دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۷۷

خاقانی
به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست
به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست
به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست
به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت
برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت
برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت
برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد
مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد
مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد
مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد
فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد
فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد
فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست
مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست
مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست
مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست
به امید این حدیث چگونه توان نشست
به امید این حدیث چگونه توان نشست
به امید این حدیث چگونه توان نشست
به امید این حدیث چگونه توان نشست
به امید این حدیث چگونه توان نشست
به امید این حدیث چگونه توان نشست
به امید این حدیث چگونه توان نشست
به امید این حدیث چگونه توان نشست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های حماسی، عشق را چون سپاهی فاتح ترسیم می‌کند که تمامی مرزهای وجودیِ انسان را درنوردیده و جایگاه عقل و سلامت را غصب کرده است. در این فضا، جانِ عاشق نه جایگاه خویش، بلکه مسکنِ خیالِ معشوق می‌شود و نظمِ پیشینِ زندگی از هم می‌پاشد.

شاعر با زبانی استعاری، از ناتوانیِ «صبر» در برابر هجومِ بی‌امانِ عشق سخن می‌گوید. او عشق را چون تیرِ تیزی می‌داند که بر پیکری لطیف نشسته است؛ حضوری که با وجودِ دردآلود بودن، چنان عمیق و بنیادین است که تمامِ هستیِ شاعر را به تسخیر خود درآورده و او را در حسرتی ابدی رها کرده است.

معنای روان

به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست

عشق به مرتبه‌ای از شدت رسیده که جایگاه جانِ مرا در وجودم غصب کرده است.

نکته ادبی: «جان» در اینجا به معنای هستی و حیات است؛ عشق، هستیِ عاشق را دربرگرفته است.

به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست

عشق به مرتبه‌ای از شدت رسیده که جایگاه جانِ مرا در وجودم غصب کرده است.

نکته ادبی: استعاره از جایگزینیِ عشق به جایِ عقل و اراده.

به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست

عشق به مرتبه‌ای از شدت رسیده که جایگاه جانِ مرا در وجودم غصب کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ «نشستن» به معنای مستقر شدن و حاکم گشتن است.

به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست

عشق به مرتبه‌ای از شدت رسیده که جایگاه جانِ مرا در وجودم غصب کرده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «بر جای جان» به معنایِ سلبِ حیاتِ عقلانی از عاشق است.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: «کرانه کردن» کنایه از دور شدن و انزوا گزیدن است.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: تضاد میان «کرانه» و «میان» نشان‌دهنده‌ی جابه‌جاییِ کانونِ توجه است.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: ضمیر «خود» در اینجا بر تأکید بر هویتِ عشق دلالت دارد.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: «سلامت» در اصطلاحِ عرفانی به معنای دوری از بلا و مصیبتِ عشق است.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: این بیت نشانگرِ خروجِ شاعر از حالتِ اعتدال و عافیت‌طلبی است.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: توصیفِ یک وضعیتِ جدید که عشقِ مطلق بر آن حاکم است.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: استعاره از جایگزینیِ دیوانگیِ عشق به جایِ سلامتِ عقل.

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

سلامتی و عافیت از این میدان دور شدند و خودِ عشق، در مرکزِ وجودِ من استقرار یافت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی مطلقِ عشق بر تمامِ ابعادِ وجودیِ شاعر.

برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت

سپاه عشق برآمد و به میدانِ قلبِ من تاخت.

نکته ادبی: «سپاهِ عشق» استعاره از هجومِ بی‌پایانِ احساسات و افکارِ عاشقانه است.

برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت

سپاه عشق برآمد و به میدانِ قلبِ من تاخت.

نکته ادبی: «میدان دل» استعاره از قلب است که محلِ نبردِ عقل و عشق است.

برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت

سپاه عشق برآمد و به میدانِ قلبِ من تاخت.

نکته ادبی: تشبیه و جان‌بخشی به عشق به عنوانِ یک نیروی نظامی.

برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت

سپاه عشق برآمد و به میدانِ قلبِ من تاخت.

نکته ادبی: «گذشتن» در اینجا به معنای عبورِ فاتحانه است.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: «ایوان جان» استعاره از مقامِ متعالیِ روح است.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: «خیال دوست» به معنایِ صورتِ ذهنیِ معشوق است.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: «درآمدن» به معنایِ ورودِ قهرمانانه یا آرامش‌بخش است.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: این بیت مکملِ استعاره‌ی قبلی (میدان دل) است؛ اگر دل میدان است، جان ایوان است.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: «نشستن» در اینجا به معنایِ اقامتِ دائمی است.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: اشاره به سلطه‌ی یادِ محبوب بر عوالمِ درونیِ شاعر.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای حضورِ ذهنیِ محبوب در ناخودآگاه.

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

تصویر و یادِ محبوب واردِ تالارِ وجودِ من شد و در آنجا ساکن گشت.

نکته ادبی: تمایز میان «دل» به عنوان میدان و «جان» به عنوان ایوان.

مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد

تیغِ صبرِ من دوباره فرسوده شد و زنگار گرفت.

نکته ادبی: «تیغ صبر» استعاره از ابزارِ دفاعیِ شاعر در برابرِ ناملایمات است.

مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد

تیغِ صبرِ من دوباره فرسوده شد و زنگار گرفت.

نکته ادبی: «بفرسود» یعنی فرسوده شد و کارایی خود را از دست داد.

مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد

تیغِ صبرِ من دوباره فرسوده شد و زنگار گرفت.

نکته ادبی: «زنگ خوردن» کنایه از بی‌فایده شدن و کهنه شدنِ صبر است.

مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد

تیغِ صبرِ من دوباره فرسوده شد و زنگار گرفت.

نکته ادبی: این استعاره نشان می‌دهد که دیگر تاب و توانِ مقابله باقی نمانده است.

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: ایهامِ زنگ؛ زنگِ فلز و زنگِ تیرگیِ بخت.

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: «رنگ بخت» استعاره از سرنوشتِ تلخ است.

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: جناس میانِ «زنگ» (آلودگی) و «رنگ» (تیرگیِ بخت).

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: شاعر به دنبالِ علتی برای شکستِ صبرِ خود است.

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: تعبیرِ شاعرانه از ناگزیریِ شکست.

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: پیوند میانِ درون (صبر) و بیرون (بخت).

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: تشبیه بخت به چیزی که رنگ می‌پذیرد.

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

شاید به این دلیل زنگار گرفت که رنگِ بختِ من تیره و تار بوده است.

نکته ادبی: توجیهِ ادبی برایِ زنگ‌زدگیِ تیغِ صبر.

فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد

فریاد از این بلای عشق که گریبان‌گیرِ جانم شد.

نکته ادبی: «بلای عشق» استعاره از مصیبت و رنجی است که عشق به همراه دارد.

فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد

فریاد از این بلای عشق که گریبان‌گیرِ جانم شد.

نکته ادبی: «اُفتاد» کنایه از گرفتار شدنِ ناگهانی است.

فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد

فریاد از این بلای عشق که گریبان‌گیرِ جانم شد.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «فغان» نشان‌دهنده‌ی اوجِ درد است.

فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد

فریاد از این بلای عشق که گریبان‌گیرِ جانم شد.

نکته ادبی: اشاره به فراگیر بودنِ بلا در تمامِ وجود.

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: «خدنگ» به معنای تیرِ سه‌پر و تیز است.

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: «پرنیان» استعاره از جانِ لطیف و حساسِ شاعر است.

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: تضاد میانِ سختیِ تیر و لطافتِ پرنیان (نمادِ دردِ عمیق در جانِ حساس).

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: تصویرِ لحظه‌ی اصابتِ عشق به جان.

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: «تو گفتی» برای تصویرسازیِ زنده استفاده شده است.

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: تشبیه عشق به خدنگ (سلاحی مرگبار).

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: اشاره به دقتِ اصابت و قدرتِ نفوذِ عشق.

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

گویی تیری بود که بر پارچه‌ی ابریشم نشست.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناسانه‌ی دردِ عشق.

مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست

دیروز مرا فریب داد و گفت که خاقانی از آنِ ماست.

نکته ادبی: «دی» می‌تواند به معنایِ دیروز یا گذشته‌ی دور باشد که نشانِ پشیمانی است.

مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست

دیروز مرا فریب داد و گفت که خاقانی از آنِ ماست.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (خاقانی) برای بازگشت به خویشتنِ خویش.

مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست

دیروز فرد یا جریانی مرا فریب داد و چنین وانمود کرد که شاعر بزرگ، خاقانی، از آنِ ماست.

نکته ادبی: دی به معنای روز گذشته است و کنایه از عوامل فریبنده زمانه است.

مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست

دیروز فرد یا جریانی مرا فریب داد و چنین وانمود کرد که شاعر بزرگ، خاقانی، از آنِ ماست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تلخیِ فریب خوردن است.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: نشستن در اینجا کنایه از تعلل و تنبلی در عمل است.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: حدیث در اینجا به معنای سخن و وعده است.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا انکاری است.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: لحن کلام حکایت از اعتراض به بی‌عملی دارد.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: استفاده از مصراع برای القای ناامیدی از حرف‌های بیهوده.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: مخاطب قراردادن خویش برای نهی از سستی.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: تاکید بر ضرورت تحرک و دوری از خیال‌پردازی.

به امید این حدیث چگونه توان نشست

با تکیه بر این سخن و وعده بی‌پایه، چگونه می‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر ماند؟

نکته ادبی: پایان‌بندی با پرسشی که لزوم کنشگری را یادآور می‌شود.