دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۸۹

خاقانی
دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود
صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران
صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران
صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران
صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان
ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان
ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان
ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت
قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت
قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت
قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی
خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی
خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی
خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت
فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت
فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت
فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش
وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش
وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش
وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد
از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد
از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد
از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی
آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی
آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی
آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود
این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود

دلِ عاشق سرانجام دست از پا درازتر بازگشت و عنان خود را رها کرد، زیرا در میدان عشق، حریفِ توانایی و بزرگی تو نبود.

نکته ادبی: عنان کشیدن کنایه از بازگشتن و منصرف شدن است. مرد میدان بودن کنایه از پهلوان و حریفِ هم‌تراز بودن است.

دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود

دلِ عاشق سرانجام دست از پا درازتر بازگشت و عنان خود را رها کرد، زیرا در میدان عشق، حریفِ توانایی و بزرگی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود

دلِ عاشق سرانجام دست از پا درازتر بازگشت و عنان خود را رها کرد، زیرا در میدان عشق، حریفِ توانایی و بزرگی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود

دلِ عاشق سرانجام دست از پا درازتر بازگشت و عنان خود را رها کرد، زیرا در میدان عشق، حریفِ توانایی و بزرگی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنای حیله، افسون و نیرنگ‌های عاشقانه است.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صبر پی گم کرد چون هم دست دستانت نبود

صبر و شکیبایی راه خود را گم کرد و درماند، چرا که توان برابری با نیرنگ‌ها و افسون‌های دلربای تو را نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران

آسمان در گنجینه‌ی خود صدها هزار ستاره‌ی درخشان همچون گوی‌های زرین داشت.

نکته ادبی: چرخ استعاره از آسمان است و گوی زرین استعاره از ستارگان درخشان.

صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران

آسمان در گنجینه‌ی خود صدها هزار ستاره‌ی درخشان همچون گوی‌های زرین داشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران

آسمان در گنجینه‌ی خود صدها هزار ستاره‌ی درخشان همچون گوی‌های زرین داشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران صد هزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران

آسمان در گنجینه‌ی خود صدها هزار ستاره‌ی درخشان همچون گوی‌های زرین داشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: در خورد نبودن به معنای لایق و درخور شأن نبودن است.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود

اما با تمام این ثروت، حتی یکی از آن ستارگان شایستگی آن را نداشت که زینت‌بخش گریبان و لباس تو باشد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان

آسمان ماه را همچون هدیه‌ای گرانبها با دندان گرفته و با تواضع پیشکش تو کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ ماه در دندان گرفتن، کنایه از تقدیمِ نهایتِ زیبایی و ارزش است.

ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان

آسمان ماه را همچون هدیه‌ای گرانبها با دندان گرفته و با تواضع پیشکش تو کرد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان

آسمان ماه را همچون هدیه‌ای گرانبها با دندان گرفته و با تواضع پیشکش تو کرد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان

آسمان ماه را همچون هدیه‌ای گرانبها با دندان گرفته و با تواضع پیشکش تو کرد.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: چیزی به دندانت نبود کنایه از این است که هیچ چیز برای طبع بلند و خاص تو، ارزنده‌ و کافی نیست.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود

به این خاطر که تو چنان بلندمرتبه و نازک‌پسند هستی که هیچ چیزی روی زمین لایق دندان زدن و بهره‌مندی تو نبود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت

تو به دل من هجوم آوردی و قصد تصرف آن را کردی؛ نمی‌توان گفت که دل من بی‌جان و بی‌احساس بود.

نکته ادبی: رگی با جان نداشت کنایه از بی‌احساس بودن و فاقد شور زندگی بودن است.

قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت

تو به دل من هجوم آوردی و قصد تصرف آن را کردی؛ نمی‌توان گفت که دل من بی‌جان و بی‌احساس بود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت

تو به دل من هجوم آوردی و قصد تصرف آن را کردی؛ نمی‌توان گفت که دل من بی‌جان و بی‌احساس بود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت

تو به دل من هجوم آوردی و قصد تصرف آن را کردی؛ نمی‌توان گفت که دل من بی‌جان و بی‌احساس بود.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: آهنگ به معنای قصد، میل و همچنین نوای موسیقی است که ایهام دارد.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود

اما آن دل، اگرچه زنده بود، آن شور و حال و سازگاری با آهنگ و نوای جان تو را در خود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی

به دروغ یا شوخی گفتی که قلبی شاد و آسوده داری؛ تو را به خدا، این سخن را بر زبان نیاور (چرا که باورکردنی نیست).

نکته ادبی: الله الله در اینجا به معنای تعجب و قسم دادن برای نهی است.

خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی

به دروغ یا شوخی گفتی که قلبی شاد و آسوده داری؛ تو را به خدا، این سخن را بر زبان نیاور (چرا که باورکردنی نیست).

نکته ادبی: تکرارِ همان بیت پیشین.

خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی

می‌گویی که خوشحالی و دلی شاد داری؛ به خدا سوگند که این سخن را بر زبان نیاور، زیرا با حالِ من همخوانی ندارد و باورپذیر نیست.

نکته ادبی: الله الله در اینجا برای تاکید و نشان دادنِ تعجب و ناباوری به کار رفته است.

خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی خوش دلی گفتی که داری الله الله این مگوی

می‌گویی که خوشحالی و دلی شاد داری؛ به خدا سوگند که این سخن را بر زبان نیاور، زیرا با حالِ من همخوانی ندارد و باورپذیر نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تاکید بر ناباوری شاعر از ادعای معشوق.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای خوش‌بختی و سعادت است.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ خوشی در دوران دوری.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه حضور معشوق شرط اصلیِ خوش‌بختی است.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: ساختار جملات بیانگر حسرت و دریغ است.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: تکرار ابیات در منبع نشان‌دهنده تاکید بر فقدان سعادت است.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: دولت به معنای فرصت و نوبتِ خوشی نیز هست.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: تداومِ حسرت شاعر.

بود این دولت مرا اما به دورانت نبود

من در گذشته از نعمتِ خوش‌دلی بهره‌مند بودم، اما این آسودگی خاطر در دوران هجران و دوری از تو برایم میسر نشد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ دولتِ عشق.

فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت

من این گرفتاری و فتنه را به جان خریدم و پذیرفتم، زیرا سررشته‌ی کارها و سرنوشت من در دست تو بود.

نکته ادبی: سرکار داشتن به معنای مرتبط بودن و در دست داشتن اختیار است.

فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت

من این گرفتاری و فتنه را به جان خریدم و پذیرفتم، زیرا سررشته‌ی کارها و سرنوشت من در دست تو بود.

نکته ادبی: فتنه در اینجا استعاره از عشقِ بلاخیز است.

فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت

من این گرفتاری و فتنه را به جان خریدم و پذیرفتم، زیرا سررشته‌ی کارها و سرنوشت من در دست تو بود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تسلیم عاشق در برابر معشوق.

فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت

من این گرفتاری و فتنه را به جان خریدم و پذیرفتم، زیرا سررشته‌ی کارها و سرنوشت من در دست تو بود.

نکته ادبی: توجیه عاشق برای انتخابِ رنجِ عشق.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: پا در پا فکندن کنایه از بی ارزش شمردن و دور انداختن عقل است.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: تضاد میان عقل و عشق.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: بی‌اعتبار کردنِ عقل در راهِ عشق.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: تسلیم مطلق در برابر معشوق.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: تاکید بر اختیاری نبودنِ عمل عاشق.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: بی‌ارزش‌سازیِ خرد در مقابلِ فرمانِ محبوب.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: نفیِ استدلال در عاشقی.

عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود

چون دیدم عقل و تدبیر با فرمان و خواسته تو همخوانی ندارد، آن را کنار نهادم و پایمال کردم.

نکته ادبی: تداومِ نفیِ عقل.

وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش

از قمار و بازیِ سرنوشت (کعبتین)، وصل تو را طلب کردم که در بازی، حکمِ بردِ کامل (سه شش) را دارد.

نکته ادبی: کعبتین به معنای دو تاس است. سه شش در بازی نرد بالاترین امتیاز برای برد است.

وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش

از قمار و بازیِ سرنوشت (کعبتین)، وصل تو را طلب کردم که در بازی، حکمِ بردِ کامل (سه شش) را دارد.

نکته ادبی: تلمیح به بازی نرد.

وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش

از قمار و بازیِ سرنوشت (کعبتین)، وصل تو را طلب کردم که در بازی، حکمِ بردِ کامل (سه شش) را دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای امید به رسیدن به کمالِ وصال.

وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش

از قمار و بازیِ سرنوشت (کعبتین)، وصل تو را طلب کردم که در بازی، حکمِ بردِ کامل (سه شش) را دارد.

نکته ادبی: اشاره به ریسک و بخت‌آزمایی در عشق.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: سه یک در تقابل با سه شش قرار دارد و نمادِ باخت و اندک‌بهره‌مندی است.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: ایهام در سه یک که می‌تواند به کسر و نقصان اشاره داشته باشد.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شکستِ عاشق در آزمونِ عشق.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ برد و باخت در بازی.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: تداومِ فضای نومیدی.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: اشاره به دست خالی ماندن از وصال.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: نکته ادبی: صنعت تضاد بین سه شش و سه یک.

چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود

اما وقتی نتیجه را دیدم، به جای پیروزی، چیزی جز ناکامی و هجران نصیبم نشد.

نکته ادبی: تداومِ بیانِ شکست.

از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد

از ستم و جفایی که بر من می‌کنی، نمی‌توانم بر حرف و سخن تو اعتراضی وارد کنم یا آن را نقد کنم.

نکته ادبی: انگشت بر حرف نهادن کنایه از نقد و عیب‌جویی است.

از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد

از ستم و جفایی که بر من می‌کنی، نمی‌توانم بر حرف و سخن تو اعتراضی وارد کنم یا آن را نقد کنم.

نکته ادبی: تسلیم در برابر کلامِ معشوق.

از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد

از ستم و جفایی که بر من می‌کنی، نمی‌توانم بر حرف و سخن تو اعتراضی وارد کنم یا آن را نقد کنم.

نکته ادبی: نفیِ حقِ اعتراض برای عاشق.

از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد

از ستم و جفایی که بر من می‌کنی، نمی‌توانم بر حرف و سخن تو اعتراضی وارد کنم یا آن را نقد کنم.

نکته ادبی: احترامِ افراطی عاشق به معشوق.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: دیوان در اینجا به معنای دفترِ ثبتِ کارها و شخصیتِ معشوق است.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: تا تو توئی یعنی تا زمانی که ذاتِ تو تغییر نکرده و وفادار است.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: تقدیسِ ذاتِ معشوق.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: توجیهِ خطای معشوق با انتسابِ آن به شرایطِ بیرونی.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: تداومِ دفاعِ عاشق از معشوق.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: اثباتِ کمالِ اخلاقیِ معشوق.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداریِ ذاتیِ محبوب.

کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود

زیرا تا زمانی که تو، همان وجودِ وفادار و اصیلِ خودت هستی، در دیوان و کارنامه اعمالت حرفی از بی‌وفایی و جفا ثبت نشده است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ جایگاهِ معشوق.

آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی

ای معشوق، تو آتشِ اندوه و غم را در دلِ روشن و تابانِ خاقانی افروختی.

نکته ادبی: دلِ تابان کنایه از دلِ آگاه و عاشقِ خاقانی است.

آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی

ای معشوق، تو آتشِ اندوه و غم را در دلِ روشن و تابانِ خاقانی افروختی.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت پایانی.

آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی

ای معشوق، تو آتشِ اندوه و غم را در دلِ روشن و تابانِ خاقانی افروختی.

نکته ادبی: استعاره از غم به آتش.

آتش غم در دل تابان خاقانی زدی آتش غم در دل تابان خاقانی زدی

ای معشوق، تو آتشِ اندوه و غم را در دلِ روشن و تابانِ خاقانی افروختی.

نکته ادبی: تکرار به منظورِ ثبتِ نهاییِ رنج.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.

این همه کردی و می گویم که تاوانت نبود

تو تمام این کارها را انجام دادی، اما من با وجود این همچنان می‌گویم که تو مستحق این رنج و مکافات نبودی.

نکته ادبی: واژه «تاوان» در ادبیات کهن به معنای کیفر، مکافات یا غرامتی است که شخص باید در برابر خطای خود بپردازد.