دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۰
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این اثر در توصیف فوران دوباره عشق در دوران پیری و استیلای ناگهانی شور و اشتیاق بر عقل و منطق است. شاعر با بهرهگیری از تصویرسازیهای کلاسیک عاشقانه، از قدرتِ سحرانگیزِ زیباییِ یار سخن میگوید که چگونه با یک خنده، جان تازهای به کالبدِ بیرمق او میبخشد و در عین حال، دوری و هجران را به مثابه حملهای سهمگین توصیف میکند.
تم محوری شعر، تسلیمِ عاشق در برابر قدرتِ بیچون و چرای عشق است. فضای حاکم بر ابیات، آمیزهای از دردِ اشتیاق و لذتِ درونیِ ناشی از یاد یار است که در نهایت با توصیفِ تیغِ برهنه هجران، به اوجِ تلاطم و هیجان میرسد.
معنای روان
دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.
نکته ادبی: واژه 'خه' به معنای افسوس و شگفتی است.
دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.
نکته ادبی: در برگرفتن در اینجا به معنای احاطه کردن و گرفتار شدن است.
دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.
نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر بازگشت درد و اشتیاق.
دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.
نکته ادبی: ترکیب 'درد تو' اضافه استعاری است.
دریغا که دوباره دلم اسیر درد عشق تو شد و تمام وجودم را فرا گرفت.
نکته ادبی: منظور از در برگرفتن، در بر گرفتنِ عاطفی و ذهنی است.
آه که دوباره دل، درد عشق تو را در میان گرفت و در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد.
نکته ادبی: پیرانه سر به معنای دوران پیری است.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: از سر گرفتن در اینجا به معنای دوباره شروع شدن و اوج گرفتن است.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: عشق به عنوان فاعلی که دوباره آغاز شده تصویر شده است.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: پیرانه سر استعاره از دوران کهولت سن است.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: بازگشت مجدد عشق به مثابه تکرار یک واقعه ازلی است.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: تکرار مفهوم پیری و بازگشت عشق.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: تاکید بر غلبه عشق بر عقل در دوران پیری.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: توصیفِ بازگشت بی اختیارِ عشق.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: تاکید بر ناگهانی بودنِ شروع مجدد عشق.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: اشاره به تکرار چرخه عشق.
در دوران پیری، عشق تو دوباره در دلم زنده شد و قدرت گرفت.
نکته ادبی: عشق در اینجا پدیدهای زنده و محرک است.
وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.
نکته ادبی: کوی در اینجا کنایه از حریم حضور یار است.
وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.
نکته ادبی: شور برآمدن نشانه هیاهو و اشتیاق است.
وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.
نکته ادبی: تضاد میان سکون شهر و ورود یار.
وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.
نکته ادبی: یار در اینجا کانون تغییر و تحول محیط است.
وقتی یار به محله وارد شد، تمام شهر از شور و هیجان پر شد.
نکته ادبی: تاکید بر تاثیر عمومیِ ورود یار.
یار به محله آمد و غوغا برپا شد؛ عشق ناگهان از بام بر دل فرود آمد و عقل راه فرار در پیش گرفت.
نکته ادبی: ورود عشق از بام کنایه از ورودِ ناگهانی و غیرمنتظره است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: عقل ره درگرفت یعنی عقل گریخت یا مغلوب شد.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: تضاد میان عقل و عشق در ادبیات کلاسیک.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: عشق به عنوان نیرویی مهاجم ترسیم شده است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: فرار عقل نشانه غلبه شور بر خرد است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: عقل در اینجا نمادِ احتیاط و پایداری است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: استعاره عشق از بام آمدن نشان از تسلط کامل است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: عقل در اینجا مغلوبِ مطلق است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: گریختن عقل راهی برای نشان دادن عظمتِ عشق است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: ره درگرفتن در اینجا به معنای راه را پیش گرفتن و رفتن است.
عشق ناگهان وارد شد و عقل که توان مقابله نداشت، راه فرار را انتخاب کرد.
نکته ادبی: تاکید بر قدرت بی چون و چرای عشق.
لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مردهای را زنده کرد.
نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است.
لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مردهای را زنده کرد.
نکته ادبی: خنده یار نیروی حیاتبخش دارد.
لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مردهای را زنده کرد.
نکته ادبی: مردهدلی استعاره از فقدان شور و شوق است.
لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مردهای را زنده کرد.
نکته ادبی: زنده کردنِ دل کنایه از دمیدن روح تازه است.
لبان سرخ تو یک خنده زد و با همین لبخند، دل مردهای را زنده کرد.
نکته ادبی: لعل در شعر سنتی همواره نشان زیبایی و طراوت است.
لبان سرخ تو لبخندی زد و دل مردهای زنده شد؛ زیبایی تو شعلهای برافروخت و عاشقِ سوختهدل را دوباره به آتش کشید.
نکته ادبی: حسن استعاره از جلوه زیبایی است.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: سوخته استعاره از عاشقِ دردمند است.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: درگرفتن در اینجا به معنای آتش گرفتن است.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: استعاره عشق به آتش بسیار رایج است.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: شعله نماد اشتیاق سوزان است.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: تضاد میان سوختن و دوباره شعله گرفتن.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: درگرفتن به معنای آغاز شدن آتشِ عشق.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: شدت اثرِ زیباییِ یار.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: تصویرسازیِ آتشین برای عشق.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: تکرارِ تصویرِ سوختن و برافروخته شدن.
زیبایی تو شعلهای برافروخت و آن کس که از عشق سوخته بود، دوباره شعلهور شد.
نکته ادبی: تاکید بر تاثیر ناگزیر زیبایی بر عاشق.
دوری (هجران) مانند لشکری تاختن آورد و تیغ بلای خود را از نیام بیرون کشید.
نکته ادبی: تاختن استعاره از هجوم و حمله است.
دوری (هجران) مانند لشکری تاختن آورد و تیغ بلای خود را از نیام بیرون کشید.
نکته ادبی: آخته به معنای کشیده و برهنه است.
دوری از محبوب، همچون مهاجمی بیرحم، شمشیرِ رنج و مصیبت را از نیام بیرون کشیده و به سوی ما تاخته است.
نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای هجوم آوردن است و تیغ بلا آخته، استعارهای از آمادهباش بودن مصائب و مشکلات است.
دوری از محبوب، همچون مهاجمی بیرحم، شمشیرِ رنج و مصیبت را از نیام بیرون کشیده و به سوی ما تاخته است.
نکته ادبی: آخته در اینجا به معنای بیرون کشیده شده (عریان) از نیام است.
دوری از محبوب، همچون مهاجمی بیرحم، شمشیرِ رنج و مصیبت را از نیام بیرون کشیده و به سوی ما تاخته است.
نکته ادبی: هجر در ادبیات کهن فارسی معمولاً به معنای جدایی دردناک است.
هجران با شمشیر آخته به ما حمله کرد و در همین حال، بارِ سنگینِ بودن و هستیِ مجازی ما را از سر راهمان برداشت.
نکته ادبی: زحمت هستی به معنای مشقتِ خود بودن و تعلقاتِ مادی است.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: برگرفتن در اینجا به معنای زدودن و دور کردن است.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: از ره برگرفتن، کنایه از از میان بردنِ موانع است.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: هستی در این سیاق، هستیِ مجازی و نفسانی انسان است.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: هستی به معنای بودن و خودیت فردی است.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: اشاره به سلبِ اختیار و تعلقات مادی.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و روان.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: ره در اینجا به معنای راه و مسیر زندگی است.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: تاکید بر جبرِ حاکم بر هستیِ انسان.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: حذفِ قیدِ فاعل برای نشان دادنِ تاثیرِ سرنوشت.
بارِ سنگینِ وجود و خودخواهیِ ما، به دستِ روزگار از مسیرمان کنار رفت.
نکته ادبی: زحمت به معنای فشار و رنج است.
نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بیرحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.
نکته ادبی: عنف به معنای زور و خشونت است.
نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بیرحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.
نکته ادبی: استعاره از غلبه قدرت بر ضعف.
نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بیرحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.
نکته ادبی: آهو نمادِ لطافت و بیدفاعی است.
نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بیرحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.
نکته ادبی: چنگالِ عنف، اضافه تشبیهی به معنای قدرتِ قهرآمیز است.
نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بیرحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست.
نکته ادبی: شیر استعاره از تقدیر یا حاکمِ ظالم است.
نیروی ستمگر (شیر) در اوجِ بیرحمی، گردنِ نحیف و معصوم (آهو) را درهم شکست و بازِ شکاری با منقارِ خشمگین خود، بالِ کبوترِ ناتوان را گرفت.
نکته ادبی: تصویرسازی دوتایی برای نشان دادن ظلمِ آشکار.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: قهر در اینجا به معنای خشم و غلبه است.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: باز و کبوتر، تقابلِ میانِ قوی و ضعیف.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: گرفتن در اینجا به معنای به بند کشیدن و تسخیر کردن است.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: منقارِ قهر، استعارهای برای گفتار یا فعلِ ظالمانه.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: استعاره از اسارتِ روح در بندِ تن.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: بال کبوتر، نمادِ توانایی و آزادیِ پرواز.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استیصال.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: ساختار نحوی کهن و استوار.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: استفاده از ابزارهای شکار برای بیانِ ظلم.
بازِ شکاری با چنگالِ قهر و خشم، بالِ کبوترِ بیدفاع را اسیر کرد.
نکته ادبی: ایهام در 'گرفتن' (به معنای اسیر کردن و مانع شدن).
شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.
نکته ادبی: صبر و دل و دین، مثلثِ پایداری انسان است که فرو میپاشد.
شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.
نکته ادبی: بستن در اینجا به معنای توقیف کردن و گرفتن است.
شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.
نکته ادبی: جمله، به معنای همگی و تمام است.
شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.
نکته ادبی: تاکید بر خالی شدنِ درون از داشتههای ارزشمند.
شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما، همگی به دستِ روزگار از ما گرفته شد.
نکته ادبی: فقدانِ این سه، یعنی فقدانِ تمامِ ارکانِ آرامش.
شکیبایی، عواطف قلبی و ایمان ما از ما گرفته شد؛ تنها روحِ مجرد و پیراسته باقی ماند که دست از دلبستگیهای دنیا شست.
نکته ادبی: دامن دل برگرفتن کنایه از رها کردن تعلقات است.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: مجرد به معنای پاک، پیراسته از تعلقات مادی.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: تضاد میانِ آنچه از دست رفت (دل) و آنچه باقی ماند (روح).
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: روحِ مجرد اصطلاحی عرفانی برای جانِ پاک است.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: دامنِ دل، استعاره از تعلقاتِ عاطفی است.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: بماند در اینجا به معنای پابرجا ماندن است.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: مفهومِ رهایی پس از فقدان.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: برگرفتن دامن، کنایه از کنایه از بیاعتنایی و ترک کردن.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: استعاره از تکامل در عینِ رنج.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: ساختار نحوی فاخر.
تنها جوهرهی وجودی ما (روح مجرد) باقی ماند و دست از دامنِ دلبستگیهای دل برداشت.
نکته ادبی: اشاره به انتهای مسیرِ سیر و سلوک.