دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۳

خاقانی
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست
به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه
به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه
به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه
به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه
به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه
به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی
چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی
چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی
چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی
چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی
چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست
دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست
دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست
دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست
دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست
دلی کافت جان جست دلارام چنان جست نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام
مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام
مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام
مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام
مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام
مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست
کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

فضای کلی این ابیات، تأمل در باب دشواری‌های مسیرِ وصال و مواجهه با معشوقی است که دارای طبعی تند، مغرور و بی‌تفاوت است. شاعر با زبانی کنایی و استفاده از پرسش‌های بلاغی، از نایاب بودنِ شیرینیِ لبِ یار، لزومِ تدبیر در زمانِ خشمِ او و ضرورتِ استفاده از فرصت‌های مناسب برای دست‌یابی به کام و وصال سخن می‌گوید.

در این ابیات، معشوق با صفاتی چون 'ماه' (زیبارو) و 'سخت‌کمان' (مغرور و بی‌اعتنا) توصیف شده است. شاعر بر این باور است که راهِ رسیدن به او همواره هموار نیست و گاهی نیازمندِ صبر، زمان‌شناسی و حتی پرداختِ بهایِ سنگین است.

معنای روان

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست

آیا می‌توان از لبِ شیرینِ دوست، شکر (شیرینی) به وام گرفت؟ (پرسشی برای نشان دادنِ اینکه شیرینیِ لبِ او بی‌همتاست و نمی‌توان آن را به سادگی به دست آورد).

نکته ادبی: شکر وام خواستن کنایه از تمنای وصال یا بوسه است.

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست

آیا می‌توان از لبِ شیرینِ دوست، شکر به وام گرفت؟

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر محال بودنِ دسترسی آسان به معشوق.

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست

آیا می‌توان از لبِ شیرینِ دوست، شکر به وام گرفت؟

نکته ادبی: تکرار جهتِ تداومِ وزن و آهنگِ کلام.

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست

آیا می‌توان از لبِ شیرینِ دوست، شکر به وام گرفت؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تحریکِ حسِ مخاطب.

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست

آیا می‌توان از لبِ شیرینِ دوست، شکر به وام گرفت؟

نکته ادبی: استفاده از استعاره برای توصیفِ معشوق.

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

در مصراع نخست همان پرسشِ پیشین است و در مصراع دوم می‌گوید: او همچون کمان‌داری سخت‌گیر و مغرور است؛ آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: سخت‌کمان استعاره از معشوقی است که بی‌اعتناست و قلب عاشق را نشانه می‌رود.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: خاستن در اینجا به معنای رسیدن و نائل شدن است.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: تداومِ فضای یأس‌آلودِ عاشقانه.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: تکرار به منظورِ تثبیتِ دشواریِ کار.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: سخت‌کمان صفتِ فاعلی مرکب با بار معناییِ استعاری.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: تأکید بر ناامیدی در رسیدن به کام.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: ابهامِ کلامی در 'خواستن' (طلب کردن) و 'خاستن' (برخاستن).

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: ساختارِ جملات پرسشیِ متوالی.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: تداومِ بن‌مایه یأس در اشعار کلاسیک.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: لحنِ پرسشی برای بیانِ استیصال.

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

چون او کمان‌داری سخت‌گیر است، آیا می‌توان از او به مراد و خواسته دل رسید؟

نکته ادبی: مضمون‌سازی حولِ رفتارِ معشوق.

به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه

برای رسیدن به لبِ آن یارِ ماه‌رو، می‌توان با بذلِ مال و زر راهی پیدا کرد (اشاره به دشواری وصال که گاهی با مادیات یا فداکاری همراه است).

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق زیبارو است.

به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه

برای رسیدن به لبِ آن یارِ ماه‌رو، می‌توان با بذلِ مال و زر راهی پیدا کرد.

نکته ادبی: زر کنایه از ثروت یا واسطه برای نزدیکی.

به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه

برای رسیدن به لبِ آن یارِ ماه‌رو، می‌توان با بذلِ مال و زر راهی پیدا کرد.

نکته ادبی: تأکید بر مادی بودنِ برخی روابط یا دشواریِ وصال.

به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه

برای رسیدن به لبِ آن یارِ ماه‌رو، می‌توان با بذلِ مال و زر راهی پیدا کرد.

نکته ادبی: استفاده از ماه برای تصویرسازیِ زیبایی.

به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه

برای رسیدن به لبِ آن یارِ ماه‌رو، می‌توان با بذلِ مال و زر راهی پیدا کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر امکانِ دسترسی با تدبیر.

به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

می‌توان با پرداختِ زر به آن لب رسید، و از آن لب در طولِ یک ماه، یک جام (بوسه یا شرابِ لب) طلب کرد.

نکته ادبی: جام استعاره از بهره‌مندی از لذتِ لبِ یار.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: زمان‌بندی در روابط عاشقانه.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: استفاده از ماه برای زمان.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: تکرارِ مضامینِ شراب و لب.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: استعاره از بهره‌مندی.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ بیانی.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: ساختارِ استعاریِ جام.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: تداومِ زنجیره افکارِ شاعر.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی.

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

از آن لبِ شیرین در طی یک ماه می‌توان یک جام طلب کرد.

نکته ادبی: ایجاز در بیانِ خواسته.

چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی

هرگاه او خشمگین و تندخو شد، نامِ لب‌های او را بر زبان نیاور (از او چیزی نخواه).

نکته ادبی: تند کردنِ خوی کنایه از عصبانیت و بدخلقی است.

چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی

هرگاه او خشمگین و تندخو شد، نامِ لب‌های او را بر زبان نیاور.

نکته ادبی: نهی از خواستن در زمانِ نامناسب.

چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی

هرگاه او خشمگین و تندخو شد، نامِ لب‌های او را بر زبان نیاور.

نکته ادبی: تأکید بر مراعاتِ احوالِ معشوق.

چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی

هرگاه او خشمگین و تندخو شد، نامِ لب‌های او را بر زبان نیاور.

نکته ادبی: ادبِ حضور در مقابلِ معشوق.

چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی

هرگاه او خشمگین و تندخو شد، نامِ لب‌های او را بر زبان نیاور.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ نهی.

چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

چون او تندخو شد، نامش را مبر؛ چرا که حاجت و خواسته را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: تضاد میانِ خشم و زمانِ مناسب.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: تأکید بر فرصت‌شناسی.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: استعاره از صورتِ معشوق.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: تداومِ متن.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: تکرارِ مضمون.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: نکته اخلاقی در روابط عاشقانه.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: استفهام بلاغیِ پنهان.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: تأکید بر صبر.

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

حاجت را از چنین چهره‌ای، تنها باید در زمان مناسب طلب کرد.

نکته ادبی: نکته تربیتی در شعر.

به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار

اگر روزگار مساعد شود (بخت یاری کند)، این بار به وصال او خواهم رسید.

نکته ادبی: ایام یار شدن کنایه از مساعد شدنِ بخت و اقبال است.

به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار

اگر روزگار مساعد شود، این بار به وصال او خواهم رسید.

نکته ادبی: امیدِ عاشقانه به آینده.

به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار

اگر روزگار با من همراه شود، امید است که این بار به وصال یار برسم؛ هرچند که در این راه، انتظار یاری از تقدیر دشوار است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «ایام» که هم به معنای روزگار و هم به معنای گردش فلک و تقدیر به کار رفته است.

به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار

اگر روزگار با من همراه شود، امید است که این بار به وصال یار برسم؛ هرچند که در این راه، انتظار یاری از تقدیر دشوار است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر آرزوی درونی شاعر است.

به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار

اگر روزگار با من همراه شود، امید است که این بار به وصال یار برسم؛ هرچند که در این راه، انتظار یاری از تقدیر دشوار است.

نکته ادبی: واژه «وصل» در اینجا به معنای رسیدن به معشوق در فضای عرفانی و عاشقانه است.

به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

اگر روزگار با من همراه شود، امید است که این بار به وصال یار برسم؛ چرا که توقع یاری جستن از روزگار در چنین کار دشواری، بعید به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «توان خواست» در اینجا به معنای پرسش انکاری و بیان استبعاد است.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: پرسش انکاری (استفهام انکاری) برای نشان دادن ناامیدی از تقدیر.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: ایام در متون کهن اغلب به معنای چرخِ گردون و فلکِ بی‌وفا است.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: تکرار مصرع برای تأکید بر ناامیدی است.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: مفهوم «توان خواست» در اینجا به معنای امکان‌پذیر بودنِ امید بستن است.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: ساختار جملات پرسشی در اشعار خاقانی اغلب برای بازتابِ کشمکش ذهنی است.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌پناهی انسان در برابر جبر زمانه.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: استفاده از فعل «خواستن» در معنای طلب کردن و امید داشتن.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: تداومِ فضای نومیدی در اشعار.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «ایام» در اینجا با لحنی گلایه‌آمیز به کار رفته است.

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

آیا حقیقتاً می‌توان از این روزگارِ نامساعد، انتظار یاری برای رسیدن به چنین مقصود بزرگی داشت؟

نکته ادبی: پایان‌بندی بیت با یک پرسش که پاسخ آن منفی است.

دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست

دلی که برای رسیدن به جان و محبوب، چنان در جست‌وجو بود، حالا به چنان حالی افتاده که دیگر هیچ صبر و آرامشی ندارد.

نکته ادبی: واژه «دلارام» در اینجا صفتِ معشوق است که آرامش‌بخشِ دل است.

دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست

دلی که برای رسیدن به جان و محبوب، چنان در جست‌وجو بود، حالا به چنان حالی افتاده که دیگر هیچ صبر و آرامشی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ «جستن» در معناهای مختلف: یکی به معنای جست‌وجو کردن و دیگری به معنای یافتن یا طلبیدن.

دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست

دلی که برای رسیدن به جان و محبوب، چنان در جست‌وجو بود، حالا به چنان حالی افتاده که دیگر هیچ صبر و آرامشی ندارد.

نکته ادبی: ایهام در «جان جست»، هم به معنای در پی جان بودن و هم به معنای یافتنِ زندگی است.

دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست

دلی که برای رسیدن به جان و محبوب، چنان در جست‌وجو بود، حالا به چنان حالی افتاده که دیگر هیچ صبر و آرامشی ندارد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ استیصال در برابر اشتیاق به معشوق.

دلی کافت جان جست دلارام چنان جست دلی کافت جان جست دلارام چنان جست

دلی که برای رسیدن به جان و محبوب، چنان در جست‌وجو بود، حالا به چنان حالی افتاده که دیگر هیچ صبر و آرامشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ «صبر» و «آرام» به عنوان متضادِ حالِ درونیِ شاعر.

دلی کافت جان جست دلارام چنان جست نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

دلی که در جست‌وجوی محبوب بود، چنان بی‌تاب شده که دیگر نه صبری از آن بر می‌آید و نه آرامشی در آن قابل جست‌وجو است.

نکته ادبی: سجعِ درونی در عبارت «صبر توان جست» و «آرام توان خواست».

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: نفیِ تواناییِ بازگشت به آرامش.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شدتِ بی‌قراری.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: عبارت «توان خواست» به معنای امکانِ آرزو کردن است.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: لحنِ ناامیدانه و تأثربرانگیز.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: فقدانِ قرار در وجودِ عاشق.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه «زو» (از او) به معنای از آن دل.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: اشاره به درماندگیِ عاشق در برابر فراق.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: تأکید بر قطعِ امید از بهبودیِ حالِ دل.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: تکرارِ ساختارِ نحوی برای تقویتِ وزن و آهنگ.

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

اکنون دیگر نه صبر و نه آرامشی برای این دلِ بی‌قرار باقی مانده است.

نکته ادبی: پایانِ یک بند از اندیشه شاعرانه.

مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام

من که در اوجِ کمال (خاقانی) هستم، چه نادانم که چنین آرزوی بیهوده‌ای دارم؛ چرا که رسیدن به مقصود در این روزگار، طمعی خام است.

نکته ادبی: ایهام در «مه» که هم به معنای ماه (استعاره از زیبایی یا بزرگی) و هم به معنای بزرگ و بلندمرتبه است.

مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام

من که در اوجِ کمال (خاقانی) هستم، چه نادانم که چنین آرزوی بیهوده‌ای دارم؛ چرا که رسیدن به مقصود در این روزگار، طمعی خام است.

نکته ادبی: «طمع خام» کنایه از آرزویِ غیرواقع‌بینانه و نپخته.

مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام

من که در اوجِ کمال (خاقانی) هستم، چه نادانم که چنین آرزوی بیهوده‌ای دارم؛ چرا که رسیدن به مقصود در این روزگار، طمعی خام است.

نکته ادبی: اشاره تخلص‌گونه به نام خود (خاقانی).

مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام

من که در اوجِ کمال (خاقانی) هستم، چه نادانم که چنین آرزوی بیهوده‌ای دارم؛ چرا که رسیدن به مقصود در این روزگار، طمعی خام است.

نکته ادبی: تضاد میانِ بزرگیِ شاعر و کوچکیِ امیدهایش.

مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام

من که در اوجِ کمال (خاقانی) هستم، چه نادانم که چنین آرزوی بیهوده‌ای دارم؛ چرا که رسیدن به مقصود در این روزگار، طمعی خام است.

نکته ادبی: استفاده از «مه» برای توصیف خود شاعر.

مه خاقانی و مه کام که دارد طمع خام کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

من که خاقانی هستم، چه نادانم که چنین طمعی دارم؛ زیرا از این روزگارِ پر از فتنه و آشوب، چه پاداشی می‌توان طلب کرد؟

نکته ادبی: ایهام در واژه «انعام» (هم به معنای پاداش و هم به معنای بخشش).

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: «فتنه ایام» کنایه از ناملایمات و آشوب‌های دوران.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که پاسخ آن «هیچ» است.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تأکید بر ناامیدی.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: حسِ بدبینی نسبت به تقدیر.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: ارتباط بینِ فتنه (آشوب) و انعام (پاداش).

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: لحنِ رندانه و تلخِ شاعر.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: استفاده از «انعام» برای بیانِ خیر و برکت.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: تداومِ فضای سنگین و تیره شعر.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: تأکید بر بیهودگیِ چشم‌داشت از زمانه.

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

از این روزگارِ پر از فتنه، چه پاداشی می‌توان توقع داشت؟

نکته ادبی: پایان‌بندیِ اثر با پرسشی در بابِ محدودیت‌هایِ بشر در مقابلِ فلک.