دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۹۰

خاقانی
دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد
دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد
دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد
دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد
داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد
داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد
داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب
تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب
تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب
تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد
عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان
عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان
عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان
عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد
نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود
نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود
نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود
نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد
بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما
بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما
بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما
بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد
هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر
هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر
هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر
هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد
از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود
از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود
از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود
از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد
شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال
شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال
شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال
شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد
تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق
تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق
تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق
تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد

با آمدنِ عشقِ تو، گویی حکومتی جدید بر جانم مسلط شد که تمامِ عالمِ درونِ مرا زنده و تازه کرد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای غلبه و حکومت است و استعاره‌ای برای ظهور عشق در قلب عاشق است.

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد

حکومت و سلطه عشق تو از راه رسید و تمام وجود و دنیای درونی مرا تازه و زنده کرد.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای اقبال، نوبت، حکومت و سعادت است.

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد

حکومت و سلطه عشق تو از راه رسید و تمام وجود و دنیای درونی مرا تازه و زنده کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ورود ناگهانی و تأثیرگذار عشق.

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد

حکومت و سلطه عشق تو از راه رسید و تمام وجود و دنیای درونی مرا تازه و زنده کرد.

نکته ادبی: جان در اینجا به معنای روح و نفس انسان است.

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد

حکومت و سلطه عشق تو از راه رسید و تمام وجود و دنیای درونی مرا تازه و زنده کرد.

نکته ادبی: استعاره از احیای روح.

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: در عرفان، عقل در مقابل عشق، کافر و محدود انگاشته می‌شود.

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: تضاد میان کفر (عقل) و ایمان (عشق).

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: رخ در اینجا نماد تجلی الهی یا زیبایی مطلق است.

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: فعل تازه کرد به معنای تجدید و احیا است.

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کمال‌گرایی زیبایی محبوب.

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: روند هدایت عقل توسط عشق.

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگی عقل در برابر عشق.

عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

عقل که پیش از این به دلیل مصلحت‌اندیشی منکر عشق بود، با دیدن چهره تو به حقیقت ایمان آورد و تسلیم شد.

نکته ادبی: تغییر بینش عقل به واسطه مشاهده.

داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد

چشمان سیاه و درخشان تو (همچون سنگ جزع) با افسونِ خود، رنج و داغ دل‌های ما را تسکین داد و به آن جان تازه‌ای بخشید.

نکته ادبی: جزع سنگ عقیق یمانی است که معمولاً سیاه است و به چشمان معشوق تشبیه می‌شود.

داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد

چشمان سیاه و درخشان تو (همچون سنگ جزع) با افسونِ خود، رنج و داغ دل‌های ما را تسکین داد و به آن جان تازه‌ای بخشید.

نکته ادبی: جادو کنایه از تأثیر سحرآمیز نگاه محبوب.

داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد

چشمان سیاه و درخشان تو (همچون سنگ جزع) با افسونِ خود، رنج و داغ دل‌های ما را تسکین داد و به آن جان تازه‌ای بخشید.

نکته ادبی: تاب دادن در اینجا به معنای تأثیر بخشیدن و گرم کردن است.

داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد

چشمان سیاه و درخشان تو (همچون سنگ جزع) با افسونِ خود، رنج و داغ دل‌های ما را تسکین داد و به آن جان تازه‌ای بخشید.

نکته ادبی: داغ دل کنایه از غم و اشتیاق است.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب‌های سرخ و گرانبهای معشوق است.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: باغ جان استعاره از مرتبه روحی و درونی انسان است.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: رخشان به معنای درخشان و تابناک است.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: اشاره به حیات‌بخشی بوسه یا کلام معشوق.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: شرط به معنای پیمان یا ویژگی است.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: استعاره از طراوت روحی.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: تداعی رنگ سرخ لعل با زندگی.

باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

لب‌های سرخ و درخشان تو همچون یاقوت، باغ وجود و جان ما را سرسبز و شاداب کرد.

نکته ادبی: تاکید بر زیبایی لب.

تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب

از وقتی که شهرت زیبایی تو در همه جا (شرق و غرب) پیچید،

نکته ادبی: عهد در اینجا به معنای زمانه و روزگار است.

تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب

از وقتی که شهرت زیبایی تو در همه جا (شرق و غرب) پیچید،

نکته ادبی: آوازه به معنای شهرت و خبر پراکنده است.

تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب

از وقتی که شهرت زیبایی تو در همه جا (شرق و غرب) پیچید،

نکته ادبی: شرق و غرب کنایه از گستردگی و شمول است.

تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب

از وقتی که شهرت زیبایی تو در همه جا (شرق و غرب) پیچید،

نکته ادبی: حسن در اینجا به معنای زیبایی و نیکویی است.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: آسمان به عنوان نماد تقدیر و فلک گردون.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: عشق‌بازی در اینجا به معنای درگیری در فضای عشق است.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: تجدید عهد نشان‌دهنده ابدی بودن عشق است.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: آسمان گواه عشق است.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: همسویی کیهان با عشق.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: ارتباط عهد با پیمان کهن است.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: آسمان به عنوان شاهد استعاری.

آسمان با عشق بازی عهد و پیمان تازه کرد

آسمان نیز با عشق‌بازی، پیمان خود را با ما تازه‌ کرد.

نکته ادبی: اشاره به پیوند ازلی.

عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان

اگرچه عشق تازه و جدید تو در دل‌های سودازده ما کمی دیر وارد شد،

نکته ادبی: سودائیان به کسانی گفته می‌شود که در اثر عشق دچار مالیخولیا و بی‌قراری شده‌اند.

عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان

اگرچه عشق تازه و جدید تو در دل‌های سودازده ما کمی دیر وارد شد،

نکته ادبی: دیر آمدن کنایه از سختی دستیابی به عشق است.

عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان

اگرچه عشق تازه و جدید تو در دل‌های سودازده ما کمی دیر وارد شد،

نکته ادبی: عشق نو در مقابل درد کهن.

عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان

اگرچه عشق تازه و جدید تو در دل‌های سودازده ما کمی دیر وارد شد،

نکته ادبی: دل‌های سودائیان مرکز عشق است.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: درد کهن به معنای رنج‌های دیرین و درونی است.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: عشق به عنوان دارو و شفاگر است.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: درمان تازه نشان‌دهنده تأثیر فوری عشق است.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: تضاد بین درد کهن و درمان تازه.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: رابطه علت و معلولی میان درد و عشق.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: تسلی‌بخشی عشق.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: اشاره به شمولیت عشق.

هر که را درد کهن تر یافت درمان تازه کرد

اما برای هر کس که درد قدیمی‌تری داشت، این عشق مرهم و درمان تازه‌ای شد.

نکته ادبی: کمال درمان‌گری عشق.

نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود

نور جمال تو تمام بیابان (وجود) را فرا گرفت و اشک‌های من همچون دریایی خروشان گشت.

نکته ادبی: صحرا استعاره از جانِ خشک و بی‌بهره از عشق است.

نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود

نور جمال تو تمام بیابان (وجود) را فرا گرفت و اشک‌های من همچون دریایی خروشان گشت.

نکته ادبی: تضاد میان صحرا (خشکی) و دریا (اشک فراوان) برای نشان دادن عمق تأثیر نور محبوب.

نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود

درخششِ وجودِ تو گویی تمامِ صحرا را فرا گرفته است و در مقابل، اشک‌های من نیز به اندازه‌ای است که دریایی پدید آورده است.

نکته ادبی: استفاده از تقابلِ صحرا و دریا برای نشان دادنِ عظمتِ حضورِ معشوق و شدتِ اندوهِ عاشق.

نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود

درخششِ وجودِ تو گویی تمامِ صحرا را فرا گرفته است و در مقابل، اشک‌های من نیز به اندازه‌ای است که دریایی پدید آورده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت پیشین برای تأکید بر شدتِ تصویرسازی.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت موسی در کوه طور و طوفانِ حضرت نوح.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: اشاره به بازآفرینیِ تجربه‌های اساطیری در فضایِ عاشقانه.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌ها برای بزرگ‌نماییِ واقعه‌یِ عشق.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ حماسی در توصیفِ معشوق.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: تلمیحِ مضاعف برای عمق بخشیدن به معنا.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: بازنماییِ قدرتِ معشوق در برانگیختنِ حوادثِ بزرگ.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: تأکید بر تجدّدِ حوادثِ کهن در حضورِ معشوق.

موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

موسی در برابرِ تو آتشِ تازه‌ای از تجلی دید و نوح نیز در برابرِ سیلابِ اشک‌های عاشق، طوفانی نو برپا کرد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ این توصیفِ اسطوره‌ای.

بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما

اندوهِ تو بر دلِ ما همچون عید فرخنده است و از صبوریِ ما در برابرِ این غم، جشنی تازه زاده شده است.

نکته ادبی: استفاده از تناقض (پارادوکس) برای بیانِ لذت‌بخش بودنِ دردِ عشق.

بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما

اندوهِ تو بر دلِ ما همچون عید فرخنده است و از صبوریِ ما در برابرِ این غم، جشنی تازه زاده شده است.

نکته ادبی: تأکید بر ماهیتِ متناقضِ عاطفه‌یِ عاشقانه.

بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما

اندوهِ تو بر دلِ ما همچون عید فرخنده است و از صبوریِ ما در برابرِ این غم، جشنی تازه زاده شده است.

نکته ادبی: ارتباطِ مستقیمِ رنج با شادی در فرهنگِ عرفانی.

بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما

اندوهِ تو بر دلِ ما همچون عید فرخنده است و از صبوریِ ما در برابرِ این غم، جشنی تازه زاده شده است.

نکته ادبی: نمایشِ قدرتِ تاب‌آوریِ عاشق.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: استعاره از فدا کردنِ تعلقاتِ دنیوی و خودِ منیت در راهِ عشق.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: اشاره به نفیِ دلبستگی‌های دنیایی.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: بیانِ ایثارِ عاشقانه به شکلی کنایی.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: توصیفِ یک اقدامِ ناگهانی و قاطع در راهِ حق.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: استفاده از فعلِ کشتن برای تبیینِ گذشتن از خواسته‌های نفسانی.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ خلوصِ نیت.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: تأکید بر قربانی کردنِ داشته‌ها.

هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هرچه را که پربار و فربه دید، ناگهان قربانی کرد و به پیشگاهِ تو تقدیم نمود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شدتِ عمل.

هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر

هر جا که لعلِ لب‌های تو شیرینی و نوش پاشید، چشمانِ ما در پاسخ، با شکرِ سپاس و اشک، از تو استقبال کرد.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ شکرِ لب و شکرِ سپاس.

هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر

هر جا که لعلِ لب‌های تو شیرینی و نوش پاشید، چشمانِ ما در پاسخ، با شکرِ سپاس و اشک، از تو استقبال کرد.

نکته ادبی: تشبیه لب به لعل.

هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر

هر جا که لعلِ لب‌های تو شیرینی و نوش پاشید، چشمانِ ما در پاسخ، با شکرِ سپاس و اشک، از تو استقبال کرد.

نکته ادبی: بیانِ تأثیرِ کلامِ شیرینِ معشوق.

هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر

هر جا که لعلِ لب‌های تو شیرینی و نوش پاشید، چشمانِ ما در پاسخ، با شکرِ سپاس و اشک، از تو استقبال کرد.

نکته ادبی: ارتباطِ میانِ نگاه و لبخند.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: استعاره از کلامِ زیبا به گوهر و شکر.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ خیره‌کننده.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: نسبت دادنِ فعلِ گوهرافشانی به معشوق.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: بیانِ فیاض بودنِ معشوق.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: تأکید بر تازه بودنِ زیبایی.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: توصیفِ فصاحتِ چهره.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: شکرریز بودنِ زیباییِ چهره.

در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

تو در میانِ زیباییِ شکرریزِ خویش، گوهرافشانی کردی و جمالی تازه آفریدی.

نکته ادبی: خلقِ تصویرِ لطیف.

از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود

از لب‌های تو هر ساله برای ما سهمی از شیرینی به عنوانِ هدیه یا رسمِ عاشقی مقرر بود.

نکته ادبی: استفاده از کلمه‌یِ مرسوم به معنایِ عادتِ مألوف.

از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود

از لب‌های تو هر ساله برای ما سهمی از شیرینی به عنوانِ هدیه یا رسمِ عاشقی مقرر بود.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ محبت.

از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود

از لب‌های تو هر ساله برای ما سهمی از شیرینی به عنوانِ هدیه یا رسمِ عاشقی مقرر بود.

نکته ادبی: اشاره به یک سنتِ قلبی.

از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود

از لب‌های تو هر ساله برای ما سهمی از شیرینی به عنوانِ هدیه یا رسمِ عاشقی مقرر بود.

نکته ادبی: انتظارِ عاشقانه.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: بیانِ حسرتِ تغییر و گذرِ زمان.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: تضادِ نو شدنِ سال با کهنه شدنِ بختِ عاشق.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: ناامیدی از بازگشتِ ایامِ وصل.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌پایانیِ غم.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: ناتوانی در احیایِ سنتِ قدیمی.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: تلخیِ تغییر.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: حسرتِ گذشته.

سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

اکنون سال نو شده است، اما آن رسم و شیرینیِ پیشین دیگر تکرارشدنی نیست.

نکته ادبی: اعتراف به پایانِ دوره‌ای از خوشی.

شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال

ای معشوق، از زیباییِ خود شاد و مغرور باش، چرا که توصیفِ حسنِ تو، خود نوعی سحرِ حلال و افسون‌گریِ زیباست.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ سحرِ حلال برای توصیفِ شعری که بسیار زیبا و دل‌رباست.

شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال

ای معشوق، از زیباییِ خود شاد و مغرور باش، چرا که توصیفِ حسنِ تو، خود نوعی سحرِ حلال و افسون‌گریِ زیباست.

نکته ادبی: نسبت دادنِ قدرتِ جادویی به کلامِ عاشق.

شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال

ای معشوق، از زیباییِ خود شاد و مغرور باش، چرا که توصیفِ حسنِ تو، خود نوعی سحرِ حلال و افسون‌گریِ زیباست.

نکته ادبی: توصیه به مغرور بودنِ معشوق.

شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال

ای معشوق، از زیباییِ خود شاد و مغرور باش، چرا که توصیفِ حسنِ تو، خود نوعی سحرِ حلال و افسون‌گریِ زیباست.

نکته ادبی: تأییدِ قدرتِ مطلقِ زیبایی.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: طبع در متون کهن به معنای قریحه و استعداد ذاتی شاعر است.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: دیوان در اینجا استعاره از کلیاتِ آثارِ منظوم شاعر است.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: فعلِ به نظم آوردن، کنایه از سرودن و چیدمانِ ابیات در قالب‌های عروضی است.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: تازه کردنِ دیوان به معنای افزودنِ سبکی نو به سنتِ دیوان‌نویسی است.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: در متونِ کهن، تازگی به معنای نوآوری در مضمون و کلام است.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: ساختار جمله بر محوریتِ قدرتِ فاعلی خاقانی بنا شده است.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: تکرارِ واژه تازه در اینجا بر تأکیدِ شاعر بر نوآوری دلالت دارد.

طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

خاقانی با طبعِ توانای خود، سخن را به نظم درآورد و مجموعه‌ای تازه و بدیع از اشعار پدید آورد.

نکته ادبی: ترکیبِ طبع و نظم، تقابل میان استعداد درونی و مهارتِ ساختاری است.

تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق

امروز مردمِ سرزمین عراق، رنگ و بوی تازگی و نوآوری را در اشعار او مشاهده می‌کنند.

نکته ادبی: عراق در ادبیات کلاسیک معمولاً به عراقِ عجم اشاره دارد که منطقه‌ای در مرکز ایران است.

تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق

امروز مردمِ سرزمین عراق، رنگ و بوی تازگی و نوآوری را در اشعار او مشاهده می‌کنند.

نکته ادبی: فعلِ بیند به معنای دیدن و درک کردنِ معنوی است.

تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق

امروز مردمِ سرزمین عراق، رنگ و بوی تازگی و نوآوری را در اشعار او مشاهده می‌کنند.

نکته ادبی: تازگی در اینجا نمادِ سبکِ شخصیِ خاقانی است.

تازگی امروز از اشعار او بیند عراق تازگی امروز از اشعار او بیند عراق

امروز مردمِ سرزمین عراق، رنگ و بوی تازگی و نوآوری را در اشعار او مشاهده می‌کنند.

نکته ادبی: از اشعار او به معنای به واسطه و تاثیرِ اشعار اوست.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: شعار در متون قدیم به معنای آیین، عادت و نشانِ متمایزکننده است.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: مدحت به معنای ستایش و ثناگویی است.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: شاه خراسان در تاریخ ادبیات اشاره به ممدوحی بلندمرتبه دارد.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: تازه کردنِ شعار، کنایه از زنده کردنِ یک سنت قدیمی با روشی نوین است.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: ساختار جمله به گونه‌ای است که تقدیم و تأخیرِ ارکانِ کلام، فخامتِ معنایی ایجاد کرده است.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: استفاده از خراسان به عنوان نمادِ مرکز قدرت و مرکزیت فرهنگی.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: تداومِ واژه تازه در تمام ابیات، نمادِ محوریِ شعر است.

کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

او شیوه و آیینِ ستایشگریِ شاهِ خراسان را با کلامی نوین، احیا و بازسازی کرد.

نکته ادبی: کلمه کو در ابتدای مصرع، مخففِ که او است.