دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۷۹

خاقانی
هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت
هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت
هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت
هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری
در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری
در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری
در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت
عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش
عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش
عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش
عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس
لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس
لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس
لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
کیسه بجای یکی هزار بپرداخت
هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم
هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم
هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم
هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم
اولش از نقد اختیار بپرداخت
اولش از نقد اختیار بپرداخت
اولش از نقد اختیار بپرداخت
اولش از نقد اختیار بپرداخت
اولش از نقد اختیار بپرداخت
اولش از نقد اختیار بپرداخت
اولش از نقد اختیار بپرداخت
اولش از نقد اختیار بپرداخت
خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت
خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت
خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت
خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت
گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و شیداییِ عاشق در راهِ وصالِ معشوق است. شاعر با زبانی نمادین و استوار، از رهایی روح از قیدوبندهای مادی و پیوندهای دنیوی سخن می‌گوید. در این مسیر، عقل که نمادِ منطق و حسابگری است، در برابر شعله‌های عشقِ آتشین، رنگ می‌بازد و نابود می‌شود.

این ابیات، نجوایِ درونیِ کسی است که در راه دوست، از تمامِ هستی و داراییِ خویش می‌گذرد. فضا، فضای قربانی کردن «منِ خویشتن» در پای محبوب است؛ جایی که درد فراق و دشواری‌های زندگی، با بذلِ تمام هستی، معنایی تازه و متعالی می‌یابد.

معنای روان

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت

هر کس که در آرزوی یاری چون تو قدم نهاد و دل سپرد، در واقع از همه تعلقاتِ غیرِ تو دل کنده و فارغ شده است.

نکته ادبی: سودا به معنای عشق و طلب است و بپرداخت در اینجا به معنایِ دست شستن از چیزی و فارغ شدن است.

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت

هر کس که در آرزوی یاری چون تو قدم نهاد و دل سپرد، در واقع از همه تعلقاتِ غیرِ تو دل کنده و فارغ شده است.

نکته ادبی: بپرداخت در ادب کلاسیک گاه به معنای پرداختن (انجام دادن) و گاه به معنای خالی کردن و رهایی یافتن به کار می‌رود که در اینجا معنای دوم مراد است.

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت

هر کس که در آرزوی یاری چون تو قدم نهاد و دل سپرد، در واقع از همه تعلقاتِ غیرِ تو دل کنده و فارغ شده است.

نکته ادبی: بپرداخت فعل ماضی از مصدر پرداختن است که در سیاق این غزل تکرار شده است.

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت هر که به سودای چون تو یار بپرداخت

هر کس که در آرزوی یاری چون تو قدم نهاد و دل سپرد، در واقع از همه تعلقاتِ غیرِ تو دل کنده و فارغ شده است.

نکته ادبی: ایهام در فعل بپرداخت؛ هم به معنایِ بخشیدن و هم به معنایِ فارغ شدن و رهایی.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: بند روزگار نمادِ محدودیت‌های دنیوی و مادی است.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: استعاره از رهایی از خودخواهی و مادیات.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: روزگار در اینجا به معنای زمانه و چرخ گردون است که مانع آزادی روح است.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: استفاده از همت برای نشان دادنِ برتری اراده عاشق بر زمان.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: اشاره به سیر و سلوک عرفانی که در آن فرد از زمانِ مادی فراتر می‌رود.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: تداومِ معنای رهایی در ابیاتِ پیوسته.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: بپرداخت در اینجا به معنی خلاص کردن و رهانیدن است.

همتش از بند روزگار بپرداخت

همت و اراده‌اش را از بندهای اسارت‌آورِ روزگار و مقتضیاتِ زمانه آزاد کرد.

نکته ادبی: تکرارِ فعل جهت تأکید بر قطعِ کاملِ تعلق.

در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری

صبر کردن و شکیبایی در غمِ دوری از تو، بسیار دشوار و ناممکن است.

نکته ادبی: صبر و صبوری در عرفانِ عاشقان، نفی می‌شود زیرا عاشقِ حقیقی بی‌قرار است.

در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری

صبر کردن و شکیبایی در غمِ دوری از تو، بسیار دشوار و ناممکن است.

نکته ادبی: سخت مشکل است به معنایِ غیرممکن بودنِ شکیبایی در برابرِ عشقِ الهی.

در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری

صبر کردن و شکیبایی در غمِ دوری از تو، بسیار دشوار و ناممکن است.

نکته ادبی: غم در اینجا نه یک دردِ منفی، بلکه ابزارِ تصفیه روح است.

در غم تو سخت مشکل است صبوری در غم تو سخت مشکل است صبوری

صبر کردن و شکیبایی در غمِ دوری از تو، بسیار دشوار و ناممکن است.

نکته ادبی: تأکید بر شدّتِ غمِ عشق.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: غم‌گسار به معنای کسی است که غم را از بین می‌برد یا شریکِ غم می‌شود.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: خاصه به معنای به ویژه است.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: عالم ز غم‌گسار بپرداخت یعنی جهان از غم‌خوار تهی شد.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: در اینجا بپرداخت به معنای خالی شدن و تهی شدن است.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ مطلقِ عاشق در مسیرِ سلوک.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌کسی و یگانگیِ دردِ عشق.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: ساختارِ ادبیِ فاخر برای بیانِ انزوا.

خاصه که عالم ز غم گسار بپرداخت

به ویژه که در این عالم، دیگر کسی نیست که بتواند غم‌گسار و تسلی‌بخشِ این اندوهِ جانکاه باشد.

نکته ادبی: استفاده از بپرداخت در معنایِ انحصار.

عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش

عشقِ تو همچون آتش به مرغزارِ عقل و خردِ من افتاد و آن را فراگرفت.

نکته ادبی: عقل در تقابل با عشق است؛ مرغزارِ عقل استعاره از ذهنِ منطقی است.

عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش

عشقِ تو همچون آتش به مرغزارِ عقل و خردِ من افتاد و آن را فراگرفت.

نکته ادبی: زد آتش استعاره از شوریدگی است.

عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش

عشقِ تو همچون آتش به مرغزارِ عقل و خردِ من افتاد و آن را فراگرفت.

نکته ادبی: مرغزار کنایه از سرسبزیِ عقل است که با آتشِ عشق می‌سوزد.

عشق تو در مرغزار عقل زد آتش عشق تو در مرغزار عقل زد آتش

عشقِ تو همچون آتش به مرغزارِ عقل و خردِ من افتاد و آن را فراگرفت.

نکته ادبی: تشبیه عشق به آتش که طبیعتِ مرغزار (عقل) را تغییر می‌دهد.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: تر و خشک به معنای همه چیز (کنایه از کُلِّ هستی) است.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: بپرداخت در اینجا به معنی نابود کردن و تمام کردن است.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: کنایه از فنایِ کاملِ عقل.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (تر و خشک) برای بیانِ کمالِ احتراق.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: تصویرسازی قوی از سوختن.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ حماسیِ درونیِ عاشق.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عمقِ اثر.

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

و این آتش، تمامِ سرسبزی‌ها و خشکی‌های آن مرغزار را یکجا از بین برد.

نکته ادبی: ایهامِ بپرداخت به معنای تخلیه کردن.

لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس

لعلِ لبِ تو برای عاشقان، به قیمتِ یک بوسه، چنین درخواستی دارد که...

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ معشوق است که سرخ و قیمتی است.

لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس

لعلِ لبِ تو برای عاشقان، به قیمتِ یک بوسه، چنین درخواستی دارد که...

نکته ادبی: عشاق جمعِ عاشق است.

لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس

لعلِ لبِ تو برای عاشقان، به قیمتِ یک بوسه، چنین درخواستی دارد که...

نکته ادبی: اشاره به گران‌بها بودنِ بوسه معشوق.

لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس

لعلِ لبِ تو برای عاشقان، به قیمتِ یک بوسه، چنین درخواستی دارد که...

نکته ادبی: تقابلِ یک بوسه با قیمتِ هزاران سکه.

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: کیسه کنایه از ثروت و هستیِ مادی است.

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: بپرداخت در اینجا به معنای پرداختِ بهایِ عشق است.

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: استفاده از عددِ هزار برای کثرت و مبالغه.

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: تضادِ یک بوسه با هزار.

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: تأکید بر بخشندگیِ عاشق.

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: تکرارِ قافیه با معنایِ متفاوت (ایهامِ بپرداخت).

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: مبالغه در ایثار.

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

که کیسه‌ی دارایی‌شان را در عوضِ آن، هزاران برابر بپردازند (همه چیز را فدا کنند).

نکته ادبی: ساختارِ موزونِ بیت.

هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم

فراق و دوری تو به خزانه و صندوقچه‌ی عمرم راه یافت و آن را تصرف کرد.

نکته ادبی: خزانهِ عمر استعاره از وجود و فرصتِ زیستن است.

هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم

فراق و دوری تو به خزانه و صندوقچه‌ی عمرم راه یافت و آن را تصرف کرد.

نکته ادبی: هجر به معنای جدایی و دوری است.

هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم

دوری و فراقِ تو همچون رویدادی سنگین به گنجینه‌یِ گران‌بهای عمرِ من راه یافته و تمام هستی‌ام را تسخیر کرده است.

نکته ادبی: خزانه عمر اضافه استعاری است که عمر را به گنجینه‌ای تشبیه کرده که وقایع در آن اندوخته می‌شوند.

هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم

دوری و فراقِ تو همچون رویدادی سنگین به گنجینه‌یِ گران‌بهای عمرِ من راه یافته و تمام هستی‌ام را تسخیر کرده است.

نکته ادبی: خزانه عمر اضافه استعاری است که عمر را به گنجینه‌ای تشبیه کرده که وقایع در آن اندوخته می‌شوند.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

اولش از نقد اختیار بپرداخت

این دوری در همان ابتدایِ کار، سرمایه‌یِ اختیار و اراده را از دستم ستاند و مرا به وادیِ بی‌اختیاری کشاند.

نکته ادبی: نقد در اینجا علاوه بر معنای پول نقد، کنایه از موجودیِ خالصِ درونی و اراده‌یِ فردی است.

خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت

اندیشه و خاطرِ خاقانی، تنها به شوقِ وصالِ تو متمرکز شده و از هر دغدغه دیگری فارغ است.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در متن ذکر شده تا بر شخصی بودنِ تجربه تاکید کند.

خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت

اندیشه و خاطرِ خاقانی، تنها به شوقِ وصالِ تو متمرکز شده و از هر دغدغه دیگری فارغ است.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در متن ذکر شده تا بر شخصی بودنِ تجربه تاکید کند.

خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت

اندیشه و خاطرِ خاقانی، تنها به شوقِ وصالِ تو متمرکز شده و از هر دغدغه دیگری فارغ است.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در متن ذکر شده تا بر شخصی بودنِ تجربه تاکید کند.

خاطر خاقانی از برای وصالت خاطر خاقانی از برای وصالت

اندیشه و خاطرِ خاقانی، تنها به شوقِ وصالِ تو متمرکز شده و از هر دغدغه دیگری فارغ است.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در متن ذکر شده تا بر شخصی بودنِ تجربه تاکید کند.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

کنجِ دل را از تمامیِ دلبستگی‌هایِ دیگر پاک کردم و آن را تنها برایِ نشستن به انتظارِ دیدارِ تو آماده و مهیا ساختم.

نکته ادبی: فعلِ پرداختن در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای صیقل دادن و آراستن و هم به معنای خالی کردن و اختصاص دادن.