دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۷۳

خاقانی
جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت
جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت
جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت
جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت
جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم
آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم
آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم
آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم
آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت
عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال
عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال
عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال
عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال
عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت
دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت
دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت
دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت
دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت
دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت
عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست
عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست
عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست
عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت
گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر
گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر
گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر
گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت
چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات از آثار حکیم سنایی غزنوی، بازتاب‌دهنده‌ی تجربه‌ای عمیق و عرفانی از چیرگیِ مطلقِ عشق الهی بر هستیِ عاشق است. در این فضا، عاشق نه تنها در بندِ معشوق گرفتار است، بلکه تمامِ سکنات، نفس‌ها و حتی ناله‌های او نیز در تسخیرِ نیرویِ فراگیرِ عشق قرار گرفته است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، استیصال و تسلیمِ عاشق در برابرِ تقدیری است که خود، زمینه‌سازِ آن بوده است. سنایی با زبانی استعاری، فرآیندِ سوختن و فنایِ خویشتن را در آتشِ عشق به تصویر می‌کشد و در نهایت، همه‌ی رنج‌ها و ملامت‌ها را به خودِ عاشق بازمی‌گرداند؛ چرا که او خود، راه را بر این عشق گشوده است.

معنای روان

جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت

عشق تو به اندازه‌ی تک‌تکِ ذره‌های وجودم، شمارشِ نفس‌های مرا در اختیار گرفته و راه بر من بسته است.

نکته ادبی: جو به جو: کنایه از جزء به جزء و تمامِ ذرات وجود. فعل «گرفت» به معنای مسدود کردن و به کنترل درآوردن است.

جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت

عشق تو به اندازه‌ی تک‌تکِ ذره‌های وجودم، شمارشِ نفس‌های مرا در اختیار گرفته و راه بر من بسته است.

نکته ادبی: تکرارِ «جو به جو» برای تأکید بر همه‌جانبه بودنِ سیطره‌ی عشق است.

جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت

عشق تو به اندازه‌ی تک‌تکِ ذره‌های وجودم، شمارشِ نفس‌های مرا در اختیار گرفته و راه بر من بسته است.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندی دلالت بر درماندگیِ عاشق در برابرِ اقتدارِ معشوق دارد.

جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت

عشق تو به اندازه‌ی تک‌تکِ ذره‌های وجودم، شمارشِ نفس‌های مرا در اختیار گرفته و راه بر من بسته است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «دم» علاوه بر معنای نفس، می‌تواند به لحظه و زمان نیز اشاره داشته باشد.

جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: جوجوم (یا جوجم): واژه‌ای کهن و مهجور به معنای در تنگنا قرار دادن و به سکوت واداشتن.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: «بر من گرفت» در اینجا به معنای ملامت کردن و بازخواستِ عاشق توسطِ معشوق است.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میان «آه» عاشق و «بازخواست» معشوق برای نشان دادنِ رابطه‌ی نابرابرِ عاشق و معشوق.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: توصیفِ حالتی که عاشق حتی اجازه‌ی نالیدن نیز ندارد.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بازدارنده‌ی عشق.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: حالتِ فاعلیِ عشق در این بیت، نشان از تجسم‌بخشی به آن دارد.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته برای روایتِ واقعه‌یِ عرفانی.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: تأکید بر واکنشِ معشوق به ناله‌ی عاشق.

جوجوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت

عشق، مرا در تنگنا قرار داد و آن‌گاه که ناله‌ام را شنید، مرا به بادِ انتقاد و بازخواست گرفت.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای القایِ مداومتِ این رنج.

آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم

آهی از آتشِ عشق تو را در دلم پنهان کرده بودم.

نکته ادبی: نهان داشتنِ آه: کنایه از صبر کردن و تحملِ رنجِ پنهانی.

آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم

آهی از آتشِ عشق تو را در دلم پنهان کرده بودم.

نکته ادبی: ساختارِ ساده و بی‌پیرایه برای بیانِ حالتی درونی.

آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم

آهی از آتشِ عشق تو را در دلم پنهان کرده بودم.

نکته ادبی: «درون دل» تأکیدی بر مکانِ اصلیِ بروزِ عشق.

آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم

آهی از آتشِ عشق تو را در دلم پنهان کرده بودم.

نکته ادبی: ترکیبِ «آه» و «عشق» تداعی‌گرِ دردی درونی است.

آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: «راه دهن بر من گرفت» استعاره از خفگی و بی‌اختیاری در برابرِ عشق است.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: تضادِ «درون» و «برون» برای نشان دادنِ خروجِ درد از سینه.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: استعاره‌یِ «راه دهن» برای بیانِ سدِ تنفسی یا صوتی.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به «آه» که راه را بر عاشق می‌بندد.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: بیانِ عجزِ عاشق در مهار کردنِ ناله‌هایش.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ خفقان‌آور در شعر.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: «بی من» به معنای خارج از اراده‌ی من.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ روانیِ خروجِ آه.

چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت

هنگامی که این آهِ پنهان، بدونِ اختیارِ من از درونم خارج شد، راهِ نفسِ مرا بر من بست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه چگونه درد، راهِ آرامش را مسدود می‌کند.

عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال

عشقِ تو آتشی در من افروخت و به من دستور داد که فریاد و ناله نکنم.

نکته ادبی: عشق به آتش تشبیه شده؛ تضاد میان افروختنِ آتش و دستور به سکوت (منال).

عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال

عشقِ تو آتشی در من افروخت و به من دستور داد که فریاد و ناله نکنم.

نکته ادبی: «منال» خطابِ معشوق به عاشق است که نشان از اقتدار دارد.

عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال

عشقِ تو آتشی در من افروخت و به من دستور داد که فریاد و ناله نکنم.

نکته ادبی: آتشِ عشق به عنوان عاملی سوزاننده و در عین حال بازدارنده.

عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال

عشقِ تو آتشی در من افروخت و به من دستور داد که فریاد و ناله نکنم.

نکته ادبی: تضادِ سوختن و خاموشی.

عشقت آتش در من افکند و مرا گفتا منال نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: نالهٔ آتش: استعاره از شدتِ سوختن که صدایِ بی‌صدایی است.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: «بر من گرفت» در اینجا به معنای غلبه کردنِ صدا بر عاشق است.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: تجسمِ صدا برای آتش.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ عالی برای شدتِ درد.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرارِ سوختن.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: مفهومِ اینکه رنج، خود به سخن در می‌آید.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: لحظه‌ی سوختن به مثابه‌ی یک نقطه‌ی عطف.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: ارتباطِ مستقیم میان سوختن و فریاد.

نالهٔ آتش بگاه سوختن بر من گرفت

اما درست در همان لحظه‌ای که می‌سوختم، صدایِ ناله‌ی آتش بر من چیره شد.

نکته ادبی: حسِ تسلطِ کاملِ آتش بر وجودِ عاشق.

دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت

دلِ من به خواست و اراده‌یِ خودش در راهِ عشقِ تو جان باخت.

نکته ادبی: «به دست خویشتن» نشان‌دهنده‌ی اختیارِ عاشق در راهِ فنا شدن است.

دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت

دلِ من به خواست و اراده‌یِ خودش در راهِ عشقِ تو جان باخت.

نکته ادبی: «پایِ غمت» کنایه از حریم و ساحتِ عشق.

دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت

دلِ من به خواست و اراده‌یِ خودش در راهِ عشقِ تو جان باخت.

نکته ادبی: تناقضِ زیبا؛ مرگِ دل توسطِ خودِ دل.

دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت

دلِ من به خواست و اراده‌یِ خودش در راهِ عشقِ تو جان باخت.

نکته ادبی: تأکید بر خودخواسته بودنِ این فنا.

دل به دست خویشتن شد کشته در پای غمت خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

دل خودش این کار را کرد و گناهِ این تباهی را به گردنِ من انداخت.

نکته ادبی: «جرم خویشتن بر من گرفت» یعنی تقصیر را متوجهِ من کرد.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

دل خودش این کار را کرد و گناهِ این تباهی را به گردنِ من انداخت.

نکته ادبی: تشخیصِ دل و نسبت دادنِ کنش به آن.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

دل خودش این کار را کرد و گناهِ این تباهی را به گردنِ من انداخت.

نکته ادبی: تمایزِ میانِ «دل» و «من» (راوی) در این بیت.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

دل خودش این کار را کرد و گناهِ این تباهی را به گردنِ من انداخت.

نکته ادبی: مسئولیت‌پذیریِ عاشق در قبالِ عشق.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

دل خودش این کار را کرد و گناهِ این تباهی را به گردنِ من انداخت.

نکته ادبی: پایان‌بندی با درون‌مایه‌ی پذیرشِ قضا و قدر.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

دل خودش این کار را کرد و گناهِ این تباهی را به گردنِ من انداخت.

نکته ادبی: تکرارِ فعل «گرفت» برای تداومِ فضای تنگی و بستگی.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

دل خودش این کار را کرد و گناهِ این تباهی را به گردنِ من انداخت.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که رنج‌های عاشق، برآمده از انتخاب‌های درونیِ خودِ اوست.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

او خودش این کار را کرد اما تقصیرِ کارِ خودش را به گردن من انداخت و مرا مسئول دانست.

نکته ادبی: بر من گرفت: کنایه از سرزنش کردن یا مسئول دانستن دیگری.

خود به خود کرد این و جرم خویشتن بر من گرفت

او خودش این کار را کرد اما تقصیرِ کارِ خودش را به گردن من انداخت و مرا مسئول دانست.

نکته ادبی: بر من گرفت: کنایه از سرزنش کردن یا مسئول دانستن دیگری.

عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست

عشق طلب می‌کند که من همانند گلبرگ‌های لاله از بندِ کالبد و خودخواهی رها شوم و به کمال برسم.

نکته ادبی: بیرون آمدن از پوست: استعاره از رهایی از جسم یا منیت.

عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست

عشق طلب می‌کند که من همانند گلبرگ‌های لاله از بندِ کالبد و خودخواهی رها شوم و به کمال برسم.

نکته ادبی: بیرون آمدن از پوست: استعاره از رهایی از جسم یا منیت.

عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست

عشق طلب می‌کند که من همانند گلبرگ‌های لاله از بندِ کالبد و خودخواهی رها شوم و به کمال برسم.

نکته ادبی: بیرون آمدن از پوست: استعاره از رهایی از جسم یا منیت.

عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست عشق می خواهد که چون لاله برون آیم ز پوست

عشق طلب می‌کند که من همانند گلبرگ‌های لاله از بندِ کالبد و خودخواهی رها شوم و به کمال برسم.

نکته ادبی: بیرون آمدن از پوست: استعاره از رهایی از جسم یا منیت.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

من چو گل بودم درون پیرهن بر من گرفت

من در پنهان همچون گلی در میانِ پیرهن بودم که محبوب مرا به خود گرفت و از پرده بیرون کشید.

نکته ادبی: درون پیرهن: اشاره به حالت پنهان بودن و در پرده ماندن زیبایی عاشق.

گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر

با خود گفتم که سرانجام، مرهمِ رنج و دردمندیِ خاقانی در شکیبایی نهفته است.

نکته ادبی: دوا یابد به صبر: اشاره به دیدگاهِ سنتیِ تسلی‌بخش در برابرِ بی‌تابیِ عاشقانه.

گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر

با خود گفتم که سرانجام، مرهمِ رنج و دردمندیِ خاقانی در شکیبایی نهفته است.

نکته ادبی: دوا یابد به صبر: اشاره به دیدگاهِ سنتیِ تسلی‌بخش در برابرِ بی‌تابیِ عاشقانه.

گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر

با خود گفتم که سرانجام، مرهمِ رنج و دردمندیِ خاقانی در شکیبایی نهفته است.

نکته ادبی: دوا یابد به صبر: اشاره به دیدگاهِ سنتیِ تسلی‌بخش در برابرِ بی‌تابیِ عاشقانه.

گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر گفتم آخر درد خاقانی دوا یابد به صبر

با خود گفتم که سرانجام، مرهمِ رنج و دردمندیِ خاقانی در شکیبایی نهفته است.

نکته ادبی: دوا یابد به صبر: اشاره به دیدگاهِ سنتیِ تسلی‌بخش در برابرِ بی‌تابیِ عاشقانه.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.

چون طبیب عشق بشنید این سخن بر من گرفت

چون طبیبِ عشق این سخنِ مرا درباره‌ی صبر شنید، بر من خرده گرفت و نپذیرفت.

نکته ادبی: طبیب عشق: استعاره از عشقِ کامل که بر احوالِ بیمارِ عشق احاطه دارد.