دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۸

خاقانی
شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست
شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست
شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست
شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست
شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست
شوری ز دو عشق در سر ماست میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
میدان دل از دو لشکر آراست
از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد
از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد
از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد
از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد
از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد
از یک نظرم دو دلبر افتاد وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
وز یک جهتم دو قبه برخاست
خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول
خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول
خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول
خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول
خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول
خورشید پرست بودم اول اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
اکنون همه میل من به جوزاست
در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من
در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من
در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من
در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من
در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من
در مشرق و مغرب دل من هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
هم بدر و هم آفتاب پیداست
جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است
جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است
جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است
جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است
جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است
جانم ز دو حور در بهشت است کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
کارم ز دو ماه بر ثریاست
گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست
گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست
گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست
گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست
گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست
گر یافته ام دو در عجب نیست زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم
بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم
بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم
بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم
بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم
بالله که خطاست هرچه گفتم والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
والله که هرآنچه رفت سوداست
خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است
خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است
خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است
خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است
خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است
خاقانی را چه روز عشق است با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
با این غم روزگار کور است
روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک
روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک
روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک
روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک
روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک
روزی دارد سیاه چونانک دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست
دشمن به دعای نیم شب خواست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست

شوق و هیجانی ناشی از دو عشق متفاوت، ذهن و روح مرا درگیر کرده است.

نکته ادبی: شوری (شور) به معنای هیجان و اشتیاق شدید است.

شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست

شوق و هیجانی ناشی از دو عشق متفاوت، ذهن و روح مرا درگیر کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع برای تأکید بر شدتِ آشفتگی است.

شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست

شوق و هیجانی ناشی از دو عشق متفاوت، ذهن و روح مرا درگیر کرده است.

نکته ادبی: شوری (شور) در اینجا استعاره از آشوب ذهنی است.

شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست

شوق و هیجانی ناشی از دو عشق متفاوت، ذهن و روح مرا درگیر کرده است.

نکته ادبی: ساختار جملگی حاکی از تصرفِ این عشق بر وجود شاعر است.

شوری ز دو عشق در سر ماست شوری ز دو عشق در سر ماست

شوق و هیجانی ناشی از دو عشق متفاوت، ذهن و روح مرا درگیر کرده است.

نکته ادبی: ترکیب 'در سر ماست' نشان‌دهنده فراگیری این شور در تمام وجود است.

شوری ز دو عشق در سر ماست میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: آراستن به معنای مرتب کردن و صف‌آرایی لشکر برای نبرد است.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از واژگان حماسی در بستری عاشقانه.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: میدان دل استعاره‌ای از کانون تصمیم‌گیری انسان است.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: لشکر استعاره از قوای محرکه عشق است.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: تداوم فضای نبرد در دل شاعر.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از 'آراست' به معنای ایجادِ فضا و بستر.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان آرامش دل و میدان جنگ.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده درگیری درونی میان دو خواسته.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از پیچیدگی احساسات.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: توصیف وضعیتِ ناپایدار روحی.

میدان دل از دو لشکر آراست

قلب من به میدان جنگی تبدیل شده است که دو سپاهِ عشق در آن صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه دل به میدان نبرد.

از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد

از یک نگاه و زاویه دید، دو محبوب یا دو مطلوبِ زیبا در نظرم جلوه‌گر شدند.

نکته ادبی: دلبر در اینجا می‌تواند به معنای محبوب زمینی یا معنوی باشد.

از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد

از یک نگاه و زاویه دید، دو محبوب یا دو مطلوبِ زیبا در نظرم جلوه‌گر شدند.

نکته ادبی: نظرم به معنای منظر و دیدگاه است.

از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد

از یک نگاه و زاویه دید، دو محبوب یا دو مطلوبِ زیبا در نظرم جلوه‌گر شدند.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی منشأ دیدن و کثرتِ مشاهده.

از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد

از یک نگاه و زاویه دید، دو محبوب یا دو مطلوبِ زیبا در نظرم جلوه‌گر شدند.

نکته ادبی: دریافتِ دوگانه از یک واقعیت واحد.

از یک نظرم دو دلبر افتاد از یک نظرم دو دلبر افتاد

از یک نگاه و زاویه دید، دو محبوب یا دو مطلوبِ زیبا در نظرم جلوه‌گر شدند.

نکته ادبی: تضاد عددی (یک و دو).

از یک نظرم دو دلبر افتاد وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: قبه نماد جایگاه رفیع و کمال است.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: قبه استعاره از قله‌های کمال یا معشوق است.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: برخاستن فعل مناسب برای پدیدار شدن تصویر در ذهن است.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: استمرار در تصویرسازی‌های متعالی.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: ترکیب دو قبه و دو دلبر همخوانیِ عددی دارد.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: نشانی از تعالی معنوی.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: استفاده از قبه به معنای برآمدگی‌های آسمانی.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: تداعیِ شکوه و عظمت.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: همخوانی با فضای معنوی.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: استعاره از مقامات عرفانی.

وز یک جهتم دو قبه برخاست

و از همان سمت و سو، دو گنبد یا دو جایگاهِ بلند و رفیع پدیدار گشت.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ مشاهدات.

خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول

در آغاز کار، تنها پرستنده‌یِ خورشید بودم (استعاره از باور پیشین یا عشقِ آشکار).

نکته ادبی: خورشیدپرستی کنایه از توجه به ظواهر یا اعتقادات کهن است.

خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول

در آغاز کار، تنها پرستنده‌یِ خورشید بودم (استعاره از باور پیشین یا عشقِ آشکار).

نکته ادبی: نمادگرایی نجومی.

خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول

در آغاز کار، تنها پرستنده‌یِ خورشید بودم (استعاره از باور پیشین یا عشقِ آشکار).

نکته ادبی: تأکید بر سابقه داشتن این پرستش.

خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول

در آغاز کار، تنها پرستنده‌یِ خورشید بودم (استعاره از باور پیشین یا عشقِ آشکار).

نکته ادبی: تضاد بین اول و اکنون.

خورشید پرست بودم اول خورشید پرست بودم اول

در آغاز کار، تنها پرستنده‌یِ خورشید بودم (استعاره از باور پیشین یا عشقِ آشکار).

نکته ادبی: خورشید نماد روشنایی ظاهری است.

خورشید پرست بودم اول اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: جوزا (صورت فلکی دوپیکر) در نجوم کهن نماد دوتایی بودن و تغییر است.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: جوزا استعاره از پیچیدگی و دوگانگی است.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: میل داشتن به معنای گرایش قلبی است.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: تضاد بین خورشید واحد و جوزای دوپیکر.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: تأکید بر تغییرِ مسیر.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: انتقال معنایی از تک‌بودگی به دوگانگی.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای نجومی برای نشان دادن دگرگونی درونی.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: اشاره به جوزا به عنوان نمادِ نوگرایی معنوی.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی نجومی.

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: تغییر کانون توجه از ظاهر (خورشید) به باطنِ پیچیده (جوزا).

اکنون همه میل من به جوزاست

اما اکنون تمام توجه و اشتیاقِ من به سمتِ صورت فلکیِ جوزا (دو پیکر) متمایل شده است.

نکته ادبی: تکمیل سیر تحول درونی.

در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من

سرزمینِ دلِ من، پهنه‌ای گسترده میان مشرق و مغرب است.

نکته ادبی: مشرق و مغرب نمادِ تمام عالمِ وجودِ شاعر است.

در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من

سرزمینِ دلِ من، پهنه‌ای گسترده میان مشرق و مغرب است.

نکته ادبی: تضاد جغرافیایی برای نشان دادن وسعتِ درگیری قلبی.

در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من

در سراسر وجود و قلب من، همه جا به یک اندازه روشن است.

نکته ادبی: مشرق و مغرب استعاره از گستره وجودی انسان است.

در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من

در سراسر وجود و قلب من، همه جا به یک اندازه روشن است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شمولیت فضای دل.

در مشرق و مغرب دل من در مشرق و مغرب دل من

در سراسر وجود و قلب من، همه جا به یک اندازه روشن است.

نکته ادبی: تأکید بر احاطه نور بر تمام زوایای قلب.

در مشرق و مغرب دل من هم بدر و هم آفتاب پیداست

در تمام وسعت قلب من، نشانه‌های نورانی معشوق (همچون خورشید و ماه تمام) آشکار و نمایان است.

نکته ادبی: بدر (ماه کامل) و آفتاب نمادهای کمالِ زیبایی و روشنایی هستند.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از تقابل روشنایی در دل.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شهود.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به غلبه نور بر تاریکی دل.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: بیان وضعیت استغراق در نور.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: تداوم فضای عرفانی.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر ظهور حق.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به وحدت شهود.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از کمال مطلق.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به بیداری جان.

هم بدر و هم آفتاب پیداست

نورهای درخشان حقیقت در جانم پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: پایان‌بندی بند نخست.

جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است

به واسطه حضور دو جلوه زیبایی، جان من در آرامشی بهشتی است.

نکته ادبی: حور نماد زیبایی‌های بهشتی و لطافت است.

جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است

به واسطه حضور دو جلوه زیبایی، جان من در آرامشی بهشتی است.

نکته ادبی: تأکید بر کیفیت بهشتیِ جان.

جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است

به واسطه حضور دو جلوه زیبایی، جان من در آرامشی بهشتی است.

نکته ادبی: اشاره به لذت روحی.

جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است

به واسطه حضور دو جلوه زیبایی، جان من در آرامشی بهشتی است.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ خوشِ عارفانه.

جانم ز دو حور در بهشت است جانم ز دو حور در بهشت است

به واسطه حضور دو جلوه زیبایی، جان من در آرامشی بهشتی است.

نکته ادبی: اشاره به متعالی شدنِ روان.

جانم ز دو حور در بهشت است کارم ز دو ماه بر ثریاست

به واسطه این دو زیبایی، کار من به آسمان‌ها و ستارگان کشیده شده و به اوج رسیده است.

نکته ادبی: ثریا نماد اوج و بلندی است.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: استعاره از ارتقای مقام معنوی.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: اشاره به تعالی روح.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: تأکید بر رفعت جایگاه.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: بیانِ فخرِ عارفانه.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: اشاره به دسترسی به آسمان معرفت.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: استعاره از دسترسی به حقیقت.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: تأکید بر بلندیِ همت.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: تداومِ علوّ مرتبه.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: اشاره به کمال.

کارم ز دو ماه بر ثریاست

مقام و کار من به سبب این زیبایی‌ها در اوج کمال است.

نکته ادبی: اشاره به مقام قرب.

گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست

اگر من به چنین ادراکی از زیبایی رسیدم، تعجب‌آور نیست.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر منطقی بودنِ تجربه عارف.

گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست

اگر من به چنین ادراکی از زیبایی رسیدم، تعجب‌آور نیست.

نکته ادبی: اشاره به طبیعی بودنِ سیر و سلوک.

گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست

اگر من به چنین ادراکی از زیبایی رسیدم، تعجب‌آور نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت تجربه.

گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست

اگر من به چنین ادراکی از زیبایی رسیدم، تعجب‌آور نیست.

نکته ادبی: نفی حیرتِ غیرعارفان.

گر یافته ام دو در عجب نیست گر یافته ام دو در عجب نیست

اگر من به چنین ادراکی از زیبایی رسیدم، تعجب‌آور نیست.

نکته ادبی: بیانِ سادگیِ شهود برای عاشق.

گر یافته ام دو در عجب نیست زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا که چشمان من (وسعت دید من) همچون دو دریاست که گنجایش دیدن این همه زیبایی را دارد.

نکته ادبی: تشبیه چشمان به دریا برای نشان دادن وسعت دید و عمقِ ادراک.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: استعاره از عمقِ بصیرت.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: تأکید بر عظمت ادراک.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ دید عارف.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: تأکید بر ظرفیتِ وجودی.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: استعاره از دریا به مثابه بی‌پایانی.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: تأکید بر شهودِ باطنی.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ مشاهده.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: تأکید بر تواناییِ رؤیتِ حقیقت.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: بیانِ کمالِ دیدگاه.

زیرا که دو چشم من دو دریاست

زیرا بینش و دیدگاه من بسیار عمیق و پهناور است.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ بی‌کرانِ باطن.

بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم

به خدا سوگند که هر آنچه تا به اینجا گفتم (از وصف این احوال)، تنها سایه‌ای ناقص از حقیقت و خطا بوده است.

نکته ادبی: اقرار به عجز کلام و تواضع عارفانه.

بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم

به خدا سوگند که هر آنچه تا به اینجا گفتم (از وصف این احوال)، تنها سایه‌ای ناقص از حقیقت و خطا بوده است.

نکته ادبی: بیان محدودیتِ زبان.

بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم

به خدا سوگند که هر آنچه تا به اینجا گفتم (از وصف این احوال)، تنها سایه‌ای ناقص از حقیقت و خطا بوده است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ حقیقت بر لفظ.

بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم

به خدا سوگند که هر آنچه تا به اینجا گفتم (از وصف این احوال)، تنها سایه‌ای ناقص از حقیقت و خطا بوده است.

نکته ادبی: پایان‌بندی با فروتنی.

بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم

سوگند به خداوند که هر آن سخنی که پیش‌تر بر زبان آوردم، خطا و اشتباه بوده است.

نکته ادبی: استفاده از سوگند «بالله» برای تأکید بر نفیِ دیدگاه‌های گذشته و اعلام پشیمانیِ شاعر.

بالله که خطاست هرچه گفتم والله که هرآنچه رفت سوداست

سوگند به خداوند که هر آنچه در گذشته انجام دادم و سپری شد، چیزی جز سودا و دیوانگی نبوده است.

نکته ادبی: «سودا» در ادبیات کلاسیک علاوه بر معنای لغوی، به معنای دیوانگی، شوریدگی و دغدغه‌های بی‌حاصل است.

بالله که خطاست هرچه گفتم بالله که خطاست هرچه گفتم

به خداوند سوگند یاد می‌کنم که هرچه پیش از این بر زبان آوردم، اشتباه و ناصواب بود.

نکته ادبی: استفاده از سوگند (بالله) برای تأکید بر ندامت و جدیت شاعر در پشیمانی استفاده شده است.

بالله که خطاست هرچه گفتم والله که هرآنچه رفت سوداست

بخش اول: به خداوند سوگند که هرچه گفتم خطا بود. بخش دوم: به خدا سوگند که هر آنچه بر ما گذشت، تنها خیالات و جنونِ بیهوده بود.

نکته ادبی: واژه 'سودا' در متون کلاسیک هم به معنای جنون و مالیخولیا و هم به معنای خرید و فروش و معامله است که در اینجا به معنای دومی یعنی امورِ بی‌حاصل دنیوی به کار رفته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

والله که هرآنچه رفت سوداست

به خدا سوگند که تمام اموری که بر ما گذشت، چیزی جز خیالات و سوداهای بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: تکرار قسم برای تأکید بر قطعیت شاعر در بی‌ارزش دانستن گذشته است.

خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است

خاقانی را چه روزگارِ پر از عشق و شوری است؛ (گویا در حیرت از وضعیت خود است).

نکته ادبی: اشاره مستقیم شاعر به نام خود (تخلص) برای بیان حالِ شخصی و درونی است.

خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است

خاقانی را چه روزگارِ پر از عشق و شوری است.

نکته ادبی: پرسش انکاری که بیانگر تعجب شاعر از شدتِ گرفتاری خویش در بند عشق است.

خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است

خاقانی را چه روزگارِ پر از عشق و شوری است.

نکته ادبی: پرسش انکاری که بیانگر تعجب شاعر از شدتِ گرفتاری خویش در بند عشق است.

خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است

خاقانی را چه روزگارِ پر از عشق و شوری است.

نکته ادبی: پرسش انکاری که بیانگر تعجب شاعر از شدتِ گرفتاری خویش در بند عشق است.

خاقانی را چه روز عشق است خاقانی را چه روز عشق است

خاقانی را چه روزگارِ پر از عشق و شوری است.

نکته ادبی: پرسش انکاری که بیانگر تعجب شاعر از شدتِ گرفتاری خویش در بند عشق است.

خاقانی را چه روز عشق است با این غم روزگار کور است

بخش اول: خاقانی را چه روزگارِ پر از عشق و شوری است. بخش دوم: به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

با این غم روزگار کور است

به دلیل این اندوهِ بزرگ، روزگار گویی کور و ناتوان شده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'کور' برای روزگار، استعاره از بی‌بصیرتی و بی‌عدالتیِ چرخِ گردون است.

روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک

روزی (سرنوشتی) دارد سیاه، آن‌گونه که...

نکته ادبی: 'چونانک' شکل کهن 'چنان که' است. سیاهی در اینجا کنایه از تیره‎‌روزی و بدبختی است.

روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک

روزی (سرنوشتی) دارد سیاه، آن‌گونه که...

نکته ادبی: 'چونانک' شکل کهن 'چنان که' است. سیاهی در اینجا کنایه از تیره‎‌روزی و بدبختی است.

روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک

روزی (سرنوشتی) دارد سیاه، آن‌گونه که...

نکته ادبی: 'چونانک' شکل کهن 'چنان که' است. سیاهی در اینجا کنایه از تیره‎‌روزی و بدبختی است.

روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک

روزی (سرنوشتی) دارد سیاه، آن‌گونه که...

نکته ادبی: 'چونانک' شکل کهن 'چنان که' است. سیاهی در اینجا کنایه از تیره‎‌روزی و بدبختی است.

روزی دارد سیاه چونانک روزی دارد سیاه چونانک

روزی (سرنوشتی) دارد سیاه، آن‌گونه که...

نکته ادبی: 'چونانک' شکل کهن 'چنان که' است. سیاهی در اینجا کنایه از تیره‎‌روزی و بدبختی است.

روزی دارد سیاه چونانک دشمن به دعای نیم شب خواست

بخش اول: روزی (سرنوشتی) دارد سیاه. بخش دوم: دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: اشاره به 'دعای نیم‌شب' نشان‌دهنده تزویر و دشمنیِ پنهانی است که فردی در خلوت برای دیگری بدخواهی می‌کند.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.

دشمن به دعای نیم شب خواست

دشمن، در دعاهای شبانه خود، چنین تیره‌روزی‌ای را برای من آرزو کرد.

نکته ادبی: 'دعا' در اینجا به معنای دعا کردنِ بر ضد کسی (نفرین) است.