دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۸۸

خاقانی
عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند
عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند
عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند
عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو
در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو
در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو
در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی
چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی
چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی
چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی
آفتاب روی تو پنهان بماند
آفتاب روی تو پنهان بماند
آفتاب روی تو پنهان بماند
آفتاب روی تو پنهان بماند
آفتاب روی تو پنهان بماند
آفتاب روی تو پنهان بماند
آفتاب روی تو پنهان بماند
آفتاب روی تو پنهان بماند
هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید
هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید
هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید
هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید
همچو گویی در سر چوگان بماند
همچو گویی در سر چوگان بماند
همچو گویی در سر چوگان بماند
همچو گویی در سر چوگان بماند
همچو گویی در سر چوگان بماند
همچو گویی در سر چوگان بماند
همچو گویی در سر چوگان بماند
همچو گویی در سر چوگان بماند
هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو
هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو
هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو
هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو
چون سر زلف تو بی سامان بماند
چون سر زلف تو بی سامان بماند
چون سر زلف تو بی سامان بماند
چون سر زلف تو بی سامان بماند
چون سر زلف تو بی سامان بماند
چون سر زلف تو بی سامان بماند
چون سر زلف تو بی سامان بماند
چون سر زلف تو بی سامان بماند
هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید
هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید
هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید
هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید
تا ابد انگشت بر دندان بماند
تا ابد انگشت بر دندان بماند
تا ابد انگشت بر دندان بماند
تا ابد انگشت بر دندان بماند
تا ابد انگشت بر دندان بماند
تا ابد انگشت بر دندان بماند
تا ابد انگشت بر دندان بماند
تا ابد انگشت بر دندان بماند
هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو
هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو
هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو
هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو
جاودان در ظلمت هجران بماند
جاودان در ظلمت هجران بماند
جاودان در ظلمت هجران بماند
جاودان در ظلمت هجران بماند
جاودان در ظلمت هجران بماند
جاودان در ظلمت هجران بماند
جاودان در ظلمت هجران بماند
جاودان در ظلمت هجران بماند
گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب
گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب
گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب
گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب
دیدم آن در درد بی درمان بماند
دیدم آن در درد بی درمان بماند
دیدم آن در درد بی درمان بماند
دیدم آن در درد بی درمان بماند
دیدم آن در درد بی درمان بماند
دیدم آن در درد بی درمان بماند
دیدم آن در درد بی درمان بماند
دیدم آن در درد بی درمان بماند
ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود
ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود
ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود
ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود
عمرها در هر دو عالم زان بماند
عمرها در هر دو عالم زان بماند
عمرها در هر دو عالم زان بماند
عمرها در هر دو عالم زان بماند
عمرها در هر دو عالم زان بماند
عمرها در هر دو عالم زان بماند
عمرها در هر دو عالم زان بماند
عمرها در هر دو عالم زان بماند
حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو
حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو
حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو
حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو
چشم گریان و دل بریان بماند
چشم گریان و دل بریان بماند
چشم گریان و دل بریان بماند
چشم گریان و دل بریان بماند
چشم گریان و دل بریان بماند
چشم گریان و دل بریان بماند
چشم گریان و دل بریان بماند
چشم گریان و دل بریان بماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند

عقل و خردِ آدمی در برابرِ عظمتِ عشقِ تو، حیران و ناتوان می‌شود.

نکته ادبی: عقل به عنوانِ فاعلِ منطق و خرد در اینجا در مقابلِ عشق قرار گرفته است.

عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند

عقل و خردِ آدمی در برابرِ عظمتِ عشقِ تو، حیران و ناتوان می‌شود.

نکته ادبی: سرگردان ماندن کنایه از ناتوانیِ خرد در درکِ حقیقتِ متعالی است.

عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند

عقل و خردِ آدمی در برابرِ عظمتِ عشقِ تو، حیران و ناتوان می‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ فعل به معنای استمرارِ این حیرت است.

عقل در عشق تو سرگردان بماند عقل در عشق تو سرگردان بماند

عقل و خردِ آدمی در برابرِ عظمتِ عشقِ تو، حیران و ناتوان می‌شود.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندی نشان‌دهنده‌یِ شکستِ عقل است.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: چشمِ جان، ترکیبی عرفانی به معنایِ بصیرتِ درونی است.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: حیران ماندن، نتیجه‌یِ مشاهده‌یِ جمالِ مطلق است.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: رویِ تو، به معنایِ جلوه‌یِ الهی است.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: استعاره از خیرگی در برابرِ نورِ حق.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: واژه‌یِ روی، معادلِ چهره یا جمال است.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: تاکید بر تماشایِ جان.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: حیرت از ویژگی‌هایِ مقامِ عشق است.

چشم جان در روی تو حیران بماند

چشمِ جان و دیده‌یِ باطنِ من، در تماشایِ چهره‌یِ زیبایِ تو، مبهوت مانده است.

نکته ادبی: حیرتِ جان، متفاوت از حیرتِ عقل است.

در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو

در راهِ پر پیچ و خم و سرگشتگی که عشقِ تو ایجاد کرده است،

نکته ادبی: سرگشتگی در اینجا به معنایِ حیرت و گم کردنِ راه است.

در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو

در راهِ پر پیچ و خم و سرگشتگی که عشقِ تو ایجاد کرده است،

نکته ادبی: ره، کوتاه‌شده‌یِ راه است.

در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو

در راهِ پر پیچ و خم و سرگشتگی که عشقِ تو ایجاد کرده است،

نکته ادبی: عشق به عنوانِ عاملی برایِ سرگردانی معرفی شده است.

در ره سرگشتگی عشق تو در ره سرگشتگی عشق تو

در راهِ پر پیچ و خم و سرگشتگی که عشقِ تو ایجاد کرده است،

نکته ادبی: تاکید بر سختیِ مسیرِ عشق.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: چرخ به معنایِ فلک و آسمان است که پیوسته در گردش است.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: تشبیه به چرخ، بیانگرِ بی‌قراریِ دائمی است.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: سرگردان ماندن، دلالت بر عدمِ آرامشِ عاشق دارد.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: تکرارِ چرخشِ فلک به عنوانِ مظهرِ سرگردانی.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: نمادپردازیِ حرکتِ دایره‌وار.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: استفاده از عنصرِ طبیعت برایِ بیانِ حالِ درونی.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: اصرار بر استمرارِ سرگردانی.

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

شب و روز همچون چرخِ گردون (آسمان)، بی‌قرار و در حالِ گردش مانده است.

نکته ادبی: چرخ هم به معنایِ آسمان و هم به معنایِ چرخِ نخ‌ریسی یا چرخِ ارابه می‌تواند باشد.

چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی

چون هیچ محرم و هم‌راز و هم‌نشینی در هر دو عالم نیافت،

نکته ادبی: محرم به معنایِ رازدار و هم‌سخن است.

چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی

چون هیچ محرم و هم‌راز و هم‌نشینی در هر دو عالم نیافت،

نکته ادبی: دو عالم، کنایه از دنیا و آخرت یا ملک و ملکوت است.

چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی

چون هیچ محرم و هم‌راز و هم‌نشینی در هر دو عالم نیافت،

نکته ادبی: ندیدنِ محرم، دلیلِ پنهان ماندنِ یار است.

چون ندید اندر دو عالم محرمی چون ندید اندر دو عالم محرمی

چون هیچ محرم و هم‌راز و هم‌نشینی در هر دو عالم نیافت،

نکته ادبی: نفیِ وجودِ یارِ مناسب برایِ تجلی.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: آفتابِ روی، استعاره از درخششِ خیره‌کننده‌یِ جمالِ یار است.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: پنهان ماندنِ آفتاب، کنایه از عدمِ امکانِ رویتِ جمال است.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: تاکید بر حجابِ زیبایی.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: پنهان ماندن، دلالت بر نایابیِ این تجلی دارد.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: تداومِ این پوشیدگی.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: خورشید، نمادِ نورِ حقیقت است.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: استعاره‌یِ عالی برایِ جمالِ یار.

آفتاب روی تو پنهان بماند

خورشیدِ چهره‌یِ تو همچنان پنهان و پوشیده ماند.

نکته ادبی: پنهان بودنِ خورشید به دلیلِ نبودِ محرم.

هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید

هر کس که چوگانِ سرِ زلفِ تو را دید (و به آن جذب شد)،

نکته ادبی: چوگانِ زلف، استعاره از پیچ‌خوردگی و قدرتِ جذبِ زلف است.

هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید

هر کس که چوگانِ سرِ زلفِ تو را دید (و به آن جذب شد)،

نکته ادبی: چوگان نمادِ بازیِ عشق و تسلطِ یار است.

هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید

هر کس که چوگانِ سرِ زلفِ تو را دید (و به آن جذب شد)،

نکته ادبی: دیدنِ زلف، آغازی برایِ بازیِ عشق است.

هرکه چوگان سر زلف تو دید هرکه چوگان سر زلف تو دید

هر کس که چوگانِ سرِ زلفِ تو را دید (و به آن جذب شد)،

نکته ادبی: چوگانِ زلف، هم‌زمان هم زیباست و هم ابزارِ تحکم.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: گوی، نمادِ عاشقِ تسلیم‌شده است که اراده‌ای از خود ندارد.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: در سرِ چوگان ماندن، کنایه از اسارت در عشق است.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: تصویری از انقیادِ کاملِ عاشق.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: گوی و چوگان، بازیِ کلاسیکِ عشقی است.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: استعاره‌یِ گوی، نشانه‌یِ خوار شمردنِ نفسِ عاشق است.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌اختیاریِ عاشق.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: همچو گویی، تشبیه است.

همچو گویی در سر چوگان بماند

مانندِ گویی در نوکِ چوگان، بی‌اختیار (در دستِ تو) باقی ماند.

نکته ادبی: تداومِ وضعیتِ اسارت.

هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو

هر کسی که سرِ خود (خودی و منیّت) را گم کرد و دل را به کارِ تو سپرد،

نکته ادبی: سر گم کردن، کنایه از نفیِ خودخواهی و فنا شدن است.

هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو

هر کسی که سرِ خود (خودی و منیّت) را گم کرد و دل را به کارِ تو سپرد،

نکته ادبی: دل در کارِ تو، یعنی تمامِ توجه و عشقِ خود را صرفِ یار کردن.

هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو

هر کس که عقل و هوش و دل خود را در مسیر عشق تو فدا کرد،

نکته ادبی: سر گم کردن کنایه از ازدست‌دادن اختیار، عقل و هوش است.

هر که سر گم کرد و دل در کار تو هر که سر گم کرد و دل در کار تو

هر کس که عقل و هوش و دل خود را در مسیر عشق تو فدا کرد،

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فنای عاشق است.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: تشبیه حالِ عاشق به زلفِ معشوق که ذاتاً درهم‌ریخته و بی‌سامان است.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: زلف در ادبیات کهن نماد کثرت و پیچیدگی است.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: تداوم فضای حیرت.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: استفاده از عنصر طبیعت برای توصیف احوال درونی.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: بی‌سامانی در اینجا به معنای آشفتگیِ درونی عاشق است.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: تأکید بر انفعال عاشق در برابر معشوق.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگی عارفانه.

چون سر زلف تو بی سامان بماند

مانند گره‌های موی تو، در بی‌نظمی و سرگردانی گرفتار شد.

نکته ادبی: تداوم تصویرپردازی شاعرانه.

هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید

هر که برای لحظه‌ای درخشندگی و سفیدی دندان‌های تو را دید،

نکته ادبی: آب دندان به معنای زلال و درخشش دندان است.

هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید

هر که برای لحظه‌ای درخشندگی و سفیدی دندان‌های تو را دید،

نکته ادبی: اشاره به زیبایی خیره‌کننده معشوق.

هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید

هر که برای لحظه‌ای درخشندگی و سفیدی دندان‌های تو را دید،

نکته ادبی: تأکید بر تأثیر بصریِ زیبایی.

هرکه یک دم آب دندان تو دید هرکه یک دم آب دندان تو دید

هر که برای لحظه‌ای درخشندگی و سفیدی دندان‌های تو را دید،

نکته ادبی: واژه دم به معنای لحظه کوتاه است.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: انگشت بر دندان ماندن کنایه از حیرت و شگفتی شدید است.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن ابدیتِ این حیرت.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: حیرت در اینجا محصول مشاهده کمال جمال است.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی عاشق در درک عظمت معشوق.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت حالت تعجب.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: حیرت مقام نهایی سالک در برخورد با جلوه معشوق است.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: تداوم استعاری حیرت.

تا ابد انگشت بر دندان بماند

تا ابد از شدت حیرت و تعجب، انگشت حیرت بر دندان گزید.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاری این وضعیت.

هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو

هر کس که به امید یافتن حیات جاودان، لب‌های تو را جستجو کرد،

نکته ادبی: اشاره به افسانه آب حیات که خضر در ظلمات جست.

هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو

هر کس که به امید یافتن حیات جاودان، لب‌های تو را جستجو کرد،

نکته ادبی: لعل نماد لب سرخ و ارزشمند معشوق است.

هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو

هر کس که به امید یافتن حیات جاودان، لب‌های تو را جستجو کرد،

نکته ادبی: استعاره از اشتیاق عاشق به وصل.

هرکه جست آب حیات از لعل تو هرکه جست آب حیات از لعل تو

هر کس که به امید یافتن حیات جاودان، لب‌های تو را جستجو کرد،

نکته ادبی: در جستجوی زندگی، خود را به مخاطره انداختن.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: تضاد میان آب حیات و ظلمت هجران، طنز تلخِ عاشقانه است.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: هجران به معنای دوری و جدایی است.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه وصالِ لب، سرابی بیش نبود.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: جاودان به معنای همیشگی است.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: ظلمت در اینجا استعاره از سرگشتگی و نبودِ راهنماست.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: اشاره به ناکامی عاشق.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: تکرار وضعیتِ اسف‌بار عاشق.

جاودان در ظلمت هجران بماند

تا ابد در تاریکیِ فراق و دوریِ تو گرفتار ماند.

نکته ادبی: تثبیت ناامیدی در این بیت.

گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب

اگر به کسی بدون اینکه درخواست کند، فرصت وصال دادی،

نکته ادبی: بی‌طلب بودن اشاره به عطای بدون استحقاق یا بی‌قید و شرط معشوق است.

گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب

اگر به کسی بدون اینکه درخواست کند، فرصت وصال دادی،

نکته ادبی: وصال نقطه اوج آرزوی عاشق است.

گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب

اگر به کسی بدون اینکه درخواست کند، فرصت وصال دادی،

نکته ادبی: تأکید بر بزرگی و بی‌نیازی معشوق.

گر کسی را وصل دادی بی طلب گر کسی را وصل دادی بی طلب

اگر به کسی بدون اینکه درخواست کند، فرصت وصال دادی،

نکته ادبی: اشاره به لطف بی‌دلیلِ معشوق.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: درد بی‌درمان کنایه از شدتِ التهاب عشق پس از وصال است.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: وصلِ ناگهانی، عاقبت خوشی ندارد.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: عشق خود، دردی است که درمان‌ناپذیر است.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: تداوم منطقِ عاشقانه مبنی بر رنج‌آور بودن عشق.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری یا سنگینیِ وصل.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: تکرار وضعیتِ درماندگی.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه وصال، پایان رنج نیست.

دیدم آن در درد بی درمان بماند

دیدم که آن شخص در دردی بی‌درمان گرفتار شده است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از وضعیتِ وصلِ نطلبیده.

ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود

و اگر کسی برای لحظه‌ای کوتاه به تو دسترسی پیدا کرد،

نکته ادبی: دست‌داشتن کنایه از قدرتِ تماس یا تسلطِ موقت بر وصل است.

ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود

و اگر کسی برای لحظه‌ای کوتاه به تو دسترسی پیدا کرد،

نکته ادبی: کوتاهی لحظه در مقابل ابدیتِ هجران.

ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود

و اگر کسی برای لحظه‌ای کوتاه به تو دسترسی پیدا کرد،

نکته ادبی: تأکید بر گذرا بودنِ لحظاتِ خوش.

ور کسی را با تو یکدم دست بود ور کسی را با تو یکدم دست بود

و اگر کسی برای لحظه‌ای کوتاه به تو دسترسی پیدا کرد،

نکته ادبی: اشاره به نایاب بودن وصال.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: واژه زان، مخفف «از آن» است و به سببِ آن عشق اشاره دارد.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تکرار واژه عمرها بیانگرِ طولانی بودنِ رنج و استمرارِ آن در گذرِ زمان است.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: عالم در ادبیات عرفانی و عاشقانه، به دو ساحتِ هستی (دنیا و عقبی) اشاره دارد.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: فعلِ بماند در اینجا به معنای «باقی ماندنِ اثرِ رنج» به کار رفته است.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: نحوه بیانِ شاعر به گونه‌ای است که عشق را فراتر از زمانِ حالِ دنیوی می‌بیند.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «هر دو عالم» برای تأکید بر فراگیر بودنِ تأثیراتِ عشق است.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: ساختارِ نحویِ جمله بر محوریتِ «آن عشق» به عنوانِ علتِ تامه رنج استوار است.

عمرها در هر دو عالم زان بماند

به دلیل آن عشق، عمرها در هر دو جهان (دنیا و آخرت) برای انسان در حسرت و رنج باقی می‌ماند.

نکته ادبی: بماند در اینجا می‌تواند معنایِ «به یادگار ماندنِ رنج» را نیز در ذهن متبادر کند.

حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو

تنها نتیجه و دستاوردِ خاقانی از عشق و سودای تو، چیزی جز درد و غم نبوده است.

نکته ادبی: سودا در ادبیات کهن به دو معنایِ بیماریِ مالیخولیا و عشقِ شدید به کار می‌رود که اینجا هر دو معنا در ابهامِ زیبایی مستتر است.

حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو

تنها نتیجه و دستاوردِ خاقانی از عشق و سودای تو، چیزی جز درد و غم نبوده است.

نکته ادبی: خاقانی با نام بردن از خویش (تخلص)، بر شخصی بودنِ این رنج تأکید می‌کند.

حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو

تنها نتیجه و دستاوردِ خاقانی از عشق و سودای تو، چیزی جز درد و غم نبوده است.

نکته ادبی: حاصل، به معنایِ دستاورد است و در اینجا با نگاهی تلخ‌کامانه به کار رفته است.

حاصل خاقانی از سودای تو حاصل خاقانی از سودای تو

تنها نتیجه و دستاوردِ خاقانی از عشق و سودای تو، چیزی جز درد و غم نبوده است.

نکته ادبی: سودایِ تو متممِ جمله است و عاملِ ایجادِ این حاصلِ اندوهگین می‌باشد.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: دل بریان، ترکیبی استعاری است برای نشان دادنِ نهایتِ بیقراری و سوختنِ قلب در آتشِ هجران.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: صفتِ گریان و بریان، توصیف‌گرِ وضعیتِ فیزیکیِ عاشق در مواجهه با معشوق است.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: بماند در اینجا تداومِ این وضعیتِ ناگوار را نشان می‌دهد.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: تناسب میانِ گریان و بریان، فضایی یکپارچه از رنج و ماتم ایجاد کرده است.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: این بیت در ادامهِ ابیات قبل، پیامدِ حاصلِ سودا را توصیف می‌کند.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ بماند در تمامیِ این بخش‌ها، نوعی موسیقیِ یکنواخت و غم‌افزا ایجاد کرده است.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ چشمِ گریان و دلِ بریان، از کلیشه‌هایِ تصویریِ ادبِ غناییِ فارسی برای بیانِ عجزِ عاشق است.

چشم گریان و دل بریان بماند

نتیجه‌اش چشمی است که همیشه می‌گرید و دلی که از شدت درد و غم، همچون گوشت بر آتش، بریان و کباب شده است.

نکته ادبی: این بخش، فرجامِ داستانِ عشقِ شاعر را در دو تصویرِ متضادِ ظاهری (اشک و آتش) خلاصه می‌کند.