دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۱

خاقانی
عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت
عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت
عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت
عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت
عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت
عیسی لبی و مرده دلم در برابرت چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
خونین سلب شده است لب معجز آورت
مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت
از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

لب‌های تو همچون عیسی مسیح قدرت جان‌بخشی دارد، اما دل من در برابر این همه لطف و زیبایی تو، مرده و بی‌جان است.

نکته ادبی: عیسی لبی: ترکیب تشبیهی که به توانایی اعجازگونه در زنده کردن اشاره دارد.

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

لب‌های تو همچون عیسی مسیح قدرت جان‌بخشی دارد، اما دل من در برابر این همه لطف و زیبایی تو، مرده و بی‌جان است.

نکته ادبی: تکرارِ معنوی برای تأکید بر استیصال عاشق در برابر معشوق.

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

لب‌های تو همچون عیسی مسیح قدرت جان‌بخشی دارد، اما دل من در برابر این همه لطف و زیبایی تو، مرده و بی‌جان است.

نکته ادبی: صفت «عیسی لبی» در متون عرفانی و ادبی، به دمی اشاره دارد که ناامیدی را به امید بدل می‌کند.

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

لب‌های تو همچون عیسی مسیح قدرت جان‌بخشی دارد، اما دل من در برابر این همه لطف و زیبایی تو، مرده و بی‌جان است.

نکته ادبی: استعاره از کمال زیبایی معشوق که حتی مرگ را از دل عاشق می‌زداید.

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

لب‌های تو همچون عیسی مسیح قدرت جان‌بخشی دارد، اما دل من در برابر این همه لطف و زیبایی تو، مرده و بی‌جان است.

نکته ادبی: تضاد میان جان‌بخشی معشوق و بی‌جانی عاشق، محور اصلی بیت است.

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

در حالی که لب‌هایت مرده را زنده می‌کند، من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: تخم پیله: نماد دگردیسی و تولد دوباره پس از یک دوره انزوا و سکون.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: تمثیل کرم ابریشم برای بیان کمال روحی و تحول عاشق به کار رفته است.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به زندگی از طریق پیوند با محبوب.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: تأکید بر واژه «پیله» برای نشان دادنِ حصارِ تنهاییِ عاشق که با وصال می‌شکند.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: استعاره از رسیدن به بلوغ و حیاتِ جاودان در سایه حضور معشوق.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: ترکیبِ «زنده شدن» با «پیله» بازتاب‌دهنده مفهوم عرفانی فنا و بقا است.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: اشاره به دگردیسیِ عاشق در حضور معشوق.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: استعاره از پنهان شدن و دوباره پدیدار شدن در سایه عشق.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: پیوند میان پیله و آغوش معشوق، مکانی امن برای دگرگونی است.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: نمادگرایی پیله به معنای عزلت‌نشینی و سپس تجلی یافتن است.

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

من در آغوش تو همچون کرم ابریشم که در پیله دوباره متولد می‌شود، از نو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به هستی در برِ معشوق.

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین

مانند شمع، از مژگان خود سیلابی از اشک‌های آتشین می‌ریزم.

نکته ادبی: تشبیه مبالغه‌آمیز اشک به سیلاب آتشین که نشان از شدت سوز و گداز عاشق دارد.

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین

مانند شمع، از مژگان خود سیلابی از اشک‌های آتشین می‌ریزم.

نکته ادبی: اشاره به سوختن و ساختنِ عاشق که با شمع تمثیل شده است.

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین

مانند شمع، از مژگان خود سیلابی از اشک‌های آتشین می‌ریزم.

نکته ادبی: سیلاب آتشین: تضاد میان آب (اشک) و آتش (سوز)، بیانگر تناقضات درونی عاشق.

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین

مانند شمع، از مژگان خود سیلابی از اشک‌های آتشین می‌ریزم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ کلاسیک از گداختن عاشق.

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین

مانند شمع، از مژگان خود سیلابی از اشک‌های آتشین می‌ریزم.

نکته ادبی: استعاره از اشک به عنوان نمادِ ذوب شدنِ وجودِ عاشق در مسیر عشق.

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

این اشک‌ها به خاطر همان لب‌های توست که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: تضاد آتش و عسل، بیانگرِ ماهیتِ دوگانه عشق که هم درد دارد و هم درمان.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: لب با دو ویژگی متضاد توصیف شده است.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: استعاره از لب به منبعِ عشق و رنج توأمان.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: آتش و عسل، تصویرِ شاعرانه از جذابیتِ خطرناکِ معشوق.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: اشاره به طعم عشق که در آن واحد گزنده و شیرین است.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: لب به عنوان منبع حیات و هم منبع سوختن.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس برای توصیف زیبایی معشوق.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: لبِ معشوق به مثابه مرکز ثقل عواطف شاعر.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: تاکید بر دوگانگیِ لذت و درد.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: توصیفِ لبِ معشوق با صفتِ آتش و عسل.

ز آن لب که آتش است و عسل می دهد برت

به خاطر همان لب‌های تو که هم آتشِ شور و اشتیاق است و هم عسلِ شیرین و آرامش‌بخش.

نکته ادبی: لب معشوق، کانونِ تضادِ هستی‌بخش و نابودکننده.

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل

حتی اگر مگس بشوم، بر آن عسل نخواهم نشست.

نکته ادبی: استعاره از خویشتن‌داریِ عاشق که با وجود میل شدید، از بیمِ خطر خود را نگه می‌دارد.

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل

حتی اگر مگس بشوم، بر آن عسل نخواهم نشست.

نکته ادبی: مگس، نمادِ تمنا و زیاده‌خواهی است که شاعر خود را از آن مبرا می‌داند.

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل

حتی اگر مگس بشوم، بر آن عسل نخواهم نشست.

نکته ادبی: تاکید بر پرهیز از وسوسه معشوق.

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل

حتی اگر مگس بشوم، بر آن عسل نخواهم نشست.

نکته ادبی: عسل، نمادِ شیرینیِ وصال است که به تنهایی برای عاشق خطرناک است.

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل

حتی اگر مگس بشوم، بر آن عسل نخواهم نشست.

نکته ادبی: نفیِ نشستن، نشان از ترس و احترامِ عاشق است.

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

زیرا از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر (بی‌رحم و گمراه‌کننده) است، می‌ترسم.

نکته ادبی: زنبور کافر: کنایه از چشمانی که بی‌رحمانه عاشق را می‌گزند و می‌کشند.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: چشم به زنبور تشبیه شده که نیشِ آن هلاکت‌بار است.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: کافر به معنای بی دین و بی رحم که به چشمان معشوق نسبت داده شده.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: تأکید بر خطرِ نگاهِ معشوق.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: ترکیبِ نیش و چشم، تصویری از زیباییِ مهلک.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: تضاد میان شیرینیِ عسل (لب) و نیشِ چشم.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: تشبیه چشم به زنبورِ کافر، بسیار خلاقانه است.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: هراسِ عاشق از زیباییِ ویرانگرِ معشوق.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: چشمِ کافر، نمادِ بی‌اعتنایی معشوق به رنج عاشق.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: تشبیه نگاه به نیش، نشان از تاثیرِ عمیق و دردناکِ آن دارد.

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

از نیش چشم‌های تو که همچون زنبورِ کافر است، می‌ترسم.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر قدرتِ نگاه معشوق.

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی

نگو که یاقوت از تابش خورشید زاده شده است (زیرا زیباییِ تو والاتر است).

نکته ادبی: این بیت در مقام برتری بخشیدن به معشوق بر پدیده‌های طبیعی است.

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی

نگو که یاقوت از تابش خورشید زاده شده است (زیرا زیباییِ تو والاتر است).

نکته ادبی: نفیِ باورِ رایج که یاقوت محصول خورشید است، برای تمجید از لبِ معشوق.

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی

این سخن را نپذیر که یاقوتِ سرخ از پرتو خورشید پدید آمده است؛ حقیقت آن است که خورشیدِ درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: «نی مگوی» به معنای «نگو» یا «باور نکن» است که در اینجا نوعی نفیِ باورهای عامیانه برای بزرگداشت معشوق است.

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی

این سخن را نپذیر که یاقوتِ سرخ از پرتو خورشید پدید آمده است؛ حقیقت آن است که خورشیدِ درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: ترکیب «یاقوت احمر» استعاره از لب‌های سرخ معشوق است.

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی

این سخن را نپذیر که یاقوتِ سرخ از پرتو خورشید پدید آمده است؛ حقیقت آن است که خورشیدِ درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «زاده» برای بیانِ رابطه‌ی علّیِ هنری بین لب و خورشید است.

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

این سخن را نپذیر که یاقوتِ سرخ از پرتو خورشید پدید آمده است؛ حقیقت آن است که خورشیدِ درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: تغییر جایگاهِ فاعل و مفعول در مصراع دوم برای تأکید بر برتری معشوق است.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: تکرار گزاره برای تأکید بر عظمت زیبایی معشوق.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: استعاره از لب به یاقوت که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: عبارت «یاقوت احمرت» اضافه تشبیهی است.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف زیبایی.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: ساختار جمله‌ی اسنادی برای اثباتِ یک ادعای شاعرانه.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: در اینجا خورشید نماد نور و روشنایی است.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: استعاره از خورشید به عنوان یک مخلوق، که خالقش لب معشوق است.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: ایهام در 'احمرت' که می‌تواند اشاره به رنگ لب باشد.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: جمله‌ای با ایجاز و فصاحت.

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خورشید درخشان، خود از پرتو لب‌های یاقوت‌گونِ تو زاده شده است.

نکته ادبی: مفهوم‌سازی نو در مقایسه با باورهای قدیمی نجومی.

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا

غمزه‌ی جادوییِ تو خونِ ما را می‌ریزد؛ پس چرا لب‌های معجزه‌گر تو، این‌گونه سرخ و خون‌آلود است؟

نکته ادبی: «غمزه» به معنای کرشمه و اشاره‌ی چشم است که در اینجا عاملی برای کشتن عاشق است.

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا

غمزه‌ی جادوییِ تو خونِ ما را می‌ریزد؛ پس چرا لب‌های معجزه‌گر تو، این‌گونه سرخ و خون‌آلود است؟

نکته ادبی: «خون‌ریز» کنایه از قتّال بودن و تأثیرگذاری شدیدِ نگاه معشوق است.

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا

غمزه‌ی جادوییِ تو خونِ ما را می‌ریزد؛ پس چرا لب‌های معجزه‌گر تو، این‌گونه سرخ و خون‌آلود است؟

نکته ادبی: «جادوت» اشاره به افسونگری و سحرآمیز بودن نگاه دارد.

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا

غمزه‌ی جادوییِ تو خونِ ما را می‌ریزد؛ پس چرا لب‌های معجزه‌گر تو، این‌گونه سرخ و خون‌آلود است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تعجب از وضعیت لب‌ها.

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا

غمزه‌ی جادوییِ تو خونِ ما را می‌ریزد؛ پس چرا لب‌های معجزه‌گر تو، این‌گونه سرخ و خون‌آلود است؟

نکته ادبی: پیوند میان غزه (چشم) و لب (دهان) در پیکر معشوق.

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خونین سلب شده است لب معجز آورت

غمزه‌ی جادوییِ تو خونِ ما را می‌ریزد؛ پس چرا لب‌های معجزه‌گر تو، این‌گونه سرخ و خون‌آلود است؟

نکته ادبی: «خونین سلب» یعنی جامه یا پوششِ سرخ‌رنگ داشتن.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: تشبیه لب به خون یا کسی که خون پوشیده است.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: صفت «معجز‌آور» برای تأکید بر قدرتِ لب در دگرگون کردن عاشق است.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: استعاره از سرخی لب به رنگ خون.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: این ابیات در حال طرح یک معمای عاشقانه هستند.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: ساختار نحوی کهن.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: تأکید بر سرخی لب.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: خلق تصویرِ خون‌آلود بودن معشوق.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: ایهام بین زیبایی و خشونت.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: تداعی‌گر مفاهیم عرفانی در عین ظاهر عاشقانه.

خونین سلب شده است لب معجز آورت

لب‌های معجزه‌گر تو، جامه‌ای سرخ به تن کرده است (خون‌آلود است).

نکته ادبی: توصیف دقیق یک وضعیت غیرطبیعی.

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت

گویی لب‌های تو همان خونی را نوشیده است که غمزه‌ات ریخت، که اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: «مانا» در اینجا به معنای «گویا» یا «احتمال می‌رود» است.

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت

گویی لب‌های تو همان خونی را نوشیده است که غمزه‌ات ریخت، که اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: پیوند علی و معلولی که شاعر بین نگاه و لب برقرار می‌کند.

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت

گویی لب‌های تو همان خونی را نوشیده است که غمزه‌ات ریخت، که اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: «لب شکرین» صفتِ لب معشوق است.

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت

گویی لب‌های تو همان خونی را نوشیده است که غمزه‌ات ریخت، که اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: نکته ادبی: شاعر در حالِ بازسازی یک صحنه‌ی خیالی از نوشیدن خون است.

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت

گویی لب‌های تو همان خونی را نوشیده است که غمزه‌ات ریخت، که اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: خلاقیت در تصویرسازی.

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت کاینک نشان خون به لب شکرین درت

گویی لب‌های تو همان خونی را نوشیده است که غمزه‌ات ریخت، که اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: «کاینک» مخفف «که اینک» به معنای «که اکنون».

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: ادامه منطقی بیت قبلی.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر سرخی لب به عنوان نشانه‌ی خون‌خواری.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: توصیف ظاهری معشوق.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: در تضاد با مفهوم شیرینی لب.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از شکر به دلیل شیرینی و سرخی.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازی بصری.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: لحن طنزآمیزِ شاعرانه.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: انسجام کلامی.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: نکته نحوی: وجود 'نشان' به عنوان مفعول یا متمم در جمله.

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

اکنون نشان آن خون بر لب‌های شیرین تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: پایان‌بندی این استدلال عاشقانه.

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ

چشمانت که چون دو بادام هستند، در میدانِ جنگِ عشق، همچون تیغِ جراحی (نشتر) عمل می‌کنند.

نکته ادبی: «نشتر» ابزار جراحی است و تشبیه آن به نگاه معشوق برای بیانِ بُرندگی نگاه است.

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ

چشمانت که چون دو بادام هستند، در میدانِ جنگِ عشق، همچون تیغِ جراحی (نشتر) عمل می‌کنند.

نکته ادبی: «دو بادام» استعاره از چشمان کشیده و بادامی‌شکل معشوق است.

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ

چشمانت که چون دو بادام هستند، در میدانِ جنگِ عشق، همچون تیغِ جراحی (نشتر) عمل می‌کنند.

نکته ادبی: «سلاح» دانستن چشم، استعاره‌ای برای توصیف قدرت نفوذ نگاه.

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ

چشمانت که چون دو بادام هستند، در میدانِ جنگِ عشق، همچون تیغِ جراحی (نشتر) عمل می‌کنند.

نکته ادبی: تقابل میان ظرافت (بادام) و خشونت (نشتر) در کلام شاعر.

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ

هنگامی که چشمانِ بادامی‌شکل تو مانندِ سلاحی در میدانِ جنگ بر من یورش می‌آورند و مرا هدفِ نگاهِ برّانِ خود قرار می‌دهند.

نکته ادبی: نشتر در اینجا استعاره از نگاهِ تیز و نافذ است که به چشمِ جراح زخم می‌زند.

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

از تیغِ نگاهِ تو، چشمانِ من نیز همچون پسته‌ای که رگ‌دار و خونین است، پر از خونِ دل شده است.

نکته ادبی: تشبیه چشمِ خون‌گرفته به پسته، اشاره‌ای به ظاهرِ رگ‌دار و شکافته‌ی این مغز دارد که با حالِ عاشقِ خون‌گریان همسان‌سازی شده است.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

چشمانِ من از شدتِ رنج و خون‌دلی، به پسته‌ای می‌ماند که رگ‌های خونینش به سببِ تیغِ نگاهِ تو نمایان گشته است.

نکته ادبی: تکرار تصویرِ پسته برای تأکید بر رنجِ جسمانیِ عاشق است.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

به سببِ نشترِ نگاهت، چشمِ من همچون پسته‌ای است که در میانش رگ‌های خونین نمایان شده است.

نکته ادبی: اشاره به سرخیِ چشم در اثرِ گریه و بی‌خوابی.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

چشمِ خونینِ من که رگ‌هایش به دلیلِ تیغِ نگاهِ تو پرخون گشته، به پسته‌ای ماننده است که گویی خون در آن جاری است.

نکته ادبی: تضاد میانِ سختیِ پسته و نرمیِ بافتِ چشم، غنای تصویری ایجاد کرده است.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

در اثرِ جراحتِ نگاهت، چشمانِ من به شکلِ پسته‌ای درآمده است که رگ‌های خونینش از دردِ عشق لبریز است.

نکته ادبی: استعاره‌ای از درماندگیِ عاشق که زیبایی‌اش به درد بدل شده است.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

تیغِ نگاهِ تو چنان در من اثر کرده که چشمانم چون پسته‌ای رگ‌دار و خونین، دردآلود گشته است.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ فیزیکیِ عشق بر اعضای بدن.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

چشمِ من در برابرِ جراحیِ نگاهِ تو، بسانِ پسته‌ای است که رگ‌هایش از خونِ دل پر شده است.

نکته ادبی: واژه‌ی نشتر تداعی‌گرِ فرآیندِ مداوا و همزمان جراحت است.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

از اثرِ نشترِ نگاهت، چشمانم گویی پسته‌ای است که از رگ‌های خونینِ سرخی پر شده است.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ احتقانِ خون در چشم که به رگ‌های پسته تشبیه شده است.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

چشمانِ رگ‌دار و خونینِ من، گویی پسته‌ای است که از ضربه‌ی نشترِ نگاهِ تو شکافته شده است.

نکته ادبی: استعاره از شکنندگیِ عاشق در برابر نگاهِ معشوق.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

به خاطرِ نگاهِ برّانِ تو، چشمانم همچون پسته‌ای است که رگ‌هایش از خونِ سرخ پر گشته است.

نکته ادبی: استفاده از عنصرِ رنگ (سرخ) برای نمایشِ شدتِ رنج.

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

چشمانِ من، بسانِ پسته‌ای که رگ‌هایش با خون آمیخته، از تیغِ نگاهِ تو به این روز افتاده است.

نکته ادبی: تکرارِ این تصویر برای تثبیتِ اندوهِ شاعر در ذهنِ مخاطب.

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست

خاقانی که این‌گونه اسیر و گرفتارِ چشمانِ بادامیِ تو گشته است.

نکته ادبی: بسته‌ی بادام بودن، کنایه از اسارت در زیباییِ چشم است.

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست

خاقانی، آن عاشقی که در کمندِ چشمانِ بادامیِ تو گرفتار و اسیر شده است.

نکته ادبی: نامِ شاعر به عنوان مخاطبِ خود، نوعی خطابِ تخلص‌گونه است.

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست

خاقانی که خود را در حصارِ چشمانِ بادامیِ تو بسته و تسلیم یافته است.

نکته ادبی: بسته بودن، استعاره از دلبستگی و اسارتِ قلب است.

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست

این خاقانی که اسیرِ چشمانِ بادامیِ تو شده است.

نکته ادبی: سادگیِ جمله برای بیانِ نهایتِ تسلیم.

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست

من یعنی خاقانی، که تمامِ وجودم در گروِ چشمانِ بادامیِ توست.

نکته ادبی: تغییرِ لحن به اول شخص برای القای حسِ شخصیِ شاعر.

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

خاقانی که اسیرِ چشم توست، در برابرِ تو همچون پسته‌ای دهان‌گشوده در انتظارِ توجه یا فریاد است.

نکته ادبی: دهان گشودنِ پسته نمادِ آشکار شدنِ درون و طلبِ کمک است.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

همچون پسته‌ای که دهانش باز شده، در برابرِ تو منتظر و حیران مانده‌ام.

نکته ادبی: در ادبیات، پسته دهان‌گشوده استعاره از کسی است که از شدتِ حیرت یا درد، دهانش باز مانده است.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

من در برابرت مانند پسته‌ای هستم که دهانش گشوده شده و گویی در حالِ استمداد است.

نکته ادبی: انتقالِ حسِ نیازِ عاطفی به یک تمثیلِ گیاهی.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

چون پسته‌ای دهان‌گشوده، در پیشگاهِ تو به نظاره نشسته‌ام.

نکته ادبی: استعاره از حیرت و سکوتِ پرمعنا.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

مانند پسته‌ای که دهانش باز مانده، در برابرِ تو خاضع و بی‌زبان هستم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عاشقان در برابر معشوق همواره متحیرند.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

در مقابلت چون پسته‌ای دهان‌گشوده، حیران و درمانده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر وضعیتِ انفعالیِ عاشق.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

گویی چون پسته‌ای دهان‌گشوده در برابرِ تو قرار گرفته‌ام که نشان از دردِ درونم دارد.

نکته ادبی: استعاره از آشکار شدنِ رازِ دل.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

همچون پسته‌ای دهان‌گشوده در برابرِ تو هستم، گویی بی‌تابی‌ام را به نمایش گذاشته‌ام.

نکته ادبی: دهانِ باز، استعاره از افشایِ رازِ پنهان.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

بسانِ پسته‌ای که دهانش گشوده شده، در برابرِ نگاهِ تو حیران و منتظرم.

نکته ادبی: تقابلِ نگاهِ معشوق (بادام) و دهانِ عاشق (پسته).

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

در برابرِ تو، همچون پسته‌ای هستم که از شدتِ شوق یا رنج، دهان گشوده است.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای نمایشِ نهایتِ بیچارگی.

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

مانند پسته‌ای دهان‌گشوده، در برابرِ تو خاضعانه ایستاده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر فروتنی و انقیادِ عاشق.