دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۸

خاقانی
ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است
ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است
ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است
ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است
ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است
ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار
درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار
درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار
درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار
درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار
درد کهنت بود برآورد روزگار این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
اینجا چه جای غم زدگان قلندر است
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است
اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است
اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است
اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است
اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است
اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است
اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است
اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش
اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش
اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش
اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش
اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش
اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است
جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست
جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست
جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست
جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست
جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست
جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی
از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی
از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی
از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی
از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی
از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است
خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل
خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل
خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل
خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل
خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل
خاقانی است و چند هزار آرزوی دل دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن
بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است
از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است

ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.

نکته ادبی: ترکیب درخور بودن به معنای شایسته و متناسب بودن است.

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است

ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تأکید بر شگفتیِ شاعر از پیوند دل با عشق.

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است

ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر مخاطب (تو) برای دل، نوعی تشخیص است.

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است

ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.

نکته ادبی: تداومِ خطابِ دل، نشان‌دهنده‌ی درگیری ذهنی شاعر است.

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است

ای دل، افسوس بر تو و آن عشقی که در جان داری، که چه اندازه شایسته و در خورِ وجود توست.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت، لحنِ ملامت‌گونه‌ی شاعر را پررنگ‌تر می‌کند.

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: در سر شدن کنایه از وارد شدن به عالم فکر و خیال است.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: ایهام در کلمه‌ی سر؛ هم به معنای فکر و هم به معنای راز.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: ابهامِ کلام نشان‌دهنده‌ی سرگشتگی عاشق است.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: ساختارِ پرسشی برای بیان ناتوانی از درکِ احوالِ خویشتن است.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: کلمه ندانم به معنای ناتوانی در فهمِ پیچیدگیِ درونی است.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: این مصراع بر جداییِ خواستِ دل از اراده‌ی عقل تأکید دارد.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: استفاده از مخاطب قرار دادنِ خود (تَجرید).

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: لحنِ تعجبی که بر سرگشتگی دلالت دارد.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: اشاره به پنهان بودنِ اسرار در دلِ عاشق.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: تکرارِ این پرسش، شدتِ اضطرابِ درونی را نشان می‌دهد.

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

ای دل، تو به حریمِ اندیشه‌ی من وارد شدی، اما نمی‌دانم چه سودایی در سر داری.

نکته ادبی: واژه‌ی در سر است، بازگشتی به معنایِ واژه‌ی نخست در همان بیت دارد.

درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار

روزگار، آن درد قدیمی و کهنه‌ی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.

نکته ادبی: برآوردن در اینجا به معنای زنده کردن و آشکار ساختن است.

درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار

روزگار، آن درد قدیمی و کهنه‌ی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.

نکته ادبی: روزگار به معنای تقدیر و گردش ایام است.

درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار

روزگار، آن درد قدیمی و کهنه‌ی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.

نکته ادبی: دردِ کهن، نمادِ خاطرات و رنج‌های گذشته است.

درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار

روزگار، آن درد قدیمی و کهنه‌ی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.

نکته ادبی: فعل برآوردن در اینجا دلالت بر قدرتِ زمان در افشای اسرار دارد.

درد کهنت بود برآورد روزگار درد کهنت بود برآورد روزگار

روزگار، آن درد قدیمی و کهنه‌ی تو را دوباره زنده کرد و به میان آورد.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم بر اجتناب‌ناپذیریِ بازگشتِ غم‌ها تأکید دارد.

درد کهنت بود برآورد روزگار این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: نوبر در اینجا استعاره از پدیده‌ای تازه و بی‌سابقه است.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ دردِ کهن و دردِ تازه در ابیات قبل و بعد.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: صفتِ تازه روی نشان‌دهنده‌ی عیان بودن و طراوتِ این رنج جدید است.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: لحنِ پرسشی برای به چالش کشیدنِ مخاطب است.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: واژه‌ی نوبر در فارسی کهن به میوه‌ی اول فصل گفته می‌شده و اینجا استعاره از پدیده‌ی نوظهور است.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: استفاده از لحنِ طنزگونه در مواجهه با رنج.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: تأکید بر شگفتی از جنسِ رنج‌های عاشقانه.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: ترکیبِ درد و تازه در کنار هم، پارادوکسِ دلپذیر بودنِ رنج را یادآور می‌شود.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای تأکید بر غیرمنتظره بودنِ عشق است.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: لحنِ مخاطبه‌گرانه با خود یا معشوق.

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

این دردِ تازه‌ای که به سراغت آمده را می‌بینی؟ بگو که چه پدیده‌ی نوظهور و نادری است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی نگوئی برای دعوت به سکوت و حیرت است.

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

شهری که دشمنانش غریبه‌اند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.

نکته ادبی: غریب در اینجا به معنای ناآشنا و غیرعادی است.

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

شهری که دشمنانش غریبه‌اند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.

نکته ادبی: تکرارِ غریب برای تأکید بر فضایِ غربت‌آلودِ محیط.

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

شهری که دشمنانش غریبه‌اند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.

نکته ادبی: حسن در اینجا به معنای زیبایی است.

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

شهری که دشمنانش غریبه‌اند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.

نکته ادبی: ایهام در یاری غریب؛ هم به معنای یاری که غریب است و هم زیباییِ غریب.

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

شهری که دشمنانش غریبه‌اند و یاری که از زیباییِ خاص و نامتعارفی برخوردار است.

نکته ادبی: توصیفِ اتمسفرِ تنهاییِ عاشق در شهر.

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: قلندر در ادبیات کلاسیک به معنای عارفِ بی‌قید و بند و وارسته است.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: غم‌زدگان صفتِ قلندر است که نشان‌دهنده‌ی رنجِ پنهانِ عاشقان است.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی جای برای تأکید بر عدمِ تناسبِ مکان.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: لحنِ حسرت‌بار برای دور بودن از آرامش.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: قلندر نمادِ استقلالِ رای و دوری از قید و بندهاست.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای اثباتِ اینکه اینجا جایِ اهلِ دل نیست.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: تضادِ میانِ شهرِ پر از دشمن و روحیه‌ی آزادِ قلندر.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ غربت.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: اشاره به انزوا و تنهاییِ عاشق در شهر.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: لحنِ گلایه‌آمیز از وضعیتِ زمانه.

اینجا چه جای غم زدگان قلندر است

اینجا جایگاه مناسبی برای غم‌زدگان و قلندرانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ عاشق با محیطِ اطراف.

گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق

با خود گفتم که دل به بندِ عشقِ زیبارویان مبند، هرچند که جور و ستمِ عشق، ناگزیر است.

نکته ادبی: بتان استعاره از معشوقانِ زیباست که پرستیده می‌شوند.

گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق

با خود گفتم که دل به بندِ عشقِ زیبارویان مبند، هرچند که جور و ستمِ عشق، ناگزیر است.

نکته ادبی: مورز (مُرز) امر به نورزیدن و عشق‌بازی نکردن است.

گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق

به خود نهیب زدم که از عشقِ زیبارویان دوری کن، اگرچه می‌دانم که رنج و ستمِ عشق، جزء لاینفکِ آن است و گریزی از آن نیست.

نکته ادبی: بتان در اینجا استعاره از معشوقانی است که به زیباییِ خیره‌کننده اما بی‌رحم شناخته می‌شوند.

گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق

با خویش گفتم که بهتر است از عشقِ زیبارویان پرهیز کنی، هرچند که جور و جفای عشق خود بخشی از بازیِ عاشقی است.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع در اینجا بر شدتِ کشمکشِ درونیِ شاعر میانِ عقل و میلِ قلبی تأکید دارد.

گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق

خطاب به خود گفتم که از عشقِ بت‌رویان دوری گزین، اگرچه این عشق همواره با ستم و سختی همراه است.

نکته ادبی: مورز (امر منفی از ورزیدن) به معنای پیشه نکردن و به کار نبستن است.

گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

با وجودِ آنکه به خود گفتم از عشقِ بتان دوری کن، اما اعتراف می‌کنم که همین جور و بی‌انصافیِ عشق، از هر عدالت و انصافی که در جهانِ خاکی می‌شناسیم، شیرین‌تر و ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تناقضِ زیبایی‌آفرین (پارادوکس) در اینجا میانِ جور و انصاف شکل گرفته است.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

من با صراحت اقرار می‌کنم که لذتِ برخاسته از رنجِ عشق، از هر مصلحت و انصافی که عقل حکم می‌کند، برای عاشق گواراتر است.

نکته ادبی: در اینجا انصاف به معنای عدالتِ متعارفِ عقلی در تقابل با دیوانگیِ عاشقانه است.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

تصدیق می‌کنم که بی‌انصافیِ معشوق و رنجِ عشق، بسیار خوش‌تر از هرگونه دادگریِ منطقی است که در زندگی وجود دارد.

نکته ادبی: تکیه بر تجربه درونی به جای استدلالِ خارجی.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

با کمال میل می‌پذیرم که در عالمِ عشق، همان رفتارهای ظالمانه معشوق، از هر دادگری و انصافی زیباتر جلوه می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ این مضمون بر ایمانِ راسخِ شاعر به برتریِ عشق تأکید دارد.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

اقرارِ من این است که بی‌عدالتیِ عشق، از هر انصافی در ترازوی عقل، برای عاشق مطبوع‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به غلبه‌ی احساس بر منطق.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

من به حقیقتِ عشق ایمان دارم و می‌گویم که جورِ آن از هر انصافی برایم دلپذیرتر است.

نکته ادبی: تأکید بر تجربه شخصیِ شاعر.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

هرچند عقل می‌گوید انصاف به خرج ده، اما من در مقامِ عاشقی می‌گویم که جورِ عشق از انصاف خوش‌تر است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی انصاف در دو معنای متفاوت (عدالت و لذتِ مطلق).

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

اعتراف می‌کنم که طعمِ جفای عشق، از هرگونه انصاف و تعادلی در زندگیِ معمولی برتر است.

نکته ادبی: تضادِ معنایی بین جور و انصاف.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

منصفانه می‌گویم که بی‌انصافیِ عشق، از هر قانونی که بر اساسِ انصاف بنا شده، بهتر است.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با مفهومِ انصاف.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

باید پذیرفت که ستمِ یار، از هر دادگریِ خشک و خالی برای عاشق خوش‌تر است.

نکته ادبی: ترجیحِ رنجِ پرمعنا بر آسایشِ تهی.

انصاف می دهم که ز انصاف خوش تر است

به صراحت می‌گویم که عشق با تمامِ بیدادگری‌اش، از هر انصافی نزدِ عاقلان، نزدِ من خوش‌تر است.

نکته ادبی: تقابلِ منظرِ عاشق و عاقل.

اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است

در اینجا و در شهرِ دمشق، ترازویی برای سنجشِ عیارِ عاشقی وجود دارد که با آن، ارزشِ هر عاشق تعیین می‌شود.

نکته ادبی: دمشق نمادی از جایگاهِ آزمون و سنجشِ ادعاهای عاشقی است.

اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است

هم در این مکان و هم در دمشق، ترازویی برای وزن کردنِ عشقِ عاشقان برپاست.

نکته ادبی: استفاده از مکان برای عینی‌سازیِ مفهومی ذهنی.

اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است

بدان که ترازوی عاشقی در همه جا، حتی در دمشق، همواره در کار است.

نکته ادبی: ترازوی عاشقی استعاره از محکِ حقیقت‌سنج است.

اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است

در اینجا و دمشق، ترازوی سنجشِ دل‌های عاشق مهیاست.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی سنجش.

اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است

ترازوی عاشقی در این مکان و در دمشق برپا شده تا عیارِ مدعیان مشخص شود.

نکته ادبی: اشاره به معیارهایِ مطلقِ عاشقی.

اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

ترازوی عاشقی در اینجاست، اما لاف زدن از دمشق بیهوده است، زیرا ترازوی تو در واقع تهی و بی‌ارزش (بدون زر) است.

نکته ادبی: زر در اینجا نمادِ حقیقت و ارزشِ اصیل است.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

بیش از این از دمشق دم نزن که ترازویِ تو خالی از زرِ حقیقت است.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ بی‌پایه است.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

ادعای دمشق نکن، چرا که ترازویِ تو تهی است و عیاری ندارد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودنِ ادعاهای صوری.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

لافِ دمشق را رها کن، چون ترازویِ تو فاقدِ زرِ واقعی است.

نکته ادبی: زر کنایه از ارزشِ وجودی است.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

آنقدر از دمشق لاف نزن، زیرا که ترازوی تو بی‌زر و بی‌پایه است.

نکته ادبی: تضاد میان لاف و زر.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

بیهوده از دمشق سخن مگو، چرا که ترازوی تو چیزی از زرِ نابِ عاشقی در خود ندارد.

نکته ادبی: زرِ ناب استعاره از عشقِ خالص است.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

لاف زدن از دمشق کافی است، ترازوی تو خالی و بی‌زر است.

نکته ادبی: انذارِ عاشقِ مدعی.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

دیگر از دمشق لاف مزن که ترازویِ تو بی‌زر است و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: بی‌زر بودن یعنی فاقدِ حقیقت بودن.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

لافِ دمشق برای کسی که ترازویِ بی‌زر دارد، سودی ندارد.

نکته ادبی: نقدِ ریاکاری در عشق.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

از دمشق سخن مگوی که ترازویِ تو فاقدِ زر و ارزش است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ پوچیِ ادعا.

لاف از دمشق بس که ترازوت بی زر است

لاف از دمشق نزن، ترازویِ تو بی‌زر است.

نکته ادبی: کوتاه‌سازیِ کلام برای تأثیرگذاریِ بیشتر.

اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش

اکنون که آن سرِ زنجیرِ مشک‌افشان (گیسوی معشوق) را دیدی، باید در اندیشه‌ی رهایی باشی.

نکته ادبی: زنجیرِ مشک‌افشان استعاره از گیسوی معشوق است که هم زنجیرِ اسارت است و هم خوش‌بو و زیبا.

اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش

وقتی آن سرِ گیسوی معشوق را که چون زنجیری معطر است مشاهده کردی، باید بدانی چه کنی.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ تصویرِ زنجیر.

اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش

اکنون که چشمت به آن زنجیرِ پر از عطرِ مشک افتاد، وقتِ بیداری است.

نکته ادبی: مشک‌پاش کنایه از معطر بودنِ گیسویِ یار.

اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش

زمانی که آن سرِ زنجیرِ مشک‌افشان را دیدی، باید آگاه شوی.

نکته ادبی: اشاره به لحظه‌ی کشف و شهودِ عاشق.

اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش

حالا که آن سرِ زنجیرِ مشک‌افشان را دیدی، بدان که کار از کار گذشته است.

نکته ادبی: لحظه‌ی سرنوشت‌سازِ عاشقی.

اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

حالا که آن زنجیرِ معطر را دیدی، زنجیرِ وابستگی‌های دنیوی را پاره کن، چرا که خرد (عقلِ جزئی) تنها مانند حلقه‌ای کوچک بر پشتِ درِ بسته مانده است و راهی به حقیقتِ این عشق ندارد.

نکته ادبی: خرد حلقه بر در است، کنایه از محدودیتِ عقل در برابرِ بیکرانگیِ عشق.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیرِ خود را باز کن و از عقل که مانند حلقه‌ای بر در مانده، بگذر.

نکته ادبی: تضاد میان زنجیرِ گسستن و حلقه بر در ماندن.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

بندهای خویش را بگسل، زیرا عقل همان حلقه‌ی ناچیزی است که پشتِ در مانده و به درون راه نیافته است.

نکته ادبی: حلقه بر در ماندن کنایه از دور ماندن از حقیقت است.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیرها را رها کن، چون عقل، حلقه‌ای بی‌پناه بر پشتِ در است.

نکته ادبی: کوچک شمردنِ عقل در برابرِ عظمتِ عشق.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیرت را باز کن که عقل در برابرِ این در، چون حلقه‌ای ناچیز است.

نکته ادبی: دعوت به خروج از دایره‌ی عقل.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیر را بگسل که عقل چیزی جز حلقه‌ای بر در نیست.

نکته ادبی: ساده‌سازیِ کلامِ شاعر.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیرِ تعلق را باز کن، زیرا عقل راه به جایی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ عقل.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیرها را بگسل چرا که عقل در پیشگاهِ این حقیقت، چون حلقه‌ای بر در است.

نکته ادبی: تکرارِ تمثیلِ عقل.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیر را پاره کن که خرد، خود، دربندِ یک حلقه بر در است.

نکته ادبی: اشاره به دربند بودنِ عقل.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیرِ عقل را بگسل که در نهایت همین عقل، حلقه‌ای ناچیز بر در است.

نکته ادبی: تفسیرِ خرد به عنوانِ مانع.

زنجیر می گسل که خرد حلقه بر در است

زنجیرها را بگسل چرا که عقل تنها حلقه‌ایست بر درِ حقیقت.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ مجدد.

جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست

تو در برابرِ آن عظمتِ معطر و روحانی، همچون دانه‌ای جو، کوچک و ناچیز شده‌ای و این اصلاً عجیب نیست، چرا که در پیشگاهِ جمالِ مطلق، وجودِ خاکیِ انسان درخورِ دیدن نیست.

نکته ادبی: واژه‌ی «جوجو» در متن احتمالاً تصحیفِ «چون جو» است که تمثیلی از حقارت در برابر عظمت است.

جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست

اینکه در برابر آن مشک و زیباییِ مطلق، همچون دانه‌ای جو کوچک شدی، جای تعجب ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر ناچیزیِ عاشق.

جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست

چون دانه‌ی جو در برابر آن مشکِ معطر ناچیز شدی و این شگفتی ندارد.

نکته ادبی: مقایسه‌ی عاشقِ ناچیز با معشوقِ عظیم.

جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست

در برابرِ آن همه زیباییِ معطر، تو همچون دانه‌ای جو شدی و این عجیب نیست.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ وضعیتِ عاشقِ فانی.

جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست

شما با آن مشک (نماد عطر و سیاهی و اصالت) برابر و هم‌شأن شده‌اید و این موضوع عجیبی نیست.

نکته ادبی: واژه 'جوجو' در این بافتار، استعاره‌ای است که به ماهیتِ کوچک اما تأثیرگذار یا مشابهِ آن مشک اشاره دارد.

جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

هر جا که مشک را می‌یابی، آن حقیقت (جوجو) نیز در برابرش قرار دارد و با او هم‌سنگ است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومیِ تقابلِ دو عنصرِ مشابه که نشان از هم‌ذات‌پنداری دارد.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

هر جا که نشان از مشک باشد، آن مورد نیز به همان اندازه در برابرش ایستاده است.

نکته ادبی: اشاره به تلازم و پیوستگیِ دو جزءِ مذکور.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

در هر مکانی که عطر و سیاهیِ مشک یافت شود، آن موجود نیز همتای اوست.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ تشبیهی و تقابلی.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

حضورِ مشک در هر کجا، ملازم با حضورِ آن حقیقت است.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای تأکید بر هم‌نشینیِ این دو عنصر.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

هر کجا که مشک را مشاهده کنی، آن پدیده نیز هم‌تراز او قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ تمثیلی.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

مشاهده‌ی مشک در هر مکان، به معنایِ مشاهده‌ی آن همتایِ اوست.

نکته ادبی: استعاره از وابستگیِ متقابل.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

هر جا مشک است، آن حقیقت نیز به موازاتش وجود دارد.

نکته ادبی: تأکید بر تلازم.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

هر جا مشک ببینی، آن مورد هم‌سنگِ اوست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ معنا.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

در هر جا که مشک حاضر باشد، آن حقیقت نیز حضور دارد.

نکته ادبی: تأکید بر حضورِ هم‌زمان.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

هر جا مشک بینی، آن پدیده هم‌اندازه‌ی اوست.

نکته ادبی: تأکید بر تساوی.

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

هر جا مشک است، آن حقیقت در برابرش است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکیدِ نهایی.

از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی

از هیچ‌کس طلبِ خون‌بها مکن، زیرا کسی که جانِ تو را گرفته و تو را به نابودی کشانده، خودِ تو هستی.

نکته ادبی: تضادِ 'خون‌ریز' و 'دیت'؛ کنایه از اینکه عاملِ اصلیِ رنجِ انسان، نفسِ خود اوست.

از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی

از کسی غرامت مخواه، چرا که قاتلِ اصلی خودت هستی.

نکته ادبی: تأکید بر مسئولیتِ فردی.

از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی

از هیچ‌کس خون‌بها طلب نکن که قاتلِ تو، خودِ تویی.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر مسئولیت.

از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی

از دیگران دیت مخواه، که تو خود، خونِ خویش را ریخته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به درون‌مایه‌ی توبه و بازگشت به خود.

از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی

از کسی غرامت مخواه، زیرا قاتلِ تو خودت هستی.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ فرافکنی.

از کس دیت مخواه که خون ریز تو تویی نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

از کسی خون‌بها مخواه که خود قاتل خویشی؛ و به دنبالِ راهِ نفوذِ دشمن از بیرون نباش، زیرا آن دزدی که تو را غارت کرده، در درونِ خودِ توست.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'نقب' برای راه نفوذ و 'دزد' برای نفسِ اماره.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

به دنبالِ راهِ نفوذ از بیرون نگرد، که عاملِ اصلیِ فساد، درونِ خودت است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه دشمنِ اصلی در درونِ آدمی است.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

راهِ نفوذ را از بیرون مجوی، که دزد اصلی در درون است.

نکته ادبی: تأکید بر درون‌نگری.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

راهِ نفوذ را بیرون از خود مگرد، دزد در درون است.

نکته ادبی: تکرارِ آموزه‌یِ پیشین.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

نقب از بیرون مجوی که دزد اندرون است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ اصلیِ دشمن.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

از بیرون به دنبال راه نفوذ نباش، دزد در درون است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ معنا.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

راهِ نفوذِ دزد را بیرون مگرد، که در درون است.

نکته ادبی: تأکید بر خودشناسی.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

به دنبالِ راهِ نفوذ از بیرون نباش، دزد در درون توست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

راهِ نفوذ را از بیرون مگرد، زیرا دزد در درون است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی 'نقب' به معنایِ رخنه.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

راهِ نفوذ را از بیرون مجوی، که دزد در درون است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم.

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

نقب از بیرون مجوی که دزد اندرون در است.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ خروج از خویش.

خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل

این احوالِ خاقانی است که با هزاران آرزویِ دلِ خود روبه‌رو است.

نکته ادبی: اشاره به خودِ شاعر (تخلص) و درگیری با آرزوهایِ بسیار.

خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل

خاقانی است و هزاران آرزویِ دلش.

نکته ادبی: بیانِ ساده‌یِ گرفتاریِ شاعر.

خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل

خاقانی و هزاران آرزویِ دل.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل

خاقانی است و آرزوهایِ بسیارِ دل.

نکته ادبی: تکرار.

خاقانی است و چند هزار آرزوی دل خاقانی است و چند هزار آرزوی دل

خاقانی است و چند هزار آرزویِ دل.

نکته ادبی: تکرار.

خاقانی است و چند هزار آرزوی دل دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

خاقانی است و آرزوهایِ دل؛ در حالی که دلی که درگیرِ این آرزوهاست، دیگر چه جایگاهی برای عشق و چه پروایی برای دلبر دارد؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری؛ نشان‌دهنده‌یِ تضادِ بینِ آرزوهایِ دنیوی و عشقِ حقیقی.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تأکید بر مشغولیتِ ذهن.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار.

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدمِ امکانِ جمعِ دلبستگی‌هایِ مادی و عشقِ معنوی.

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن

بیچاره کلاغی که تمامِ تنش سیاه است.

نکته ادبی: استفاده از صفتِ 'بیچاره' برای القایِ حسِ دلسوزی.

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.

نکته ادبی: تکرار.

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.

نکته ادبی: تکرار.

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.

نکته ادبی: تکرار.

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن.

نکته ادبی: تکرار.

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

بیچاره کلاغ که سراپایش سیاه است، اما چقدر سپیدیِ چشمش در میانِ آن سیاهیِ مطلق، متناسب و زیباست.

نکته ادبی: تضادِ میانِ 'سیاهیِ تن' و 'سفیدیِ چشم'؛ نمادی از تناسبِ اجزاء در کلِ هستی.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

در میان ویژگی‌های ظاهری و درخشش تنِ سفیدِ معشوق، چشمان او جلوه‌ای بسیار شایسته، موزون و زیبا دارد که با کل پیکره او هماهنگی کامل برقرار کرده است.

نکته ادبی: عبارت «تن سپیدی» ترکیب وصفی برای توصیف لطافت و روشنایی پوست است و «درخور» در اینجا به معنای شایسته، متناسب و لایق است.