دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶۰

خاقانی
آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست
آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست
آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست
آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست
آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست
آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
عود الصلب من خط زنار سان اوست
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است
فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است
فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است
فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است
فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است
فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید
آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید
آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید
آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید
آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید
آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
از سوزن مسیح که شکل میان اوست
گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود
گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود
گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود
گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود
گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود
گر بر دلم زبور بخوانند نشنود کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست
پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند
پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند
پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند
پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند
پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند
پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست
ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

آن محبوبِ نازنینی که کلامش همچون نفسِ حیات‌بخشِ مسیح، به دل‌هایِ مرده، زندگی و شور می‌بخشد.

نکته ادبی: تشبیه کلام معشوق به نفس عیسی برای بیان قدرت حیات‌بخشی سخن اوست.

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

آن محبوبِ لطیف و نازنینی که سخن گفتنش، همچون نَفَسِ عیسایِ پیامبر، درمان‌گر و حیات‌بخشِ دل‌هایِ مرده است.

نکته ادبی: «عیسی دل‌ها» اضافه‌تشبیهی است که سخنِ محبوب را به دمِ عیسی تشبیه می‌کند.

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

آن محبوب نازنین، کسی است که کلامش همچون معجزه‌ی مسیح، جان‌بخشِ دل‌های مرده است.

نکته ادبی: عیسیِ دل‌ها: اضافه تشبیهی است؛ کلام معشوق به نفسِ مسیح که مرده را زنده می‌کند، تشبیه شده است.

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

آن محبوب نازنین، کسی است که کلامش همچون معجزه‌ی مسیح، جان‌بخشِ دل‌های مرده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر قدرتِ کلام معشوق است.

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

آن محبوب نازنین، کسی است که کلامش همچون معجزه‌ی مسیح، جان‌بخشِ دل‌های مرده است.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح به داستانِ زنده کردن مردگان توسط حضرت عیسی.

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

آن محبوب نازنین، کسی است که کلامش همچون معجزه‌ی مسیح، جان‌بخشِ دل‌های مرده است.

نکته ادبی: صفتِ نازنین در اینجا هم به معنای زیبایی ظاهری است و هم به معنای لطافتِ طبع.

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

آن محبوب نازنین، کسی است که کلامش همچون معجزه‌ی مسیح، جان‌بخشِ دل‌های مرده است.

نکته ادبی: زبانِ او استعاره از گفتارِ دلربای اوست.

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست عود الصلب من خط زنار سان اوست

آن محبوب نازنین است که کلامش جان‌بخش است و آن خطِ چهره‌اش که همچون صلیب است، مانند زنار بر پیکر ایمانِ من نقش بسته است.

نکته ادبی: در این بیت دو مفهومِ کلامِ معشوق و ظاهرِ او (خط عارض) ترکیب شده‌اند.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: زنار: بندی که اهلِ کتاب در قدیم بر کمر می‌بستند؛ کنایه از تعلقِ خاطر و بندگی.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: زنار-سان: تشبیه به زنار.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: عود الصلب: به معنی چوبِ صلیب است که به موهای مشکین معشوق استعاره داده شده.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: تضادِ ضمنی میان کفر (زنار) و معشوق (که معشوقِ عارف است) در ادبیات کلاسیک رایج است.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: صلیب استعاره از زلف یا خطِ عارض است.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: تلمیح به آیین‌های مسیحی برای توصیف ویژگی‌های ظاهری معشوق.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ در عبارتِ زنار-سان.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: شاعر از استعاره‌های مسیحی برای شکستنِ قداستِ ظاهری و نشان دادنِ اسارتِ عاشق استفاده کرده است.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ عربی در ترکیب‌های فارسی.

عود الصلب من خط زنار سان اوست

خطِ چهره‌ی او که مانند صلیبی تیره است، همچون زنارِ اهلِ کلیسا بر پیکرِ دین و عقل نقش بسته است.

نکته ادبی: این بند تأکید بر غلبه‌ی زیبایی معشوق بر منطقِ عاشق دارد.

بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او

بسیارند خردمندانِ پاک‌سیرت و عیسی‌منش که به خاطر زلفِ سیاه‌رنگ و صلیب‌گونه‌ی او، به اسارت افتاده‌اند.

نکته ادبی: عقل عیسوی: عقلِ پاک و منزه، کنایه از خردمندانِ پارسا.

بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او

بسیارند خردمندانِ پاک‌سیرت و عیسی‌منش که به خاطر زلفِ سیاه‌رنگ و صلیب‌گونه‌ی او، به اسارت افتاده‌اند.

نکته ادبی: مشکین صلیب: ترکیب وصفی که اشاره به زلفِ معشوق دارد.

بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او

بسیارند خردمندانِ پاک‌سیرت و عیسی‌منش که به خاطر زلفِ سیاه‌رنگ و صلیب‌گونه‌ی او، به اسارت افتاده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ مضمون برای نشان دادنِ عمقِ تأثیرگذاری معشوق.

بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او

بسیارند خردمندانِ پاک‌سیرت و عیسی‌منش که به خاطر زلفِ سیاه‌رنگ و صلیب‌گونه‌ی او، به اسارت افتاده‌اند.

نکته ادبی: مشکین صلیب تلمیحی به سیاهی زلف و شباهتِ ظاهری آن به صلیب دارد.

بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او

بسیارند خردمندانِ پاک‌سیرت و عیسی‌منش که به خاطر زلفِ سیاه‌رنگ و صلیب‌گونه‌ی او، به اسارت افتاده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار شدنِ عقل در دامِ زلف.

بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند (همچون فلک) هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی (زنار) بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: طیلسان: جامه‌ی بزرگان؛ در اینجا به معنای داشتنِ جاه و جلال و مقام است.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: زنار بستن کنایه از تسلیم شدن به کیشِ عشق است.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: فلک طیلسان اوست: استعاره از اینکه حتی آسمان هم در برابر او کوچک است.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: تضادِ کلامی بین بزرگی (فلک) و کوچکی (بنده شدن).

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: زنار بستن کنایه از گرویدن به آیین عشقِ معشوق.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: طیلسان در اینجا استعاره از کمالاتِ علمی یا اجتماعی است.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ معشوق بر تمامِ هستی.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: ارچه (اگرچه) نشانی از اعترافِ شاعر به بزرگیِ مخاطبان است.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: این تصویر نشان‌دهنده‌ی شکستِ خرد در برابر عشق است.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: فلک به عنوانِ نمادِ بلندپایگی استفاده شده است.

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

آن‌ها که صاحبِ مرتبه‌ای بلند هستند، در برابرِ زیبایی او سر تسلیم فرود می‌آورند و بندِ بندگی بر کمر می‌بندند.

نکته ادبی: زنار بستن در ادبیاتِ عرفانی، گاه به معنای ترکِ تعلقاتِ ظاهری است.

هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو

با هر لبخندی که بر لبانش می‌نشیند، گویی مسیحِ تازه‌ای متولد می‌شود و حیات‌بخشی آغاز می‌گردد.

نکته ادبی: مسیحِ نو: اضافه تشبیهی که به لبخندِ جان‌بخشِ معشوق اشاره دارد.

هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو

با هر لبخندی که بر لبانش می‌نشیند، گویی مسیحِ تازه‌ای متولد می‌شود و حیات‌بخشی آغاز می‌گردد.

نکته ادبی: هر دم: نشان‌دهنده‌ی تداومِ این اعجاز است.

هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو

با هر لبخندی که بر لبانش می‌نشیند، گویی مسیحِ تازه‌ای متولد می‌شود و حیات‌بخشی آغاز می‌گردد.

نکته ادبی: تلمیح به مقامِ مسیح در حیات‌بخشی.

هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو

با هر لبخندی که بر لبانش می‌نشیند، گویی مسیحِ تازه‌ای متولد می‌شود و حیات‌بخشی آغاز می‌گردد.

نکته ادبی: لبخند به منزله‌ی تجلیِ الهی است.

هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو

با هر لبخندی که بر لبانش می‌نشیند، گویی مسیحِ تازه‌ای متولد می‌شود و حیات‌بخشی آغاز می‌گردد.

نکته ادبی: مسیحِ نو اشاره به این دارد که زیبایی او پیوسته تازه است.

هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: مانا که: به معنی انگار که یا به گمانم؛ مریم استعاره از جایگاهِ زایشِ کلماتِ مسیحایی است.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ بدیع: دهانِ معشوق مریم است و کلامِ او مسیح.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: این بیت مکملِ بیتِ قبل است (تتمه‌ی معنایی).

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت مریم و تولد حضرت عیسی.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: کلماتِ معشوق به نوزادِ الهی تشبیه شده‌اند.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: شاعر با این تشبیه، قداستِ عجیبی به کلامِ معشوق بخشیده است.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تخیلِ پویا در ساختارِ بیت.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: این استعاره نشان‌دهنده‌ی منبعِ زایشِ سخنِ معشوق است.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه مریم به دهانِ معشوق.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: ادغامِ اسطوره‌ی دینی با احساساتِ انسانی.

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

گویی مریمِ مقدسی دیگر در دهان او جای گرفته است که این‌چنین کلماتِ حیات‌بخش و معجزه‌گونه از آن جاری می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر اعجازِ کلام.

فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است

تنِ رنجور و فرسوده‌ی من، از سوزنِ عیسی مسیح (که نمادِ نهایتِ زهد و سادگی و فقرِ اختیاری است) نیز فرسوده‌تر شده است.

نکته ادبی: سوزنِ عیسی: تلمیح به داستانی مشهور در ادبیاتِ عرفانی که عیسی مسیح در سفرِ خود سوزنی همراه داشت و آن را هم دور انداخت تا هیچ تعلقی نداشته باشد؛ نمادِ فقرِ مطلق.

فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است

تنِ رنجور و فرسوده‌ی من، از سوزنِ عیسی مسیح (که نمادِ نهایتِ زهد و سادگی و فقرِ اختیاری است) نیز فرسوده‌تر شده است.

نکته ادبی: مبالغه در رنج و فرسودگیِ عاشق.

فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است

تن و بدن من از شدت رنج و دوری، از سوزن حضرت عیسی (که نماد سادگی و زهد است) نیز فرسوده‌تر شده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سوزن حضرت عیسی که در متون عرفانی و ادبی مکرر به عنوان نماد بی‌تعلق بودن به دنیا ذکر می‌شود.

فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است

تن و بدن من از شدت رنج و دوری، از سوزن حضرت عیسی (که نماد سادگی و زهد است) نیز فرسوده‌تر شده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سوزن حضرت عیسی که در متون عرفانی و ادبی مکرر به عنوان نماد بی‌تعلق بودن به دنیا ذکر می‌شود.

فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است

تن و بدن من از شدت رنج و دوری، از سوزن حضرت عیسی (که نماد سادگی و زهد است) نیز فرسوده‌تر شده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سوزن حضرت عیسی که در متون عرفانی و ادبی مکرر به عنوان نماد بی‌تعلق بودن به دنیا ذکر می‌شود.

فرسوده تر ز سوزن عیسی تن من است باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

باریک تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

لبان محبوب من به قدری ظریف و نازک است که از رشته‌ای که حضرت مریم به کار می‌برد نیز باریک‌تر و لطیف‌تر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: رشته مریم کنایه از نهایت ظرافت و باریکی است.

آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید

چه کسی آن لبِ لعل‌فام را به این رشته‌ی ظریفِ مریم کشیده و مزین کرده است؟

نکته ادبی: تشبیه لب به لعل و رشته مریم به کنایه از ظرافت و سرخی زیبا.

آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید

چه کسی آن لبِ لعل‌فام را به این رشته‌ی ظریفِ مریم کشیده و مزین کرده است؟

نکته ادبی: تشبیه لب به لعل و رشته مریم به کنایه از ظرافت و سرخی زیبا.

آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید

چه کسی آن لبِ لعل‌فام را به این رشته‌ی ظریفِ مریم کشیده و مزین کرده است؟

نکته ادبی: تشبیه لب به لعل و رشته مریم به کنایه از ظرافت و سرخی زیبا.

آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید

چه کسی آن لبِ لعل‌فام را به این رشته‌ی ظریفِ مریم کشیده و مزین کرده است؟

نکته ادبی: تشبیه لب به لعل و رشته مریم به کنایه از ظرافت و سرخی زیبا.

آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید

چه کسی آن لبِ لعل‌فام را به این رشته‌ی ظریفِ مریم کشیده و مزین کرده است؟

نکته ادبی: تشبیه لب به لعل و رشته مریم به کنایه از ظرافت و سرخی زیبا.

آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گویی میان و کمرِ باریک او، از همان سوزنِ حضرت مسیح شکل گرفته است (اشاره به اوجِ لاغری و ظرافت).

نکته ادبی: استعاره از سوزن مسیح برای بیان نهایت باریکی و ظرافت.

گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود

اگر برای دلِ بیقرار من کتاب زبور را هم تلاوت کنند، دیگر گوشی برای شنیدن ندارم (چرا که غرق در عشق محبوبم).

نکته ادبی: تلمیح به کتاب زبور داوود که نماد لحن خوش و کلام آسمانی است.

گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود

اگر برای دلِ بیقرار من کتاب زبور را هم تلاوت کنند، دیگر گوشی برای شنیدن ندارم (چرا که غرق در عشق محبوبم).

نکته ادبی: تلمیح به کتاب زبور داوود که نماد لحن خوش و کلام آسمانی است.

گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود

اگر برای دلِ بیقرار من کتاب زبور را هم تلاوت کنند، دیگر گوشی برای شنیدن ندارم (چرا که غرق در عشق محبوبم).

نکته ادبی: تلمیح به کتاب زبور داوود که نماد لحن خوش و کلام آسمانی است.

گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود

اگر برای دلِ بیقرار من کتاب زبور را هم تلاوت کنند، دیگر گوشی برای شنیدن ندارم (چرا که غرق در عشق محبوبم).

نکته ادبی: تلمیح به کتاب زبور داوود که نماد لحن خوش و کلام آسمانی است.

گر بر دلم زبور بخوانند نشنود گر بر دلم زبور بخوانند نشنود

اگر برای دلِ بیقرار من کتاب زبور را هم تلاوت کنند، دیگر گوشی برای شنیدن ندارم (چرا که غرق در عشق محبوبم).

نکته ادبی: تلمیح به کتاب زبور داوود که نماد لحن خوش و کلام آسمانی است.

گر بر دلم زبور بخوانند نشنود کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

زیرا خوراکِ دلِ من (انجیر مرغ)، کلامِ شیرینی است که از لبانِ محبوبم (که انجیل می‌خواند) تراوش می‌کند.

نکته ادبی: انجیر مرغ کنایه از رزق و روزی اندک و لطیف است؛ انجیل‌خوان کنایه از محبوب مسیحی‌چهره.

پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند

حتی بزرگان و پیرانِ خانه کعبه نیز، به مقام و هنرِ شاعری خاقانی افتخار می‌کنند و از آن یاد می‌کنند.

نکته ادبی: پیران کعبه استعاره از اهل معرفت و کمال است. تفاخر شاعر به جایگاه خود.

پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند

حتی بزرگان و پیرانِ خانه کعبه نیز، به مقام و هنرِ شاعری خاقانی افتخار می‌کنند و از آن یاد می‌کنند.

نکته ادبی: پیران کعبه استعاره از اهل معرفت و کمال است. تفاخر شاعر به جایگاه خود.

پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند

حتی بزرگان و پیرانِ خانه کعبه نیز، به مقام و هنرِ شاعری خاقانی افتخار می‌کنند و از آن یاد می‌کنند.

نکته ادبی: پیران کعبه استعاره از اهل معرفت و کمال است. تفاخر شاعر به جایگاه خود.

پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند

حتی بزرگان و پیرانِ خانه کعبه نیز، به مقام و هنرِ شاعری خاقانی افتخار می‌کنند و از آن یاد می‌کنند.

نکته ادبی: پیران کعبه استعاره از اهل معرفت و کمال است. تفاخر شاعر به جایگاه خود.

پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند

بزرگان و عالمانِ مذهبی (پیرانِ کعبه)، با افتخار و مباهات از خاقانی و بزرگیِ او سخن می‌گویند.

نکته ادبی: پیرانِ کعبه استعاره از بزرگانِ دین و زاهدان است و 'لاف زدن' در اینجا به معنیِ گزافه‌گویی نیست، بلکه به معنای افتخار کردن و ستایشگری است.

پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

در حالی که بزرگانِ کعبه به وجودِ خاقانی می‌بالند، این معشوقِ زیباروی و بی‌پروا (ترسایِ روم) کیست که خاقانی تا این حد دل‌بسته و متعلق به اوست؟

نکته ادبی: 'ترسای روم' در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ زیبایی، بی‌قیدی و جذابیتی است که گاه با باورهایِ زاهدانه در تقابل است.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

آن معشوقِ زیبا و خوش‌سیمایِ رومی کیست که خاقانی تمامِ هستی و تعلقِ خاطرش را به او بخشیده است؟

نکته ادبی: خاقانی با این پرسشِ بلاغی، اوجِ دلبستگیِ خود را به نمایش می‌گذارد.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

پرسش این است که این زیبارویِ غیرِ متعارف (ترسا) چه ویژگی‌ای دارد که خاقانی شیفته و مجذوبِ او شده است؟

نکته ادبی: استفاده از واژه 'ترسا' در شعرِ فارسی اغلب تلمیحی به زیباییِ مسیحیان و دوری از آدابِ مرسومِ زاهدانه است.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

آن معشوقِ رومی کیست که باعث شده است خاقانی با تمامِ بزرگی‌اش، خود را متعلق به او بداند؟

نکته ادبی: جمله پرسشی برای تأکید بر شگفتیِ مخاطب از این تعلقِ خاطرِ شاعر.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

این معشوقِ دلفریب کیست که خاقانیِ بزرگ، این‌چنین خود را در بندِ او می‌بیند؟

نکته ادبی: ترسای روم می‌تواند نمادی از عشقِ زمینی باشد که شاعر آن را با لطافت توصیف می‌کند.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

چه کسی توانسته است دلِ خاقانی را به تسخیر درآورد و او را شیفته‌وار به خود متعلق سازد؟

نکته ادبی: بهره‌گیری از کنایه برای نشان دادنِ نفوذِ معشوق در جانِ شاعر.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

آن زیبارویِ رومی کیست که خاقانیِ فاضل، این‌گونه سرگشته و دلبسته‌ی اوست؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ کمالِ علمیِ شاعر و شوریدگیِ عاشقانه او.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

این معشوق که به زیباییِ مسیحیانِ روم است، چه کسی است که خاقانیِ قدرتمند در کلام، در برابرش این‌چنین رام و مطیع است؟

نکته ادبی: اشاره به روم به عنوانِ سرزمینِ زیبایی‌های دوردست و ناشناخته.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

خاقانی که بزرگان به او می‌بالند، به چه کسی تعلق دارد که او را 'ترسای روم' می‌خواند؟

نکته ادبی: این تکرار در ابیاتِ پیشِ رو، نشان‌دهنده‌ی تأکیدِ شاعر بر هویتِ این معشوقِ خاص است.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

این معشوقِ لطیف‌طبع که خاقانی تمامِ وجودش را وقفِ او کرده، کیست؟

نکته ادبی: استفاده از 'آنِ اوست' به معنایِ تحتِ تملکِ روحی و معنویِ او بودن است.

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

آن معشوقِ رومی کیست که خاقانی از آنِ اوست و به عشقِ او افتخار می‌کند؟

نکته ادبی: خاقانی با زیرکی، تملکِ معشوق بر خود را مایه‌ی افتخار می‌داند.