دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۸۶

خاقانی
با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود
با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود
با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود
با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان
بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان
بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان
بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
از طاعتم هزار هزاران خزانه بود
بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه
بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه
بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه
بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
عرش مجید ذات مرا آشیانه بود
هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم
هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم
هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم
هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم
امید من ز خلق برین جاودانه بود
امید من ز خلق برین جاودانه بود
امید من ز خلق برین جاودانه بود
امید من ز خلق برین جاودانه بود
امید من ز خلق برین جاودانه بود
امید من ز خلق برین جاودانه بود
امید من ز خلق برین جاودانه بود
امید من ز خلق برین جاودانه بود
در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش
در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش
در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش
در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود
آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او
آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او
آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او
آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود
گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای
گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای
گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای
گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود
می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا
می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا
می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا
می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی
بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی
بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی
بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود
خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن
خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن
خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن
خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود
کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود

دل و جان من با پیوندِ محبت و مهرِ خداوند گره خورده بود و نشانی از عشق او در باطن من وجود داشت.

نکته ادبی: نشانه بودن در اینجا به معنایِ جایگاه و محلِ بروزِ یک صفت (محبت) است.

با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود

دل و جان من با پیوندِ محبت و مهرِ خداوند گره خورده بود و نشانی از عشق او در باطن من وجود داشت.

نکته ادبی: تکرارِ بیت در متن اصلی تأکیدی بر عمقِ این پیوندِ عاطفی در آن دوران است.

با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود

دل و جان من با پیوندِ محبت و مهرِ خداوند گره خورده بود و نشانی از عشق او در باطن من وجود داشت.

نکته ادبی: واژه مهر و محبت در این سیاق به معنای اخلاصِ در بندگی است.

با او دلم به مهر و محبت نشانه بود با او دلم به مهر و محبت نشانه بود

دل و جان من با پیوندِ محبت و مهرِ خداوند گره خورده بود و نشانی از عشق او در باطن من وجود داشت.

نکته ادبی: دل در اینجا به عنوانِ مرکزِ شناختِ الهی مطرح شده است.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: سیمرغ استعاره از امرِ متعالی و دست‌نیافتنی است.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: سیمرغ در ادبیاتِ عرفانی نمادِ پادشاهِ جانان و حقیقتِ مطلق است.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: ترکیبِ اضافیِ سیمرغِ وصل، بر دشواری و عظمتِ مقامِ قرب دلالت دارد.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: آشیانه نمادِ جایگاهِ امن و قرار گرفتن است.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: سیمرغ می‌تواند کنایه از تجلیِ انوارِ الهی نیز باشد.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: مقامِ وصال در اینجا نقطه اوجِ کمالِ فرشته‌گون است.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: تکرارِ این تعبیر نشان‌دهنده‌یِ استقرارِ دائم در آن جایگاه است.

سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود

قلب و جانِ من، آشیانه و جایگاهِ سیمرغِ وصالِ پروردگار بود؛ یعنی بلندترین مقامِ قربِ الهی را در درون داشتم.

نکته ادبی: جان و دل به عنوانِ دو رکنِ هستیِ انسان/فرشته برای دریافتِ انوارِ الهی مطرح شده‌اند.

بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان

من در آسمان‌ها و عالمِ ملکوت، به مقامِ معلمی و راهنماییِ فرشتگان رسیده بودم.

نکته ادبی: ملکوت به عالمِ غیرمادی و معنوی اطلاق می‌شود.

بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان

من در آسمان‌ها و عالمِ ملکوت، به مقامِ معلمی و راهنماییِ فرشتگان رسیده بودم.

نکته ادبی: این ادعایِ معلمی، نشان‌دهنده‌یِ علمِ بسیارِ گوینده است.

بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان

من در آسمان‌ها و عالمِ ملکوت، به مقامِ معلمی و راهنماییِ فرشتگان رسیده بودم.

نکته ادبی: اندر کهن‌واژه برای حرفِ اضافه در است.

بودم معلم ملکوت اندر آسمان بودم معلم ملکوت اندر آسمان

من در آسمان‌ها و عالمِ ملکوت، به مقامِ معلمی و راهنماییِ فرشتگان رسیده بودم.

نکته ادبی: معلمِ ملکوت بودن، کنایه از دانشِ گسترده‌یِ اسرارِ آفرینش است.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: هزار هزاران برای کثرتِ بسیار به کار رفته و نشانه‌یِ بی‌نهایت بودن است.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: طاعت در ادبیاتِ دینی به معنایِ بندگی و اطاعت از اوامرِ الهی است.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: خزانه استعاره از اندوخته‌هایِ معنوی است.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: حرفِ از در اینجا به معنای به دلیلِ یا ناشی از است.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ کثرت در بیت برای نشان دادنِ ادعایِ بزرگِ گوینده است.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: فعل بود در پایان، دلالت بر ماضیِ بعیدِ ذهنی دارد.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: از منظرِ عرفانی، این خزانه همان غروری است که بعدها وی را به سقوط کشاند.

از طاعتم هزار هزاران خزانه بود

به واسطه‌یِ عبادت‌هایِ بسیارِ من، گنجینه‌هایِ عظیمی از پاداش و فیض برایم فراهم شده بود.

نکته ادبی: خزانه بودنِ طاعت، اشاره به ارزشمندیِ آن از نظرِ خودِ گوینده دارد.

بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه

لشکری انبوه از فرشتگان در درگاهِ من صف کشیده و مطیعِ من بودند.

نکته ادبی: خیل در زبانِ کهن به معنایِ گروه و سپاهِ پیاده‌نظام است.

بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه

لشکری انبوه از فرشتگان در درگاهِ من صف کشیده و مطیعِ من بودند.

نکته ادبی: بسی در اینجا به معنایِ فراوان و بسیار است.

بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه

لشکری انبوه از فرشتگان در درگاهِ من صف کشیده و مطیعِ من بودند.

نکته ادبی: درگاه استعاره از مقامِ قرب و منزلتِ معنوی است.

بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه

لشکری انبوه از فرشتگان در درگاهِ من صف کشیده و مطیعِ من بودند.

نکته ادبی: ترکیبِ ز خیلِ ملایک، عظمتِ جلالِ او را می‌رساند.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: عرشِ مجید کنایه از بالاترین نقطه‌یِ هستی است.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: ذات در اینجا به معنایِ خودِ من یا هستیِ من است.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: آشیانه بودنِ عرش، بر علوِ رتبه‌یِ او دلالت دارد.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: عرش مجید ترکیبی قرآنی است که به عظمتِ جایگاه اشاره دارد.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: این تعبیر نشان‌دهنده‌یِ نزدیکیِ بی‌نهایتِ او به ساحتِ ربوبی است.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: جایگیری در عرش، نمادِ تسلط بر عوالمِ هستی است.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: مجید به معنایِ بلندمرتبه و شکوهمند است.

عرش مجید ذات مرا آشیانه بود

عرشِ باشکوهِ الهی، جایگاهِ اقامتِ ذات و وجودِ من بود.

نکته ادبی: این بیت اوجِ ادعایِ مقام و منزلتِ گوینده را نشان می‌دهد.

هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم

هفتصد هزار سالِ تمام را تنها به عبادت و بندگیِ خداوند سپری کردم.

نکته ادبی: هفتصد هزار سال عددی رمزی برای ابدیت و زمانِ طولانی است.

هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم

هفتصد هزار سالِ تمام را تنها به عبادت و بندگیِ خداوند سپری کردم.

نکته ادبی: گذاشتم در اینجا به معنایِ گذراندم یا صرفِ عمر کردم است.

هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم

هفتصد هزار سالِ تمام را تنها به عبادت و بندگیِ خداوند سپری کردم.

نکته ادبی: طاعت در اینجا رکنِ اصلیِ حیاتِ او بوده است.

هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتم

هفتصد هزار سالِ تمام را تنها به عبادت و بندگیِ خداوند سپری کردم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌یِ استمرارِ شدید در عبادت است.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: امید به خلق در این سیاق ممکن است به معنایِ توجهِ آفریدگان به او باشد.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: جاودانه بودنِ امید، بر تکیه و اعتمادِ به نفسِ او دلالت دارد.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: برین اشاره به آن مرتبه‌یِ رفیع دارد.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: این امید، نشان‌دهنده‌یِ وابستگیِ او به ستایشِ دیگران است.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: خلق در برابرِ خالق قرار دارد و این تضادِ مهمی در عرفان است.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: این بیت نقطه‌یِ چرخشِ روایت به سمتِ عیب‌جوییِ درونی است.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: امیدِ جاودانه، خود حجابی در برابرِ حقیقتِ مطلق است.

امید من ز خلق برین جاودانه بود

امیدِ من از خلق و ساکنانِ عالم، در این مقام همیشگی و پایدار بود.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندی دلالت بر غفلتِ او از ناپایداریِ دنیا دارد.

در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش

اما سرانجام خداوند (پادشاهِ حقیقی) در راهِ من، حکم و آزمونِ خود را چون دامی قرار داد.

نکته ادبی: ملک استعاره از خداوندِ پادشاه است و دامِ حکم به معنایِ سرنوشتِ مقدر و آزمونِ الهی است.

در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش

اما سرانجام خداوند (پادشاهِ حقیقی) در راهِ من، حکم و آزمونِ خود را چون دامی قرار داد.

نکته ادبی: دام نهادنِ حکم، کنایه از اراده‌یِ الهی برای افشایِ باطن است.

در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش

خداوند در مسیرِ من، دامِ تقدیر و حکمِ خود را گستراند تا مرا در آزمونی سخت قرار دهد.

نکته ادبی: ملک در اینجا به معنای پادشاهی یا ملکوتِ الهی است که اراده‌اش در همه چیز جاری است.

در راه من نهاد ملک دام حکم خویش در راه من نهاد ملک دام حکم خویش

خداوند در مسیرِ من، دامِ تقدیر و حکمِ خود را گستراند تا مرا در آزمونی سخت قرار دهد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر جبرِ حاکم بر تقدیرِ شاعر است.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ دانه‌ و دام برای نشان دادن جایگاهِ ابزارگونه‌ی آدم در این ماجرا.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر نقشِ منفعلِ آدم در طرحِ اصلی.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر نقشِ منفعلِ آدم در طرحِ اصلی.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر نقشِ منفعلِ آدم در طرحِ اصلی.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر نقشِ منفعلِ آدم در طرحِ اصلی.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر نقشِ منفعلِ آدم در طرحِ اصلی.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر نقشِ منفعلِ آدم در طرحِ اصلی.

آدم میان حلقهٔ آن دام، دانه بود

آدم در این آزمون و حلقه دامِ الهی، همچون دانه‌ای بود که برای به دام انداختن و محک زدنِ من به کار رفت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر نقشِ منفعلِ آدم در طرحِ اصلی.

آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او

خلقتِ آدم از خاک بود، اما خلقتِ من از نورِ پاکِ الهی سرچشمه می‌گرفت.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ذاتیِ عناصر خلقت در نگاهِ شاعر (خاک در برابر نور).

آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او

خلقتِ آدم از خاک بود، اما خلقتِ من از نورِ پاکِ الهی سرچشمه می‌گرفت.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تضادِ وجودی میانِ این دو شخصیت.

آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او

خلقتِ آدم از خاک بود، اما خلقتِ من از نورِ پاکِ الهی سرچشمه می‌گرفت.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تضادِ وجودی میانِ این دو شخصیت.

آدم ز خاک بود و من از نور پاک او آدم ز خاک بود و من از نور پاک او

خلقتِ آدم از خاک بود، اما خلقتِ من از نورِ پاکِ الهی سرچشمه می‌گرفت.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تضادِ وجودی میانِ این دو شخصیت.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: ایهام در یگانه بودن؛ هم به معنای تک بودن و هم به معنای پرستشِ توحید.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ دلیلِ امتناعِ ابلیس از سجده.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ دلیلِ امتناعِ ابلیس از سجده.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ دلیلِ امتناعِ ابلیس از سجده.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ دلیلِ امتناعِ ابلیس از سجده.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ دلیلِ امتناعِ ابلیس از سجده.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ دلیلِ امتناعِ ابلیس از سجده.

گفتم منم یگانه و او خود یگانه بود

من مدعیِ یگانگی بودم و او (خداوند) نیز خود یگانه بود؛ این ادعایِ من از جنسِ ذاتِ او بود.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ دلیلِ امتناعِ ابلیس از سجده.

گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای

عالمانِ ظاهربین می‌گویند که تو سجده نکردی و عصیان ورزیدی.

نکته ادبی: اشاره به منتقدانِ سنتی و مذهبی که از دریچه ظاهرِ شریعت به ماجرا نگاه می‌کنند.

گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای

عالمانِ ظاهربین می‌گویند که تو سجده نکردی و عصیان ورزیدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تضادِ نگاهِ اهلِ ظاهر با اهلِ باطن.

گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای

عالمانِ ظاهربین می‌گویند که تو سجده نکردی و عصیان ورزیدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تضادِ نگاهِ اهلِ ظاهر با اهلِ باطن.

گویند عالمان که نکردی تو سجده ای گویند عالمان که نکردی تو سجده ای

عالمانِ ظاهربین می‌گویند که تو سجده نکردی و عصیان ورزیدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تضادِ نگاهِ اهلِ ظاهر با اهلِ باطن.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: فسانه به معنای قصه و خیال است که در مقابلِ حقیقتِ عرفانی قرار می‌گیرد.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر باطنی بودنِ حقیقت.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر باطنی بودنِ حقیقت.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر باطنی بودنِ حقیقت.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر باطنی بودنِ حقیقت.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر باطنی بودنِ حقیقت.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر باطنی بودنِ حقیقت.

نزدیک اهل معرفت این خود فسانه بود

اما نزدِ صاحبانِ معرفت و عرفان، این روایتِ رایج تنها داستانی خیالی و غیرواقعی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر باطنی بودنِ حقیقت.

می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا

خداوند خود می‌خواست که من مظهر و نشانه‌ی لعن و رانده‌شدگی باشم.

نکته ادبی: اشاره به مشیتِ الهی که پیش‌تر از اختیارِ ابلیس قرار گرفته بود.

می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا

خداوند خود می‌خواست که من مظهر و نشانه‌ی لعن و رانده‌شدگی باشم.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر جبرِ حاکم.

می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا

خداوند خود می‌خواست که من مظهر و نشانه‌ی لعن و رانده‌شدگی باشم.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر جبرِ حاکم.

می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا می خواست او نشانهٔ لعنت کند مرا

خداوند خود می‌خواست که من مظهر و نشانه‌ی لعن و رانده‌شدگی باشم.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر جبرِ حاکم.

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تضاد میانِ عاملِ واقعی (اراده خدا) و عاملِ ظاهری (آدم).

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاهِ آدم در طرحِ خلقت.

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاهِ آدم در طرحِ خلقت.

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاهِ آدم در طرحِ خلقت.

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاهِ آدم در طرحِ خلقت.

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاهِ آدم در طرحِ خلقت.

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاهِ آدم در طرحِ خلقت.

کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

خداوند آنچه را که خواست انجام داد و آدمِ خاکی در این میان تنها بهانه‌ای برای آن اراده بود.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاهِ آدم در طرحِ خلقت.

بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی

بر لوحِ عرش الهی از پیش نوشته شده بود که کسی باید لعنت شود و از درگاه رانده گردد.

نکته ادبی: اشاره به قضا و قدرِ الهی که پیش از آفرینشِ انسان در لوح محفوظ نگاشته شده است.

بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی

بر لوحِ عرش الهی از پیش نوشته شده بود که کسی باید لعنت شود و از درگاه رانده گردد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ مفهومِ سرنوشتِ از پیش تعیین شده.

بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی

بر لوحِ عرش الهی از پیش نوشته شده بود که کسی باید لعنت شود و از درگاه رانده گردد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ مفهومِ سرنوشتِ از پیش تعیین شده.

بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی بر عرش بد نوشته که ملعون شود کسی

بر لوحِ عرش الهی از پیش نوشته شده بود که کسی باید لعنت شود و از درگاه رانده گردد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ مفهومِ سرنوشتِ از پیش تعیین شده.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: واژه «گمان» در اینجا به معنای تردید و قضاوت منفی به کار رفته است.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: تکرارِ گمان در دو سوی بیت، تقابلِ میانِ نگاه به بیرون و غفلت از درون را نشان می‌دهد.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه تضاد میان «هرکس» و «خود» استوار شده است.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: فعل «برد» به معنای معطوف داشتنِ توجه و قضاوت است.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ یکی از رذایل اخلاقی یعنی برتری‌بینیِ خودساخته است.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: مفهومِ عدمِ تفتدیشِ احوالِ خویشتن در این بیت نهفته است.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: تداومِ ساختار برای تأکید بر استمرارِ این صفتِ ناپسند است.

برد آن گمان به هرکس و برخود گمان نبود

او نسبت به همه کس بدگمان بود و در مورد همه قضاوت می‌کرد، اما هرگز به خود و رفتار خویش شک نداشت و خود را نمی‌سنجید.

نکته ادبی: فقدانِ گمان بر خود، کنایه از خودشیفتگی و جهل نسبت به خویشتن است.

خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن

ای خاقانی، هرگز به عبادت‌ها و اعمالِ نیک خود تکیه نکن و مغرور مباش.

نکته ادبی: «طاعات» جمع طاعت به معنای فرمان‌برداری و عبادت‌های شرعی است.

خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن

ای خاقانی، هرگز به عبادت‌ها و اعمالِ نیک خود تکیه نکن و مغرور مباش.

نکته ادبی: استفاده از تخلصِ «خاقانی» برای شخصی‌سازیِ پند و خطاب به خویشتن است.

خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن

ای خاقانی، هرگز به عبادت‌ها و اعمالِ نیک خود تکیه نکن و مغرور مباش.

نکته ادبی: این بیت در سنتِ عرفانی برای پیشگیری از غرورِ زاهدانه بیان می‌شود.

خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن خاقانیا تو تکیه به طاعات خود مکن

ای خاقانی، هرگز به عبادت‌ها و اعمالِ نیک خود تکیه نکن و مغرور مباش.

نکته ادبی: تکیه کردن استعاره از متکی بودن به سرمایه‌یِ عمل برای رستگاری است که در عرفان نکوهیده است.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: «کاین» مخفف «که این» است.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: اشاره به «اهل زمانه» نشان از رویکردِ اجتماعی و تعلیمیِ اثر دارد.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: واژه «پند» محورِ آموزشیِ بیت را مشخص می‌کند.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: حرفِ اضافه «بهر» به معنای «برای» است.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: زمانه در ادبیات کلاسیک اغلب به معنای روزگارِ ناپایدار و مردمِ آن است.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: تأکید بر «دانش» به معنایِ خرد و آگاهیِ باطنی است.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: بیتِ نتیجه‌گیری برای کلِ قطعه است.

کاین پند بهر دانش اهل زمانه بود

زیرا این پند و اندرز برای آگاهی و دانشِ مردمِ این روزگار گفته شده است.

نکته ادبی: ساختارِ تعلیلی با «ک» (کاین) آغاز شده است.