دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۲

خاقانی
صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد
صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد
صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد
صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند
عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند
عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند
عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند
کار جهان تا ابد قرار ندارد
کار جهان تا ابد قرار ندارد
کار جهان تا ابد قرار ندارد
کار جهان تا ابد قرار ندارد
کار جهان تا ابد قرار ندارد
کار جهان تا ابد قرار ندارد
کار جهان تا ابد قرار ندارد
کار جهان تا ابد قرار ندارد
تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه
تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه
تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه
تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است
بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است
بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است
بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور
از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور
از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور
از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور
مردم آزاده زینهار ندارد
مردم آزاده زینهار ندارد
مردم آزاده زینهار ندارد
مردم آزاده زینهار ندارد
مردم آزاده زینهار ندارد
مردم آزاده زینهار ندارد
مردم آزاده زینهار ندارد
مردم آزاده زینهار ندارد
آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش
آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش
آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش
آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
عذر چه آرد که غم گسار ندارد
خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم
خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم
خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم
خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم
مار گزیده قوام مار ندارد
مار گزیده قوام مار ندارد
مار گزیده قوام مار ندارد
مار گزیده قوام مار ندارد
مار گزیده قوام مار ندارد
مار گزیده قوام مار ندارد
مار گزیده قوام مار ندارد
مار گزیده قوام مار ندارد
ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن
ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن
ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن
ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
عشق و سلامت بهم شمار ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها با زبانی حماسی و در عین حال عاشقانه، قدرت و کمالِ بی‌مانندِ معشوق را بر تمامی ارکان هستی ترسیم می‌کنند. شاعر در این قطعات، زیبایی و ستمِ معشوق را فراتر از مقیاس‌های دنیوی می‌داند؛ به‌گونه‌ای که نه طبیعت و جلوه‌های بهاری توان رقابت با آن را دارند و نه چرخ روزگار تاب تحملِ جورِ او را می‌آورد.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، تسلیمِ محضِ عاشق و فقدانِ اختیار در برابرِ جاذبه‌ی معشوق است. شاعر بیان می‌کند که حضورِ چنین معشوقی، آرامشِ جهان را برهم می‌زند و عاشق را در چنان بندِ استواری گرفتار می‌کند که گریز از آن ممکن نیست و اراده و اختیارِ آدمی در برابرِ این شکوه رنگ می‌بازد.

معنای روان

صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد

فصل بهار با تمام زیبایی‌هایش، حتی یک صدمِ زیباییِ تو را نیز ندارد.

نکته ادبی: صد یک به معنای یک صدم یا بخش کوچکی است که برای تأکید بر کمال زیبایی معشوق به کار رفته است.

صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد

فصل بهار با تمام زیبایی‌هایش، حتی یک صدمِ زیباییِ تو را نیز ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ اغراق‌آمیز برای تأکید بر برتری معشوق بر طبیعت.

صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد

فصل بهار با تمام زیبایی‌هایش، حتی یک صدمِ زیباییِ تو را نیز ندارد.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره ضمنی.

صد یک حسن تو نوبهار ندارد صد یک حسن تو نوبهار ندارد

فصل بهار با تمام زیبایی‌هایش، حتی یک صدمِ زیباییِ تو را نیز ندارد.

نکته ادبی: استفاده از عنصر نوبهار به عنوان مقیاسی برای زیبایی.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: جور در اینجا به معنای ستم و بی‌مهری معشوق است.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به روزگار که ناتوان از تحملِ دردِ عشق است.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر سنگینیِ بارِ عشق.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ میزانِ بی‌رحمی معشوق.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: روزگار به معنای تقدیر یا سپهرِ گردون است.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر استیصالِ جهان در برابر معشوق.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: به‌کارگیری روزگار در مفهومِ کلیِ جهان.

طاقت جور تو روزگار ندارد

چرخ روزگار و عالم هستی، طاقتِ تحملِ ستم و بی‌رحمیِ تو را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای القای تداومِ رنج.

عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند

اگر عشقِ تو بخواهد به همین صورت پایدار و ثابت بماند، آشوبی بزرگ به پا می‌شود.

نکته ادبی: برقرار در اینجا به معنای ثابت و پایدار است.

عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند

اگر عشقِ تو بخواهد به همین صورت پایدار و ثابت بماند، آشوبی بزرگ به پا می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از شرط برای بیانِ نتیجه‌ی بلافاصله.

عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند

اگر عشقِ تو بخواهد به همین صورت پایدار و ثابت بماند، آشوبی بزرگ به پا می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ اثرِ عشق.

عشق تو گر برقرار کار بماند عشق تو گر برقرار کار بماند

اگر عشقِ تو بخواهد به همین صورت پایدار و ثابت بماند، آشوبی بزرگ به پا می‌شود.

نکته ادبی: استعمال واژه کار به معنای کلیِ امورِ جهان.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: تقابلِ قرارِ عشق با بی‌قراریِ جهان.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: تأکید بر ابدیتِ آشوب.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: کارِ جهان استعاره از روالِ طبیعیِ زندگی است.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: بی‌قراریِ جهان پیامدِ عشقِ راستین است.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عمقِ فاجعه.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: تضادِ مفهومیِ قرار و بی‌قراری.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: ارتباطِ طولی با بیت پیشین.

کار جهان تا ابد قرار ندارد

چرا که در این صورت، نظم و آرامشِ دنیا برای همیشه از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ دنیا در برابرِ عشق.

تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه

تیغِ ستمگری‌ات را در غلاف کن، چرا که روزگار هیچ مبارز و سوارکاری مانندِ تو ندارد.

نکته ادبی: نیام به معنای غلاف شمشیر است. استفاده از استعاره رزمی برای توصیف زیبایی/قدرت معشوق.

تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه

تیغِ ستمگری‌ات را در غلاف کن، چرا که روزگار هیچ مبارز و سوارکاری مانندِ تو ندارد.

نکته ادبی: تیغِ جفا استعاره از نگاه یا رفتارِ تندِ معشوق است.

تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه

تیغِ ستمگری‌ات را در غلاف کن، چرا که روزگار هیچ مبارز و سوارکاری مانندِ تو ندارد.

نکته ادبی: سوار استعاره از قهرمان و برتر است.

تیغ جفا در نیام کن که زمانه تیغ جفا در نیام کن که زمانه

تیغِ ستمگری‌ات را در غلاف کن، چرا که روزگار هیچ مبارز و سوارکاری مانندِ تو ندارد.

نکته ادبی: استفاده از لحنِ خطاب و خواهش.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: مردِ نبرد کنایه از حریف و رقیب است.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: تکرار مفهومِ بی‌همتایی.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: استفاده از میدانِ نبرد برای تصویرسازیِ رزم‌آورانه.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تک‌بودنِ معشوق.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: حذفِ فعل به قرینه در ساختارِ نحوی.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: تکرارِ ساختار.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: لحنِ ستایش‌گرانه.

مرد نبرد چو تو سوار ندارد

هیچ‌کس در میدانِ نبردِ عشق، همانندِ تو توانمند نیست.

نکته ادبی: تکرارِ مکرر برای اصرار بر مقصود.

بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است

من هیچ اراده و اختیاری از خود در برابر تو ندارم، زیرا رسمِ عاشقی همین است.

نکته ادبی: اختیار در اینجا به معنای اراده و تسلط بر خویشتن است.

بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است

من هیچ اراده و اختیاری از خود در برابر تو ندارم، زیرا رسمِ عاشقی همین است.

نکته ادبی: شرط اشاره به قانونِ نانوشته‌ی عشق است.

بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است

من هیچ اراده و اختیاری از خود در برابر تو ندارم، زیرا رسمِ عاشقی همین است.

نکته ادبی: تأکید بر سلبِ اختیار.

بر تو مرا اختیار نیست که شرط است بر تو مرا اختیار نیست که شرط است

من هیچ اراده و اختیاری از خود در برابر تو ندارم، زیرا رسمِ عاشقی همین است.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن معشوق برای توجیهِ بیچارگیِ عاشق.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقضِ) عشق؛ داشتنِ معشوق مساوی با از دست دادنِ خویش است.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر بندِ عشق.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: کمالِ تسلیمِ عاشق.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: پیامدِ منطقیِ عشق.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ معنا.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: استفاده از گزاره شرطی.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: بیانِ حکمِ کلیِ عاشقانه.

کانکه تو را دارد اختیار ندارد

چرا که هرکس که عاشقِ تو باشد و تو را به دست آورد، دیگر هیچ اراده‌ای بر خویشتن ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر فنایِ اراده.

از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور

از تو نمی‌توان گریخت، به‌ویژه در این دور و زمانه که عشقِ تو همه‌گیر شده است.

نکته ادبی: خاصه به معنای به خصوص یا ویژه است.

از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور

از تو نمی‌توان گریخت، به‌ویژه در این دور و زمانه که عشقِ تو همه‌گیر شده است.

نکته ادبی: دور به معنای زمانه و روزگار است.

از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور

گریز از تو، به‌ویژه در این روزگار سخت، غیرممکن است.

نکته ادبی: نشاید در اینجا به معنای نشدنی است و کلمه خاصه، برای تأکید به کار رفته است.

از تو نشاید گریخت خاصه در این دور از تو نشاید گریخت خاصه در این دور

گریز از تو، به‌ویژه در این روزگار سخت، غیرممکن است.

نکته ادبی: نشاید در اینجا به معنای نشدنی است و کلمه خاصه، برای تأکید به کار رفته است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

مردم آزاده زینهار ندارد

آزادگان و بلندطبعان، هیچ پناهگاهی در برابر گزند زمانه ندارند.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای پناه، امان و حرزِ محافظت‌کننده است.

آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش

کسی که گرفتار اندوه عشق توست، راه گریزی از این بلا ندارد.

نکته ادبی: ناگزرانش یعنی کسی که نمی‌تواند از آن بگذرد یا دوری کند.

آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش

کسی که گرفتار اندوه عشق توست، راه گریزی از این بلا ندارد.

نکته ادبی: ناگزرانش یعنی کسی که نمی‌تواند از آن بگذرد یا دوری کند.

آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش

کسی که گرفتار اندوه عشق توست، راه گریزی از این بلا ندارد.

نکته ادبی: ناگزرانش یعنی کسی که نمی‌تواند از آن بگذرد یا دوری کند.

آنکه غم عشق توست ناگزرانش آنکه غم عشق توست ناگزرانش

کسی که گرفتار اندوه عشق توست، راه گریزی از این بلا ندارد.

نکته ادبی: ناگزرانش یعنی کسی که نمی‌تواند از آن بگذرد یا دوری کند.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

عذر چه آرد که غم گسار ندارد

او چه عذری و بهانه‌ای می‌تواند بیاورد، وقتی که کسی برای تسلی دادن به اندوهش وجود ندارد؟

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید و مایه آرامش است.

خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم

من خوی و رفتار تو را به‌خوبی می‌شناسم، پس از بوسه و وصال سخنی نمی‌گویم.

نکته ادبی: حدیث در اینجا به معنای سخن گفتن و بازگو کردن است.

خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم

من خوی و رفتار تو را به‌خوبی می‌شناسم، پس از بوسه و وصال سخنی نمی‌گویم.

نکته ادبی: حدیث در اینجا به معنای سخن گفتن و بازگو کردن است.

خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم

من خوی و رفتار تو را به‌خوبی می‌شناسم، پس از بوسه و وصال سخنی نمی‌گویم.

نکته ادبی: حدیث در اینجا به معنای سخن گفتن و بازگو کردن است.

خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم

من خوی و رفتار تو را به‌خوبی می‌شناسم، پس از بوسه و وصال سخنی نمی‌گویم.

نکته ادبی: حدیث در اینجا به معنای سخن گفتن و بازگو کردن است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

مار گزیده قوام مار ندارد

کسی که از نیش عشق آسیب دیده است، دیگر توان و تابِ روبرو شدن با آن را ندارد (مانند مارگزیده که از هر چیزی می‌ترسد).

نکته ادبی: قوام در اینجا به معنای تاب، توان و پایداری است.

ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن

ای دلِ خاقانی! دیگر در پیِ سلامت و عافیت نباش.

نکته ادبی: سلامت در این بافتار به معنای عافیت‌طلبی و امنیتِ روانی است.

ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن

ای دلِ خاقانی! دیگر در پیِ سلامت و عافیت نباش.

نکته ادبی: سلامت در این بافتار به معنای عافیت‌طلبی و امنیتِ روانی است.

ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن

ای دلِ خاقانی! دیگر در پیِ سلامت و عافیت نباش.

نکته ادبی: سلامت در این بافتار به معنای عافیت‌طلبی و امنیتِ روانی است.

ای دل خاقانی از سلامت بس کن ای دل خاقانی از سلامت بس کن

ای دلِ خاقانی! دیگر در پیِ سلامت و عافیت نباش.

نکته ادبی: سلامت در این بافتار به معنای عافیت‌طلبی و امنیتِ روانی است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.

عشق و سلامت بهم شمار ندارد

عشق و عافیت‌طلبی، با هم جمع نمی‌شوند و در کنار هم قرار نمی‌گیرند.

نکته ادبی: بهم مخففِ به‌هم است که در اینجا به معنای همراهی و سازگاری است.