دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۷۰

خاقانی
خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت
خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت
خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت
خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت
خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت
خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر
یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر
یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر
یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر
یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر
یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت
تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته
تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته
تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته
تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته
تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته
تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت
شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست
شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست
شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست
شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست
شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست
شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت
صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند
صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند
صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند
صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند
صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند
صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت
روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در توصیف فوران دوباره عشق در دوران پیری و استیلای ناگهانی شور و اشتیاق بر عقل و منطق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک عاشقانه، از قدرتِ سحرانگیزِ زیباییِ یار سخن می‌گوید که چگونه با یک خنده، جان تازه‌ای به کالبدِ بی‌رمق او می‌بخشد و در عین حال، دوری و هجران را به مثابه حمله‌ای سهمگین توصیف می‌کند.

تم محوری شعر، تسلیمِ عاشق در برابر قدرتِ بی‌چون و چرای عشق است. فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از دردِ اشتیاق و لذتِ درونیِ ناشی از یاد یار است که در نهایت با توصیفِ تیغِ برهنه هجران، به اوجِ تلاطم و هیجان می‌رسد.

معنای روان

خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت

دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.

نکته ادبی: واژه 'خه' به معنای افسوس و شگفتی است.

خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت

دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.

نکته ادبی: در برگرفتن در اینجا به معنای احاطه کردن و گرفتار شدن است.

خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت

دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر بازگشت درد و اشتیاق.

خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت

دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.

نکته ادبی: ترکیب 'درد تو' اضافه استعاری است.

خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت

دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.

نکته ادبی: منظور از در برگرفتن، در بر گرفتنِ عاطفی و ذهنی است.

خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

آه که دوباره دل، درد عشق تو را در میان گرفت و در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد.

نکته ادبی: پیرانه سر به معنای دوران پیری است.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: از سر گرفتن در اینجا به معنای دوباره شروع شدن و اوج گرفتن است.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: عشق به عنوان فاعلی که دوباره آغاز شده تصویر شده است.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: پیرانه سر استعاره از دوران کهولت سن است.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: بازگشت مجدد عشق به مثابه تکرار یک واقعه ازلی است.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: تکرار مفهوم پیری و بازگشت عشق.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: تاکید بر غلبه عشق بر عقل در دوران پیری.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: توصیفِ بازگشت بی اختیارِ عشق.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: تاکید بر ناگهانی بودنِ شروع مجدد عشق.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: اشاره به تکرار چرخه عشق.

باز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت

در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.

نکته ادبی: عشق در اینجا پدیده‌ای زنده و محرک است.

یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر

وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.

نکته ادبی: کوی در اینجا کنایه از حریم حضور یار است.

یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر

وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.

نکته ادبی: شور برآمدن نشانه هیاهو و اشتیاق است.

یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر

وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.

نکته ادبی: تضاد میان سکون شهر و ورود یار.

یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر

وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.

نکته ادبی: یار در اینجا کانون تغییر و تحول محیط است.

یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر

وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.

نکته ادبی: تاکید بر تاثیر عمومیِ ورود یار.

یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهر عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

یار به محله آمد و غوغا برپا شد؛ عشق ناگهان از بام بر دل فرود آمد و عقل راه فرار در پیش گرفت.

نکته ادبی: ورود عشق از بام کنایه از ورودِ ناگهانی و غیرمنتظره است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: عقل ره درگرفت یعنی عقل گریخت یا مغلوب شد.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: تضاد میان عقل و عشق در ادبیات کلاسیک.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: عشق به عنوان نیرویی مهاجم ترسیم شده است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: فرار عقل نشانه غلبه شور بر خرد است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: عقل در اینجا نمادِ احتیاط و پایداری است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: استعاره عشق از بام آمدن نشان از تسلط کامل است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: عقل در اینجا مغلوبِ مطلق است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: گریختن عقل راهی برای نشان دادن عظمتِ عشق است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: ره درگرفتن در اینجا به معنای راه را پیش گرفتن و رفتن است.

عشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت

عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: تاکید بر قدرت بی چون و چرای عشق.

لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد

لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مرده‌ای را زنده کرد.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است.

لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد

لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مرده‌ای را زنده کرد.

نکته ادبی: خنده یار نیروی حیات‌بخش دارد.

لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد

لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مرده‌ای را زنده کرد.

نکته ادبی: مرده‌دلی استعاره از فقدان شور و شوق است.

لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد

لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مرده‌ای را زنده کرد.

نکته ادبی: زنده کردنِ دل کنایه از دمیدن روح تازه است.

لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد

لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مرده‌ای را زنده کرد.

نکته ادبی: لعل در شعر سنتی همواره نشان زیبایی و طراوت است.

لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

لبان سرخ تو لبخندی زد و دل مرده‌ای زنده شد؛ زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و عاشقِ سوخته‌دل را دوباره به آتش کشید.

نکته ادبی: حسن استعاره از جلوه زیبایی است.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: سوخته استعاره از عاشقِ دردمند است.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: درگرفتن در اینجا به معنای آتش گرفتن است.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: استعاره عشق به آتش بسیار رایج است.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: شعله نماد اشتیاق سوزان است.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تضاد میان سوختن و دوباره شعله گرفتن.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: درگرفتن به معنای آغاز شدن آتشِ عشق.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: شدت اثرِ زیباییِ یار.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ آتشین برای عشق.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرِ سوختن و برافروخته شدن.

حسن تو یک شعله زد، سوخته ای درگرفت

زیبایی تو شعله‌ای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تاکید بر تاثیر ناگزیر زیبایی بر عاشق.

تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته

دوری (هجران) مانند لشکری تاختن آورد و تیغ بلای خود را از نیام بیرون کشید.

نکته ادبی: تاختن استعاره از هجوم و حمله است.

تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته

دوری (هجران) مانند لشکری تاختن آورد و تیغ بلای خود را از نیام بیرون کشید.

نکته ادبی: آخته به معنای کشیده و برهنه است.

تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته

دوری از محبوب، همچون مهاجمی بی‌رحم، شمشیرِ رنج و مصیبت را از نیام بیرون کشیده و به سوی ما تاخته است.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای هجوم آوردن است و تیغ بلا آخته، استعاره‌ای از آماده‌باش بودن مصائب و مشکلات است.

تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته

دوری از محبوب، همچون مهاجمی بی‌رحم، شمشیرِ رنج و مصیبت را از نیام بیرون کشیده و به سوی ما تاخته است.

نکته ادبی: آخته در اینجا به معنای بیرون کشیده شده (عریان) از نیام است.

تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته

دوری از محبوب، همچون مهاجمی بی‌رحم، شمشیرِ رنج و مصیبت را از نیام بیرون کشیده و به سوی ما تاخته است.

نکته ادبی: هجر در ادبیات کهن فارسی معمولاً به معنای جدایی دردناک است.

تاختن آورد هجر، تیغ بلا آخته زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

هجران با شمشیر آخته به ما حمله کرد و در همین حال، بارِ سنگینِ بودن و هستیِ مجازی ما را از سر راهمان برداشت.

نکته ادبی: زحمت هستی به معنای مشقتِ خود بودن و تعلقاتِ مادی است.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: برگرفتن در اینجا به معنای زدودن و دور کردن است.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: از ره برگرفتن، کنایه از از میان بردنِ موانع است.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: هستی در این سیاق، هستیِ مجازی و نفسانی انسان است.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: هستی به معنای بودن و خودیت فردی است.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: اشاره به سلبِ اختیار و تعلقات مادی.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و روان.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: ره در اینجا به معنای راه و مسیر زندگی است.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: تاکید بر جبرِ حاکم بر هستیِ انسان.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: حذفِ قیدِ فاعل برای نشان دادنِ تاثیرِ سرنوشت.

زحمت هستی ما، از ره ما برگرفت

بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.

نکته ادبی: زحمت به معنای فشار و رنج است.

شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست

نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بی‌رحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.

نکته ادبی: عنف به معنای زور و خشونت است.

شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست

نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بی‌رحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.

نکته ادبی: استعاره از غلبه قدرت بر ضعف.

شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست

نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بی‌رحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.

نکته ادبی: آهو نمادِ لطافت و بی‌دفاعی است.

شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست

نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بی‌رحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.

نکته ادبی: چنگالِ عنف، اضافه تشبیهی به معنای قدرتِ قهرآمیز است.

شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست

نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بی‌رحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.

نکته ادبی: شیر استعاره از تقدیر یا حاکمِ ظالم است.

شیر به چنگال عنف، گردن آهو شکست باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بی‌رحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست و بازِ شکاری با منقارِ خشمگین خود، بالِ کبوترِ ناتوان را گرفت.

نکته ادبی: تصویرسازی دوتایی برای نشان دادن ظلمِ آشکار.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: قهر در اینجا به معنای خشم و غلبه است.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: باز و کبوتر، تقابلِ میانِ قوی و ضعیف.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: گرفتن در اینجا به معنای به بند کشیدن و تسخیر کردن است.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: منقارِ قهر، استعاره‌ای برای گفتار یا فعلِ ظالمانه.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: استعاره از اسارتِ روح در بندِ تن.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: بال کبوتر، نمادِ توانایی و آزادیِ پرواز.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استیصال.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: ساختار نحوی کهن و استوار.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: استفاده از ابزارهای شکار برای بیانِ ظلم.

باز به منقار قهر، بال کبوتر گرفت

بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بی‌دفاع را اسیر کرد.

نکته ادبی: ایهام در 'گرفتن' (به معنای اسیر کردن و مانع شدن).

صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند

شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.

نکته ادبی: صبر و دل و دین، مثلثِ پایداری انسان است که فرو می‌پاشد.

صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند

شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.

نکته ادبی: بستن در اینجا به معنای توقیف کردن و گرفتن است.

صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند

شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.

نکته ادبی: جمله، به معنای همگی و تمام است.

صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند

شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.

نکته ادبی: تاکید بر خالی شدنِ درون از داشته‌های ارزشمند.

صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند

شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.

نکته ادبی: فقدانِ این سه، یعنی فقدانِ تمامِ ارکانِ آرامش.

صبر و دل و دین ما جمله ز ما بستند روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما از ما گرفته شد؛ تنها روحِ مجرد و پیراسته باقی ماند که دست از دلبستگی‌های دنیا شست.

نکته ادبی: دامن دل برگرفتن کنایه از رها کردن تعلقات است.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: مجرد به معنای پاک، پیراسته از تعلقات مادی.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: تضاد میانِ آنچه از دست رفت (دل) و آنچه باقی ماند (روح).

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: روحِ مجرد اصطلاحی عرفانی برای جانِ پاک است.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: دامنِ دل، استعاره از تعلقاتِ عاطفی است.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: بماند در اینجا به معنای پابرجا ماندن است.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: مفهومِ رهایی پس از فقدان.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: برگرفتن دامن، کنایه از کنایه از بی‌اعتنایی و ترک کردن.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: استعاره از تکامل در عینِ رنج.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: ساختار نحوی فاخر.

روح مجرد بماند دامن دل برگرفت

تنها جوهره‌ی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگی‌های دل برداشت.

نکته ادبی: اشاره به انتهای مسیرِ سیر و سلوک.