحفه طبع) را به سوی طراز و دریا روانه کن.

نکته ادبی: تحفه طبع به معنای هدیه‌ای است که زاییده ذهن و ذوق شاعر است.

این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده

این اثر هنری (تحفه طبع) را به سوی طراز و دریا روانه کن.

نکته ادبی: بطراز به معنای به سوی طراز است (حرف اضافه ب).

این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده

این اثر هنری (تحفه طبع) را به سوی طراز و دریا روانه کن.

نکته ادبی: دریا در اینجا هم به معنای لغوی است و هم استعاره از راهی برای رسیدن به مقصد.

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: خوارزم مقصد نامه یا قصیده شاعر است.

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: باشد که ادات امیدواری و آرزوست.

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: دریا به در اندازد: کنایه از رساندن توسط دریا به ساحل مقصد.

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: در خوارزمش، ضمیر ش به اثر (تحفه) برمی‌گردد.

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: به در اندازد: به معنای افکندن به ساحل مقصد است.

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: ساختار دستوری فعل به در اندازد به معنای به بیرون افکندن از آب است.

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: امید شاعر در این بیت رنگ و بوی واقع‌گرایانه دارد (ارسال شعر برای ممدوح).

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

امید است که دریا آن را به خوارزم برساند.

نکته ادبی: خوارزم در این دوران مرکز سیاسی و فرهنگی مهمی بوده است.

تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی

تا نام او (شاعر یا اثر) در بارگاه شاهی زنده و تازه شود.

نکته ادبی: تا در اینجا حرف ربط غایت و نتیجه است.

تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی

تا نام او (شاعر یا اثر) در بارگاه شاهی زنده و تازه شود.

نکته ادبی: تازه کردن نام کنایه از شهرت و جاودانگی در نزد بزرگان است.

تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی

تا نام او (شاعر یا اثر) در بارگاه شاهی زنده و تازه شود.

نکته ادبی: بارگه شاهی محل حضور ممدوح است.

تا تازه کند نامش در بارگه شاهی تا تازه کند نامش در بارگه شاهی

تا نام او (شاعر یا اثر) در بارگاه شاهی زنده و تازه شود.

نکته ادبی: هدف نهایی شاعر در این مقطع از شعر، کسب حمایت و اعتبار سیاسی است.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: حرف «ک» در ابتدای مصرع، مخفف «که» است و برای اتصال و تعلیل به کار رفته است.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: عبارت «طرز دگر انداختن» کنایه از برهم زدنِ نظمِ معمول و ایجادِ نظمی جدید است.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: واژه «افلاک» جمعِ فلک به معنای آسمان‌ها و مداراتِ سماوی است.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: استفاده از فعل «انداختن» در ترکیبِ «طرز انداختن» به معنای ایجاد کردن و بنا نهادن است.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: تکیه بر نامِ محبوب به عنوانِ عاملِ تغییرِ قوانینِ فیزیکیِ جهانِ کهن است.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: حذفِ فعلِ «می‌شود» در ابتدایِ جمله (که افلاک...) بر روانیِ کلام در شعرِ کلاسیک افزوده است.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندی دلالت بر قدرتِ مطلقه و فرابشریِ مخاطبِ کلام دارد.

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

حتی آسمان‌ها و چرخشِ کائنات نیز، هنگامی که نامِ او برده می‌شود، نظم و شیوه‌ی حرکتِ خود را تغییر می‌دهند.

نکته ادبی: استفاده از زبانِ نمادین برای بیانِ تأثیرِ معنویِ یک نام بر کلِ کیهان است.