دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۷

خاقانی
بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت
بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت
بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت
بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت
بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت
بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش
از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش
از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش
از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش
از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش
از دست غم هجر به زنهار وصالش انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش
گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش
گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش
گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش
گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش
گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند
بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند
بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند
بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند
بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند
بر دشمن من زر به خروار برافشاند وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
وز دامن من در به انبار نپذرفت
پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر
پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر
پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر
پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر
پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر
پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت

بسیار التماس و زاری کردم اما آن دل‌دار که مالکِ قلب من است، درخواست مرا نپذیرفت.

نکته ادبی: واژه 'لابه' به معنای التماس و عجز و لابه است و 'نپذرفت' شکل کهن فعل 'نپذیرفت' است.

بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت

بسیار التماس و زاری کردم اما آن دل‌دار که مالکِ قلب من است، درخواست مرا نپذیرفت.

نکته ادبی: واژه 'دل‌دار' به معنای معشوقی است که دلِ عاشق را در اختیار دارد.

بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت

بسیار التماس و زاری کردم اما آن دل‌دار که مالکِ قلب من است، درخواست مرا نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت بر شدتِ تأثر و اصرارِ بی‌پاسخ عاشق تأکید دارد.

بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت

بسیار التماس و زاری کردم اما آن دل‌دار که مالکِ قلب من است، درخواست مرا نپذیرفت.

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ 'بس لابه' نشان‌دهنده‌یِ کثرتِ سعیِ عاشق است.

بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت

بسیار التماس و زاری کردم اما آن دل‌دار که مالکِ قلب من است، درخواست مرا نپذیرفت.

نکته ادبی: حذفِ 'به' در 'نپذرفت' (به جای نپذیرفت) ویژگیِ زبانیِ متونِ کهنِ سبکِ خراسانی است.

بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: تضاد میان 'صد بار' و 'یک بار' برای برجسته‌سازیِ بی‌اعتناییِ مطلقِ معشوق به کار رفته است.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: فغان در اینجا به معنای فریادِ برخاسته از دردِ هجران است.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ عملِ فغان برای اثباتِ شدتِ غم.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: صراحتِ لحنِ شاعر در بیانِ ناکامی.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ فعل 'نپذرفت' به عنوان ردیفِ داستانِ ناکامی.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: لحنِ شکایت‌آمیز و سرشار از یأس.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ واکنشِ معشوق.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: ساختارِ موازیِ جملات در ابیات.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: بازتابِ روحیه‌یِ استیصالِ شاعر.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ عددی برای تأکید برِ پایداری در عشق.

صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت

صدها بار فریاد و ناله سر دادم اما حتی یک بار هم اعتنا نکرد و نپذیرفت.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ تکرارِ ردیف.

از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش

از دستِ غمِ دوری، به وعده‌یِ وصالِ او پناه بردم.

نکته ادبی: 'زنهار' به معنای پناه و امان است و در اینجا به معنای امید بستن به وصال برای خلاصی از غم است.

از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش

از دستِ غمِ دوری، به وعده‌یِ وصالِ او پناه بردم.

نکته ادبی: ترکیبِ 'غمِ هجر' استعاره از دوریِ جان‌کاهِ معشوق است.

از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش

از دستِ غمِ دوری، به وعده‌یِ وصالِ او پناه بردم.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ کلاسیک برای بیانِ استیصال.

از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش

از دستِ غمِ دوری، به وعده‌یِ وصالِ او پناه بردم.

نکته ادبی: پیوندِ معناییِ دقیق میانِ دردِ هجر و درمانِ وصال.

از دست غم هجر به زنهار وصالش از دست غم هجر به زنهار وصالش

از دستِ غمِ دوری، به وعده‌یِ وصالِ او پناه بردم.

نکته ادبی: اشاره به پناهندگیِ روحیِ عاشق در پیشگاهِ معشوق.

از دست غم هجر به زنهار وصالش انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم (اشاره به انگشت در دهان گرفتن که نشانه‌یِ زنهارخواهی است) اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: 'انگشت‌زنان' کنایه از کسی است که برای طلبِ امان، انگشت در دهان می‌گذاشت؛ این یک رفتارِ کهن برای نشان دادنِ عجز و تسلیم است.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: توضیحِ کنشِ فیزیکیِ عاشق برای طلبِ بخشش.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: استعاره‌یِ حرکتی در کنارِ 'زنهار'.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: تأکید بر ردِ درخواست توسط معشوق.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: تصویرسازی از اوجِ عجزِ عاشق.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ فضایِ دراماتیکِ شعر.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: بیانِ شکستِ دیپلماتیکِ عاشق در برابر معشوق.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: تداومِ روایتِ عاشقانه.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: بازتابِ سنگدلیِ معشوق.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌اثر بودنِ هرگونه تقلا.

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

با حالتی از تسلیم و تقاضای پناه بردم اما او این پناه خواهی را نپذیرفت.

نکته ادبی: استمرارِ ساختارِ غزل در بیانِ ناامیدی.

گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود

گاهی سینه‌ام را از غم سوزاندم (آتشِ حسرتِ درون را به نمایش گذاشتم) اما دوست (معشوق) بر من رحم نکرد.

نکته ادبی: 'سینه سوختن' کنایه از رنج و اندوهِ درونی است.

گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود

گاهی سینه‌ام را از غم سوزاندم اما دوست بر من رحم نکرد.

نکته ادبی: دوست در اینجا استعاره از یارِ محبوب است.

گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود

گاهی سینه‌ام را از غم سوزاندم اما دوست بر من رحم نکرد.

نکته ادبی: استفاده از حرفِ 'گه' برای نشان دادنِ تکرارِ زمان و موقعیت‌ها.

گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود

گاهی سینه‌ام را از غم سوزاندم اما دوست بر من رحم نکرد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ سوختنِ عاشق و نبخشیدنِ معشوق.

گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود

گاهی سینه‌ام را از غم سوزاندم اما دوست بر من رحم نکرد.

نکته ادبی: تصویرِ آتشِ درونیِ عاشق.

گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: 'تحفه' به معنای هدیه و ارمغان است و تقدیمِ جان، نهایتِ فداکاریِ عاشقانه است.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: استعاره از نثارِ وجود در پای معشوق.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ 'نپذیرفت' بر بیهودگیِ ایثار تأکید دارد.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: بازتابِ ناامیدیِ عمیق.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: تشبیهِ جان به تحفه و هدیه.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: تقابلِ عاشق و معشوق در صحنه‌یِ ایثار.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: استمرارِ لحنِ شکوه.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ پذیرشِ فداکاری.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: بیانِ فداکاریِ تام.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: تأکید برِ بی‌ارزش بودنِ جان در نظرِ معشوق.

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

گاهی جانم را به عنوان هدیه تقدیم کردم، اما یارم آن را نپذیرفت.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ مفهومیِ بیت.

بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش

شب‌های بسیاری با حالتی ضعیف، زار و نیازمند در آستانه‌یِ درگاهِ وصالِ او بودم.

نکته ادبی: 'نوان' به معنای نالان و ضعیف است و 'درگه' کوتاه شده‌یِ درگاه است.

بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش

شب‌های بسیاری با حالتی ضعیف، زار و نیازمند در آستانه‌یِ درگاهِ وصالِ او بودم.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ شب‌زنده‌داریِ عاشقانه.

بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش

شب‌های بسیاری با حالتی ضعیف و نالان در کنار درگاه تو برای وصال ایستادم.

نکته ادبی: واژه «نوان» اسم فاعل از مصدر «نوییدن» به معنای نالیدن و ضعیف بودن است.

بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش

شب‌های بسیاری با حالتی ضعیف و نالان در کنار درگاه تو برای وصال ایستادم.

نکته ادبی: در متون کهن، «بس» به معنای «بسیار» یا «فراوان» به کار می‌رود که بر کثرت رنج دلالت دارد.

بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش

شب‌های بسیاری با حالتی ضعیف و نالان در کنار درگاه تو برای وصال ایستادم.

نکته ادبی: «درگه» مخفف درگاه و به معنای آستانه و محل ورود است.

بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: کنایه از «در زد» در اینجا به معنای بستن راه یا نپذیرفتن است.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: تکرار در این ابیات، تأکید بر استمرار رنج و طولانی بودن زمان انتظار است.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: حرف «تا» در اینجا نشان‌دهنده انتهای بازه زمانی (تا زمان طلوع) است.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: ساختار جمله نشان‌دهنده شکستِ تلاش عاشق در مواجهه با معشوق است.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: فعل «نپذرفت» شکل کهن و کوتاه شده‌ی «نپذیرفت» است.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: تضاد میان انتظار عاشق و پاسخ معشوق، محور معنایی این بیت است.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: در متون کهن، دیدار کردن اغلب به معنای ملاقات و وصال به کار می‌رود.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: تکرار مصرع‌ها بر شدتِ حزن و اصرار عاشق می‌افزاید.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: ساختار روایی بیت در این بخش به سمت روایتِ یک واقعه تلخ پیش می‌رود.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: تکرار مصرع دوم، تأکیدی بر قاطعیت معشوق در رد کردن عاشق است.

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

تا سپیده دم کنار در تو بودم، اما تو در را به روی من بستی و دیدارت را از من دریغ کردی.

نکته ادبی: تکرار نهایی این بند برای تثبیتِ اندوهِ وارده است.

گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش

با خود اندیشیدم که با میخی، درِ هجران تو را به چهارچوب وصال بدوزم تا باز نشود.

نکته ادبی: «مسمار» به معنای میخ است و اینجا استعاره از ابزاری برای تثبیت وصال است.

گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش

با خود اندیشیدم که با میخی، درِ هجران تو را به چهارچوب وصال بدوزم تا باز نشود.

نکته ادبی: «هجر» به معنای دوری است و تقابل با «درگه وصل» را دارد.

گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش

با خود اندیشیدم که با میخی، درِ هجران تو را به چهارچوب وصال بدوزم تا باز نشود.

نکته ادبی: «بدوزم» در اینجا کنایه از محکم کردن و متصل کردن است.

گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش

با خود اندیشیدم که با میخی، درِ هجران تو را به چهارچوب وصال بدوزم تا باز نشود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ دوختنِ در، تصویری حماسی و اغراق‌آمیز از شدتِ اشتیاق است.

گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش

با خود اندیشیدم که با میخی، درِ هجران تو را به چهارچوب وصال بدوزم تا باز نشود.

نکته ادبی: استعاره مسمار، نشان‌دهنده استیصال عاشق برای نگه داشتن معشوق است.

گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: «حیل» جمع حیله است به معنای چاره‌جویی و ترفند.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: «نپذیرفت» در اینجا به معنای «قبول نکرد» یا «عمل نکرد» است.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: تکرار بر شدت درماندگی شاعر دلالت دارد.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: ساختار جمله بر عجز عاشق در برابرِ اراده معشوق تأکید دارد.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ منفی (نپذیرفت) نشان‌دهنده ناکامی قطعی است.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: در متون کهن، حیل کردن به معنای به کار بستن تدبیر است.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: تکرار مداوم این ابیات، لحنِ شِکوه‌آمیز را تقویت می‌کند.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: تداوم این ابیات، فضای دراماتیک شعر را گسترش می‌دهد.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: تأکید بر شکست‌های مکرر عاشق.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: هر تکرار، لایه‌ای از یأس را اضافه می‌کند.

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

ترفندهای بسیاری به کار بردم تا با میخ جلوی بسته شدن در را بگیرم، اما کارساز نشد.

نکته ادبی: تکرار نهاییِ این بخش از روایت.

بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند

بر سر دشمن من، ثروت و زر فراوان بخشید و نثار کرد.

نکته ادبی: «خروار» واحد وزن سنگین است که به کثرت اشاره دارد.

بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند

بر سر دشمن من، ثروت و زر فراوان بخشید و نثار کرد.

نکته ادبی: «برافشاندن» به معنای پاشیدن و نثار کردن است.

بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند

بر سر دشمن من، ثروت و زر فراوان بخشید و نثار کرد.

نکته ادبی: تضاد میان «دشمن» و «زر» ناشی از بی‌عدالتیِ معشوق است.

بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند

بر سر دشمن من، ثروت و زر فراوان بخشید و نثار کرد.

نکته ادبی: استعاره از بخشندگی معشوق به نااهلان.

بر دشمن من زر به خروار برافشاند بر دشمن من زر به خروار برافشاند

بر سر دشمن من، ثروت و زر فراوان بخشید و نثار کرد.

نکته ادبی: لحن گلایه‌آمیز شاعر در این ابیات به اوج می‌رسد.

بر دشمن من زر به خروار برافشاند وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: «در» ایهام دارد؛ هم به معنای مروارید و هم به معنای درب که با مفهومِ قبلی ارتباط دارد.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: «انبار» استعاره از انباشتن و بهره‌مندی است.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تضاد میان بذلِ خروار زر به دشمن و نپذیرفتن کمترین چیزی از عاشق.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرار این واژگان نشان از تاکید بر مظلومیت عاشق دارد.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرار در این بخش، بر بی‌وفایی معشوق تأکید می‌کند.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ بیت نشان از عمقِ درد دارد.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر تفاوت رفتار با عاشق و دشمن.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ بیت؛ افزایش فضایِ غمبارِ شعر.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ ابیات در متون کهن گاه برای تأکید بوده است.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تأکید بر عدم پذیرشِ عشقِ عاشق.

وز دامن من در به انبار نپذرفت

اما از دامن من، حتی یک مروارید برای اندوختن هم نپذیرفت.

نکته ادبی: تکرارِ نهاییِ این بخشِ شکوائیه.

پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر

ابتدا مرا به حضور پذیرفت، اما در پایان مرا رد کرد.

نکته ادبی: «پذیرفت» و «رد کرد» تضادِ رفتاریِ معشوق را نشان می‌دهد.

پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر

ابتدا مرا به حضور پذیرفت، اما در پایان مرا رد کرد.

نکته ادبی: «آخر» به معنای پایانِ کار است.

پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر

ابتدا مرا به حضور پذیرفت، اما در پایان مرا رد کرد.

نکته ادبی: ساختارِ تقابلیِ کلام، وضعیتِ بحرانیِ رابطه را نشان می‌دهد.

پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر

ابتدا مرا به حضور پذیرفت، اما در پایان مرا رد کرد.

نکته ادبی: خاتمه‌بندیِ شعر با تصویرِ ناپایداریِ لطفِ معشوق.

پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر

در آغازِ کار مرا پذیرفت و گرامی داشت، اما در پایانِ امر، مرا از خود راند و طرد کرد.

نکته ادبی: واژه پذرفت، شکل کهن فعل پذیرفتن است که در متون کلاسیک فارسی برای رعایت وزن و سبک کاربرد داشته است.

پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

بیت نخست: در آغاز کار مرا پذیرفت و سپس در پایان مرا راند. بیت دوم: ای دلِ خاقانی، بدان که این پندار و امیدِ بیهوده، مورد قبول واقع نشد.

نکته ادبی: ترکیب هان ای، برای تنبیه و آگاه‌سازی دل به کار رفته است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ من که خاقانی هستی، بدان که این خیال و پندارِ تو هرگز به حقیقت نپیوست و پذیرفته نشد.

نکته ادبی: تخلص خاقانی در اینجا برای خطاب قرار دادن خود شاعر و نوعی گفتگوی درونی به کار رفته است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ من (خاقانی)، متوجه باش که آنچه در ذهن می‌پروراندی، به ثمر ننشست و با عدم پذیرش روبرو شد.

نکته ادبی: پندار در اینجا به معنای تصور و گمانِ باطل است که با واقعیت سازگار نبوده است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ من، این پندار و توهمِ خوش‌بینانه را رها کن، چرا که مورد قبول واقع نشد و شکست خورد.

نکته ادبی: ساختار جمله به گونه‌ای است که بر ناکامی دل در پذیرش حقیقت تأکید دارد.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ خاقانی، آن پندار که در سر داشتی، نپذیرفته شد و به سرانجام نرسید.

نکته ادبی: استفاده از افعال منفی برای نشان دادن نومیدی شاعر است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ خاقانی، بدان که این پندارِ تو درباره اوضاع، حقیقتی نداشت و پذیرفته نشد.

نکته ادبی: تکرار خطاب به دل، نشان‌دهنده شدت اندوه و تلاش برای تسلی خود است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ من، خاقانی! این تصورِ ذهنی تو مورد قبول واقع نشد و به شکست انجامید.

نکته ادبی: پندار در اینجا به معنایِ نگاهِ ذهنی شاعر به قضایاست.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ خاقانی، متوجه باش که این پندار نپذیرفته شد و از واقعیت دور بود.

نکته ادبی: جمله دارای ایجاز است و حذفِ اجزایِ اضافی، آن را فاخر کرده است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ من، این خیال و پندارِ تو در برابرِ حقیقتِ تلخ، نپذیرفته شد و از بین رفت.

نکته ادبی: استفاده از نام تخلص، وزن و آهنگِ کلام را در این خطاب حفظ کرده است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ خاقانی، این پندارِ بیهوده را کنار بگذار، زیرا مورد قبولِ هیچ‌کس واقع نشد.

نکته ادبی: تکیه بر عدم پذیرش، نشان‌دهنده بن‌بست فکری در ماجرای شعر است.

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ای دلِ خاقانی، سرانجام این پندارِ تو نپذیرفته شد و به تلخی گرایید.

نکته ادبی: پایان‌بندی با خطاب به دل، تاکید بر درونی بودنِ کشمکشِ شاعر است.