دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۶

خاقانی
می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است
می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است
می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است
می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است
می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است
می خور که جهان حریف جوی است آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
آفاق ز سبزه تازه روی است
بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم
بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم
بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم
بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم
بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم
بر عیش زدند ناف عالم اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
اکنون که بهار نافه بوی است
از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت
از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت
از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت
از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت
از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت
از زهد کنار جوی کاین وقت وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
وقت طرب و کنار جوی است
شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه
شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه
شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه
شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه
شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه
شو خوانچه کن و چمانه در خواه زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
زان یوسف ما که گرگ خوی است
گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را
گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را
گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را
گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را
گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را
گرگ آشتی است روز و شب را و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
و آن بت شب و روز جنگ جوی است
خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم
خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم
خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم
خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم
خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم
خاقانی گفت خاک اویم جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
جان و سر او که راست گوی است
گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل
گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل
گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل
گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل
گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل
گفتی ز سگان کیست افضل گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است
گر هست هم از سگان اوی است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است

شراب بنوش که روزگار با جوششِ آب و تازگی‌ها، همراه و هم‌نواست.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای همراه، یار و هم‌دَم است و جوی استعاره از جریانِ زندگی و آبِ روان.

می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است

شراب بنوش که روزگار با جوششِ آب و تازگی‌ها، همراه و هم‌نواست.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای همراه، یار و هم‌دَم است و جوی استعاره از جریانِ زندگی و آبِ روان.

می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است

شراب بنوش که روزگار با جوششِ آب و تازگی‌ها، همراه و هم‌نواست.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای همراه، یار و هم‌دَم است و جوی استعاره از جریانِ زندگی و آبِ روان.

می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است

شراب بنوش که روزگار با جوششِ آب و تازگی‌ها، همراه و هم‌نواست.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای همراه، یار و هم‌دَم است و جوی استعاره از جریانِ زندگی و آبِ روان.

می خور که جهان حریف جوی است می خور که جهان حریف جوی است

شراب بنوش که روزگار با جوششِ آب و تازگی‌ها، همراه و هم‌نواست.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای همراه، یار و هم‌دَم است و جوی استعاره از جریانِ زندگی و آبِ روان.

می خور که جهان حریف جوی است آفاق ز سبزه تازه روی است

شراب بنوش که روزگار هم‌نواست و جهان با سبزه و گیاهانِ نو، چهره‌ای تازه و زیبا یافته است.

نکته ادبی: آفاق به معنای کرانه‌ها و جهان است و تازه‌روی به معنای سرسبز و باطراوت.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

آفاق ز سبزه تازه روی است

جهان و کرانه‌ها به واسطه‌ی سبزه‌هایی که تازه روییده‌اند، چهره‌ای باطراوت و دیدنی پیدا کرده‌اند.

نکته ادبی: آفاق جمع افق و کنایه از سراسر جهان است.

بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم

بنیانِ عالم را بر پایه شادمانی و عیش و نوش نهاده‌اند.

نکته ادبی: ناف عالم استعاره از مرکز و اساس آفرینش است.

بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم

بنیانِ عالم را بر پایه شادمانی و عیش و نوش نهاده‌اند.

نکته ادبی: ناف عالم استعاره از مرکز و اساس آفرینش است.

بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم

بنیانِ عالم را بر پایه شادمانی و عیش و نوش نهاده‌اند.

نکته ادبی: ناف عالم استعاره از مرکز و اساس آفرینش است.

بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم

بنیانِ عالم را بر پایه شادمانی و عیش و نوش نهاده‌اند.

نکته ادبی: ناف عالم استعاره از مرکز و اساس آفرینش است.

بر عیش زدند ناف عالم بر عیش زدند ناف عالم

بنیانِ عالم را بر پایه شادمانی و عیش و نوش نهاده‌اند.

نکته ادبی: ناف عالم استعاره از مرکز و اساس آفرینش است.

بر عیش زدند ناف عالم اکنون که بهار نافه بوی است

بنیان عالم بر شادمانی است، اکنون که بهار فرارسیده و جهان همچون نافه مشک، معطر است.

نکته ادبی: نافه بوی صفتِ بهار است، به معنای خوش‌بو و معطر مانند مشک.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

اکنون که بهار نافه بوی است

اکنون زمانه‌ای است که بهار از راه رسیده و هوای جهان همچون مشک، عطرآگین است.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد عطر و بوی خوش و منبعِ انتشار آن است.

از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت

از زهد و گوشه‌گیری دست بردار و به کنار جوی بیا، چرا که این وقت، فرصت مغتنمی است.

نکته ادبی: از زهد کنار جوی کاین وقت (ترکیب عطفی که در ادامه به بیت بعد متصل می‌شود).

از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت

از زهد و گوشه‌گیری دست بردار و به کنار جوی بیا، چرا که این وقت، فرصت مغتنمی است.

نکته ادبی: از زهد کنار جوی کاین وقت (ترکیب عطفی که در ادامه به بیت بعد متصل می‌شود).

از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت

از زهد و گوشه‌گیری دست بردار و به کنار جوی بیا، چرا که این وقت، فرصت مغتنمی است.

نکته ادبی: از زهد کنار جوی کاین وقت (ترکیب عطفی که در ادامه به بیت بعد متصل می‌شود).

از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت

از زهد و گوشه‌گیری دست بردار و به کنار جوی بیا، چرا که این وقت، فرصت مغتنمی است.

نکته ادبی: از زهد کنار جوی کاین وقت (ترکیب عطفی که در ادامه به بیت بعد متصل می‌شود).

از زهد کنار جوی کاین وقت از زهد کنار جوی کاین وقت

از زهد و گوشه‌گیری دست بردار و به کنار جوی بیا، چرا که این وقت، فرصت مغتنمی است.

نکته ادبی: از زهد کنار جوی کاین وقت (ترکیب عطفی که در ادامه به بیت بعد متصل می‌شود).

از زهد کنار جوی کاین وقت وقت طرب و کنار جوی است

از زهد دست بردار و به کنار جوی بیا، چرا که این لحظات، هنگامه‌ی شادی و نشستن در کنار آب روان است.

نکته ادبی: طرب به معنای شادی و خوشی است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

وقت طرب و کنار جوی است

اکنون زمانه‌ی شادی و تماشا در کنارِ رودخانه است.

نکته ادبی: کنار جوی نماد آرامش و لذت‌جویی شاعرانه است.

شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه

برخیز و بساطِ بزم و خوانچه‌ی می را مهیا کن و درخواستِ جامِ شراب نما.

نکته ادبی: خوانچه به معنای طبق و سینی پر از خوراکی و چمانه به معنای پیاله و جام شراب است.

شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه

برخیز و بساطِ بزم و خوانچه‌ی می را مهیا کن و درخواستِ جامِ شراب نما.

نکته ادبی: خوانچه به معنای طبق و سینی پر از خوراکی و چمانه به معنای پیاله و جام شراب است.

شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه

اسبابِ پذیرایی و بزم را آماده کن و جامِ شراب را طلب نما.

نکته ادبی: خوانچه به معنای طبقِ غذا یا هدیه و چمانه اشاره به پیاله یا ابزارِ طرب دارد.

شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه

مقدمات بزم و شادی را فراهم کن و جام و پیاله را طلب کن.

نکته ادبی: تکرارِ دعوت به شادخواری برای آمادگیِ روحی جهت درکِ حالِ معشوق.

شو خوانچه کن و چمانه در خواه شو خوانچه کن و چمانه در خواه

مقدمات بزم و شادی را فراهم کن و جام و پیاله را طلب کن.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تاکید بر دعوت به استغراق در عالمِ خیال.

شو خوانچه کن و چمانه در خواه زان یوسف ما که گرگ خوی است

از دستِ آن یوسفِ ما (معشوقِ زیبا) که با وجودِ زیبایی، خویِ درنده‌خویی دارد بنال.

نکته ادبی: یوسف نمادِ زیبایی و گرگ نمادِ بی‌رحمی است؛ ترکیب این دو، پارادوکسِ اصلیِ عشق است.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به یوسف برای تاکید بر جمال.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: گرگ‌خویی کنایه از بی‌وفایی یا تندیِ رفتارِ معشوق.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و برادران که در اینجا دستمایه تضاد شده است.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: تاکید بر تضادِ درونیِ معشوق.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: استفاده از یوسف برای تقدیسِ جمالِ معشوق.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگی‌های متناقضِ معشوق.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: تاکید بر سرشتِ دوگانه معشوق.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: ارتباطِ ظاهری یوسف با گرگ در اینجا برای تصویرسازیِ وحشتِ زیباست.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم جهت القای رنجِ شاعر.

زان یوسف ما که گرگ خوی است

به یادِ آن معشوقِ زیبایی باش که خویِ درندگی دارد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم جهت القای رنجِ شاعر.

گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را

طبیعتِ درنده و روزگار، با هم به صلح و سازش رسیده‌اند.

نکته ادبی: گرگ آشتی استعاره از آرامشی است که در نهادِ تقدیر (روز و شب) وجود دارد.

گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را

گویا تقدیر و روزگار با سرشتِ درنده سازگار شده‌اند.

نکته ادبی: تشخیص در رفتارِ روز و شب.

گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را

روز و شب با سرشتِ درنده به صلح رسیده‌اند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ تقدیرِ آرام و معشوقِ جنگ‌جو.

گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را

روز و شب با سرشتِ درنده به صلح رسیده‌اند.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاییدِ ثباتِ زمان.

گرگ آشتی است روز و شب را گرگ آشتی است روز و شب را

روز و شب با سرشتِ درنده به صلح رسیده‌اند.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاییدِ ثباتِ زمان.

گرگ آشتی است روز و شب را و آن بت شب و روز جنگ جوی است

در حالی که آن معشوقِ زیباروی، شب و روز در حالِ ستیز و جنگ‌جویی است.

نکته ادبی: بت استعاره از معشوقِ پرستیدنی؛ تقابل با آرامشِ پیشین.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: جنگ‌جویی کنایه از تندی و بی‌قراریِ طبعِ معشوق.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تاکید بر ناسازگاریِ معشوق.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

و آن بت شب و روز جنگ جوی است

و آن محبوبِ من همواره با این جهان در جنگ است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر رنجِ شاعر.

خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم

خاقانی خود را خاکِ پای او معرفی می‌کند.

نکته ادبی: خاک بودن کنایه از نهایتِ فروتنی و تسلیم است.

خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم

خاقانی خود را خاکِ پای او معرفی می‌کند.

نکته ادبی: اعلامِ بندگیِ شاعر.

خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم

خاقانی خود را خاکِ پای او معرفی می‌کند.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر وفاداری.

خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم

خاقانی خود را خاکِ پای او معرفی می‌کند.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر وفاداری.

خاقانی گفت خاک اویم خاقانی گفت خاک اویم

خاقانی خود را خاکِ پای او معرفی می‌کند.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر وفاداری.

خاقانی گفت خاک اویم جان و سر او که راست گوی است

و جان و سرِ او که راست‌گو و حقیقت‌جو است.

نکته ادبی: راست‌گو بودن کنایه از صدقِ گفتار و اخلاصِ معشوق است.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: قسم یاد کردن در ادبیاتِ کهن برای استحکامِ کلام.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

جان و سر او که راست گوی است

قسم به جان و سرِ او که حقیقت را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل

پرسیدی که از میانِ سگانِ درگاه، چه کسی برتر است؟

نکته ادبی: سگانِ درگاه کنایه از عاشقان و گدایانِ کویِ یار است؛ پرسشی برای تفاخر یا تواضعِ رندانه.

گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل

گفتی که از میانِ این همه عاشق، چه کسی برترین است؟

نکته ادبی: افضل به معنای برتر؛ طرح پرسشی کنایی.

گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل

گفتی که از میانِ این همه عاشق، چه کسی برترین است؟

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر اهمیتِ جایگاهِ عاشق.

گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل

گفتی که از میانِ این همه عاشق، چه کسی برترین است؟

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید بر اهمیتِ جایگاهِ عاشق.

گفتی ز سگان کیست افضل گفتی ز سگان کیست افضل

از من پرسیدی که چه کسی از سگ‌ها (که کنایه از فروتنان و وفاداران است) برتر و والاتر است؟

نکته ادبی: سگان جمعِ سگ است که در اینجا نمادِ عاشقِ وفادار و بی‌ادعاست.

گفتی ز سگان کیست افضل گر هست هم از سگان اوی است

اگر کسی یا چیزی برتر باشد، او نیز خود از سگان و خادمانِ درگاهِ همان محبوب است.

نکته ادبی: اوی به معنای اوست که در اینجا به ذات حق یا محبوب اشاره دارد.

گر هست هم از سگان اوی است

اگر کسی برتر باشد، او نیز از سگانِ درگاهِ اوست.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ پیوستگیِ تمامِ کائنات به ساحتِ حق.

گر هست هم از سگان اوی است

حتی برترینِ موجودات نیز در حکمِ سگانِ درگاهِ او هستند.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ ناچیزِ موجودات در برابر عظمتِ مطلق.

گر هست هم از سگان اوی است

برتریِ حقیقی جز در ذیلِ بندگیِ او معنا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از واژه سگان برای نشان دادنِ فروتنیِ خالص.

گر هست هم از سگان اوی است

هرچه هست از آنِ اوست و همه در بندِ اویند.

نکته ادبی: استناد به وحدتِ وجود.

گر هست هم از سگان اوی است

برتری واقعی، تسلیم شدن به اوست.

نکته ادبی: بازگشت به اصلِ خویش.

گر هست هم از سگان اوی است

اگر کسی مدعی برتری است، او نیز در حلقه بندگی اوست.

نکته ادبی: نفیِ استقلالِ موجودات.

گر هست هم از سگان اوی است

همه در برابر او یکسان و نیازمندند.

نکته ادبی: اشاره به فقرِ ذاتیِ ممکنات.

گر هست هم از سگان اوی است

بهترینِ ما، وفادارترینِ ما به درگاه اوست.

نکته ادبی: تغییرِ معنای برتری در عرفان.

گر هست هم از سگان اوی است

مقام سگی در خانه او، عالی‌ترین مقام است.

نکته ادبی: عزت در ذلتِ درگاهِ حق.

گر هست هم از سگان اوی است

تمامِ هستی در این دایره بندگی خلاصه می‌شود.

نکته ادبی: پایانِ بحثِ برتری با بازگشت به اصلِ بندگی.