دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۹

خاقانی
خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت
خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت
خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت
خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت
خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت
خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید
آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید
آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید
آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید
آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید
آدم فریب گندم گون عارضی بدید شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک
بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک
بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک
بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک
بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک
بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان
آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان
آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان
آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان
آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان
آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل
در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل
در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل
در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل
در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل
در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت
از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست
از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست
از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست
از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست
از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست
از زعفران روی من و مشک زلف دوست تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت
خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است
خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است
خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است
خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است
خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است
خاقانیا حدیث فلک در زمین به است کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت

قلبِ خاکی و فانیِ من، همچون گریخته‌ای به دنبالِ پناهگاه، به سمتِ لب‌های آن معشوقِ نازنین شتافت.

نکته ادبی: خاکی‌دل: صفتِ مرکب به معنای دلی که از خاک (عالم ماده) است و به پستی و فنا اشاره دارد.

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت

قلبِ خاکی و فانیِ من، همچون گریخته‌ای به دنبالِ پناهگاه، به سمتِ لب‌های آن معشوقِ نازنین شتافت.

نکته ادبی: تکرار واژه نازنین برای تأکید بر ظرافت و دوری معشوق از دسترسِ عاشقانِ خاکی است.

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت

قلبِ خاکی و فانیِ من، همچون گریخته‌ای به دنبالِ پناهگاه، به سمتِ لب‌های آن معشوقِ نازنین شتافت.

نکته ادبی: گریختن در اینجا استعاره از شورِ درونی و بی‌قراریِ دل برای وصال است.

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت

قلبِ خاکی و فانیِ من، همچون گریخته‌ای به دنبالِ پناهگاه، به سمتِ لب‌های آن معشوقِ نازنین شتافت.

نکته ادبی: لب در متون عرفانی کنایه از مجرای فیض و نقطهٔ اصلی پیوند است.

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت

قلبِ خاکی و فانیِ من، همچون گریخته‌ای به دنبالِ پناهگاه، به سمتِ لب‌های آن معشوقِ نازنین شتافت.

نکته ادبی: تناسب میان خاکی بودن دل و گریز آن نشان از تضاد میان ماده و معنا دارد.

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

دلِ من که خاکی است به سوی لب یار گریخت؛ این دل تشنه است، زیرا به جایِ آب، به درونِ آتشِ اشتیاقِ آن معشوقِ آتشین پناه برده است.

نکته ادبی: آب‌خور: در اینجا به معنی محلِ سیراب شدن است که شاعر آن را به آتش تشبیه کرده است (پارادوکس).

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: آتشین: صفتِ معشوق که نشان‌دهندهٔ تأثیرِ سوزانندهٔ زیباییِ اوست.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ آب و آتش که ویژگیِ اصلیِ این ابیات است.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: تشنه بودن استعاره از نیازِ بی‌پایانِ روح به معشوق است.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: گریختنِ دل به آتش، نشان‌دهندهٔ پذیرشِ درد برای رسیدن به درمان است.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: تکرارِ مضمونِ آتش برای تأکید بر شدتِ عشق.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: پارادوکسِ آب‌خورِ آتشین، اوجِ هنرنمایی شاعر است.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: استفاده از مصوت‌های بلند در بیت برای نشان دادنِ ناله و سوزِ درونی.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: آب‌خور: کنایه از مأمن و پناهگاه.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگیِ دل در میان دو عالم.

تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت

این دلِ عاشق، در تشنه‌کامیِ ابدی است، چرا که به سوی آتشِ وجودِ معشوق گریخته است تا در آنجا آرام گیرد.

نکته ادبی: تکرار مفهوم برای تثبیتِ فضای غم‌بارِ شعر.

نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب

من همچون آبی که از آتش می‌سوزد ناله می‌کنم و همچون آتشی که در آب می‌جوشد، در تلاطم و اضطرابم.

نکته ادبی: آرایهٔ تضاد (آب و آتش) و تناقض‌گویی (پارادوکس) در اینجا به اوج رسیده است.

نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب

من همچون آبی که از آتش می‌سوزد ناله می‌کنم و همچون آتشی که در آب می‌جوشد، در تلاطم و اضطرابم.

نکته ادبی: جوشیدن و نالیدن استعاره از بی‌قراریِ عاشق است.

نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب

من همچون آبی که از آتش می‌سوزد ناله می‌کنم و همچون آتشی که در آب می‌جوشد، در تلاطم و اضطرابم.

نکته ادبی: ساختارِ دوریِ بیت (تشبیه آب به آتش و بالعکس) نشانهٔ تباهیِ عاشق است.

نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب

من همچون آبی که از آتش می‌سوزد ناله می‌کنم و همچون آتشی که در آب می‌جوشد، در تلاطم و اضطرابم.

نکته ادبی: نالم و جوشم فعل‌هایی هستند که حالتِ روانیِ مضطرب را بازتاب می‌دهند.

نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب

من همچون آبی که از آتش می‌سوزد ناله می‌کنم و همچون آتشی که در آب می‌جوشد، در تلاطم و اضطرابم.

نکته ادبی: استعارهٔ مرکب از بی‌قراریِ مطلق.

نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

من از شدتِ عشق چنان در تلاطم‌ام که آب و آتش را با هم درآمیخته‌ام، چرا که دلم به میانِ آب و آتشِ آن معشوق گریخته است.

نکته ادبی: این بیت نتیجه‌گیریِ ابیاتِ قبل است و به تضادِ درونیِ دل اشاره دارد.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: آب و آتش کنایه از تمامِ خیر و شر و تمامِ تضادهایِ دنیاست.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: تکرارِ نازنین تأکید بر محبوبیتِ معشوق است.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: گریختن به معنایِ تسلیمِ محض در برابرِ عشق است.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: ارتباطِ طولیِ معانی ابیات حفظ شده است.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار شدن در عشقِ پیچیده.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ نگاهِ معشوق.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: عشق به مثابهٔ وضعیتی بحرانی.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: انسجامِ منطقیِ متن در شرحِ حالِ عاشق.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: بازنماییِ حسِ بی‌پناهیِ دل.

تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت

از آن لحظه که دلم به دریایِ آب و آتشِ وجودِ آن معشوق پناه برد، آرام و قرار از کف دادم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از گرفتاریِ جان.

آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید

آدم [ابوالبشر] فریبِ آن صورتِ گندم‌گون (چهره‌ی معشوق) را خورد که همچون میوه‌ای ممنوعه وسوسه‌انگیز بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ هبوطِ آدم و فریب خوردن توسط گندم.

آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید

آدم [ابوالبشر] فریبِ آن صورتِ گندم‌گون (چهره‌ی معشوق) را خورد که همچون میوه‌ای ممنوعه وسوسه‌انگیز بود.

نکته ادبی: گندم‌گون: وصفِ پوستِ معشوق که استعاره از زیباییِ فریبنده است.

آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید

آدم [ابوالبشر] فریبِ آن صورتِ گندم‌گون (چهره‌ی معشوق) را خورد که همچون میوه‌ای ممنوعه وسوسه‌انگیز بود.

نکته ادبی: عارضی: به معنیِ چهره و رخسار است.

آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید

آدم [ابوالبشر] فریبِ آن صورتِ گندم‌گون (چهره‌ی معشوق) را خورد که همچون میوه‌ای ممنوعه وسوسه‌انگیز بود.

نکته ادبی: عارضی همچنین می‌تواند اشاره به امرِ عارضی و ناپایدار داشته باشد که فلسفی است.

آدم فریب گندم گون عارضی بدید آدم فریب گندم گون عارضی بدید

آدم [ابوالبشر] فریبِ آن صورتِ گندم‌گون (چهره‌ی معشوق) را خورد که همچون میوه‌ای ممنوعه وسوسه‌انگیز بود.

نکته ادبی: پیوند میانِ اسطوره و شعر عاشقانه.

آدم فریب گندم گون عارضی بدید شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

وقتی آدم فریبِ چهره‌ی گندم‌گون را خورد، از بهشتِ اصلی بیرون رفت و به بهشتِ چهره‌ی آن حورِ زیبارو پناه برد.

نکته ادبی: حورِ عین: از صفاتِ زنانِ بهشتی، استعاره برای زیباییِ بی‌نقصِ معشوق.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: گریختن به بهشت، کنایه از پناه بردن به زیبایی معشوق است.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: تلمیحِ بهشت در اینجا دوگانه است: بهشتِ عدن و بهشتِ چهره‌ی یار.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: عارض به معنی چهره، رکنِ اصلیِ تصویرسازی است.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: حورِ عین استعاره‌ای برای درخشش و کمالِ چهره‌ی معشوق است.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: تضادِ دنیایِ فانی و بهشتِ معشوق.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: پذیرشِ هبوطِ عاشقانه.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: عمقِ معناییِ این بیت در پیوندِ اسطوره با حسِ آنی است.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگی در آینهٔ چشمِ معشوق.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: گریزِ عاشقانه به سویِ امرِ متعالی.

شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت

عاشق با دیدن چهره‌ی معشوق، بهشتِ خیالی خود را در همان صورت یافت و به آن پناه برد.

نکته ادبی: پایانِ یک مرحله از سیر و سلوکِ عاشقانه.

تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد

تا اینکه دل، دعوتِ کفرآمیزِ زلفِ او را پذیرفت و از راهِ رسمی (ایمان) به سویِ گمراهیِ عاشقانه روی آورد.

نکته ادبی: زلف استعاره از پیچیدگیِ عشق و کفر استعاره از سرپیچی از عقلِ سلیم و شرعِ رسمی است.

تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد

تا اینکه دل، دعوتِ کفرآمیزِ زلفِ او را پذیرفت و از راهِ رسمی (ایمان) به سویِ گمراهیِ عاشقانه روی آورد.

نکته ادبی: دعوتِ زلف: تشخیص (جان‌بخشی) که زلف را دارای اراده و قدرتِ فریبندگی می‌داند.

تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد

همین که دلم به کفر و تاریکیِ زلفِ معشوق تن داد و دعوتِ آن را پذیرفت،

نکته ادبی: «کفرِ زلف» استعاره‌ای است که به معنای دوری از دین و عقل و فرو رفتن در سیاهی و پیچیدگیِ گیسوی معشوق است.

تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد

همین که دلم به کفر و تاریکیِ زلفِ معشوق تن داد و دعوتِ آن را پذیرفت،

نکته ادبی: تکرار در سبک کلاسیک برای تأکید بر پذیرشِ قلبیِ عاشق است.

تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد

همین که دلم به کفر و تاریکیِ زلفِ معشوق تن داد و دعوتِ آن را پذیرفت،

نکته ادبی: اشاره به آغازِ شوریدگی و دوری از عقلِ سلیم دارد.

تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: «کین» در اینجا به معنای خشم و ستیز است؛ گویی عاشق با تسلیم به کفرِ عشق، معشوق را برانگیخته است.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: «مسکین» نشان‌دهنده استیصال و ناتوانی عاشق در برابرِ گریزِ معشوق است.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: تضاد میان خشنودیِ معشوق و گریختن او، پارادوکسِ رفتارِ او را نشان می‌دهد.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: تداومِ روایتِ هجران.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ گریزپایِ عشق.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر رنجِ جدایی.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ منفیِ معشوق به وضعیتِ عاشق.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: تکرار بیانی.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌پناهیِ عاشق.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: روایتِ وضعیتِ عاطفی.

کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت

آن کفر و شوریدگیِ من، معشوق را خوش آمد و او از منِ بیچاره و مسکین، با خشم و دشمنی گریخت.

نکته ادبی: تکرارِ متنی.

بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک

او از مسیرِ دیدگانم، در میانِ دریای اشکم گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: چشم به عنوانِ مجرایِ دیدن و گریستن، استعاره از راهِ ارتباطیِ عاشق و معشوق است.

بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک

او از مسیرِ دیدگانم، در میانِ دریای اشکم گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تکرار تأکیدی.

بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک

او از مسیرِ دیدگانم، در میانِ دریای اشکم گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ بصریِ اشک و فرار.

بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک

او از مسیرِ دیدگانم، در میانِ دریای اشکم گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تداومِ تصویرِ گریز.

بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک

او از مسیرِ دیدگانم، در میانِ دریای اشکم گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تکرارِ بیانی.

بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» (امری ناپایدار و سست مانند اشک) نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: «پای آب» کنایه از تکیه‌گاهِ سست و ناپایدار است.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: نقدِ رفتارِ معشوق در پنهان شدن.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومی.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تکرارِ بیانی.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ امکانِ گریز.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ اشک.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: روایتِ طعنه‌آمیزِ شاعر.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تکرارِ متنی.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تأکید بر بیهودگیِ گریز.

الا به پای آب نشاید چنین گریخت

آگاه باش که با تکیه بر «پای آب» نمی‌توان به این شکل گریخت و پنهان شد.

نکته ادبی: تکرارِ ساختاری.

آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان

آن لاشه (جسمِ مادی و سنگینِ من) از آخورِ سنگینِ هندوان (دنیایِ مادی و جایگاهِ کفر) جست و بیرون پرید.

نکته ادبی: «لاشه» استعاره از پیکرِ خاکی و دنیاییِ عاشق است که قصدِ رهایی دارد.

آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان

آن لاشه (جسمِ مادی و سنگینِ من) از آخورِ سنگینِ هندوان (دنیایِ مادی و جایگاهِ کفر) جست و بیرون پرید.

نکته ادبی: تکرارِ بیانی.

آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان

آن لاشه (جسمِ مادی و سنگینِ من) از آخورِ سنگینِ هندوان (دنیایِ مادی و جایگاهِ کفر) جست و بیرون پرید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر رهایی.

آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان

آن لاشه (جسمِ مادی و سنگینِ من) از آخورِ سنگینِ هندوان (دنیایِ مادی و جایگاهِ کفر) جست و بیرون پرید.

نکته ادبی: تداومِ تصویرِ استعاری.

آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان

آن لاشه (جسمِ مادی و سنگینِ من) از آخورِ سنگینِ هندوان (دنیایِ مادی و جایگاهِ کفر) جست و بیرون پرید.

نکته ادبی: تکرارِ ساختاری.

آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی (معشوقِ زیبا و کمیاب) در مرغزارِ سنبل (گیسوانِ پرپشت و خوش‌بویِ خود) گریخت.

نکته ادبی: «آهوی چین» نمادِ معشوقِ دور از دسترس و زیباست.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: سنبل نمادِ زلفِ تیره و خوش‌بو است.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تکرارِ بیانی.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تداومِ تصویرسازی.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تکرارِ ساختاری.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تأکید بر محلِ پنهان شدن.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تصویرِ کلاسیکِ پنهان شدن در زلف.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تکرارِ بیانی.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تأکید بر زیباییِ معشوق.

در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت

و آن آهویِ چینی در مرغزارِ سنبل گریخت.

نکته ادبی: تکرارِ ساختاری.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل

در کوی و بازارِ عشق، عقل چیزی جز دیوانگی و رفتارِ دیوانه‌وار نیست.

نکته ادبی: «دیو» در اینجا به معنایِ جنون و خروج از اعتدال است که در وادیِ عشق، عینِ عقلانیت است.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل

در کوی و بازارِ عشق، عقل چیزی جز دیوانگی و رفتارِ دیوانه‌وار نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر پارادوکسِ عشق و عقل.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل

در کوی و بازارِ عشق، عقل چیزی جز دیوانگی و رفتارِ دیوانه‌وار نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیانی.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل

در کوی و بازارِ عشق، عقل چیزی جز دیوانگی و رفتارِ دیوانه‌وار نیست.

نکته ادبی: بیانِ فلسفیِ جایگاهِ عقل در برابرِ عشق.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل

در قلمرو عشق، عقل همچون دیوی است که جز آشفتگی و دیوانگی حاصلی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عقل به دیو، نشانگرِ ناسازگاری بنیادینِ عقلِ مصلحت‌اندیش با شوریدگیِ عشق در سبک خاقانی است.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

چه بسیار خردمندانی که چون دریافتند عشق، ملامت و بدنامی به همراه دارد، از آن گریختند.

نکته ادبی: ترکیب 'ملامت گزین' وصفی برای عشق است که به تبعات اجتماعی آن اشاره دارد.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل

در حریم و دیار عشق، عقلِ منطقی و حسابگر، بیگانه و ناخوشایند است؛ گویی دیوی است که از دیوانگی و شورِ عاشقانه هراس دارد و تابِ آن را ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عقل به دیو، استعاره‌ای برای نشان دادنِ بیگانگیِ عقلِ جزوی با فضایِ بیکرانِ عشق است.

در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

در حریم عشق، عقل همچون دیوی است که از دیوانگی می‌گریزد؛ بنابراین بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: «ملامت گزین» صفتِ عقل است، یعنی عقلی که همواره نگرانِ سرزنش مردم است و محافظه‌کاری می‌کند.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: استفاده از «بس» در اینجا به معنایِ «بسیاری» است که نشان‌دهنده کثرتِ عقلایِ گریزان از عشق است.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ محتوا برای تأکید بر گریزِ مداومِ عقل از قلمروِ جنون‌آمیزِ عشق.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تقابلِ دیرینه‌ی «عشق» و «عقل» در منظومه‌های غنایی.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: حذف فعل یا کوتاه شدن جمله در سبک خاقانی گاه برای ضرب‌آهنگِ بیشتر است.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: «ملامت‌گزین» از ترکیب‌هایِ خاصِ شعری برایِ توصیفِ عقلِ محافظه‌کار است.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: گریزِ عقل از عشق، تمثیلی از برتریِ شهود بر استدلال در عرفان است.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندی دلالت بر حالتی مستمر و تاریخی دارد.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر ضعفِ عقل در برابرِ قدرتِ عشق.

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: واژه‌ی «گزین» به معنایِ اختیارکننده است (انتخاب‌گر).

بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت

بسیاری از عقل‌های مصلحت‌اندیش، از ترسِ ملامت و سرزنشِ مردم در راه عشق، از این وادی گریخته‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ عقلِ عافیت‌طلب.

از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست

من با زردیِ چهره‌ام (که از رنج دوری است) و سیاهیِ زلف تو، طلسمی ساخته‌ام که آن «دیوِ عقل» از من گریخت.

نکته ادبی: «زعفران روی» استعاره از بیماری و رنج عشق است. «مشک زلف» تضادِ رنگی با زردیِ چهره ایجاد می‌کند.

از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست

من با زردیِ چهره‌ام و سیاهیِ زلف تو، طلسمی ساخته‌ام که آن «دیوِ عقل» از من گریخت.

نکته ادبی: در باورِ قدیم، زعفران و مشک اجزای اصلیِ نوشتنِ تعویذ و طلسم بوده‌اند.

از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست

من با زردیِ چهره‌ام و سیاهیِ زلف تو، طلسمی ساخته‌ام که آن «دیوِ عقل» از من گریخت.

نکته ادبی: کاربردِ خلاقانه‌ی باورهای عامیانه در خدمتِ مضمونِ عاشقانه.

از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست

من با زردیِ چهره‌ام و سیاهیِ زلف تو، طلسمی ساخته‌ام که آن «دیوِ عقل» از من گریخت.

نکته ادبی: پیوندِ زردی (بیماری) با سلامتِ عرفانی.

از زعفران روی من و مشک زلف دوست از زعفران روی من و مشک زلف دوست

من با زردیِ چهره‌ام و سیاهیِ زلف تو، طلسمی ساخته‌ام که آن «دیوِ عقل» از من گریخت.

نکته ادبی: استعاره‌ی طلسم در اینجا نشانه‌یِ رهایی از قیدِ عقل است.

از زعفران روی من و مشک زلف دوست تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من به یاریِ نشانه‌های عشقم (زعفرانِ رو و مشکِ زلف)، طلسمی نوشته‌ام که دیوِ عقلِ وسوسه‌گر از من گریخته است.

نکته ادبی: «تعویذ کردن» یعنی نوشتنِ دعا برای دفعِ شر و بلا.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر رهاییِ کامل از وسوسه‌هایِ عقلی.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: دیو در اینجا همان عقلِ جزوی است.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ چهره‌یِ زرد در ابطالِ سحرِ عقل.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ جادوییِ صورتِ عاشق.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: حفظِ یکپارچگیِ معنایی با ابیات قبل.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به رهایی از بندهایِ فکری.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: شاعر خود را از چنگِ عقل رهانیده است.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: دیوِ عقل، نمادِ مانعِ عشق است.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر پیروزیِ عشق بر عقل.

تعویذ کرده ام ز من آن دیو ازین گریخت

من با این طلسم، آن دیوِ عقل را از خود دور کرده‌ام.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ گریختن برای تصویرسازیِ فرارِ عقل.

خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است

ای خاقانی، سخن گفتن از گردشِ ستارگان (فلک) در روی زمین بی‌فایده است و واقعیتِ زندگی در همین‌جاست.

نکته ادبی: «خاقانی» تخلص شاعر است که در بیت آمده.

خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است

ای خاقانی، واقعیت در زمین بهتر از آسمان است.

نکته ادبی: نقدِ طالع‌بینی و توجه به واقعیتِ زمینی.

خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است

ای خاقانی، واقعیت در زمین بهتر از آسمان است.

نکته ادبی: تمایزِ میانِ تقدیرِ آسمانی و واقعیتِ زمینی.

خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است

ای خاقانی، واقعیت در زمین بهتر از آسمان است.

نکته ادبی: حدیثِ فلک کنایه از طالع و سرنوشت است.

خاقانیا حدیث فلک در زمین به است خاقانیا حدیث فلک در زمین به است

ای خاقانی، واقعیت در زمین بهتر از آسمان است.

نکته ادبی: تکیه بر اصالتِ تجربه انسانی در مقابلِ غیب‌گویی.

خاقانیا حدیث فلک در زمین به است کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

ای خاقانی، امسال طالعِ تو از آسمان به زمین گریخته است (یعنی اقبالِ آسمانی‌ات به واقعیتِ زمینی پیوسته است).

نکته ادبی: «طالع» در اینجا هم به معنیِ بخت و هم اشاره به صورتِ فلکیِ در حالِ حرکت است.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: تعبیری طنزآلود از تغییرِ سرنوشت.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: استعاره‌ی گریختنِ طالع به زمین.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: تقابلِ فلک (آسمان) و زمین.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: اشاره به بختِ دگرگون‌شونده.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پناهیِ بخت در آسمان.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: تصویری از ناپایداریِ طالع.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: اشاره به فرودِ بختِ ستاره‌یی.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌اعتباریِ احکامِ نجومی.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: گریختنِ طالع، استعاره از تغییرِ وضعیت است.

کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت

امسال بختِ تو از آسمان به زمین آمده است.

نکته ادبی: خاتمه‌بخشِ یک تأملِ فلسفی درباره‌ی سرنوشت.