دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۷۸

خاقانی
چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت
چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت
چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت
چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت
بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت
بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت
بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت
بجویم بو که دریابم جمالت
بجویم بو که دریابم جمالت
بجویم بو که دریابم جمالت
بجویم بو که دریابم جمالت
بجویم بو که دریابم جمالت
بجویم بو که دریابم جمالت
بجویم بو که دریابم جمالت
بجویم بو که دریابم جمالت
کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست
کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست
کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست
کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست
که تو هم عاجزی اندر کمالت
که تو هم عاجزی اندر کمالت
که تو هم عاجزی اندر کمالت
که تو هم عاجزی اندر کمالت
که تو هم عاجزی اندر کمالت
که تو هم عاجزی اندر کمالت
که تو هم عاجزی اندر کمالت
که تو هم عاجزی اندر کمالت
شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی
شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی
شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی
شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی
ندانم بدر خوانم یا هلالت
ندانم بدر خوانم یا هلالت
ندانم بدر خوانم یا هلالت
ندانم بدر خوانم یا هلالت
ندانم بدر خوانم یا هلالت
ندانم بدر خوانم یا هلالت
ندانم بدر خوانم یا هلالت
ندانم بدر خوانم یا هلالت
مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم
مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم
مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم
مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم
که بس مشکل فتاده است این سوالت
که بس مشکل فتاده است این سوالت
که بس مشکل فتاده است این سوالت
که بس مشکل فتاده است این سوالت
که بس مشکل فتاده است این سوالت
که بس مشکل فتاده است این سوالت
که بس مشکل فتاده است این سوالت
که بس مشکل فتاده است این سوالت
خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا
خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا
خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا
خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا
که دور از حال من زار است حالت
که دور از حال من زار است حالت
که دور از حال من زار است حالت
که دور از حال من زار است حالت
که دور از حال من زار است حالت
که دور از حال من زار است حالت
که دور از حال من زار است حالت
که دور از حال من زار است حالت
ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز
ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز
ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز
ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز
مماناد ار بماند بی خیالت
مماناد ار بماند بی خیالت
مماناد ار بماند بی خیالت
مماناد ار بماند بی خیالت
مماناد ار بماند بی خیالت
مماناد ار بماند بی خیالت
مماناد ار بماند بی خیالت
مماناد ار بماند بی خیالت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات کوتاه، بیانی شورانگیز و صریح از تسلیم عاشقانه است که در آن شاعر با طرح پرسش‌های بلاغی، منطقِ عقلانی را به چالش می‌کشد و به تسلیمِ بی‌چون‌ و چرای قلب و جان در برابر معشوق اقرار می‌کند. فضا کاملاً تغزلی و سرشار از حیرانی در برابر کمال و جمال بی‌نقصِ محبوب است.

مضمون محوری این اثر، ناتوانی عاشق در برابر جلوه‌های جمال معشوق است؛ چنان که حتی خود معشوق نیز در کمالِ خویش حیران و عاجز تصویر شده که این پارادوکسِ عرفانی، نشان‌دهنده اوج کمالی است که درک آن از حد بشر و حتی خودِ محبوب فراتر می‌رود.

معنای روان

چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت

چرا نباید دل به خیال تو ببندم؟ حتماً این کار را انجام می‌دهم.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر تصمیم عاشق.

چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت

چرا نباید دل به خیال تو ببندم؟ حتماً این کار را انجام می‌دهم.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر تصمیم عاشق.

چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت

چرا نباید دل به خیال تو ببندم؟ حتماً این کار را انجام می‌دهم.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر تصمیم عاشق.

چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت

چرا نباید دل به خیال تو ببندم؟ حتماً این کار را انجام می‌دهم.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر تصمیم عاشق.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

چرا نباید جانم را در راه رسیدن به تو نثار کنم؟ من این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار استفهام انکاری برای تثبیت پیام فداکاری.

بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت

در کوی تو جستجو می‌کنم به این امید که جایی در میان عاشقان تو پیدا کنم.

نکته ادبی: بپویم از مصدر پوییدن به معنی جستن و رفتن؛ «بو» به معنی امید.

بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت

در کوی تو جستجو می‌کنم به این امید که جایی در میان عاشقان تو پیدا کنم.

نکته ادبی: بپویم از مصدر پوییدن به معنی جستن و رفتن؛ «بو» به معنی امید.

بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت

در کوی تو جستجو می‌کنم به این امید که جایی در میان عاشقان تو پیدا کنم.

نکته ادبی: بپویم از مصدر پوییدن به معنی جستن و رفتن؛ «بو» به معنی امید.

بپویم بو که در گنجم به کویت بپویم بو که در گنجم به کویت

در کوی تو جستجو می‌کنم به این امید که جایی در میان عاشقان تو پیدا کنم.

نکته ادبی: بپویم از مصدر پوییدن به معنی جستن و رفتن؛ «بو» به معنی امید.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

بجویم بو که دریابم جمالت

در پی تو می‌گردم به این امید که بتوانم جمال و زیبایی‌ات را دریابم.

نکته ادبی: دریابم به معنای درک کردن و رسیدن به چیزی است.

کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست

کمال و زیبایی تو مرا ناتوان و حیران کرده است و این اصلاً عجیب نیست.

نکته ادبی: استفاده از عجز در برابر کمال معشوق، از مضامین رایج در شعر عاشقانه و عرفانی.

کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست

کمال و زیبایی تو مرا ناتوان و حیران کرده است و این اصلاً عجیب نیست.

نکته ادبی: استفاده از عجز در برابر کمال معشوق، از مضامین رایج در شعر عاشقانه و عرفانی.

کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست

کمال و زیبایی تو مرا ناتوان و حیران کرده است و این اصلاً عجیب نیست.

نکته ادبی: استفاده از عجز در برابر کمال معشوق، از مضامین رایج در شعر عاشقانه و عرفانی.

کمالت عاجزم کرد و عجب نیست کمالت عاجزم کرد و عجب نیست

کمال و زیبایی تو مرا ناتوان و حیران کرده است و این اصلاً عجیب نیست.

نکته ادبی: استفاده از عجز در برابر کمال معشوق، از مضامین رایج در شعر عاشقانه و عرفانی.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

که تو هم عاجزی اندر کمالت

زیرا حتی خود تو نیز در برابر کمال خویش حیرانی و ناتوانی.

نکته ادبی: پارادوکس و تناقض ظاهری که نشان از تعالی معشوق دارد.

شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی

شب تاریک من با حضور تو روشن شده است و من به خاطر زیبایی تو...

نکته ادبی: تضاد شب و روشنی برای نشان دادن تأثیر حضور معشوق.

شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی

شب تاریک من با حضور تو روشن شده است و من به خاطر زیبایی تو...

نکته ادبی: تضاد شب و روشنی برای نشان دادن تأثیر حضور معشوق.

شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی

شب تاریک من با حضور تو روشن شده است و من به خاطر زیبایی تو...

نکته ادبی: تضاد شب و روشنی برای نشان دادن تأثیر حضور معشوق.

شبم روشن شده است و من ز خوبی شبم روشن شده است و من ز خوبی

شب تاریک من با حضور تو روشن شده است و من به خاطر زیبایی تو...

نکته ادبی: تضاد شب و روشنی برای نشان دادن تأثیر حضور معشوق.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

ندانم بدر خوانم یا هلالت

نمی‌دانم تو را ماه کامل (بدر) بنامم یا ماه نو (هلال).

نکته ادبی: تلمیح به زیبایی صورت معشوق که از ماه نیز درخشان‌تر است.

مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم

اگر از من بپرسی که آیا هنوز دلی داری؟ چه می‌توانم بگویم؟ (چون آن را به تو سپرده‌ام).

نکته ادبی: استفهام بلاغی برای بیان ربودن دل توسط معشوق.

مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم

اگر از من بپرسی که آیا هنوز دلی داری؟ چه می‌توانم بگویم؟ (چون آن را به تو سپرده‌ام).

نکته ادبی: استفهام بلاغی برای بیان ربودن دل توسط معشوق.

مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم

از من می‌پرسی که آیا هنوز دلی در سینه داری؟ چه می‌توانم بگویم؟

نکته ادبی: «مرا پرسی» مخفف «از من می‌پرسی» است. «دل داشتن» کنایه از تعلق خاطر و هویت داشتن است.

مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم

از من می‌پرسی که آیا هنوز دلی در سینه داری؟ چه می‌توانم بگویم؟

نکته ادبی: «مرا پرسی» مخفف «از من می‌پرسی» است. «دل داشتن» کنایه از تعلق خاطر و هویت داشتن است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

که بس مشکل فتاده است این سوالت

زیرا این پرسش تو، پاسخ گفتن را بسیار دشوار کرده است.

نکته ادبی: «بس مشکل فتاده است» به معنای آن است که این مسئله به بن‌بست رسیده و پاسخ دادن به آن از توان عاشق خارج است.

خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا

دیشب خیال تو، احوال پریشان مرا دید و گفت:

نکته ادبی: «خیال» در اینجا نه به معنای فکر، بلکه به معنای تجسم و سایه‌ای از معشوق است که در ذهن عاشق نقش بسته.

خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا

دیشب خیال تو، احوال پریشان مرا دید و گفت:

نکته ادبی: «خیال» در اینجا نه به معنای فکر، بلکه به معنای تجسم و سایه‌ای از معشوق است که در ذهن عاشق نقش بسته.

خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا

دیشب خیال تو، احوال پریشان مرا دید و گفت:

نکته ادبی: «خیال» در اینجا نه به معنای فکر، بلکه به معنای تجسم و سایه‌ای از معشوق است که در ذهن عاشق نقش بسته.

خیالت دوش حالم دید گفتا خیالت دوش حالم دید گفتا

دیشب خیال تو، احوال پریشان مرا دید و گفت:

نکته ادبی: «خیال» در اینجا نه به معنای فکر، بلکه به معنای تجسم و سایه‌ای از معشوق است که در ذهن عاشق نقش بسته.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

که دور از حال من زار است حالت

که حال و روز تو، از حال زار و نزار من بسیار دور است.

نکته ادبی: «دور از» در اینجا به معنای تفاوتِ فاحش میان دو وضعیت است.

ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز

از وجود خاقانی تنها خیالی بیش نمانده است و همین خیال نیز...

نکته ادبی: اشاره به فنای وجودی شاعر که تنها سایه‌ای از او باقی مانده است.

ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز

از وجود خاقانی تنها خیالی بیش نمانده است و همین خیال نیز...

نکته ادبی: اشاره به فنای وجودی شاعر که تنها سایه‌ای از او باقی مانده است.

ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز

از وجود خاقانی تنها خیالی بیش نمانده است و همین خیال نیز...

نکته ادبی: اشاره به فنای وجودی شاعر که تنها سایه‌ای از او باقی مانده است.

ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز

از وجود خاقانی تنها خیالی بیش نمانده است و همین خیال نیز...

نکته ادبی: اشاره به فنای وجودی شاعر که تنها سایه‌ای از او باقی مانده است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.

مماناد ار بماند بی خیالت

اگر قرار باشد که بدون فکر و یاد تو باقی بماند، بهتر است که اصلا نماند.

نکته ادبی: «مماناد» فعل دعایی (نفرینی به حالت معکوس) به معنای «بگذار نماند» است.