دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۵

خاقانی
عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است
عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است
عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است
عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است
عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است
عشق تو قضای آسمانی است وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
وصل تو بقای جاودانی است
در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من
در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من
در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من
در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من
در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من
در سایهٔ زلف تو دل من همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
همسایهٔ نور آسمانی است
بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت
بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت
بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت
بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت
بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت
بربود دلم کمند زلفت حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
حقا که مرا بدو گمانی است
پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل
پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل
پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل
پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل
پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل
پیداست چو آفتاب کان دل در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
در سایهٔ زلف تو نهانی است
عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه
عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه
عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه
عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه
عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه
عشق تو به جان خریدم ارچه آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
آتش همه جای رایگانی است
هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت
هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت
هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت
هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت
هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت
هرچند بر آستان کویت گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
گردون به محل پاسبانی است
دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را
دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را
دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را
دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را
دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را
دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
دل جوئی رسم باستانی است
خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو
خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو
خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو
خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو
خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو
خاقانی را به دولت تو کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است
کار سخنان هزار کانی است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است

عشق تو امری است که از سوی خداوند مقرر شده و سرنوشتی حتمی است.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت الهی است.

عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است

عشق تو امری است که از سوی خداوند مقرر شده و سرنوشتی حتمی است.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت الهی است.

عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است

عشق تو امری است که از سوی خداوند مقرر شده و سرنوشتی حتمی است.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت الهی است.

عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است

عشق تو امری است که از سوی خداوند مقرر شده و سرنوشتی حتمی است.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت الهی است.

عشق تو قضای آسمانی است عشق تو قضای آسمانی است

عشق تو امری است که از سوی خداوند مقرر شده و سرنوشتی حتمی است.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت الهی است.

عشق تو قضای آسمانی است وصل تو بقای جاودانی است

عشق تو تقدیری الهی است و وصال تو ضامن زندگی همیشگی و جاودان است.

نکته ادبی: بقای جاودانی تکرار در معناست برای تاکید بر ابدیت.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

وصل تو بقای جاودانی است

رسیدن به تو و پیوند با تو، عینِ داشتنِ زندگی ابدی و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: وصل در مقابل فراق، به معنای دیدار و پیوستن است.

در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من

در پناه زلف تو، دل من در جایی قرار گرفته است که به نور آسمانی نزدیک است.

نکته ادبی: زلف در ادبیات فارسی نماد تاریکی و در عین حال زیبایی فریبنده است.

در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من

در پناه زلف تو، دل من در جایی قرار گرفته است که به نور آسمانی نزدیک است.

نکته ادبی: زلف در ادبیات فارسی نماد تاریکی و در عین حال زیبایی فریبنده است.

در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من

در پناه زلف تو، دل من در جایی قرار گرفته است که به نور آسمانی نزدیک است.

نکته ادبی: زلف در ادبیات فارسی نماد تاریکی و در عین حال زیبایی فریبنده است.

در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من

در پناه زلف تو، دل من در جایی قرار گرفته است که به نور آسمانی نزدیک است.

نکته ادبی: زلف در ادبیات فارسی نماد تاریکی و در عین حال زیبایی فریبنده است.

در سایهٔ زلف تو دل من در سایهٔ زلف تو دل من

در پناه زلف تو، دل من در جایی قرار گرفته است که به نور آسمانی نزدیک است.

نکته ادبی: زلف در ادبیات فارسی نماد تاریکی و در عین حال زیبایی فریبنده است.

در سایهٔ زلف تو دل من همسایهٔ نور آسمانی است

در پناه زلف تو، دل من در جایی قرار گرفته است که همسایه نور آسمانی است.

نکته ادبی: تقابل سایه و نور، تضادی برای نشان دادن درخشش باطنی در ظاهر تاریک است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

همسایهٔ نور آسمانی است

دل من به واسطه قرار گرفتن در سایه زلف تو، با نور آسمانی همسایه شده است.

نکته ادبی: همسایه شدن، کنایه از تقرب و نزدیکی به حقیقت مطلق است.

بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت

کمند زلف تو دلم را ربود، به راستی که گمان من در مورد تو چنین است.

نکته ادبی: کمند ابزاری برای شکار است و تشبیه زلف به آن، کنایه از گیرایی آن است.

بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت

کمند زلف تو دلم را ربود، به راستی که گمان من در مورد تو چنین است.

نکته ادبی: کمند ابزاری برای شکار است و تشبیه زلف به آن، کنایه از گیرایی آن است.

بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت

کمند زلف تو دلم را ربود، به راستی که گمان من در مورد تو چنین است.

نکته ادبی: کمند ابزاری برای شکار است و تشبیه زلف به آن، کنایه از گیرایی آن است.

بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت

کمند زلف تو دلم را ربود، به راستی که گمان من در مورد تو چنین است.

نکته ادبی: کمند ابزاری برای شکار است و تشبیه زلف به آن، کنایه از گیرایی آن است.

بربود دلم کمند زلفت بربود دلم کمند زلفت

کمند زلف تو دلم را ربود، به راستی که گمان من در مورد تو چنین است.

نکته ادبی: کمند ابزاری برای شکار است و تشبیه زلف به آن، کنایه از گیرایی آن است.

بربود دلم کمند زلفت حقا که مرا بدو گمانی است

کمند زلف تو دلم را ربود، حقا که در این باره یقین و گمان من همین است.

نکته ادبی: حقا تاکید بر صدق و درستی کلام شاعر است.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

حقا که مرا بدو گمانی است

به راستی که گمان و اعتقاد من به تو چنین است.

نکته ادبی: گمان در اینجا می‌تواند به معنای باور یا اعتقاد قلبی باشد.

پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل

مانند آفتاب روشن و آشکار است که آن دل گرفتار تو شده است.

نکته ادبی: تشبیه به آفتاب برای بیان نهایت وضوح و آشکار بودنِ یک حقیقت.

پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل

مانند آفتاب روشن و آشکار است که آن دل گرفتار تو شده است.

نکته ادبی: تشبیه به آفتاب برای بیان نهایت وضوح و آشکار بودنِ یک حقیقت.

پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل

این بخش، قسمتی از یک بیت است که به وضوح و بداهتِ یک حقیقت اشاره دارد.

نکته ادبی: تشبیه به آفتاب برای بیانِ آشکار بودنِ یک امر است.

پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل

مانند خورشید به روشنی آشکار است که آن دل...

نکته ادبی: تشبیه دل به آفتاب برای تأکید بر وضوح و عیان بودن آن.

پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل

مانند خورشید به روشنی آشکار است که آن دل...

نکته ادبی: تکرار عبارت به منظور تأکید بر شدتِ آشکار بودنِ وضعیتِ عاشق.

پیداست چو آفتاب کان دل پیداست چو آفتاب کان دل

مانند خورشید به روشنی آشکار است که آن دل...

نکته ادبی: بهره‌گیری از ادات تشبیه «چو» جهت تصویرسازی صریح.

پیداست چو آفتاب کان دل در سایهٔ زلف تو نهانی است

همانند خورشید پیداست که آن دل در سایه زلف تو پنهان است.

نکته ادبی: تضاد میان «پیداست» و «نهانی است» پارادوکس زیبایی از وضعیت عاشق است.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: زلف به عنوان نماد حجاب و مانعِ دیدنِ حقیقتِ حالِ عاشق.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت فضای ابهام‌آلود و عاشقانه.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: استعاره از زلف که سایه‌اش پناهگاهِ دلِ بی‌قرار است.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ خاص دل در نزد معشوق.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: استفاده از ترکیب اضافی «سایه زلف» برای القای فضای دنج و محصور.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: تأکید بر خلوت‌گزینی دل در کمند گیسو.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: واژه نهان در اینجا به معنای پوشیده و در پناه است.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: بیانِ وضعیتِ انفعالی دل در برابر قدرت زلف.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومی برای عمق‌بخشی به غربتِ دل.

در سایهٔ زلف تو نهانی است

در سایه گیسوی تو، آن دل پنهان و مستور است.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی برای تاکید بر این سکونتگاهِ ابدی دل.

عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه

عشق تو را با جان و دل خریدم اگرچه...

نکته ادبی: جان خریدن کنایه از پذیرش سختی‌ها با تمام وجود است.

عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه

عشق تو را با جان و دل خریدم اگرچه...

نکته ادبی: تکرار برای اثبات صداقتِ عاشق در معامله عشق.

عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه

عشق تو را با جان و دل خریدم اگرچه...

نکته ادبی: حرف ربط «اگرچه» برای بیان تناقض میان عشق و سختی آن است.

عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه

عشق تو را با جان و دل خریدم اگرچه...

نکته ادبی: خریدنِ عشق به عنوان یک سرمایه‌گذاریِ جان‌بخش.

عشق تو به جان خریدم ارچه عشق تو به جان خریدم ارچه

عشق تو را با جان و دل خریدم اگرچه...

نکته ادبی: تأکید بر بهای سنگینی که عاشق پرداخته است.

عشق تو به جان خریدم ارچه آتش همه جای رایگانی است

عشق تو را با جان خریدم، اگرچه آتش (سوز و درد) همه جا به رایگان در دسترس است.

نکته ادبی: تضاد میان خریدنِ عشق و رایگان بودنِ آتش (درد و رنج) عشق.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از آتش که نماد رنجِ دائمِ عاشقی است.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر همگانی بودنِ رنج‌های عشق.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: واژه رایگان به معنای در دسترس و بی‌قیمت است.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه رسیدن به رنج عشق، هزینه‌ای ندارد.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: تکرار برای تعمیمِ رنجِ عشق به همگان.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: آتش نمادِ تصفیه‌کنندگی و همچنین سوزندگی است.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: آتش در متون کلاسیک همواره ملازمِ عشق است.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر وفورِ مصائب عاشقی.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه درد عشق، دردی است در دسترس.

آتش همه جای رایگانی است

آتش (درد عشق) همه جا به رایگان یافت می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر سهل و ممتنع بودنِ رنجِ عاشقی.

هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت

هرچند که بر آستانِ درگاهِ تو...

نکته ادبی: آستان در اینجا نمادِ حریمِ حرمتِ معشوق است.

هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت

هرچند که بر آستانِ درگاهِ تو...

نکته ادبی: تکرار برای بیان تواضع و کوچکیِ عاشق.

هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت

هرچند که بر آستانِ درگاهِ تو...

نکته ادبی: کوی نمادِ محله و جایگاهِ معشوق است.

هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت

هرچند که بر آستانِ درگاهِ تو...

نکته ادبی: اشاره به حضورِ مداومِ عاشق در آن مکان.

هرچند بر آستان کویت هرچند بر آستان کویت

هرچند که بر آستانِ درگاهِ تو...

نکته ادبی: استفاده از «هرچند» برای آمادگی جهت بیان یک تضاد.

هرچند بر آستان کویت گردون به محل پاسبانی است

هرچند بر آستانِ کویت، آسمان به نگهبانی ایستاده است.

نکته ادبی: «گردون» استعاره از آسمان و روزگار است که نگهبانِ حریمِ معشوق است.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به گردون (آسمان) به عنوان پاسبان.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: تأکید بر عظمتِ جایگاهِ معشوق که آسمان پاسبان اوست.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: واژه محل در اینجا به معنای جایگاه است.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: تکرار برای القای عظمتِ پاسبانِ درگاه.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: نگهبانی آسمان نشان از دور از دسترس بودنِ معشوق است.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: گردون در اینجا می‌تواند استعاره از تقدیر نیز باشد.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: تکرار برای ترسیمِ فضای امنیتیِ حریمِ معشوق.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: اشاره به جلال و شکوهِ درگاهِ معشوق.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: پاسبانی آسمان، مانعی برای وصال است.

گردون به محل پاسبانی است

آسمان به نگهبانی مشغول است.

نکته ادبی: تأکید بر شکوهِ این پاسداری.

دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را

دل‌جویی کن، زیرا زیبارویان...

نکته ادبی: «نیکوان» به معنای خوب‌رویان و زیبارویان است.

دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را

دل‌جویی کن، زیرا زیبارویان...

نکته ادبی: دل‌جویی کردن یعنی التیام بخشیدن و توجه کردن.

دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را

دل‌جویی کن، زیرا زیبارویان...

نکته ادبی: نیکوان در اینجا دارای مقام و منزلتِ بالایی هستند.

دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را

دل‌جویی کن، زیرا زیبارویان...

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر لزومِ توجهِ عاشق به شیوه‌ی برخورد با زیبارویان.

دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی کن که نیکوان را

شاعر خطاب به مخاطب توصیه می‌کند که نسبت به افراد نیک‌سیرت و بزرگوار، مهربانی و دل‌جویی روا دارد.

نکته ادبی: نیکوان به معنای نیکان و خوبان است و دل‌جویی به معنای غم‌خواری و تسلی‌بخشی است.

دل جوئی کن که نیکوان را دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: رسم باستانی به معنای سنت دیرینه و آیین کهن است.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: تکرار تأکیدی بر اهمیت ریشه‌دار بودنِ این عمل اخلاقی است.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: اشاره به اصالت فرهنگی و اخلاقی در جامعه کهن دارد.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: رسم به معنای آیین و روشِ رفتاری است.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: باستانی صفت برای رسم است که بر قدمت آن دلالت دارد.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: تداومِ بیانِ یک ارزش اخلاقی در بستر ادب کهن.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر اینکه نیکی کردن، رفتاری نوظهور نیست.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ رفتارهای انسانی در طول تاریخ.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت حفظ پیوندهای انسانی.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: کاربرد واژه‌ی رسم به معنای آیینِ پسندیده اجتماعی.

دل جوئی رسم باستانی است

دل‌جویی و مهربانی کردن با نیکان، سنتی است که از نیاکان و گذشتگان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومی که به عنوان یک هنجار اخلاقی معرفی شده است.

خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو

ای ممدوح، به واسطه دولت و اقتدارِ تو، نام خاقانی و شعر او بلندآوازه شده است.

نکته ادبی: دولت در زبان کهن به معنای اقبال، بخت، جاه و مقام است.

خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو

به سبب پشتیبانی و حمایت تو، منزلت و نام خاقانی در این زمان اعتلا یافته است.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در اینجا برای تأکید بر شهرت او آمده است.

خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو

به واسطه سایه عنایت توست که کار و بارِ شاعری من رونق یافته است.

نکته ادبی: اشاره به رابطه ممدوح و شاعر در سنت مدح‌سرایی.

خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو

به لطفِ اقبال و شکوهِ تو، جایگاه من در عالم سخن ارتقا یافته است.

نکته ادبی: دولت به معنای پیروزی و اقتدار نیز هست.

خاقانی را به دولت تو خاقانی را به دولت تو

خاقانی به یمنِ حمایت‌های تو، به مقامی والا رسیده است.

نکته ادبی: به دولتِ تو، یعنی در پناهِ قدرت و ثروتِ تو.

خاقانی را به دولت تو کار سخنان هزار کانی است

سخن من در سایه حمایت تو چنان غنی و پربار شده که گویی هزاران معدن از جواهر است.

نکته ادبی: کار سخن به معنای فنِ شاعری و کانی به معنای معدنِ استخراجِ جواهر است.

کار سخنان هزار کانی است

سخنان من در پرتو عنایت تو، همچون معدنی سرشار از کانی‌های گران‌بها و گوهر است.

نکته ادبی: تشبیه کلام به معدن، استعاره‌ای از غنای فکری شاعر است.

کار سخنان هزار کانی است

در سایه توجه تو، کلام من به اندازه هزار معدن جواهر، ارزش و غنا پیدا کرده است.

نکته ادبی: عدد هزار برای مبالغه و کثرتِ ارزش به کار رفته است.

کار سخنان هزار کانی است

توانایی و ذوق شاعری من در سایه اقبال تو، همچون گنجینه‌ای از جواهر پربار شده است.

نکته ادبی: استعاره از سخنِ بدیع به مثابه‌ی گوهر.

کار سخنان هزار کانی است

سخنان من در پرتو حمایت تو، به گنجینه‌ای بی‌بدیل از جواهراتِ ناب بدل شده است.

نکته ادبی: کانی در اینجا به معنای محل استخراجِ جواهراتِ کلام است.

کار سخنان هزار کانی است

سخن من به واسطه دولت تو، گویی به هزار معدن گوهر دست یافته است.

نکته ادبی: اشاره به باروریِ طبع شاعر در حضور ممدوح.

کار سخنان هزار کانی است

در پناهِ قدرتِ تو، کلام من چونان معدنی است که هزاران سنگِ قیمتی در دل دارد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم کانی برای تأکید بر گران‌بهاییِ اشعار.

کار سخنان هزار کانی است

سخنان من به یمنِ توجه تو، همچون معانیِ نابی است که از هزار معدن استخراج شده است.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ معانیِ شعر خاقانی.

کار سخنان هزار کانی است

سخن من در پرتوِ دولتِ تو، به غنایِ هزاران معدن دست یافته است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ معدن برای غنای ادبی.

کار سخنان هزار کانی است

به واسطه حمایت تو، کلام من همچون هزار معدن پر از گوهر و جواهر شده است.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ هنریِ کلام در فضای مدح.

کار سخنان هزار کانی است

سخنان من در سایه دولت تو، چونان معدنی پر از کانی‌های گران‌بها و درخشان است.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کلام با استفاده از استعاره‌ای از غنا و ارزش.