دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۸۴

خاقانی
بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت
بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت
بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت
بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود
نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود
نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود
نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت
دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ
دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ
دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ
دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی
دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی
دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی
دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم
من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم
من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم
من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک
کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک
کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک
کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من
به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من
به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من
به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل
ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل
ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل
ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت
نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های غنی و سنتیِ ادبیات فارسی، به توصیفِ زیبایی‌های مسحورکننده و در عین حال سنگدلی و بی‌مهریِ محبوب می‌پردازد. شاعر با پیوند زدنِ عناصر طبیعت نظیر ماه، شب، سنبل و یاسمن به چهره و گیسوان محبوب، فضایی سرشار از ستایشِ زیبایی خلق می‌کند که در تضاد با رنج و غمی است که از بی‌توجهیِ محبوب به دلِ عاشق راه یافته است.

پیام و هدف اصلی شاعر، بیانِ شکایتی عمیق از تناقضِ میان ظاهرِ دلربای محبوب و باطنِ سخت‌گیر اوست؛ جایی که عشقِ این محبوبِ زیبا، نه تنها مایه آرامش نیست، بلکه سببِ ریختنِ اشک‌های خونین (عقیق‌گون) از چشمان عاشق شده و او را به مرزِ ناامیدی و گسستنِ پیوندِ قلبی کشانده است.

معنای روان

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت

محبوبم با چهره‌ای همچون ماهِ تابان، در شبِ گیسوانش اقامت گزیده و آنجا را وطنِ خود ساخته است.

نکته ادبی: واژه بت استعاره از محبوب است؛ ماه استعاره از چهره و شب استعاره از گیسوان است.

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت

محبوبم با چهره‌ای همچون ماهِ تابان، در شبِ گیسوانش اقامت گزیده و آنجا را وطنِ خود ساخته است.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرسازیِ قبل برای تأکید بر زیباییِ درهم‌تنیدگیِ چهره و گیسو.

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت

محبوبم با چهره‌ای همچون ماهِ تابان، در شبِ گیسوانش اقامت گزیده و آنجا را وطنِ خود ساخته است.

نکته ادبی: صنعتِ ایهام در واژه بت که به زیباییِ بی‌جان و سردیِ قلب نیز اشاره دارد.

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت

محبوبم با چهره‌ای همچون ماهِ تابان، در شبِ گیسوانش اقامت گزیده و آنجا را وطنِ خود ساخته است.

نکته ادبی: ساختار جملگی حاکی از استقرار و آرامش در عینِ ناآرامیِ محیط (شب) است.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: سنبل نماد گیسوی مجعد و سیاه و یاسمن نماد سفیدی و لطافت چهره است.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: تناسب میان گل‌ها و اجزای صورت محبوب که از تشبیهات رایج در سبک عراقی است.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: سایه‌بان شدنِ زلف بر چهره، کنایه از پوشاندن و در عین حال قاب گرفتنِ زیباییِ صورت است.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: رنگ سیاه سنبل در تقابل با سفیدیِ یاسمن، جلوه‌ای بصری از تضاد است.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: شاعر به ظرافت رنگ‌بندیِ اجزای چهره اشاره دارد.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: ساختنِ سایه‌بان استعاره‌ای از آراستنِ صورت با گیسو است.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: استفاده از عناصر گیاهی برای توصیف بدن، از ویژگی‌های سبک توصیفیِ کهن است.

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

او با گیسوان پر پیچ و تابی که همچون سنبل است، سایه‌بانی بر رخسار سپیدش که مانند یاسمن است، بنا کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ این تصویر بر کمالِ زیباییِ محبوب تأکید دارد.

نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود

کافی نبود که لب‌های (یا چشمان) سیاه‌رنگش که مانند سنگِ جزع است، دل‌شکن و جادویی بودند؛

نکته ادبی: جزع سنگ سیاهی است که در اینجا به زیباییِ تیره‌ی لب یا چشم محبوب اشاره دارد.

نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود

کافی نبود که لب‌های (یا چشمان) سیاه‌رنگش که مانند سنگِ جزع است، دل‌شکن و جادویی بودند؛

نکته ادبی: دل‌شکن به معنای ویرانگرِ صبر و قرار عاشق است.

نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود

کافی نبود که لب‌های (یا چشمان) سیاه‌رنگش که مانند سنگِ جزع است، دل‌شکن و جادویی بودند؛

نکته ادبی: عبارت «نه بس بود» به معنای «کافی نبود که... بلکه فراتر از آن» است.

نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود

کافی نبود که لب‌های (یا چشمان) سیاه‌رنگش که مانند سنگِ جزع است، دل‌شکن و جادویی بودند؛

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ تأثیرگذاریِ ویژگی‌های چهره محبوب بر دلِ عاشق.

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: پیمان‌شکن ساختنِ یاقوت، به معنایِ فراتر رفتن از زیباییِ سنگِ یاقوت است.

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: تشبیه یاقوت به لب، تکراری‌ترین تشبیه در توصیف لب در ادبیات کلاسیک است.

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: اغراقِ ادبی در شکستنِ پیمانِ یاقوت برای اثبات برتریِ لب محبوب.

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: استفاده از استعاره برای زنده کردنِ عناصرِ بی‌جان (یاقوت).

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: پیمان‌شکنی در اینجا به معنای مغلوب کردنِ رقیب در میدانِ زیبایی است.

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: حفظ وزن و قافیه در کنار معنایی انتزاعی از یاقوت.

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: یاقوت به عنوان نمادِ سرخیِ لب، در تقابل با رنگِ جزع (سیاه) قرار می‌گیرد.

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

او با زیبایی لب‌هایش، حتی یاقوت را نیز شرمنده کرد و پیمانِ سرخی و زیباییِ آن را شکست.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت بر اهمیتِ مقایسه‌ی لب محبوب با یاقوت دلالت دارد.

دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ

اینکه مردم می‌گویند سنگ‌های قیمتی (عقیق) در یمن از تأثیرِ سنگ‌ها (یا خورشید) به وجود می‌آیند، دروغ است.

نکته ادبی: شاعر یک باورِ اساطیری یا عامیانه درباره منشأ عقیق را زیر سوال می‌برد.

دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ

اینکه مردم می‌گویند سنگ‌های قیمتی (عقیق) در یمن از تأثیرِ سنگ‌ها (یا خورشید) به وجود می‌آیند، دروغ است.

نکته ادبی: استفاده از «دروغ است» برای شروعِ یک ادعای شاعرانه.

دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ

اینکه مردم می‌گویند سنگ‌های قیمتی (عقیق) در یمن از تأثیرِ سنگ‌ها (یا خورشید) به وجود می‌آیند، دروغ است.

نکته ادبی: یمن مهدِ عقیق در فرهنگ سنتی است.

دروغ است آن کجا گویند کز سنگ دروغ است آن کجا گویند کز سنگ

اینکه مردم می‌گویند سنگ‌های قیمتی (عقیق) در یمن از تأثیرِ سنگ‌ها (یا خورشید) به وجود می‌آیند، دروغ است.

نکته ادبی: شاعر ادعا می‌کند حقیقتِ منشأِ این زیبایی جای دیگری است.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: خورشید در اینجا عاملِ اصلیِ خلقتِ عقیق دانسته شده که شاعر آن را نفی می‌کند.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: عقیق به رنگ سرخ است و بازتابِ زیباییِ محبوب محسوب می‌شود.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: شاعرِ عاشق، همه جهان را وامدارِ زیباییِ محبوب می‌داند.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: فروغِ خور (خورشید) در مقابل فروغِ چهره محبوب قرار گرفته است.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: استفاده از ایهام در واژه «خور» که هم به خورشید و هم به شکوه اشاره دارد.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: یمن نمادِ سرزمینِ عقیق‌های سرخِ ناب است.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: شاعر با این تمثیل، جایگاه معشوق را متعالی می‌کند.

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

در واقع، فروغ و تابش خورشید نیست که عقیق را در یمن پدید می‌آورد، بلکه زیبایی محبوب است.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای تأکید بر ادعایِ شاعرانه است.

دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی

دلِ محبوب مانند سنگ، سخت و بی‌احساس است، پس چه معنایی دارد...

نکته ادبی: سنگین‌دلی کنایه از بی‌رحمی و بی‌وفایی است.

دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی

دلِ محبوب مانند سنگ، سخت و بی‌احساس است، پس چه معنایی دارد...

نکته ادبی: پرسش انکاری که به دنبال یافتن دلیلِ تناقض است.

دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی

دلِ محبوب مانند سنگ، سخت و بی‌احساس است، پس چه معنایی دارد...

نکته ادبی: تضاد میان سنگ بودنِ دل و عقیق شدنِ چشم در ابیات بعدی.

دل یار است سنگین پس چه معنی دل یار است سنگین پس چه معنی

دلِ محبوب مانند سنگ، سخت و بی‌احساس است، پس چه معنایی دارد...

نکته ادبی: شاعر در پیِ تعلیل و چراییِ رنجِ خود است.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: اشکِ خونین کنایه از شدتِ اندوهِ عاشق است.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: عشق به عنوان فاعلِ این دگرگونی در اشک‌های عاشق معرفی شده است.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: ارتباطِ بین سنگِ دل محبوب و عقیق شدنِ اشک عاشق.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: عقیقِ اشک، نمادِ ارزشمندیِ رنجِ عاشق است.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: تناسبِ رنگیِ اشکِ سرخ با سنگ عقیق.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: ساختارِ علت و معلولی میان عشق و اشک.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر تأثیرِ عشق.

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

...که عشقِ او سبب شده چشمان من از شدت گریه، اشکی سرخ‌رنگ مانند عقیق تولید کنند؟

نکته ادبی: شاعر خود را قربانیِ عشقِ سنگ‌دلانه‌ی محبوب می‌بیند.

من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم

من از آن زمان که عشقش چنین کرد، از دلبستگی به آن دلِ سنگ، دست شستم و ناامید شدم.

نکته ادبی: «دست شستن» کنایه از ترکِ دلبستگی و ناامیدی است.

من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم

من از آن زمان که عشقش چنین کرد، از دلبستگی به آن دلِ سنگ، دست شستم و ناامید شدم.

نکته ادبی: پایانِ یک ماجرا در دلِ عاشق؛ رسیدن به مرحله‌ی قطعِ امید.

من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم

من از زمانی که دلم تصمیم گرفت به زلف یار پناه ببرد، از آن قطع امید کردم و آن را به حال خود رها کردم.

نکته ادبی: دست شستن کنایه از ناامیدی و انصراف از چیزی است.

من از دل آن زمانی دست شستم من از دل آن زمانی دست شستم

من از زمانی که دلم تصمیم گرفت به زلف یار پناه ببرد، از آن قطع امید کردم و آن را به حال خود رها کردم.

نکته ادبی: مصدر "شستن" در اینجا به معنای رها کردن و چشم پوشیدن است.

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: زلف در ادبیات کلاسیک نماد کفر و آشوب و پیچیدگی‌های عشق است.

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: "وطن ساختن" استعاره از اقامت گزیدن و خو گرفتن است.

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: واج‌آرایی در "زلف" و "دلبر" موسیقی درونی ایجاد کرده است.

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: تضاد ضمنی میان وطن (محل آرامش) و زلف (محل آشوب).

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: ساختار جملات در سبک خاقانی اغلب با پیچیدگی‌های نحوی همراه است.

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: استفاده از "وطن" برای اشاره به استقرار دل در عشق.

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: دلبر در اینجا مظهر معشوق زمینی یا آسمانی است.

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

از آن لحظه‌ای که دلم در پیچ و تاب گیسوی آن محبوب جای گرفت و آنجا را برای خود وطن قرار داد.

نکته ادبی: تداوم معنایی بیت پیشین.

کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک

اکنون اندوهِ دل، خودِ دل را می‌خورد و از بین می‌برد، زیرا که...

نکته ادبی: دل خوردن کنایه از غصه خوردن و افسردگی شدید است.

کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک

اکنون اندوهِ دل، خودِ دل را می‌خورد و از بین می‌برد، زیرا که...

نکته ادبی: تکرار واژه دل برای تأکید بر محوریتِ موضوعیت قلب.

کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک

اکنون اندوهِ دل، خودِ دل را می‌خورد و از بین می‌برد، زیرا که...

نکته ادبی: استفاده از "ز آنک" (زیرا که) برای بیان علت و معلول.

کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک

اکنون اندوهِ دل، خودِ دل را می‌خورد و از بین می‌برد، زیرا که...

نکته ادبی: اشاره به رابطه علت و معلولی رنج و نابودی.

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: هلاک خویشتن ساختن کنایه از خودتخریبی است.

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: تضاد منطقی در اینکه چرا دل باید خودش را نابود کند (تمثیلِ عاشقِ بلاکش).

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: ساختار تکرار "خویشتن" تأکید بر مسئولیت دل در این رنج است.

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: مصراع دوم تکرارِ یک مضمونِ فلسفی در شعر خاقانی است.

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: تکیه کلام بر "خویشتن" است.

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: تأکید بر خودویرانگریِ عاشق.

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: استفاده از "ساخت" به معنای فراهم کردن اسباب.

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

این دل با اراده و تصمیم خودش، اسباب نابودی و هلاکت خود را فراهم کرد.

نکته ادبی: بیانگر اوج استیصال.

به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من

وضعیت دل من درست مانند کرم ابریشم است که...

نکته ادبی: تمثیلِ کرم ابریشم نمادِ خودتنبیدگی در دامِ خویش است.

به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من

وضعیت دل من درست مانند کرم ابریشم است که...

نکته ادبی: تعبیر "کرم پیله" در ادبیات تمثیل‌ساز کهن جایگاه ویژه‌ای دارد.

به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من

وضعیت دل من درست مانند کرم ابریشم است که...

نکته ادبی: تطبیقِ وضعیتِ شاعر با طبیعت.

به کرم پیله می ماند دل من به کرم پیله می ماند دل من

وضعیت دل من درست مانند کرم ابریشم است که...

نکته ادبی: تشبیه برای ملموس کردن وضعیتِ روحی.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: کفن ساختن استعاره از مهیا کردن مقدمات مرگ است.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه عاملِ مرگ، خودِ فرد است.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: تناسب میان پیله و کفن.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: تأکید بر فعلِ "بافتن" که در هر دو مورد (پیله و کفن) مشترک است.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ سیاه و تلخ از عشق.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: استفاده از "به دست خود" برای تأکید بر فاعلیت فرد در رنج خویش.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: ساختارِ نحوی منسجم در مصراع دوم.

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

که با تارهای خود، به دست خودش، پیله‌ای که در واقع کفن اوست را می‌بافد.

نکته ادبی: تکرارِ معنویِ بیت پیشین.

ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل

دیگر این دل از خاقانی چه انتظاری دارد؟

نکته ادبی: خاقانی با نام بردن از خود (تخلص) به گفت‌وگو با نفسِ خود می‌پردازد.

ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل

دیگر این دل از خاقانی چه انتظاری دارد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ اتمام حجت.

ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل

دیگر این دل از خاقانی چه انتظاری دارد؟

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ خود (خاقانی) به عنوان فاعلِ گرفتار.

ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل

دیگر این دل از خاقانی چه انتظاری دارد؟

نکته ادبی: استفاده از "دیگر" برای نشان دادنِ پایانِ صبر و حوصله.

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: ممتحن به معنای آزموده شده و کسی که در معرض امتحانِ سخت قرار گرفته است.

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: "محنت" به معنای رنج و اندوه و بلا است.

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: اشتقاق واژگان "محنت" و "ممتحن" (جناس اشتقاق).

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: "کور" در اینجا ضمیر متصل است به معنای "او را".

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر شدتِ رنج.

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ محتومِ شاعر.

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: تداومِ فضای یأس و ناامیدی.

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

مگر کافی نیست که او را تا به حال این‌قدر در رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا گرفتار کرده است؟

نکته ادبی: ختم کلام با تأکید بر سختیِ آزمونِ عشق.