دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۲

خاقانی
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت
دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد
دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد
دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد
دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد
دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد
دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
در آتش سوزنده چه آرام توان یافت
جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی
جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی
جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی
جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی
جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی
جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت
من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک
من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک
من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک
من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک
من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک
من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت
خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر
خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر
خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر
خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر
خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر
خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
کاین دولت از ایام به ایام توان یافت
نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق
نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق
نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق
نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق
نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق
نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت
کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده اضطراب، بی‌قراری و دغدغه‌های عاشقانه کسی است که در وادی عشق، نه به سکون می‌رسد و نه به وصال. شاعر با زبانی حزین و کلامی متین، از محال بودنِ آرامشِ جان در هنگامه هجومِ آتشِ عشق سخن می‌گوید و تأکید دارد که طلبِ معشوق، مانند به چنگ آوردنِ شکاری گریزپا، امری ناممکن و همیشگی نیست.

فضای حاکم بر این سروده، فضای حسرت و ناامیدیِ آمیخته با اشتیاق است که در آن، جانِ عاشق نه تنها از یادآوریِ طعمِ شیرینِ لبِ معشوق آرام نمی‌گیرد، بلکه با یادآوریِ آن، دردِ هجرانش افزون‌تر می‌شود. شاعر در نهایت به این حقیقت تلخ اعتراف می‌کند که سوختن در کوره عشق، سرنوشتِ محتومِ کسی است که هوای یار در سر دارد.

معنای روان

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت

اگر شبی فرصت وصال با یار آرام‌بخش دست دهد، آن‌گاه می‌توان به تمام آرزوها و کامیابی‌های دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: دلارام: صفت فاعلی به معنای کسی که به دل آرامش می‌دهد؛ استعاره از معشوق.

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت

اگر شبی فرصت وصال با یار آرام‌بخش دست دهد، آن‌گاه می‌توان به تمام آرزوها و کامیابی‌های دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: دلارام: صفت فاعلی به معنای کسی که به دل آرامش می‌دهد؛ استعاره از معشوق.

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت

اگر شبی فرصت وصال با یار آرام‌بخش دست دهد، آن‌گاه می‌توان به تمام آرزوها و کامیابی‌های دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: دلارام: صفت فاعلی به معنای کسی که به دل آرامش می‌دهد؛ استعاره از معشوق.

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت

اگر شبی فرصت وصال با یار آرام‌بخش دست دهد، آن‌گاه می‌توان به تمام آرزوها و کامیابی‌های دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: دلارام: صفت فاعلی به معنای کسی که به دل آرامش می‌دهد؛ استعاره از معشوق.

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت

اگر شبی فرصت وصال با یار آرام‌بخش دست دهد، آن‌گاه می‌توان به تمام آرزوها و کامیابی‌های دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: دلارام: صفت فاعلی به معنای کسی که به دل آرامش می‌دهد؛ استعاره از معشوق.

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

در آن صورت می‌توان به تمام آرزوهای دنیوی دست یافت.

نکته ادبی: کام جهان: استعاره از بهره‌مندی از لذت‌های دنیوی.

دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد

زمانی که عشق در دل شعله‌ور شود، دل هرگز به آرامش و سکون نمی‌رسد.

نکته ادبی: نیارامد: مضارع منفی از مصدر آرمیدن؛ به معنای آرام نگرفتن.

دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد

زمانی که عشق در دل شعله‌ور شود، دل هرگز به آرامش و سکون نمی‌رسد.

نکته ادبی: نیارامد: مضارع منفی از مصدر آرمیدن؛ به معنای آرام نگرفتن.

دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد

زمانی که عشق در دل شعله‌ور شود، دل هرگز به آرامش و سکون نمی‌رسد.

نکته ادبی: نیارامد: مضارع منفی از مصدر آرمیدن؛ به معنای آرام نگرفتن.

دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد

زمانی که عشق در دل شعله‌ور شود، دل هرگز به آرامش و سکون نمی‌رسد.

نکته ادبی: نیارامد: مضارع منفی از مصدر آرمیدن؛ به معنای آرام نگرفتن.

دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد

زمانی که عشق در دل شعله‌ور شود، دل هرگز به آرامش و سکون نمی‌رسد.

نکته ادبی: نیارامد: مضارع منفی از مصدر آرمیدن؛ به معنای آرام نگرفتن.

دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

چگونه می‌توان در میان آتشِ سوزنده عشق، طعم آرامش را چشید؟

نکته ادبی: آتش سوزنده: استعاره از التهاب و سوز عشق.

جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی

جانِ من یادِ لب‌های او می‌کند؛ کاش هرگز چنین یادآوری‌ای نمی‌کرد.

نکته ادبی: ای کاش نکردی: بیانگر ندامت از یادآوری که رنجِ دوری را تازه می‌کند.

جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی

جانِ من یادِ لب‌های او می‌کند؛ کاش هرگز چنین یادآوری‌ای نمی‌کرد.

نکته ادبی: ای کاش نکردی: بیانگر ندامت از یادآوری که رنجِ دوری را تازه می‌کند.

جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی

جانِ من یادِ لب‌های او می‌کند؛ کاش هرگز چنین یادآوری‌ای نمی‌کرد.

نکته ادبی: ای کاش نکردی: بیانگر ندامت از یادآوری که رنجِ دوری را تازه می‌کند.

جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی

جانِ من یادِ لب‌های او می‌کند؛ کاش هرگز چنین یادآوری‌ای نمی‌کرد.

نکته ادبی: ای کاش نکردی: بیانگر ندامت از یادآوری که رنجِ دوری را تازه می‌کند.

جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی

جانِ من یادِ لب‌های او می‌کند؛ کاش هرگز چنین یادآوری‌ای نمی‌کرد.

نکته ادبی: ای کاش نکردی: بیانگر ندامت از یادآوری که رنجِ دوری را تازه می‌کند.

جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

زیرا آن لب‌ها (آن معشوق) شکاری نیست که بتوان همواره و برای همیشه به دست آورد.

نکته ادبی: شکار: استعاره از دسترسی به معشوق که همچون صیدی گریزپا است.

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک

من از هوسِ پخته‌شدن در عشقِ او سوختم؛ دریغا که این هوسِ خام، عاقبتی جز سوختن نداشت.

نکته ادبی: آوخ: شبه‌جمله‌ای برای بیان افسوس و دریغ؛ پختن: کنایه از تکامل یافتن یا سوختن و گداخته شدن در آتش عشق.

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک

من از هوسِ پخته‌شدن در عشقِ او سوختم؛ دریغا که این هوسِ خام، عاقبتی جز سوختن نداشت.

نکته ادبی: آوخ: شبه‌جمله‌ای برای بیان افسوس و دریغ؛ پختن: کنایه از تکامل یافتن یا سوختن و گداخته شدن در آتش عشق.

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک

افسوس که من در آرزوی آن بودم که با حضور او به پختگی و کمال برسم، اما این هوسِ پختنِ جان، بدون آتشِ سوزان عشق ممکن نیست و جز خامی ثمری ندارد.

نکته ادبی: آوخ: شبه‌جمله به معنای دریغا و افسوس که نشان از حسرت شاعر دارد.

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک

دریغا که من در آرزوی آن بودم که به دست او پخته و کامل شوم و در این راه سوختم، اما...

نکته ادبی: آوخ: شبه‌جمله‌ای برای بیان دریغ و افسوس. پختن: در اینجا استعاره از رسیدن به کمال و پختگی روحانی است.

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک

دریغا که من در آرزوی آن بودم که به دست او پخته و کامل شوم و در این راه سوختم، اما...

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ سوختن بر شدت و استمرار دردِ اشتیاق دلالت دارد.

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک

دریغا که من در آرزوی آن بودم که به دست او پخته و کامل شوم و در این راه سوختم، اما...

نکته ادبی: حرف «لیک» در پایان، نویدبخشِ یک تقابل در مصراع بعدی است.

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: «آتش رز» استعاره از شراب یا حرارتِ عشق است. «دیگِ هوس» اضافه استعاری است.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: خام در مقابل پخته قرار دارد و استعاره از بی‌تجربگی و نقصِ معرفت است.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: واژه «توان یافت» به معنای «ممکن است به دست آورد» به کار رفته است.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: این مصراع بر قانونِ «رنج برای کمال» تأکید دارد.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: ساختار جملات کوتاه و صریح است تا بر قطعیتِ این حکمِ اخلاقی بیفزاید.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: ارتباط معنایی میان «دیگ» و «خام» استعاره‌ای از آشپزی و پختن غذا است.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: «رز» به معنای درخت انگور است و در اینجا به حرارتِ شرابِ عشق اشاره دارد.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم در اشعارِ شاعر برای تأکید بر ضرورتِ تجربه در مسیر کمال است.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ حوزه خوراک‌شناسی برای تبیینِ یک حقیقت عرفانی.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: این قطعه از نگاه عرفانی، بیانگرِ ضرورتِ «سوختن» برای «ساخته‌شدن» است.

بی آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

بدون شعله‌ی عشق، در دیگِ آرزوها، انسان همچنان خام و نارس باقی می‌ماند و به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: ساختارِ مصراع دوم نوعی حصر و تأکید بر ناتوانی انسانِ بی‌درد است.

خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر

ای خاقانی! اگر به یار دست نیافتی، صبر پیشه کن، چرا که...

نکته ادبی: «خاقانی» تخلص شاعر است و خطاب به خود برای پند و اندرز.

خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر

ای خاقانی! اگر به یار دست نیافتی، صبر پیشه کن، چرا که...

نکته ادبی: استفاده از «اگر» نشان‌دهنده شرطی بودنِ دسترسی به معشوق است.

خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر

ای خاقانی! اگر به یار دست نیافتی، صبر پیشه کن، چرا که...

نکته ادبی: «چکنی» در فارسی کهن به معنای «چه می‌کنی» یا «چه باید کرد» است.

خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر

ای خاقانی! اگر به یار دست نیافتی، صبر پیشه کن، چرا که...

نکته ادبی: صبر در اینجا نه به معنای منفعل بودن، بلکه به معنای ایستادگی و انتظارِ فعال است.

خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر

ای خاقانی! اگر به یار دست نیافتی، صبر پیشه کن، چرا که...

نکته ادبی: خطاب به خویشتن، از شیوه‌های رایج در ادبیات غنایی برای بیانِ درونیات شاعر است.

خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: «دولت» در اینجا به معنای سعادت و کامیابی در وصال است.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: «از ایام به ایام» کنایه از گذرِ زمان و صبوری در طولِ آن است.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: تکرارِ واژه ایام برای تأکید بر نقشِ «زمان» در تحولاتِ روحی است.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: این جمله مبیّنِ خوش‌بینی شاعر به آینده در عینِ تحملِ رنجِ کنونی است.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: ساختارِ مصراع، تقابلی میان «صبر» و «دولت» (وصال) ایجاد می‌کند.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: واژه «دولت» در ادب فارسی بار معناییِ مثبت و نیک‌بختی دارد.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: تکرار مصراع‌ها در داده‌های ورودی، در اینجا به تکرارِ یک باورِ عمیق اشاره دارد.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خیراتِ بزرگ، یک‌شبه به دست نمی‌آیند.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: صوتِ پنهان در کلام، دلداری‌دادن به خویش است.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: استفاده از زمان برای حلِ مشکلات، در جهان‌بینی شاعر جایگاه والایی دارد.

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

این دولتِ دیدار، با گذشتِ ایام و زمان، بالاخره به دست می‌آید.

نکته ادبی: «از ایام به ایام» تلمیحی به چرخش روزگار و فرصت‌های دوباره است.

نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق

تا زمانی که در آتش عشق نسوزی، نام و نشانی پیدا نمی‌کنی (به کمال نمی‌رسی).

نکته ادبی: «نام» در اینجا به معنای آوازه، شهرت و جایگاه معنوی است.

نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق

تا زمانی که در آتش عشق نسوزی، نام و نشانی پیدا نمی‌کنی (به کمال نمی‌رسی).

نکته ادبی: استفاده از «تا نشوی» برای بیان شرطِ لازم جهتِ رسیدن به نتیجه.

نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق

تا زمانی که در آتش عشق نسوزی، نام و نشانی پیدا نمی‌کنی (به کمال نمی‌رسی).

نکته ادبی: «سوخته عشق» ترکیبی وصفی است که حالِ عارف را بیان می‌کند.

نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق

تا زمانی که در آتش عشق نسوزی، نام و نشانی پیدا نمی‌کنی (به کمال نمی‌رسی).

نکته ادبی: مفهوم «سوختن» در اینجا کنایه از نابودی منیت است.

نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق

تا زمانی که در آتش عشق نسوزی، نام و نشانی پیدا نمی‌کنی (به کمال نمی‌رسی).

نکته ادبی: شاعر بر این باور است که هویتِ حقیقی بعد از فنا در عشق شکل می‌گیرد.

نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

تا زمانی که در آتش عشق نسوزی، نام و نشانی پیدا نمی‌کنی (به کمال نمی‌رسی).

نکته ادبی: تناقضی زیبا میان سوختن (فنا) و یافتنِ نام (بقا).

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: «داغ» استعاره از نشانِ عشق و رنجِ حاصل از آن است.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: «پس از سوختگی» زمانِ رسیدن به نتیجه را بیان می‌کند.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: ارتباط علی و معلولی میان «داغ» و «نام» در این بیت برقرار است.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: استفاده از حروف اضافه برای بیان فرآیندِ رسیدن به هدف.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: «نام توان یافت» تأکیدی بر کسبِ وجاهت در نزدِ اهل دل است.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع‌ها نشان از اهمیتِ این باورِ شاعرانه دارد.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: این بیت در ادامه بیتِ قبل، دلیلِ اصلیِ لزومِ سوختن را بیان می‌کند.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: واژه «داغ» علاوه بر معنای سوختگی، به نشانِ ارادت و عاشقی نیز اشاره دارد.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: مضمونی که در ادبیاتِ کلاسیک برای بیانِ ارزشِ رنجِ عارفانه به کار می‌رود.

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

چرا که شهرت و اعتبارِ واقعی، پس از تحملِ داغِ عشق و سوختنِ در آن به دست می‌آید.

نکته ادبی: پایانی استوار برای این اندیشه که بی‌رنج، گنجِ معنوی میسر نیست.