دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۹

خاقانی
دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است
دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است
دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است
دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است
دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است
دل شد از دست و نه جای سخن است وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
وز توام جای تظلم زدن است
دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا
دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا
دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا
دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا
دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا
دل تو را خواه قولا واحدا تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم
آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم
آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم
آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم
آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم
آنچه در آینه بینم نه منم پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
پرتو توست که سایه فکن است
نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا
نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا
نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا
نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا
نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا
نظرت نیست به من زانکه مرا تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
تن نماند و نظر جان به تن است
باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک
باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک
باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک
باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک
باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک
باد سردم بکشد شمع فلک شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز
هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز
هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز
هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز
هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز
هست دیگ هوست خام هنوز خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
خامی آن ز دم سرد من است
گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند
گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند
گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند
گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند
گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند
گل ز باغ رخت آن کس چیند که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
که چو گل زر ترش در دهن است
عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند
عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند
عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند
عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند
عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند
عالمی شیفتهٔ زلف تواند زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک
کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک
کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک
کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک
کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک
کرده ام توبه ز می خوردن لیک لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
لب میگون تو توبه شکن است
نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست
نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست
نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست
نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست
نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست
نظر خاص تو خاقانی راست گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است
گرت نظاره هزار انجمن است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است

عقل و قرار از کفم رفته است و اکنون هنگامِ سخن گفتن نیست.

نکته ادبی: دل از دست رفتن، کنایه از بی‌اختیار شدن و مغلوبِ عشق گشتن است.

دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است

عقل و قرار از کفم رفته است و اکنون هنگامِ سخن گفتن نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر استیصالِ عاشق است.

دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است

عقل و قرار از کفم رفته است و اکنون هنگامِ سخن گفتن نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر استیصالِ عاشق است.

دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است

عقل و قرار از کفم رفته است و اکنون هنگامِ سخن گفتن نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر استیصالِ عاشق است.

دل شد از دست و نه جای سخن است دل شد از دست و نه جای سخن است

عقل و قرار از کفم رفته است و اکنون هنگامِ سخن گفتن نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر استیصالِ عاشق است.

دل شد از دست و نه جای سخن است وز توام جای تظلم زدن است

دل از دست رفته و اکنون هنگامِ سکوت است؛ با این حال، تنها تو هستی که می‌توانم نزد تو شکایت و تظلم‌خواهی کنم.

نکته ادبی: تظلم زدن، به معنای طلبِ دادخواهی و بیانِ غم و اندوه نزدِ محبوب است.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندی دلالت بر انحصارِ مخاطب در مقامِ معشوق دارد.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

وز توام جای تظلم زدن است

تنها تو هستی که جایگاهِ دادخواهیِ من هستی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در تمامیِ وجوهِ هستیِ عاشق.

دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا

دل را باید یکپارچه و تنها برای تو خواست.

نکته ادبی: قولا واحدا، اشاره به توحید و یکتایی در اراده و طلب دارد.

دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا

دل را باید یکپارچه و تنها برای تو خواست.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ یگانگیِ نیت در مسیرِ عاشقی.

دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا

دل را باید یکپارچه و تنها برای تو خواست.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ یگانگیِ نیت در مسیرِ عاشقی.

دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا

دل را باید یکپارچه و تنها برای تو خواست.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ یگانگیِ نیت در مسیرِ عاشقی.

دل تو را خواه قولا واحدا دل تو را خواه قولا واحدا

دل را باید یکپارچه و تنها برای تو خواست.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ یگانگیِ نیت در مسیرِ عاشقی.

دل تو را خواه قولا واحدا تا تو خواهیش دو قولی سخن است

دل را باید یکپارچه برای تو خواست، زیرا تا زمانی که تو در پیِ خواستنِ آن باشی، درگیرِ دوگانگی و تضادِ سخن هستی.

نکته ادبی: دو قولی، کنایه از تفرقه و دوری از وحدتِ وجود است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

تا وقتی که تو دل را برای خود می‌خواهی، گرفتارِ تضاد و سخنِ دوگانه هستی.

نکته ادبی: سخنِ دوگانه، نمادی از تردید و فاصله از حقیقتِ مطلق است.

آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم

آنچه در آینه می‌بینم، حقیقتِ وجودیِ من نیست.

نکته ادبی: آینه، نمادِ عالمِ ظاهر و تجلی‌گاهِ اوهام است که فرد را از حقیقتِ باطن غافل می‌کند.

آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم

آنچه در آینه می‌بینم، حقیقتِ وجودیِ من نیست.

نکته ادبی: نفیِ خودخواهی و خودبزرگ‌بینی در برابرِ حقیقت.

آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم

آنچه در آینه می‌بینم، حقیقتِ وجودیِ من نیست.

نکته ادبی: نفیِ خودخواهی و خودبزرگ‌بینی در برابرِ حقیقت.

آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم

آنچه در آینه می‌بینم، حقیقتِ وجودیِ من نیست.

نکته ادبی: نفیِ خودخواهی و خودبزرگ‌بینی در برابرِ حقیقت.

آنچه در آینه بینم نه منم آنچه در آینه بینم نه منم

آنچه در آینه می‌بینم، حقیقتِ وجودیِ من نیست.

نکته ادبی: نفیِ خودخواهی و خودبزرگ‌بینی در برابرِ حقیقت.

آنچه در آینه بینم نه منم پرتو توست که سایه فکن است

آنچه در آینه می‌بینم، من نیستم؛ بلکه آن تصویری که سایه انداخته، پرتوِ وجودِ توست.

نکته ادبی: پرتو و سایه، تقابلِ نورِ حقیقت و تیرگیِ مجاز است.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: عارف معتقد است جهانِ ممکنات سایه‌یِ وجودِ حق است.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

پرتو توست که سایه فکن است

این سایه‌ای که دیده می‌شود، تنها اثرِ نورِ توست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه‌ی وحدت.

نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا

تو نگاهی به من نمی‌کنی، چرا که من (وجودِ مستقلی ندارم که دیده شوم).

نکته ادبی: جمله نیمه‌تمام است و دلالت بر عدمِ وجودِ مستقلِ عاشق دارد که شایسته‌ی دیدن باشد.

نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا

تو نگاهی به من نمی‌کنی، چرا که من در برابرِ حضورِ تو وجودی ندارم.

نکته ادبی: نکته‌ی عرفانیِ فنایِ فی‌الله.

نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا

تو به من توجهی نداری، چرا که من دیگر به آن صورتی که سابقاً بودم نیستم.

نکته ادبی: این مصراع، آغازگر یک استدلال برای چرایی بی‌اعتنایی معشوق است.

نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا

تو دیگر نگاهی به سوی من نداری، چرا که من چنان در پیش چشمانت بی‌مقدار شده‌ام که دیگر شایسته دیدن نیستم.

نکته ادبی: تکرار مصراع در ورودی نشان‌دهنده تاکید بر فقدان توجه معشوق است.

نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا

تو دیگر نگاهی به سوی من نداری، چرا که من چنان در پیش چشمانت بی‌مقدار شده‌ام که دیگر شایسته دیدن نیستم.

نکته ادبی: استفاده از 'زانکه' (زیرا که) برای بیان علت دوری.

نظرت نیست به من زانکه مرا نظرت نیست به من زانکه مرا

تو دیگر نگاهی به سوی من نداری، چرا که من چنان در پیش چشمانت بی‌مقدار شده‌ام که دیگر شایسته دیدن نیستم.

نکته ادبی: ساختار جملات نشان‌دهنده شکایت از جفای یار است.

نظرت نیست به من زانکه مرا تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: استعاره از فنای جسم و بقای نگاهِ عاشقانه.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: ایهام در 'نظر جان' که می‌تواند به معنای بصیرتِ روح باشد.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: بیانِ اوج استیصال عاشق.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: تداوم حالتِ روحیِ شاعر در ابیات بعدی.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: تأکید بر جدایی نفس از بدن.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: تأکید بر وضعیتِ معلقِ روح.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: بازنمایی دردِ هجران.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: توصیفِ ناپایداری حیات مادی.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ مرگ‌گونه‌ی هجران.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شدت درد.

تن نماند و نظر جان به تن است

دیگر پیکری برایم باقی نمانده است، گویی تنها نگاهِ جانم به این کالبد خسته و رنجور دوخته شده است.

نکته ادبی: نقطه پایانِ یک توصیفِ حال.

باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک

بادِ سردِ ناامیدیِ من، شعله‌ شمعِ سرنوشتم را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: استعاره 'شمع فلک' برای جان و عمر انسان.

باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک

بادِ سردِ ناامیدیِ من، شعله‌ شمعِ سرنوشتم را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان بادِ سرد (نماد ناامیدی) و شمع (نماد جان).

باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک

بادِ سردِ ناامیدیِ من، شعله‌ شمعِ سرنوشتم را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از 'شمع فلک' به عنوان استعاره از زندگی که به دست سرنوشت است.

باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک

بادِ سردِ ناامیدیِ من، شعله‌ شمعِ سرنوشتم را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه غیرمستقیم آهِ سرد به بادِ ویرانگر.

باد سردم بکشد شمع فلک باد سردم بکشد شمع فلک

بادِ سردِ ناامیدیِ من، شعله‌ شمعِ سرنوشتم را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تاثیرِ درونیاتِ شاعر بر سرنوشتِ او.

باد سردم بکشد شمع فلک شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: استعاره 'تنه پیرهن' برای بدن که روح در آن حبس شده است.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از بدن به عنوان پوشش روح.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ محبوس بودنِ جان.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ جان در بروزِ کمال.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: تأکید بر پیوند جان و جسم.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: تشبیه جان به شعله.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به ظرافتِ جان.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: بیان محدودیت‌های وجودی.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: تصویرِ جانِ محصور.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: انتقالِ حسِ خفقان.

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

آری، شعله جان من در میان تار و پود این تن (که همچون لباسی بر جان پوشیده شده) پنهان است.

نکته ادبی: پایانِ یک بندِ توصیفی.

هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز

دیگِ هوس و آرزوهای تو هنوز خام است و به پختگی نرسیده است.

نکته ادبی: استعاره 'دیگ' برای دل یا ذهن که باید در آن عشق پخته شود.

هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز

دیگِ هوس و آرزوهای تو هنوز خام است و به پختگی نرسیده است.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح 'خام' بودن که در عرفان متضادِ 'پخته' و عارفِ واصل است.

هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز

دیگِ هوس و آرزوهای تو هنوز خام است و به پختگی نرسیده است.

نکته ادبی: کنایه از عدمِ بلوغِ فکری یا روحی.

هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز

دیگِ هوس و آرزوهای تو هنوز خام است و به پختگی نرسیده است.

نکته ادبی: بازتابِ نگاهِ انتقادی شاعر به هوس.

هست دیگ هوست خام هنوز هست دیگ هوست خام هنوز

دیگِ هوس و آرزوهای تو هنوز خام است و به پختگی نرسیده است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای بیان مفهوم.

هست دیگ هوست خام هنوز خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: ایهام در 'دم سرد' که هم به معنای فیزیکی و هم کنایه از یأس و دلسردی است.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ منفیِ شاعر بر وضعیتِ مطلوب.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: ربطِ علت و معلولی میان سردیِ عاشق و خامیِ هوس.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: بیانِ حسِ گناه یا مسئولیتِ عاشق در عدمِ وصل.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: تداومِ تصویرِ پردازشِ عشق.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ 'دم' (نفس).

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: ساده‌سازیِ مفهومِ رنج.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر سردی.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کلام یا آهِ شاعر.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: انسجام در بیانِ استدلالِ شاعر.

خامی آن ز دم سرد من است

دلیلِ خام ماندنِ آن، نفَس‌های سرد و ناامیدانه من است که گرمای لازم برای پختگی را از آن می‌گیرد.

نکته ادبی: پایانِ استدلال در این بخش.

گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند

هرکس که می‌تواند از باغِ چهره زیبای تو گلی بچیند (به وصال تو برسد)، خوشبخت است.

نکته ادبی: استعاره 'باغ رخ' برای زیباییِ یار.

گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند

هرکس که می‌تواند از باغِ چهره زیبای تو گلی بچیند (به وصال تو برسد)، خوشبخت است.

نکته ادبی: استعاره 'گل چیدن' برای بهره‌مندی از زیبایی.

گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند

هرکس که می‌تواند از باغِ چهره زیبای تو گلی بچیند (به وصال تو برسد)، خوشبخت است.

نکته ادبی: تداعیِ باغ و گلستان.

گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند

هرکس که می‌تواند از باغِ چهره زیبای تو گلی بچیند (به وصال تو برسد)، خوشبخت است.

نکته ادبی: پایانِ ابیات با لحنی حسرت‌بار.

گل ز باغ رخت آن کس چیند گل ز باغ رخت آن کس چیند

هرکس نمی‌تواند گل زیبایی از باغ چهره تو بچیند و به آن دست یابد.

نکته ادبی: در اینجا باغ استعاره از چهره و گل استعاره از زیبایی است.

گل ز باغ رخت آن کس چیند که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

که چو گل زر ترش در دهن است

تنها کسی می‌تواند از گلزار چهره‌ات بهره‌مند شود که مانند گل، از ارزشمندی (همچون طلای ناب در دهان) برخوردار باشد.

نکته ادبی: زر تر به معنای طلای ناب و خالص است و کنایه از توانمندی و شایستگی دارد.

عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند

همه مردم جهان شیفته و دلباخته گیسوان تو هستند.

نکته ادبی: عالمی در اینجا به معنای تمام جهانیان است.

عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند

همه مردم جهان شیفته و دلباخته گیسوان تو هستند.

نکته ادبی: عالمی در اینجا به معنای تمام جهانیان است.

عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند

همه مردم جهان شیفته و دلباخته گیسوان تو هستند.

نکته ادبی: عالمی در اینجا به معنای تمام جهانیان است.

عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند

همه مردم جهان شیفته و دلباخته گیسوان تو هستند.

نکته ادبی: عالمی در اینجا به معنای تمام جهانیان است.

عالمی شیفتهٔ زلف تواند عالمی شیفتهٔ زلف تواند

همه مردم جهان شیفته و دلباخته گیسوان تو هستند.

نکته ادبی: عالمی در اینجا به معنای تمام جهانیان است.

عالمی شیفتهٔ زلف تواند زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

در حالی که جهانیان دلباخته زلف تو هستند، خود زلف تو نیز شیفته و دلبسته خویشتن است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس یا تناقض‌گویی در اینجا مشهود است.

کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک

من از می خوردن توبه کرده‌ام، اما...

نکته ادبی: لیک مخفف لیکن است.

کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک

من از می خوردن توبه کرده‌ام، اما...

نکته ادبی: لیک مخفف لیکن است.

کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک

من از می خوردن توبه کرده‌ام، اما...

نکته ادبی: لیک مخفف لیکن است.

کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک

من از می خوردن توبه کرده‌ام، اما...

نکته ادبی: لیک مخفف لیکن است.

کرده ام توبه ز می خوردن لیک کرده ام توبه ز می خوردن لیک

من از می خوردن توبه کرده‌ام، اما...

نکته ادبی: لیک مخفف لیکن است.

کرده ام توبه ز می خوردن لیک لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

لب میگون تو توبه شکن است

من از شراب‌خواری توبه کرده‌ام، اما لب‌های سرخ تو توبه‌ام را می‌شکند.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ قرمز شراب‌گونه است و توبه‌شکن کنایه از وسوسه‌انگیز است.

نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست

نگاه ویژه تو تنها متوجه خاقانی است، حتی اگر هزاران نفر برای دیدنت جمع شده باشند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروهی از مردم یا محفل است.

نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست

نگاه ویژه تو تنها متوجه خاقانی است، حتی اگر هزاران نفر برای دیدنت جمع شده باشند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروهی از مردم یا محفل است.

نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست

نگاه ویژه تو تنها متوجه خاقانی است، حتی اگر هزاران نفر برای دیدنت جمع شده باشند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروهی از مردم یا محفل است.

نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست

نگاه ویژه تو تنها متوجه خاقانی است، حتی اگر هزاران نفر برای دیدنت جمع شده باشند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروهی از مردم یا محفل است.

نظر خاص تو خاقانی راست نظر خاص تو خاقانی راست

نگاه ویژه تو تنها متوجه خاقانی است، حتی اگر هزاران نفر برای دیدنت جمع شده باشند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروهی از مردم یا محفل است.

نظر خاص تو خاقانی راست گرت نظاره هزار انجمن است

نگاه ویژه تو تنها متوجه خاقانی است، حتی اگر هزاران نفر برای دیدنت جمع شده باشند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروهی از مردم یا محفل است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.

گرت نظاره هزار انجمن است

اگر هزاران گروه و جمعیت، تماشاگر تو هستند (و به تو چشم دوخته‌اند).

نکته ادبی: ترکیب 'گرت' مخفف 'اگر تو را' است که برای ایجاز و خوش‌آهنگی در شعر کهن به کار می‌رود. 'انجمن' در اینجا استعاره از جمعیت‌های ناظر است.