دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۱

خاقانی
دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند
دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند
دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند
دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد
لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد
لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد
لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب
شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب
شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب
شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند
از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته
از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته
از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته
از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم
نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم
نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم
نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب
گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب
گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب
گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه
بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه
بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه
بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات مجموعه‌ای از ابیات یک غزل عاشقانه با فضای سوگوارانه و مشتاقانه است که در آن شاعر به توصیف شدت دلبستگی و جان‌فشانی خود در برابر معشوق می‌پردازد. درون‌مایه اصلی، تصویرسازی رنج ناشی از دوری و لذت حاصل از رؤیت زیبایی‌های دلبر است که با استعاراتی تند و تیز همراه شده است.

شاعر با بیانی اغراق‌آمیز، دردهای درونی خود را به پدیده‌های طبیعی و کیهانی مانند آتش، خورشید و الماس تشبیه می‌کند تا عمق فاجعه هجران و قدرت جادویی نگاه و خنده معشوق را به تصویر بکشد.

معنای روان

دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند

عاشق در برابر تصویر خیالی محبوب، از شوق و درد چنان اشک می‌بارد که گویی صدها چشم را فدای خیال تو می‌کند.

نکته ادبی: افشاندن در اینجا به معنی نثار کردن و پاشیدن است و صد دیده کنایه از شدت گریه است.

دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند

عاشق در برابر تصویر خیالی محبوب، از شوق و درد چنان اشک می‌بارد که گویی صدها چشم را فدای خیال تو می‌کند.

نکته ادبی: تکرار فعل در اینجا برای تأکید بر استمرار و شدت عمل عاشق است.

دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند

عاشق در برابر تصویر خیالی محبوب، از شوق و درد چنان اشک می‌بارد که گویی صدها چشم را فدای خیال تو می‌کند.

نکته ادبی: خیال در ادبیات کلاسیک به معنای صورتِ ذهنی و یادِ یار است.

دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند

عاشق در برابر تصویر خیالی محبوب، از شوق و درد چنان اشک می‌بارد که گویی صدها چشم را فدای خیال تو می‌کند.

نکته ادبی: دل در اینجا نمادِ تمامِ هستی و وجودِ عاشق است.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: در پای کسی افشاندن، کنایه از قربانی کردن و جان‌نثاری است.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: قید هر ساعت به معنای پی‌درپی و همیشگی است.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: جانی دگر افشاندن استعاره از فداکاری مکرر و خستگی‌ناپذیر عاشق است.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه تکرار و تأکید بر ایثار است.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: در پای تو، متمم مکانی برای فعل افشاندن است.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: فعل افشاندن در اینجا بار معنایی بخشش و نثار را دارد.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: تکرار فعل افشاندن در ابیات نخستین، ضرب‌آهنگ موسیقایی ایجاد کرده است.

در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند

در پای تو هر لحظه جانی تازه برای فدا کردن می‌یابم.

نکته ادبی: ابیات فاقد پیچیدگی نحوی هستند و بر سادگی بیان تمرکز دارند.

لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد

لب‌های سرخ تو با لبخندی شیرین، به حال و روزِ غمزده کسی می‌خندد و او را به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ معشوق است.

لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد

لب‌های سرخ تو با لبخندی شیرین، به حال و روزِ غمزده کسی می‌خندد و او را به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: شکرخنده به معنای خنده‌ای شیرین است که همچون شکر کام جان را می‌نوازد.

لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد

لب‌های سرخ تو با لبخندی شیرین، به حال و روزِ غمزده کسی می‌خندد و او را به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: بر کار کسی خندیدن کنایه از مسخره کردن یا بی‌اعتنایی نسبت به وضعیت عاشق است.

لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد

لب‌های سرخ تو با لبخندی شیرین، به حال و روزِ غمزده کسی می‌خندد و او را به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: لعل در شعر کلاسیک همواره صفت زیبایی و سرخی لب است.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: کو مخفف که او است و در اینجا به معنای چه کسی است.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: شکر در اینجا علاوه بر معنای مجازی، به لبخندِ شیرینِ یار اشاره دارد.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: نثار کردن به معنای تقدیم کردن با احترام و تواضع است.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری، نشان‌دهنده یگانگی و بی‌همتایی معشوق است.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: رابطه معنایی میان شکرخنده در بیت قبل و شکر در این بیت برقرار است.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: مخاطب در این بیت، خودِ شاعر یا عاشقانِ دیگر است.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: نثارِ شکر بر تو، کنایه از نهایتِ ستایش و جان‌فشانی است.

کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند

چه کسی ارزش آن را دارد که در لحظه بخشندگی تو، شکر و جان نثارش کند؟

نکته ادبی: تکرار واژگانی، بر انسجام معنایی بیت افزوده است.

شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب

آینه‌ای بیاور و در میان خنده‌های آن لب، زیبایی خیره‌کننده‌اش را تماشا کن.

نکته ادبی: شو فعل امر از شدن به معنای برو یا بیاور است.

شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب

آینه‌ای بیاور و در میان خنده‌های آن لب، زیبایی خیره‌کننده‌اش را تماشا کن.

نکته ادبی: آینه نمادِ حقیقت‌بینی و رویتِ زیبایی است.

شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب

آینه‌ای بیاور و در میان خنده‌های آن لب، زیبایی خیره‌کننده‌اش را تماشا کن.

نکته ادبی: در خنده ببین، کنایه از دقت در زیبایی هنگامِ گشوده شدنِ لب‌هاست.

شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب

آینه‌ای بیاور و در میان خنده‌های آن لب، زیبایی خیره‌کننده‌اش را تماشا کن.

نکته ادبی: جمله امری برای جلب توجه به یک صحنه تماشایی است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: دیده در اینجا به معنای چشمِ بینا و اهلِ بصیرت است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: آتش گهر افشاندن استعاره از درخششِ خیره‌کننده و سوزانندگیِ خنده است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: کاتش مخفف که آتش است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: گهر به معنای مروارید یا جواهر است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: تضاد میان آتش و گهر (سردی و سختی در مقابل گرمی و سوزش) زیبایی تصویر را دوچندان کرده است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: هرگز در اینجا به معنای قطعاً و یقیناً است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: افشاندن دوباره برای نشان دادنِ پاشیده شدنِ درخشش است.

گر دیده نه ای هرگز کاتش گهر افشاند

اگر کور نیستی، خواهی دید که آن خنده چطور همچون گوهری آتشین می‌درخشد.

نکته ادبی: این بیت در ادامه دعوت به نگریستن در آینه است.

از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته

از دوری تو، چشمانم چنان پر از اشک و سوزش شده که گویی خورشید در آن سوراخ و ناتوان گشته است.

نکته ادبی: خورشید سفته کنایه از اشکِ خونین و درخشان است که چشم را می‌آزارد.

از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته

از دوری تو، چشمانم چنان پر از اشک و سوزش شده که گویی خورشید در آن سوراخ و ناتوان گشته است.

نکته ادبی: سفته به معنی سوراخ شده و سوراخ‌کاری شده است.

از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته

از دوری تو، چشمانم چنان پر از اشک و سوزش شده که گویی خورشید در آن سوراخ و ناتوان گشته است.

نکته ادبی: هجر به معنای فراق و جدایی است.

از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته

از دوری تو، چشمانم چنان پر از اشک و سوزش شده که گویی خورشید در آن سوراخ و ناتوان گشته است.

نکته ادبی: خورشید نماد روشنایی و سفته شدن آن نشانگر شدتِ درد و دگرگونی است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: بصر به معنای چشم است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: الماس نماد سختی و بُرندگی است که به درد تشبیه شده است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: اندر حرف اضافه به معنای در است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: از بس که نشان‌دهنده کثرتِ علت (فراق) است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: افشاندن در اینجا کنایه از پاشیده شدنِ ناگهانی و آزاردهنده است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: این بیت علتی برای دردِ چشم در بیت پیشین است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: الماس اندر بصر افشاندن تصویرسازیِ بسیار جسورانه و دردناکی از اندوه است.

از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند

چرا که در اثر درد فراق، گویی سختی و تیزی الماس در چشمانم پاشیده شده است.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ افشاندن در کلِ غزل، نشان‌دهنده وحدتِ تصویرسازیِ شاعر است.

نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم

نوک تیزِ مژگان تو، مانند تیغی بر رگِ حیات من فرود آمد و آن را قطع کرد.

نکته ادبی: نیش سر مژگان استعاره از تیزی و کشندگیِ نگاه یا مژه‌های یار است.

نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم

نوک تیزِ مژگان تو، مانند تیغی بر رگِ حیات من فرود آمد و آن را قطع کرد.

نکته ادبی: رگ جان کنایه از اصلِ حیات و زندگی است.

نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم

نوک مژه‌های تو مانند نیشتر عمل کرده و رگ حیات مرا بریده است؛ به قدری نگاه تو تیز و کشنده است که گویی جانم را هدف قرار داده.

نکته ادبی: نیش سر مژگان استعاره‌ای است از نگاهِ تند و بُرنده‌ی معشوق؛ رگ جان استعاره از رشته حیات.

نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم

نوک مژه‌های تو مانند نیشتر عمل کرده و رگ حیات مرا بریده است؛ به قدری نگاه تو تیز و کشنده است که گویی جانم را هدف قرار داده.

نکته ادبی: تکرارِ بیت پیشین است که بر شدتِ درد و تأکیدِ شاعر بر عاملِ اصلی رنج، یعنی چشمِ معشوق، دلالت دارد.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: خون جگر افشاندن کنایه از گریستنِ بسیار و غمی است که از درونِ آدمی نشأت می‌گیرد.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: واژه زان (از آن) در اینجا به معنایِ 'به دلیلِ آن رنجی که در بیت قبل ذکر شد' است.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت که تأکیدی بر استمرارِ رنج و ناپایانیِ گریه‌ی شاعر دارد.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: نفس در اینجا به معنی هر لحظه یا هر نَفَسِ تکرارشونده است.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: استفاده از افشاندن برای خون، تصویرِ شدّتِ جریانِ اشک‌های خونین را تداعی می‌کند.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: تداومِ این بیت‌ها بر حالتِ مرثیه‌گونه‌ی کلِ اثر دلالت دارد.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی نشان‌دهنده غرق شدن شاعر در وادیِ اندوه است.

زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند

به همین سبب است که با هر دمی که فرو می‌برم یا برمی‌آورم، چشمانم خونِ دل (خونِ جگر) می‌بارد.

نکته ادبی: ارتباطِ مستقیم میانِ جراحتِ چشم (مژگان) و گریه (خون جگر) یک رابطه‌ی علی و معلولی است.

گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب

اگر در تمام عمرم، حتی یک شب وصال تو نصیبم شود، آن یک شب برایم کافی است.

نکته ادبی: وصال به معنای رسیدن به معشوق و پایانِ هجران است.

گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب

اگر در تمام عمرم، حتی یک شب وصال تو نصیبم شود، آن یک شب برایم کافی است.

نکته ادبی: گر در همه عمرِ یک شب، نشان از غنیمت شمردنِ لحظاتِ اندکِ وصل دارد.

گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب

اگر در تمام عمرم، حتی یک شب وصال تو نصیبم شود، آن یک شب برایم کافی است.

نکته ادبی: ساختارِ شرطی که آرزوی قلبی شاعر را بیان می‌کند.

گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب

اگر در تمام عمرم، حتی یک شب وصال تو نصیبم شود، آن یک شب برایم کافی است.

نکته ادبی: تأکید بر کم‌بها بودنِ تمامِ زندگی در برابرِ یک لحظه حضورِ یار.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: مرغ سحری نمادِ عاشقی است که با دمیدنِ صبحِ وصل، بی‌قرار می‌شود.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: افشاندنِ پر کنایه از شادیِ بی‌حد و رهایی از بندِ قفسِ تن.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: حالی که در اینجا آمده به معنیِ احوالِ درونی و وجدِ عرفانی است.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: مرغ سحری یکی از نمادهای کلاسیک برای جانِ عاشق است.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای القایِ تصویرِ رهایی و پرواز است.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: فعلِ افشاندن در اینجا با افشاندنِ دامن (در بیت بعد) هم‌خانواده و قرینه است.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: تصویرسازی بصری از پرنده‌ای در حال پرواز به نشانه‌ی آزادی.

مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند

آنگاه مرغِ سحری را خواهی دید که در چه حالی از شوق، بال‌ و پر می‌افشاند (و پرواز می‌کند).

نکته ادبی: حالتِ مرغ سحری به حالتِ شاعر در لحظه‌ی وصال تشبیه شده است.

بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه

بر سرِ خاقانی از [افتخارِ] وصال، کلاهی قرار ده (او را سرافراز کن).

نکته ادبی: تارک به معنیِ فرقِ سر است و کلاه نهادن بر آن کنایه از بخشیدنِ جاه و مقام و عزت است.

بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه

بر سرِ خاقانی از [افتخارِ] وصال، کلاهی قرار ده (او را سرافراز کن).

نکته ادبی: خاقانی تخلصِ شاعر است که در متنِ شعر آورده شده.

بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه

بر سرِ خاقانی از [افتخارِ] وصال، کلاهی قرار ده (او را سرافراز کن).

نکته ادبی: وصل در اینجا به عنوانِ عاملی برایِ اعتبار بخشیدن به عاشق عمل می‌کند.

بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه

بر سرِ خاقانی از [افتخارِ] وصال، کلاهی قرار ده (او را سرافراز کن).

نکته ادبی: تارکِ خاقانی کنایه از وجودِ اوست که باید با نورِ وصال تزیین شود.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: دامن افشاندن کنایه از بی‌اعتنایی، ترکِ تعلق و رهایی از نیاز به دیگران است.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: خرسندی در اینجا به معنایِ قناعت و بی‌نیازیِ عارفانه است.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: از خلق برافشاندن یعنی پشت کردن به دنیا و مردمِ دنیا.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر رسیدن به مقامِ استغنا.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: خرسندی به عنوانِ یک پوشش یا کمالِ معنوی تصویر شده که شاعر آن را از مردم جدا می‌کند.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: دامنِ خرسندی به معنایِ دامانی است که پر از قناعت و رضایت است.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: این بیت نتیجه‌ی منطقی بیتِ قبل (وصل) است.

تا دامن خرسندی از خلق برافشاند

تا بتواند دامنِ خرسندی را بر سرِ مردم افشانده و از آنان بی‌نیاز شود.

نکته ادبی: ختمِ کلام با آرزویِ رسیدن به آزادیِ مطلق از بندِ خلق.