دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۶۸
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.
نکته ادبی: ترکیب درخور بودن به معنای شایسته و متناسب بودن است.
ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.
نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تأکید بر شگفتیِ شاعر از پیوند دل با عشق.
ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.
نکته ادبی: استفاده از ضمیر مخاطب (تو) برای دل، نوعی تشخیص است.
ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.
نکته ادبی: تداومِ خطابِ دل، نشاندهندهی درگیری ذهنی شاعر است.
ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.
نکته ادبی: تکرارِ این بیت، لحنِ ملامتگونهی شاعر را پررنگتر میکند.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: در سر شدن کنایه از وارد شدن به عالم فکر و خیال است.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: ایهام در کلمهی سر؛ هم به معنای فکر و هم به معنای راز.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: ابهامِ کلام نشاندهندهی سرگشتگی عاشق است.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: ساختارِ پرسشی برای بیان ناتوانی از درکِ احوالِ خویشتن است.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: کلمه ندانم به معنای ناتوانی در فهمِ پیچیدگیِ درونی است.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: این مصراع بر جداییِ خواستِ دل از ارادهی عقل تأکید دارد.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: استفاده از مخاطب قرار دادنِ خود (تَجرید).
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: لحنِ تعجبی که بر سرگشتگی دلالت دارد.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: اشاره به پنهان بودنِ اسرار در دلِ عاشق.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: تکرارِ این پرسش، شدتِ اضطرابِ درونی را نشان میدهد.
ای دل، تو به حریمِ اندیشهی من وارد شدی، اما نمیدانم چه سودایی در سر داری.
نکته ادبی: واژهی در سر است، بازگشتی به معنایِ واژهی نخست در همان بیت دارد.
روزگار، آن درد قدیمی و کهنهی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.
نکته ادبی: برآوردن در اینجا به معنای زنده کردن و آشکار ساختن است.
روزگار، آن درد قدیمی و کهنهی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.
نکته ادبی: روزگار به معنای تقدیر و گردش ایام است.
روزگار، آن درد قدیمی و کهنهی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.
نکته ادبی: دردِ کهن، نمادِ خاطرات و رنجهای گذشته است.
روزگار، آن درد قدیمی و کهنهی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.
نکته ادبی: فعل برآوردن در اینجا دلالت بر قدرتِ زمان در افشای اسرار دارد.
روزگار، آن درد قدیمی و کهنهی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.
نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم بر اجتنابناپذیریِ بازگشتِ غمها تأکید دارد.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: نوبر در اینجا استعاره از پدیدهای تازه و بیسابقه است.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: تضادِ میانِ دردِ کهن و دردِ تازه در ابیات قبل و بعد.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: صفتِ تازه روی نشاندهندهی عیان بودن و طراوتِ این رنج جدید است.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: لحنِ پرسشی برای به چالش کشیدنِ مخاطب است.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: واژهی نوبر در فارسی کهن به میوهی اول فصل گفته میشده و اینجا استعاره از پدیدهی نوظهور است.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: استفاده از لحنِ طنزگونه در مواجهه با رنج.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: تأکید بر شگفتی از جنسِ رنجهای عاشقانه.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: ترکیبِ درد و تازه در کنار هم، پارادوکسِ دلپذیر بودنِ رنج را یادآور میشود.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای تأکید بر غیرمنتظره بودنِ عشق است.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: لحنِ مخاطبهگرانه با خود یا معشوق.
این دردِ تازهای که به سراغت آمده را میبینی؟ بگو که چه پدیدهی نوظهور و نادری است.
نکته ادبی: استفاده از واژهی نگوئی برای دعوت به سکوت و حیرت است.
شهری که دشمنانش غریبهاند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.
نکته ادبی: غریب در اینجا به معنای ناآشنا و غیرعادی است.
شهری که دشمنانش غریبهاند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.
نکته ادبی: تکرارِ غریب برای تأکید بر فضایِ غربتآلودِ محیط.
شهری که دشمنانش غریبهاند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.
نکته ادبی: حسن در اینجا به معنای زیبایی است.
شهری که دشمنانش غریبهاند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.
نکته ادبی: ایهام در یاری غریب؛ هم به معنای یاری که غریب است و هم زیباییِ غریب.
شهری که دشمنانش غریبهاند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.
نکته ادبی: توصیفِ اتمسفرِ تنهاییِ عاشق در شهر.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: قلندر در ادبیات کلاسیک به معنای عارفِ بیقید و بند و وارسته است.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: غمزدگان صفتِ قلندر است که نشاندهندهی رنجِ پنهانِ عاشقان است.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: استفاده از واژهی جای برای تأکید بر عدمِ تناسبِ مکان.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: لحنِ حسرتبار برای دور بودن از آرامش.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: قلندر نمادِ استقلالِ رای و دوری از قید و بندهاست.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای اثباتِ اینکه اینجا جایِ اهلِ دل نیست.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: تضادِ میانِ شهرِ پر از دشمن و روحیهی آزادِ قلندر.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ غربت.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: اشاره به انزوا و تنهاییِ عاشق در شهر.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: لحنِ گلایهآمیز از وضعیتِ زمانه.
اینجا جایگاه مناسبی برای غمزدگان و قلندرانِ آزاده نیست.
نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ عاشق با محیطِ اطراف.
با خود گفتم که دل به بندِ عشقِ زیبارویان مبند، هرچند که جور و ستمِ عشق، ناگزیر است.
نکته ادبی: بتان استعاره از معشوقانِ زیباست که پرستیده میشوند.
با خود گفتم که دل به بندِ عشقِ زیبارویان مبند، هرچند که جور و ستمِ عشق، ناگزیر است.
نکته ادبی: مورز (مُرز) امر به نورزیدن و عشقبازی نکردن است.
به خود نهیب زدم که از عشقِ زیبارویان دوری کن، اگرچه میدانم که رنج و ستمِ عشق، جزء لاینفکِ آن است و گریزی از آن نیست.
نکته ادبی: بتان در اینجا استعاره از معشوقانی است که به زیباییِ خیرهکننده اما بیرحم شناخته میشوند.
با خویش گفتم که بهتر است از عشقِ زیبارویان پرهیز کنی، هرچند که جور و جفای عشق خود بخشی از بازیِ عاشقی است.
نکته ادبی: تکرارِ مصرع در اینجا بر شدتِ کشمکشِ درونیِ شاعر میانِ عقل و میلِ قلبی تأکید دارد.
خطاب به خود گفتم که از عشقِ بترویان دوری گزین، اگرچه این عشق همواره با ستم و سختی همراه است.
نکته ادبی: مورز (امر منفی از ورزیدن) به معنای پیشه نکردن و به کار نبستن است.
با وجودِ آنکه به خود گفتم از عشقِ بتان دوری کن، اما اعتراف میکنم که همین جور و بیانصافیِ عشق، از هر عدالت و انصافی که در جهانِ خاکی میشناسیم، شیرینتر و ارزشمندتر است.
نکته ادبی: تناقضِ زیباییآفرین (پارادوکس) در اینجا میانِ جور و انصاف شکل گرفته است.
من با صراحت اقرار میکنم که لذتِ برخاسته از رنجِ عشق، از هر مصلحت و انصافی که عقل حکم میکند، برای عاشق گواراتر است.
نکته ادبی: در اینجا انصاف به معنای عدالتِ متعارفِ عقلی در تقابل با دیوانگیِ عاشقانه است.
تصدیق میکنم که بیانصافیِ معشوق و رنجِ عشق، بسیار خوشتر از هرگونه دادگریِ منطقی است که در زندگی وجود دارد.
نکته ادبی: تکیه بر تجربه درونی به جای استدلالِ خارجی.
با کمال میل میپذیرم که در عالمِ عشق، همان رفتارهای ظالمانه معشوق، از هر دادگری و انصافی زیباتر جلوه میکند.
نکته ادبی: تکرارِ این مضمون بر ایمانِ راسخِ شاعر به برتریِ عشق تأکید دارد.
اقرارِ من این است که بیعدالتیِ عشق، از هر انصافی در ترازوی عقل، برای عاشق مطبوعتر است.
نکته ادبی: اشاره به غلبهی احساس بر منطق.
من به حقیقتِ عشق ایمان دارم و میگویم که جورِ آن از هر انصافی برایم دلپذیرتر است.
نکته ادبی: تأکید بر تجربه شخصیِ شاعر.
هرچند عقل میگوید انصاف به خرج ده، اما من در مقامِ عاشقی میگویم که جورِ عشق از انصاف خوشتر است.
نکته ادبی: استفاده از واژهی انصاف در دو معنای متفاوت (عدالت و لذتِ مطلق).
اعتراف میکنم که طعمِ جفای عشق، از هرگونه انصاف و تعادلی در زندگیِ معمولی برتر است.
نکته ادبی: تضادِ معنایی بین جور و انصاف.
منصفانه میگویم که بیانصافیِ عشق، از هر قانونی که بر اساسِ انصاف بنا شده، بهتر است.
نکته ادبی: بازیِ زبانی با مفهومِ انصاف.
باید پذیرفت که ستمِ یار، از هر دادگریِ خشک و خالی برای عاشق خوشتر است.
نکته ادبی: ترجیحِ رنجِ پرمعنا بر آسایشِ تهی.
به صراحت میگویم که عشق با تمامِ بیدادگریاش، از هر انصافی نزدِ عاقلان، نزدِ من خوشتر است.
نکته ادبی: تقابلِ منظرِ عاشق و عاقل.
در اینجا و در شهرِ دمشق، ترازویی برای سنجشِ عیارِ عاشقی وجود دارد که با آن، ارزشِ هر عاشق تعیین میشود.
نکته ادبی: دمشق نمادی از جایگاهِ آزمون و سنجشِ ادعاهای عاشقی است.
هم در این مکان و هم در دمشق، ترازویی برای وزن کردنِ عشقِ عاشقان برپاست.
نکته ادبی: استفاده از مکان برای عینیسازیِ مفهومی ذهنی.
بدان که ترازوی عاشقی در همه جا، حتی در دمشق، همواره در کار است.
نکته ادبی: ترازوی عاشقی استعاره از محکِ حقیقتسنج است.
در اینجا و دمشق، ترازوی سنجشِ دلهای عاشق مهیاست.
نکته ادبی: تداومِ استعارهی سنجش.
ترازوی عاشقی در این مکان و در دمشق برپا شده تا عیارِ مدعیان مشخص شود.
نکته ادبی: اشاره به معیارهایِ مطلقِ عاشقی.
ترازوی عاشقی در اینجاست، اما لاف زدن از دمشق بیهوده است، زیرا ترازوی تو در واقع تهی و بیارزش (بدون زر) است.
نکته ادبی: زر در اینجا نمادِ حقیقت و ارزشِ اصیل است.
بیش از این از دمشق دم نزن که ترازویِ تو خالی از زرِ حقیقت است.
نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ بیپایه است.
ادعای دمشق نکن، چرا که ترازویِ تو تهی است و عیاری ندارد.
نکته ادبی: کنایه از بیارزش بودنِ ادعاهای صوری.
لافِ دمشق را رها کن، چون ترازویِ تو فاقدِ زرِ واقعی است.
نکته ادبی: زر کنایه از ارزشِ وجودی است.
آنقدر از دمشق لاف نزن، زیرا که ترازوی تو بیزر و بیپایه است.
نکته ادبی: تضاد میان لاف و زر.
بیهوده از دمشق سخن مگو، چرا که ترازوی تو چیزی از زرِ نابِ عاشقی در خود ندارد.
نکته ادبی: زرِ ناب استعاره از عشقِ خالص است.
لاف زدن از دمشق کافی است، ترازوی تو خالی و بیزر است.
نکته ادبی: انذارِ عاشقِ مدعی.
دیگر از دمشق لاف مزن که ترازویِ تو بیزر است و ارزشی ندارد.
نکته ادبی: بیزر بودن یعنی فاقدِ حقیقت بودن.
لافِ دمشق برای کسی که ترازویِ بیزر دارد، سودی ندارد.
نکته ادبی: نقدِ ریاکاری در عشق.
از دمشق سخن مگوی که ترازویِ تو فاقدِ زر و ارزش است.
نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ پوچیِ ادعا.
لاف از دمشق نزن، ترازویِ تو بیزر است.
نکته ادبی: کوتاهسازیِ کلام برای تأثیرگذاریِ بیشتر.
اکنون که آن سرِ زنجیرِ مشکافشان (گیسوی معشوق) را دیدی، باید در اندیشهی رهایی باشی.
نکته ادبی: زنجیرِ مشکافشان استعاره از گیسوی معشوق است که هم زنجیرِ اسارت است و هم خوشبو و زیبا.
وقتی آن سرِ گیسوی معشوق را که چون زنجیری معطر است مشاهده کردی، باید بدانی چه کنی.
نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ تصویرِ زنجیر.
اکنون که چشمت به آن زنجیرِ پر از عطرِ مشک افتاد، وقتِ بیداری است.
نکته ادبی: مشکپاش کنایه از معطر بودنِ گیسویِ یار.
زمانی که آن سرِ زنجیرِ مشکافشان را دیدی، باید آگاه شوی.
نکته ادبی: اشاره به لحظهی کشف و شهودِ عاشق.
حالا که آن سرِ زنجیرِ مشکافشان را دیدی، بدان که کار از کار گذشته است.
نکته ادبی: لحظهی سرنوشتسازِ عاشقی.
حالا که آن زنجیرِ معطر را دیدی، زنجیرِ وابستگیهای دنیوی را پاره کن، چرا که خرد (عقلِ جزئی) تنها مانند حلقهای کوچک بر پشتِ درِ بسته مانده است و راهی به حقیقتِ این عشق ندارد.
نکته ادبی: خرد حلقه بر در است، کنایه از محدودیتِ عقل در برابرِ بیکرانگیِ عشق.
زنجیرِ خود را باز کن و از عقل که مانند حلقهای بر در مانده، بگذر.
نکته ادبی: تضاد میان زنجیرِ گسستن و حلقه بر در ماندن.
بندهای خویش را بگسل، زیرا عقل همان حلقهی ناچیزی است که پشتِ در مانده و به درون راه نیافته است.
نکته ادبی: حلقه بر در ماندن کنایه از دور ماندن از حقیقت است.
زنجیرها را رها کن، چون عقل، حلقهای بیپناه بر پشتِ در است.
نکته ادبی: کوچک شمردنِ عقل در برابرِ عظمتِ عشق.
زنجیرت را باز کن که عقل در برابرِ این در، چون حلقهای ناچیز است.
نکته ادبی: دعوت به خروج از دایرهی عقل.
زنجیر را بگسل که عقل چیزی جز حلقهای بر در نیست.
نکته ادبی: سادهسازیِ کلامِ شاعر.
زنجیرِ تعلق را باز کن، زیرا عقل راه به جایی ندارد.
نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ عقل.
زنجیرها را بگسل چرا که عقل در پیشگاهِ این حقیقت، چون حلقهای بر در است.
نکته ادبی: تکرارِ تمثیلِ عقل.
زنجیر را پاره کن که خرد، خود، دربندِ یک حلقه بر در است.
نکته ادبی: اشاره به دربند بودنِ عقل.
زنجیرِ عقل را بگسل که در نهایت همین عقل، حلقهای ناچیز بر در است.
نکته ادبی: تفسیرِ خرد به عنوانِ مانع.
زنجیرها را بگسل چرا که عقل تنها حلقهایست بر درِ حقیقت.
نکته ادبی: استعارهسازیِ مجدد.
تو در برابرِ آن عظمتِ معطر و روحانی، همچون دانهای جو، کوچک و ناچیز شدهای و این اصلاً عجیب نیست، چرا که در پیشگاهِ جمالِ مطلق، وجودِ خاکیِ انسان درخورِ دیدن نیست.
نکته ادبی: واژهی «جوجو» در متن احتمالاً تصحیفِ «چون جو» است که تمثیلی از حقارت در برابر عظمت است.
اینکه در برابر آن مشک و زیباییِ مطلق، همچون دانهای جو کوچک شدی، جای تعجب ندارد.
نکته ادبی: تأکید بر ناچیزیِ عاشق.
چون دانهی جو در برابر آن مشکِ معطر ناچیز شدی و این شگفتی ندارد.
نکته ادبی: مقایسهی عاشقِ ناچیز با معشوقِ عظیم.
در برابرِ آن همه زیباییِ معطر، تو همچون دانهای جو شدی و این عجیب نیست.
نکته ادبی: جمعبندیِ وضعیتِ عاشقِ فانی.
شما با آن مشک (نماد عطر و سیاهی و اصالت) برابر و همشأن شدهاید و این موضوع عجیبی نیست.
نکته ادبی: واژه 'جوجو' در این بافتار، استعارهای است که به ماهیتِ کوچک اما تأثیرگذار یا مشابهِ آن مشک اشاره دارد.
هر جا که مشک را مییابی، آن حقیقت (جوجو) نیز در برابرش قرار دارد و با او همسنگ است.
نکته ادبی: تکرارِ مفهومیِ تقابلِ دو عنصرِ مشابه که نشان از همذاتپنداری دارد.
هر جا که نشان از مشک باشد، آن مورد نیز به همان اندازه در برابرش ایستاده است.
نکته ادبی: اشاره به تلازم و پیوستگیِ دو جزءِ مذکور.
در هر مکانی که عطر و سیاهیِ مشک یافت شود، آن موجود نیز همتای اوست.
نکته ادبی: تداومِ فضایِ تشبیهی و تقابلی.
حضورِ مشک در هر کجا، ملازم با حضورِ آن حقیقت است.
نکته ادبی: استفاده از تکرار برای تأکید بر همنشینیِ این دو عنصر.
هر کجا که مشک را مشاهده کنی، آن پدیده نیز همتراز او قرار میگیرد.
نکته ادبی: تداومِ ساختارِ تمثیلی.
مشاهدهی مشک در هر مکان، به معنایِ مشاهدهی آن همتایِ اوست.
نکته ادبی: استعاره از وابستگیِ متقابل.
هر جا مشک است، آن حقیقت نیز به موازاتش وجود دارد.
نکته ادبی: تأکید بر تلازم.
هر جا مشک ببینی، آن مورد همسنگِ اوست.
نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ معنا.
در هر جا که مشک حاضر باشد، آن حقیقت نیز حضور دارد.
نکته ادبی: تأکید بر حضورِ همزمان.
هر جا مشک بینی، آن پدیده هماندازهی اوست.
نکته ادبی: تأکید بر تساوی.
هر جا مشک است، آن حقیقت در برابرش است.
نکته ادبی: تکرار برای تأکیدِ نهایی.
از هیچکس طلبِ خونبها مکن، زیرا کسی که جانِ تو را گرفته و تو را به نابودی کشانده، خودِ تو هستی.
نکته ادبی: تضادِ 'خونریز' و 'دیت'؛ کنایه از اینکه عاملِ اصلیِ رنجِ انسان، نفسِ خود اوست.
از کسی غرامت مخواه، چرا که قاتلِ اصلی خودت هستی.
نکته ادبی: تأکید بر مسئولیتِ فردی.
از هیچکس خونبها طلب نکن که قاتلِ تو، خودِ تویی.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر مسئولیت.
از دیگران دیت مخواه، که تو خود، خونِ خویش را ریختهای.
نکته ادبی: اشاره به درونمایهی توبه و بازگشت به خود.
از کسی غرامت مخواه، زیرا قاتلِ تو خودت هستی.
نکته ادبی: تأکید بر عدمِ فرافکنی.
از کسی خونبها مخواه که خود قاتل خویشی؛ و به دنبالِ راهِ نفوذِ دشمن از بیرون نباش، زیرا آن دزدی که تو را غارت کرده، در درونِ خودِ توست.
نکته ادبی: استعارهی 'نقب' برای راه نفوذ و 'دزد' برای نفسِ اماره.
به دنبالِ راهِ نفوذ از بیرون نگرد، که عاملِ اصلیِ فساد، درونِ خودت است.
نکته ادبی: کنایه از اینکه دشمنِ اصلی در درونِ آدمی است.
راهِ نفوذ را از بیرون مجوی، که دزد اصلی در درون است.
نکته ادبی: تأکید بر دروننگری.
راهِ نفوذ را بیرون از خود مگرد، دزد در درون است.
نکته ادبی: تکرارِ آموزهیِ پیشین.
نقب از بیرون مجوی که دزد اندرون است.
نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ اصلیِ دشمن.
از بیرون به دنبال راه نفوذ نباش، دزد در درون است.
نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ معنا.
راهِ نفوذِ دزد را بیرون مگرد، که در درون است.
نکته ادبی: تأکید بر خودشناسی.
به دنبالِ راهِ نفوذ از بیرون نباش، دزد در درون توست.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید.
راهِ نفوذ را از بیرون مگرد، زیرا دزد در درون است.
نکته ادبی: استفاده از واژهی 'نقب' به معنایِ رخنه.
راهِ نفوذ را از بیرون مجوی، که دزد در درون است.
نکته ادبی: تکرارِ مفهوم.
نقب از بیرون مجوی که دزد اندرون در است.
نکته ادبی: تأکید بر عدمِ خروج از خویش.
این احوالِ خاقانی است که با هزاران آرزویِ دلِ خود روبهرو است.
نکته ادبی: اشاره به خودِ شاعر (تخلص) و درگیری با آرزوهایِ بسیار.
خاقانی است و هزاران آرزویِ دلش.
نکته ادبی: بیانِ سادهیِ گرفتاریِ شاعر.
خاقانی و هزاران آرزویِ دل.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید.
خاقانی است و آرزوهایِ بسیارِ دل.
نکته ادبی: تکرار.
خاقانی است و چند هزار آرزویِ دل.
نکته ادبی: تکرار.
خاقانی است و آرزوهایِ دل؛ در حالی که دلی که درگیرِ این آرزوهاست، دیگر چه جایگاهی برای عشق و چه پروایی برای دلبر دارد؟
نکته ادبی: استفهامِ انکاری؛ نشاندهندهیِ تضادِ بینِ آرزوهایِ دنیوی و عشقِ حقیقی.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تأکید بر مشغولیتِ ذهن.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار.
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.
نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدمِ امکانِ جمعِ دلبستگیهایِ مادی و عشقِ معنوی.
بیچاره کلاغی که تمامِ تنش سیاه است.
نکته ادبی: استفاده از صفتِ 'بیچاره' برای القایِ حسِ دلسوزی.
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.
نکته ادبی: تکرار.
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.
نکته ادبی: تکرار.
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.
نکته ادبی: تکرار.
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.
نکته ادبی: تکرار.
بیچاره کلاغ که سراپایش سیاه است، اما چقدر سپیدیِ چشمش در میانِ آن سیاهیِ مطلق، متناسب و زیباست.
نکته ادبی: تضادِ میانِ 'سیاهیِ تن' و 'سفیدیِ چشم'؛ نمادی از تناسبِ اجزاء در کلِ هستی.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.
در میان ویژگیهای ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوهای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.
نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.