دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۸۲

خاقانی
علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است
علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است
علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است
علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
کیسهٔ صبر خالی افتاده است
اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا
اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا
اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا
اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا
که ضروری و حالی افتاده است
که ضروری و حالی افتاده است
که ضروری و حالی افتاده است
که ضروری و حالی افتاده است
که ضروری و حالی افتاده است
که ضروری و حالی افتاده است
که ضروری و حالی افتاده است
که ضروری و حالی افتاده است
اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من
اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من
اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من
اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من
صفت بی زوالی افتاده است
صفت بی زوالی افتاده است
صفت بی زوالی افتاده است
صفت بی زوالی افتاده است
صفت بی زوالی افتاده است
صفت بی زوالی افتاده است
صفت بی زوالی افتاده است
صفت بی زوالی افتاده است
دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد
دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد
دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد
دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
ز آنکه در اصل عالی افتاده است
خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم
خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم
خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم
خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
زآنکه شکلش هلالی افتاده است
هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی
هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی
هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی
هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی
در غمش حسب حالی افتاده است
در غمش حسب حالی افتاده است
در غمش حسب حالی افتاده است
در غمش حسب حالی افتاده است
در غمش حسب حالی افتاده است
در غمش حسب حالی افتاده است
در غمش حسب حالی افتاده است
در غمش حسب حالی افتاده است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیف جایگاه رفیع، تقدیرگونه و ناگزیرِ عشق می‌پردازد. عشق به مثابه حقیقتی متعالی تصویر شده که فراتر از اراده و اختیار عاشق، بر او عارض گشته و تمام توان و شکیبایی او را به پایان رسانده است. در واقع، این تجربه عشقی، امری است که از پیش در سرنوشتِ انسان مقدر شده و به دلیل ماهیتِ عالی و بی‌پایانش، به راحتی قابل حصول نیست.

فضای حاکم بر این کلام، ترکیبی از تسلیم در برابر سرنوشت و حسرتِ ناشی از دوری محبوب است، اما با این وجود، شاعر همچنان در دیدنِ نمادهای زیبایی معشوق، مانند موی و زلف، منبعی برای شادی و سرزندگی می‌یابد و این تضاد، عمقِ جان‌سوزِ تجربه عاشقانه را نشان می‌دهد.

معنای روان

علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است

دایره و مفهومِ عشق بسیار والا و بلندمرتبه است.

نکته ادبی: علم در اینجا می‌تواند به معنای پرچم و نشانه یا علم و آگاهی باشد که هر دو در تضاد با امرِ افتادنِ عالی، معنای عظمتِ عشق را می‌رسانند.

علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است

مقام و مرتبه عشق بسیار عالی و بلند است.

نکته ادبی: تکرار عبارت تأکید بر رفعتِ جایگاه عشق دارد.

علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است

علم و نشانِ عشق به شکلی والاستقرار یافته است.

نکته ادبی: استفاده از فعل افتادن در اینجا به معنای قرار گرفتن و وضع شدن است.

علم عشق عالی افتاده است علم عشق عالی افتاده است

عشق مقامی بسیار عالی دارد که به راحتی در دسترس نیست.

نکته ادبی: ترکیب عالی افتاده است استعاره از بلندمرتبگی است.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

به دلیل شدتِ عشق، صبر و تحمل من به پایان رسیده است.

نکته ادبی: کیسه صبر استعاره از ظرفیت و گنجایشِ پایداری عاشق است.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

دیگر هیچ صبر و طاقتی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: خالی افتاده است کنایه از تهی شدن از صبر است.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

ظرفِ شکیبایی من در برابر این عشق خالی شده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استیصال عاشق است.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

دیگر نمی‌توانم در برابر این عشق صبر پیشه کنم.

نکته ادبی: فعل افتادن اینجا به معنای وضعیتِ حال حاضرِ صبر است.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

تواناییِ من برای شکیبایی تمام شده است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پناهیِ عاشق در برابر عشق.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

کیسه صبر من تهی شده است.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای اتمامِ طاقت.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

صبر من تمام شده و دیگر جای درنگی نیست.

نکته ادبی: تکرار برای بازنمایی تداومِ بی‌صبری.

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

دیگر هیچ ظرفیتی برای صبر کردن نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیتِ پایانِ صبر.

اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا

این عشق به انتخاب و خواستِ من نبوده است.

نکته ادبی: اختیاری نبودن اشاره به جبرِ عاشقانه دارد.

اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا

من در انتخابِ این عشق نقشی نداشتم.

نکته ادبی: نفیِ اختیار، تأکید بر قدرتِ مطلقِ عشق است.

اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا

عشقِ من از روی اراده نبود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌اختیار بودنِ عاشق در برابرِ کششِ محبوب.

اختیاری نبود عشق مرا اختیاری نبود عشق مرا

من مجبور به این عشق شدم.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ دخالتِ عقل در انتخابِ عشق.

که ضروری و حالی افتاده است

زیرا این عشق امری ضروری و در لحظه واقع شده است.

نکته ادبی: حالی به معنای فعلی و کنونی است که به ضرورت اشاره دارد.

که ضروری و حالی افتاده است

این عشق ناگزیر و بی‌درنگ به سراغم آمده است.

نکته ادبی: ضروری در اینجا به معنای چیزی است که از سر ناچاری رخ داده است.

که ضروری و حالی افتاده است

این امر یک ضرورتِ ناگریز در حالِ حاضر است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ مفهومِ جبرِ عشقی.

که ضروری و حالی افتاده است

عشق امری آنی و ضروری است.

نکته ادبی: حالی به معنای واقع‌شده در زمانِ حال است.

که ضروری و حالی افتاده است

عشق از سرِ ضرورتِ وجودی به سراغم آمده است.

نکته ادبی: اشاره به درونی بودنِ عاملِ عشق.

که ضروری و حالی افتاده است

این عشقِ من امری ضروری است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدمِ تأخیرِ عشق.

که ضروری و حالی افتاده است

چون این عشق، ضروری و همیشگی است.

نکته ادبی: حالی همچنین به معنایِ بودن در احوالاتِ عاشقی است.

که ضروری و حالی افتاده است

به دلیل ضرورتِ ذاتی‌اش به سراغم آمده است.

نکته ادبی: تأکید بر فوریتِ عشق.

اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من

ستاره بخت و طالعِ من با عشق گره خورده است.

نکته ادبی: اختر عشق استعاره از سرنوشتِ عاشقانه است.

اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من

در طالعِ من، ستاره عشق قرار گرفته است.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و طالع است.

اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من

طالعِ من با ستاره عشق نوشته شده است.

نکته ادبی: تأکید بر تقدیرِ عاشقانه.

اختر عشق را به طالع من اختر عشق را به طالع من

بختِ من با عشق پیوند خورده است.

نکته ادبی: ارتباط اختر و طالع برای نشان دادنِ سرنوشت‌سازی عشق.

صفت بی زوالی افتاده است

این عشق، ویژگیِ جاودانگی و زوال‌ناپذیری دارد.

نکته ادبی: بی‌زوالی یعنی ابدی بودن.

صفت بی زوالی افتاده است

عشقی که در طالع من است، فناپذیر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ صفتِ ابدیت.

صفت بی زوالی افتاده است

این عشق صفتِ ابدی بودن را داراست.

نکته ادبی: بی‌زوالی صفتِ عشقِ حقیقی است.

صفت بی زوالی افتاده است

عشق من، عشقی زوال‌ناپذیر است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر دوام.

صفت بی زوالی افتاده است

این عشق ویژگیِ ابدی دارد.

نکته ادبی: صفتِ بی‌زوالی به معنای ماندگاری است.

صفت بی زوالی افتاده است

طالعِ من عشقِ بی‌زوال است.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ ابدی.

صفت بی زوالی افتاده است

عشقِ من هرگز از بین نمی‌رود.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ عشق.

صفت بی زوالی افتاده است

این عشق جاودانه است.

نکته ادبی: تأکید بر پایاییِ عشق.

دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد

دستِ من به شاخه‌ی وصالِ او نمی‌رسد.

نکته ادبی: شاخ وصل استعاره از راهِ رسیدن به معشوق است.

دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد

وصالِ او برای من دست‌نیافتنی است.

نکته ادبی: استعاره از بلندیِ مرتبه محبوب.

دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد

دسترسی به وصالِ او ممکن نیست.

نکته ادبی: تکرار برای نشان دادنِ فاصله.

دست بر شاخ وصل او نرسد دست بر شاخ وصل او نرسد

نمی‌توانم به شاخه‌ی وصالش چنگ بزنم.

نکته ادبی: شاخ نمادِ بلندی و دور از دسترس بودن است.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

زیرا اصل و بنیادِ او بسیار والاست.

نکته ادبی: اصل به معنای ریشه و ماهیت است.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

چون معشوق از اصلی عالی برخوردار است.

نکته ادبی: عالی در اینجا به جایگاهِ معشوق اشاره دارد.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

به این خاطر که ریشه و بنیادش عالی است.

نکته ادبی: تأکید بر فاصله طبقاتی عاشق و معشوق.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

از آن جهت که در اصل، عالی است.

نکته ادبی: تکرار برای توجیهِ دوری.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

چون ذاتش بسیار بلندمرتبه است.

نکته ادبی: تأکید بر ماهیتِ معشوق.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

به دلیلِ عالی بودنِ اصلِ اوست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

زیرا ذاتش والاست.

نکته ادبی: عالی بودنِ اصل یعنی او از جنسِ آسمانی است.

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

چون جایگاهش بسیار رفیع است.

نکته ادبی: تأکید بر بزرگیِ محبوب.

خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم

وقتی زلفِ او را می‌بینم، شاد می‌شوم و می‌خندم.

نکته ادبی: زلف نمادِ زیبایی و پیچیدگیِ محبوب است.

خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم

دیدنِ زلفش باعث خنده و شادی من است.

نکته ادبی: خنده در اینجا استعاره از رضایت و شعفِ عاشق است.

خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم

وقتی گیسوی پیچ‌درپیچ و زیبای او را می‌بینم، از سرِ شوق و لذت می‌خندم و شادمان می‌شوم.

نکته ادبی: زلف در ادبیات کلاسیک نمادِ پیچیدگیِ زیبایی و گاهی دامِ دلدادگی است.

خوش بخندم چو زلف او بینم خوش بخندم چو زلف او بینم

وقتی گیسوی پیچ‌درپیچ و زیبای او را می‌بینم، از سرِ شوق و لذت می‌خندم و شادمان می‌شوم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر تأثیرِ عمیقِ دیدار است.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: هلالی، استعاره از خمیدگی و درخشندگی و لطافت گیسوست.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: صفتِ هلالی به معنای کمانی‌شکل، تداعی‌کننده زیباییِ خاصِ چهره‌های محبوب در ادب کهن است.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: تکرار مکرر برای تأکید بر ویژگیِ بصریِ معشوق.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: واژه زآنکه (زیرا که) پیوندِ منطقیِ بینِ دیدن و علتِ آن را برقرار می‌کند.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: هلالی بودن، استعاره‌ای برای زیباییِ ظریف و قوس‌دار است.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: اشاره به انحنایِ گیسو که در شعر کهن بسیار ستوده شده است.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای القایِ تصویرِ ثابت در ذهنِ مخاطب.

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

دلیل این شادی و توجه، آن است که شکل آن گیسو، همچون هلال ماه خمیده و زیبا گشته است.

نکته ادبی: تداومِ تصویرپردازیِ هلالی.

هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی

هر آنچه که در نهاد و ضمیر خاقانی وجود دارد و به آن می‌اندیشد.

نکته ادبی: ضمیر به معنای باطن، ذهن و نهان‌خانه دل است.

هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی

هر آنچه که در نهاد و ضمیر خاقانی وجود دارد و به آن می‌اندیشد.

نکته ادبی: استفاده از نامِ شاعر (تخلص) برای تبیینِ شخصی بودنِ احساسات.

هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی

هر آنچه که در نهاد و ضمیر خاقانی وجود دارد و به آن می‌اندیشد.

نکته ادبی: ضمیر در اینجا محلِ تجمعِ عواطف و افکار است.

هرچه دارد ضمیر خاقانی هرچه دارد ضمیر خاقانی

هر آنچه که در نهاد و ضمیر خاقانی وجود دارد و به آن می‌اندیشد.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ درونیاتِ شاعر.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: حسب‌حال به معنای شرحِ وضعیت و گزارشِ احوالِ درون است.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: حسب حال آوردن، کنایه از نالیدن و بازگفتنِ غم است.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: غمِ معشوق، عاملِ اصلیِ این حسب‌حال‌گویی است.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: استفاده از فعلِ افتادن برای اشاره به وقوعِ حالتِ اندوه.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تأثیرِ عمیقِ فراق بر ضمیرِ شاعر.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: تداومِ بیانِ احوالِ پریشان.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه غمِ معشوق، سرچشمه‌یِ کلام است.

در غمش حسب حالی افتاده است

در اندوهِ او، شرح حالی از آن نهادِ خسته، پدید آمده و بیان شده است.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ توصیفِ حالِ شاعر.