دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۴

خاقانی
کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست
کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست
کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست
کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست
کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست
کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
راستی کار او جز خم موی تو نیست
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا
با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا
با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا
با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا
با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا
با غم هجران تو شادم ازیرا مرا طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک
روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک
روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک
روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک
روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک
روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک
بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک
بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک
بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک
بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک
بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شوریدگی عاشق در ساحت زیبایی بی‌کران معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و اشتیاق، تصویر «کوی معشوق» را به عنوان کانون فتنه و کشمکش‌های عاشقانه ترسیم می‌کند؛ جایی که همه رهگذران، اسیر چهره‌ی دلربای او هستند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابل میان سیمای حیات‌بخش معشوق و خویِ تند و آزارگر اوست. شاعر با تضادی هنرمندانه، زیبایی ظاهری معشوق را مایه‌ی جان‌بخشی و تندی خوی او را مایه‌ی رنج و خون‌دلی می‌داند، اما در نهایت، حتی این غم و رنج را نیز به سبب تعلق به معشوق، مایه شادی و مباهات خویش می‌شمارد.

معنای روان

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست

هیچ‌کس در محله‌ی تو نیست که مجذوب و گرفتار چهره‌ی فریبنده تو نباشد.

نکته ادبی: «فتنه» در اینجا به معنای چیزی است که عقل و هوش را از سر می‌برد و مایه‌ی آشوب در دل می‌شود.

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست

هیچ‌کس در محله‌ی تو نیست که مجذوب و گرفتار چهره‌ی فریبنده تو نباشد.

نکته ادبی: تکرار این مصراع در ساختار شعر بر تأکید و کثرت عاشقان اشاره دارد.

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست

هیچ‌کس در محله‌ی تو نیست که مجذوب و گرفتار چهره‌ی فریبنده تو نباشد.

نکته ادبی: پرسش استفهامی انکاری برای تأکید بر عمومیتِ کشته‌شدگانِ عشق.

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست

هیچ‌کس در محله‌ی تو نیست که مجذوب و گرفتار چهره‌ی فریبنده تو نباشد.

نکته ادبی: «کوی» در ادبیات کلاسیک نماد حریم وصال و محل حضور معشوق است.

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست

هیچ‌کس در محله‌ی تو نیست که مجذوب و گرفتار چهره‌ی فریبنده تو نباشد.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای ایجاد ضرب‌آهنگ عاطفی.

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

هیچ‌کس در محله‌ی تو نیست که شیفته‌ی چهره‌ات نباشد و در طلب دیدار تو، سر از پا نشناخته در کوچه‌ات حضور نداشته باشد.

نکته ادبی: «وز پی» به معنای «و از پی» یا «به دنبالِ» که نشانگر تعقیب معشوق است.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: «سر کوی» استعاره از آستانه یا ورودیِ حریم وصل است.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: تداومِ حضور در کوی، نماد صبر و استقامت عاشق است.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: استفاده از «دیدار» به معنای ملاقات و تماشا.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: حرف اضافه «وز» برای پیوند میان دو مفهوم اشتیاق و مکانِ وصال.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: تکرارِ «بر سر کوی» در متون کلاسیک تأکید بر پایداری در عشق دارد.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: اشاره به وضعیتِ منتظرانِ درِ خانه معشوق.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: واژه «پی» به معنای جای پا یا در پیِ کسی بودن است.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: این جمله بیانگر کثرت عاشقانی است که گرد خانه معشوق جمع شده‌اند.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده فضای شلوغِ و پرشورِ عشق.

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

کسی را نمی‌توان یافت که در طلب دیدار تو، بر سر کوی تو ایستاده و منتظر نمانده باشد.

نکته ادبی: استفاده از «وز» مخفف «و از».

فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک

در بازار عشق، فتنه‌گری و آشوب برپاست؛ زیرا کانون اصلی این فتنه، خمِ ابرو و گیسوی توست.

نکته ادبی: «بازار عشق» استعاره از فضای پرشور و رقابت‌گونه‌ی دلبستگی است.

فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک

در بازار عشق، فتنه‌گری و آشوب برپاست؛ زیرا کانون اصلی این فتنه، خمِ ابرو و گیسوی توست.

نکته ادبی: «بر سر کار بودن» کنایه از فعالیت و نمود داشتن است.

فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک

در بازار عشق، فتنه‌گری و آشوب برپاست؛ زیرا کانون اصلی این فتنه، خمِ ابرو و گیسوی توست.

نکته ادبی: «آنک» مخفف «آن که» است.

فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک

در بازار عشق، فتنه‌گری و آشوب برپاست؛ زیرا کانون اصلی این فتنه، خمِ ابرو و گیسوی توست.

نکته ادبی: فتنه در اینجا هم به معنای زیباییِ آشوب‌گر است.

فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک

در بازار عشق، فتنه‌گری و آشوب برپاست؛ زیرا کانون اصلی این فتنه، خمِ ابرو و گیسوی توست.

نکته ادبی: «از آنک» یعنی به این دلیل که.

فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: «راستی» در اینجا به معنای در حقیقت یا از باب حقیقت‌گویی است.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: «خم مو» تلمیحی به زیباییِ گره‌خورده و سرکشِ گیسوی معشوق.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: «کارِ او» ارجاع به «فتنه» دارد.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ بصری موی معشوق در گمراهیِ عاشق.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از «خم مو» به عنوان عامل فتنه.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: تداومِ فضای تمثیلی در توصیف جمال معشوق.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: بیانِ علتِ آشوبِ دلِ عاشق.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم برای تثبیتِ تصویر.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر نقش گیسو در درگیری‌های عاشقانه.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: ساختارِ بیانی ساده و صریح.

راستی کار او جز خم موی تو نیست

حقیقت این است که کار و پیشه‌ی این آشوبِ عشق، چیزی جز پیچ‌وتابِ گیسوی تو نیست.

نکته ادبی: نکته‌ای ظریف در باب اهمیتِ جزئیاتِ چهره.

روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد

چهره‌ات به جان من زندگی و حیات می‌بخشد، اما اخلاق تند و رفتارت مرا به کشتن می‌دهد و خونم را می‌ریزد.

نکته ادبی: «خونم خورد» کنایه از کشتن یا رنجِ بسیار دادن است.

روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد

چهره‌ات به جان من زندگی و حیات می‌بخشد، اما اخلاق تند و رفتارت مرا به کشتن می‌دهد و خونم را می‌ریزد.

نکته ادبی: «جان پرورد» کنایه از حیات‌بخشی است.

روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد

چهره‌ات به جان من زندگی و حیات می‌بخشد، اما اخلاق تند و رفتارت مرا به کشتن می‌دهد و خونم را می‌ریزد.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ «جان پروردن» و «خون خوردن».

روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد

چهره‌ات به جان من زندگی و حیات می‌بخشد، اما اخلاق تند و رفتارت مرا به کشتن می‌دهد و خونم را می‌ریزد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده پارادوکس در ذاتِ معشوق.

روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد

چهره‌ات به جان من زندگی و حیات می‌بخشد، اما اخلاق تند و رفتارت مرا به کشتن می‌دهد و خونم را می‌ریزد.

نکته ادبی: «خوی» به معنای منش و خُلق و خو است.

روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: «در خور» به معنای شایسته و متناسب است.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شکایتِ عاشق از بی‌رحمی معشوق.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: لحنِ حسرت‌آلودِ شاعر.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: تأکید بر عدم سنخیتِ زیباییِ صورت و زشتیِ سیرت.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: «آه» بیانگرِ آه و افسوس است.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: نقدِ رفتاری معشوق.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع برای تأثیرگذاری.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: لحنِ گلایه‌مندانه.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: بیانِ ناهمگونی.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: ساختار ساده.

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

افسوس که این بدرفتاری و تندخویی تو، لایق آن چهره‌ی زیبا و دلربایت نیست.

نکته ادبی: تأکید دوباره بر تقابلِ خوی و روی.

با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا

من با درد دوری و هجران تو خوشحالم؛ زیرا برای من، هرچه از تو باشد (حتی رنج دوری)، عزیز و مایه شادی است.

نکته ادبی: «ازیرا» مخفف «از این جهت که» یا «زیرا».

با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا

من با درد دوری و هجران تو خوشحالم؛ زیرا برای من، هرچه از تو باشد (حتی رنج دوری)، عزیز و مایه شادی است.

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ شادی در غمِ عشق.

با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا

من به غم دوری از تو دل‌خوشم، زیرا برای من... (جمله ناتمام است و در سیاق شعر، احتمالاً به معنایِ ارزشمند بودنِ دردِ تو نسبت به آسایشِ دیگران است).

نکته ادبی: «ازیرا» ترکیبی از «از این راه» است که به معنای «به این دلیل» یا «از آن جهت» به کار رفته است.

با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا

من به غم دوری از تو دل‌خوشم، زیرا برای من...

نکته ادبی: استفاده از مصراع اول برای تأکید بر پارادوکسِ «شادمانی در غم».

با غم هجران تو شادم ازیرا مرا با غم هجران تو شادم ازیرا مرا

من به غم دوری از تو دل‌خوشم، زیرا برای من...

نکته ادبی: تکرار در سبک خاقانی برای القایِ وسواسِ فکری و درگیریِ عمیق ذهنی است.

با غم هجران تو شادم ازیرا مرا طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من به غمِ دوری از تو راضی‌ام، زیرا تواناییِ تحملِ دوریِ تو را دارم اما طاقتِ تحملِ اخلاق و رفتارِ تند تو را ندارم.

نکته ادبی: تضاد میانِ «طاقتِ هجر» و «طاقتِ خوی»؛ تمایز میان تحملِ درد و تحملِ فشارِ روانی.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: «خوی» در اینجا به معنای خُلق و خوی و سرشتِ معشوق است.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ آستانه تحمل در برابر دردِ فراق و دردِ رفتار معشوق.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای نشان دادن پافشاری بر دشواریِ اخلاق معشوق.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و مستقیم برای انتقال پیامی دردناک.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: اشاره به ضعفِ عاشق در برابر اقتدارِ اخلاقی و رفتاری معشوق.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر اینکه «خوی» یا منش معشوق، عنصری ویرانگرتر از دوری است.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: در متون کهن، «خوی» گاه به معنای عادت نیز به کار رفته است.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی برای نشان دادنِ اصرار بر این تفاوتِ دردناک.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «طاقت» در دو معنای تحمل و ظرفیت که هنرمندانه به کار رفته است.

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

من توانِ تحملِ دوری تو را دارم، اما تحملِ اخلاق و رفتارِ ناپایدار تو برایم ممکن نیست.

نکته ادبی: ختمِ این بند با تاکید بر ناتوانی در برابر خوی معشوق.

روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک

چهره من از هیچ آبی بهره نمی‌گیرد (طراوت نمی‌یابد)، زیرا...

نکته ادبی: «آب» در اینجا هم به معنای مایع و هم ایهام به «آبرو» و «طراوت» دارد.

روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک

چهره من از هیچ آبی بهره نمی‌گیرد، زیرا...

نکته ادبی: استفاده از کلمه «از آنک» برای پیوند علّی میانِ بی‌رنگیِ چهره و دلیلِ آن.

روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک

چهره من از هیچ آبی بهره نمی‌گیرد، زیرا...

نکته ادبی: تکرار برای فضاسازیِ اندوه و پژمردگی.

روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک

چهره من از هیچ آبی بهره نمی‌گیرد، زیرا...

نکته ادبی: «روی من» کنایه از آبرو و حیثیتِ عاشق است.

روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک

چهره من از هیچ آبی بهره نمی‌گیرد، زیرا...

نکته ادبی: تأکید بر خشک‌سالیِ عاطفی در وجود عاشق.

روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

چهره من از هیچ آبی بهره نمی‌گیرد، زیرا آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ (حضور) تو نیست.

نکته ادبی: ایهامِ تناسب میان «آب»، «جوی» و «روی» (چهره/آبرو).

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: «بابت» در متون کهن به معنای «شایسته» و «هم‌سنگ» است.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر دوریِ رتبه‌ی عاشق از معشوق.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: استعاره از جویبار برای حریمِ معشوق.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: تکرار برای القای حسِ فروتنیِ مفرط.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: ساختار نحوی که بر نفیِ ارزشِ وجودیِ عاشق تأکید دارد.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: استفاده از «از هیچ روی» که هم معنای «از هیچ جهت» و هم بازی با کلمه «روی» را دارد.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی برای تأکید بر این نالایقی.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: تصویرسازی از جاری بودنِ زیبایی معشوق در برابر ایستاییِ عاشق.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ سنخیتِ عاشق و معشوق.

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

آبروی من به هیچ شکلی هم‌تراز و لایقِ پیوستن به جویبارِ تو نیست.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ بند با تأکید بر عدم صلاحیتِ عاشق.

بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک

باد بوی تو را آورد، اما این باد دشمنِ باد دیگری است، زیرا...

نکته ادبی: «بادی» در اینجا استعاره از وزش و حرکتِ زمانه یا تقدیر است.

بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک

باد بوی تو را آورد، اما این باد دشمنِ باد دیگری است، زیرا...

نکته ادبی: ایهامِ «باد» که هم به نسیم اشاره دارد و هم به بیهودگی و غرور.

بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک

باد بوی تو را آورد، اما این باد دشمنِ باد دیگری است، زیرا...

نکته ادبی: تأکید بر خصومتِ عاملِ رسیدنِ خبرِ معشوق.

بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک

باد بوی تو را آورد، اما این باد دشمنِ باد دیگری است، زیرا...

نکته ادبی: «بوی» در اینجا نشانه حضور است.

بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک

باد بوی تو را آورد، اما این باد دشمنِ باد دیگری است، زیرا...

نکته ادبی: تأکید بر پارادوکسِ خوشایند بودنِ بوی معشوق در عینِ دشمنیِ بادِ حاملِ آن.

بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

باد بوی تو را آورد، اما این باد دشمنِ باد دیگری است، زیرا جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (خاقانی) که تواضعِ او را نشان می‌دهد.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: «محرم» به معنایِ راه یافته و لایقِ درکِ اسرار.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدمِ اهلیتِ شاعر.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: ساده‌سازیِ فلسفه‌ی دوریِ عاشق از معشوق.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: نقدِ درونیِ شاعر نسبت به جایگاه خویش.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تقدسِ حضورِ معشوق.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: استفاده از خودِ شاعر به عنوان نمونه‌ای از عاشقِ ناتوان.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی برای القای حسِ حسرت.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: ساختار نحویِ اعتراف‌گونه.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کمالِ فروتنی در برابر معشوق.

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

جانی مانندِ جانِ خاقانی، محرم و لایقِ بویِ تو نیست.

نکته ادبی: ختم کلام با اعتراف به دوریِ ابدیِ عاشق از کمالِ معشوق.