دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۳

خاقانی
تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد
تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد
تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد
تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب
برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب
برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب
برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان
بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان
بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان
بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد
بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد
بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد
بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد
بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد
بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد
بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن
مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن
مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن
مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت
به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت
به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت
به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت
تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت
تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت
تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت
که خون دیده بر وی رهگذر کرد
که خون دیده بر وی رهگذر کرد
که خون دیده بر وی رهگذر کرد
که خون دیده بر وی رهگذر کرد
که خون دیده بر وی رهگذر کرد
که خون دیده بر وی رهگذر کرد
که خون دیده بر وی رهگذر کرد
که خون دیده بر وی رهگذر کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه روایتی است عاشقانه و در عین حال دردناک که اضطراب و پریشانیِ عاشق را هنگام بیماری معشوق به تصویر می‌کشد. در این فضا، تقابل میان زیباییِ محبوب و ضعفِ ناشی از تب، تضادی تکان‌دهنده ایجاد کرده است که تمامِ حواسِ عاشق را معطوف به شفای او می‌سازد.

شاعر با توصیفِ دقیقِ فضایِ بیماری و استفاده از اصطلاحاتِ طبِ سنتی، همچون «فصاد» و «قیفال»، مخاطب را مستقیماً در بطنِ واقعه قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چقدر این ماجرا برای او جدی و سرنوشت‌ساز بوده است.

معنای روان

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد

تبِ دیشب چطور به آن معشوقِ زیبا و بی‌جانِ من اثر کرد و او را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از محبوبِ زیبارو است.

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد

تبِ دیشب چطور به آن معشوقِ زیبا و خوش‌قد و قامت اثر کرد؟

نکته ادبی: دوشین به معنای «دیشبی» است و بت در شعر کهن استعاره‌ای برای معشوق زیبارو است.

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد

وقتی تبِ دیشب در وجودِ آن زیبارو نفوذ کرد و او را بیمار ساخت.

نکته ادبی: بت در ادبیات کلاسیک استعاره از معشوق زیبا و گاه بی‌مهر است.

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد

وقتی تبِ دیشب در وجودِ آن زیبارو نفوذ کرد و او را بیمار ساخت.

نکته ادبی: دوشین صفت نسبی به معنای متعلق به دیشب است.

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد

وقتی تبِ دیشب در وجودِ آن زیبارو نفوذ کرد و او را بیمار ساخت.

نکته ادبی: مصراع تکراری برای تأکید بر زمان وقوع حادثه.

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد تب دوشین در آن بت چون اثر کرد

وقتی تبِ دیشب در وجودِ آن زیبارو نفوذ کرد و او را بیمار ساخت.

نکته ادبی: واژه اثر در اینجا به معنای نفوذ و غلبه کردن بیماری است.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه صمیمانه که در آن معشوق عاشق را محرم اسرار خود می‌داند.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: شب در اینجا می‌تواند نماد تنگی وقت و اضطرار باشد.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: جمله خبری با لحنی مضطرب.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: مرا فرمود یعنی به من دستور داد.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: روایت مستقیم از زبان راوی.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: ساختار جمله ساده و کلاسیک است.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: تأکید بر زمان شب.

مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

او مرا مأمور کرد و در همان سیاهی شب خبر بیماری‌اش را به من داد.

نکته ادبی: تداوم روایت.

برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب

با دستان لرزان و درحالی‌که از شدت نگرانی لب می‌گزیدم، رفتم و خدا را به دعا خواندم.

نکته ادبی: دست و لب خایان کنایه از شدت اضطراب و پریشانی است.

برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب

با دستان لرزان و درحالی‌که از شدت نگرانی لب می‌گزیدم، رفتم و خدا را به دعا خواندم.

نکته ادبی: یارب ندا برای درخواست کمک از خداوند است.

برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب

با دستان لرزان و درحالی‌که از شدت نگرانی لب می‌گزیدم، رفتم و خدا را به دعا خواندم.

نکته ادبی: خاییدن به معنای جویدن است که در اینجا به معنای جویدن لب از سر اضطراب است.

برفتم دست و لب خایان که یارب برفتم دست و لب خایان که یارب

با دستان لرزان و درحالی‌که از شدت نگرانی لب می‌گزیدم، رفتم و خدا را به دعا خواندم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده درماندگی عاشق.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری و پرسش از تقدیر.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: جانان صفت معشوق است.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: تأکید بر عمق نفوذ بیماری.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: استفاده از کلمه جانان برای تلطیف فضای شعر.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: تکرار پرسش برای نشان دادن حیرت عاشق.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: آهنگین بودن عبارت.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: مبتنی بر عاطفه شدید.

چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

خدایا این چه تبِ جانکاهی بود که به جانِ محبوبم افتاد؟

نکته ادبی: تأکید بر اثرگذاری تب.

بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان

چهره زردش را دیدم که از شدت تب داغ شده و بدنش می‌لرزید.

نکته ادبی: تضاد میان زردی چهره و گرمای تب.

بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان

چهره زردش را دیدم که از شدت تب داغ شده و بدنش می‌لرزید.

نکته ادبی: شرح وضعیت بیمار.

بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان

چهره زردش را دیدم که از شدت تب داغ شده و بدنش می‌لرزید.

نکته ادبی: ترکیب وصفی زردرویی.

بدیدم زرد رویش گرم و لرزان بدیدم زرد رویش گرم و لرزان

چهره زردش را دیدم که از شدت تب داغ شده و بدنش می‌لرزید.

نکته ادبی: توصیف حال عمومی معشوق.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: تشبیه چهره به خورشید.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: مغرب در اینجا استعاره از رو به زوال بودن و پایان یافتن است.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: سفر کردن خورشید استعاره از حرکت به سوی نیستی است.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: تشبیه بلیغ.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: تصویرسازی دقیق.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: استفاده از زی برای به سمت.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: حالت غم‌بار شعر.

چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

انگار خورشیدی بود که در حال غروب کردن است (و نور و گرمایش رو به زوال می‌رود).

نکته ادبی: مقایسه زیبایی با خورشید.

بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد

دستور دادم تا حجام (پزشکِ رگ‌زن) را حاضر کردند.

نکته ادبی: فصاد به معنای کسی است که فصد یا رگ‌زنی می‌کند.

بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد

دستور دادم تا حجام (پزشکِ رگ‌زن) را حاضر کردند.

نکته ادبی: تداوم روایت و اقدام عملی.

بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد

دستور دادم تا حجام (پزشکِ رگ‌زن) را حاضر کردند.

نکته ادبی: تأکید بر نقش عاشق در نجات معشوق.

بفرمودم که حاضر گشت فصاد بفرمودم که حاضر گشت فصاد

دستور دادم تا حجام (پزشکِ رگ‌زن) را حاضر کردند.

نکته ادبی: استفاده از واژگان پزشکی قدیم.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: نیشتر ابزاری است برای جراحی و رگ‌زنی.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: فصد یک روش درمانی در طب سنتی بوده است.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: قصد کردن در اینجا به معنای هدف گرفتن است.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: مراحل پزشکی.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: جمله ایجاز دارد.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: فصد و قصد جناس دارند.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: روایتگر واقعه.

برای فصد، قصد نیشتر کرد

برای رگ‌زدن و خون‌گیری، نیشترش را آماده کرد.

نکته ادبی: پایان‌بندی بند عملیاتی.

بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد

برای هر تیغی که بر رگِ بازو (قیفال) او زد.

نکته ادبی: قیفال نام رگی در دست است که معمولاً برای فصد مورد استفاده قرار می‌گرفت.

بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد

برای هر تیغی که بر رگِ بازو (قیفال) او زد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاح علمی در شعر.

بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد

در برابر هر زخمی که با نیشتر بر رگِ قیفالِ او وارد آمد،

نکته ادبی: قیفال رگی در بازو است که در طب سنتی برای درمان بیماری‌های سر و گردن فصد می‌شد.

بهر نیشی که بر قیفال او زد بهر نیشی که بر قیفال او زد

در برابر هر زخمی که با نیشتر بر رگِ قیفالِ او وارد آمد،

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تاکید بر فرایندِ دردناکِ فصد است.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده (مانند شمشیرهای هندی) بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: «نیش هندی» کنایه از تیزی و برندگیِ دردِ عشق است که از جانِ شاعر می‌کاهد.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: تکرار برای نشان دادن شدتِ جراحتِ روحی است.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر کثرتِ زخم‌ها دارد.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ جراحت درونی است.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ دردِ عاشقانه است.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: استعاره از رنج‌های پی‌درپیِ شاعر.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: تاکید بر تداومِ درد.

مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا صد زخمِ عمیق و بُرنده بر جگر فرود آمد.

نکته ادبی: جگر در ادبیاتِ کهن مرکزِ احساس و مرکزِ خون است.

مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن

خون از رگِ جانِ من جاری شد، اما...

نکته ادبی: «رگ جان» ترکیبی استعاری برای اشاره به حیاتِ اصلی است.

مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن

خون از رگِ جانِ من جاری شد، اما...

نکته ادبی: استفاده از «لیکن» برای ایجاد تضاد میان خونِ ریخته‌شده و عملِ معشوق.

مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن

خون از رگِ جانِ من جاری شد، اما...

نکته ادبی: حسِ دردمندیِ مضاعف در این مصراع مشهود است.

مرا خون از رگ جان ریخت لیکن مرا خون از رگ جان ریخت لیکن

خون از رگِ جانِ من جاری شد، اما...

نکته ادبی: استعاره از مرگِ تدریجیِ عاشق.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: در اینجا فاعلِ فعلِ فصد، معشوق است.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: اشاره به عملِ طبی که در کمالِ بی‌رحمی انجام می‌شود.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: ترسیمِ دقیقِ یک واقعه‌ی فیزیکی.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: اشاره به بازو به عنوان محلِ اصلیِ فصد.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: تکرار برای حفظِ روایتِ شاعرانه.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: در اینجا خونِ معشوق موضوعِ بحث است.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: تداومِ روایتِ فصد.

ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

خونِ او را از رگ و بازویش خارج کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی تسلطِ شاعر بر جزئیاتِ عمل.

به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت

با سرِ تیرِ نگاهِ دلفریبش، هر قطره خونی که از من جاری کرد،

نکته ادبی: «غمزه» به نوکِ نیشتر تشبیه شده است؛ نگاهی که به جای درمان، خون می‌ریزد.

به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت

با سرِ تیرِ نگاهِ دلفریبش، هر قطره خونی که از من جاری کرد،

نکته ادبی: تشبیه نگاه به ابزارِ جراحی.

به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت

با سرِ تیرِ نگاهِ دلفریبش، هر قطره خونی که از من جاری کرد،

نکته ادبی: استعاره از کشته‌شدنِ عاشق توسطِ نگاهِ معشوق.

به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت

با سرِ تیرِ نگاهِ دلفریبش، هر قطره خونی که از من جاری کرد،

نکته ادبی: اشاره به قساوتِ معشوق.

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: طشتِ زر ظرفی است که در قدیم هنگامِ فصد برای جمع‌آوریِ خون زیرِ دستِ بیمار می‌گرفتند.

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: تصویرِ دقیقِ رفتاریِ معشوق.

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ رنگِ خون (قرمز) و طشت (زرد/طلا).

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: عملِ جمع‌آوریِ خون.

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: اشاره به رنگِ طلاییِ تشت.

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ پزشکیِ شعر.

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: تاکید بر نقشِ مستقیمِ دستِ معشوق.

ز راه دستش اندر طشت زر کرد

آن را با دستِ خود در طشتِ زرین ریخت.

نکته ادبی: تصویری هنری از جمع‌کردنِ رنجِ شاعر.

تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت

گویی آن تشتِ زرین، چهره‌ی زرد و رنگ‌باخته‌ی خاقانی است،

نکته ادبی: تشبیه بلیغِ صورتِ رنجورِ شاعر به طشتِ طلا.

تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت

گویی آن تشتِ زرین، چهره‌ی زرد و رنگ‌باخته‌ی خاقانی است،

نکته ادبی: شاعر خود را در طشت می‌بیند.

تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت

گویی آن تشتِ زرین، چهره‌ی زرد و رنگ‌باخته‌ی خاقانی است،

نکته ادبی: نمایانگرِ عمقِ بیماریِ عاشق.

تو گفتی روی خاقانی است آن طشت تو گفتی روی خاقانی است آن طشت

گویی آن تشتِ زرین، چهره‌ی زرد و رنگ‌باخته‌ی خاقانی است،

نکته ادبی: همانندسازیِ رنجِ عاشق با نمادِ بیرونی.

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: «خون دیده» استعاره از اشکِ خونین است.

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: اشاره به تداومِ گریستن.

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: اشکِ خونی نشانه غایتِ حزن است.

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: رهگذر بودنِ خون بر تشت، تصویرِ ریختنِ اشک است.

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: ترکیبِ صورتِ زرد (تشت) و خون (اشک).

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: پایانِ یک تصویرِ استعاریِ منسجم.

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: تاکید بر رنجِ شاعر.

که خون دیده بر وی رهگذر کرد

که خونِ چشمانِ من، پیوسته بر آن در گذر بوده است.

نکته ادبی: اتصالِ نهاییِ صورتِ شاعر به تشتِ پر از خون.