دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۶

خاقانی
ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست
ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست
ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست
ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست
ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست
ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز
جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز
جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز
جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز
جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز
جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است
خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست
یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست
یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست
یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست
یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست
یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم
رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم
رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم
رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم
رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم
رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست

ما به دلیل هم‌نشینی طولانی با رنج، به آن عادت کرده‌ایم؛ پس ای دوست، اکنون که با این غم انس گرفته‌ایم، برای ما اندوه بفرست.

نکته ادبی: خو کردن در اینجا به معنای عادت کردن و خو گرفتن است که نشان‌دهنده الفت و انس با یک پدیده است.

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست

ای دوست، ما با غم و رنج خو گرفته‌ایم و به آن عادت کرده‌ایم؛ پس سهم ما را از غم و اندوه دریغ مکن و برایمان غم بفرست.

نکته ادبی: خو کردن در اینجا به معنای انس گرفتن و نشان‌دهنده مقام رضای عاشق در سلوک است.

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست

ای دوست، ما به تحملِ اندوه عادت کرده‌ایم؛ پس دریغ مکن و دوباره برایمان غم بفرست.

نکته ادبی: خو کردن در اینجا به معنای انس گرفتن و عادت کردن است که نشان از الفتِ عارف با بلا دارد.

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست

ای دوست، ما به تحملِ اندوه عادت کرده‌ایم؛ پس دریغ مکن و دوباره برایمان غم بفرست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرارِ درخواستِ بلاست.

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست

ای دوست، ما به تحملِ اندوه عادت کرده‌ایم؛ پس دریغ مکن و دوباره برایمان غم بفرست.

نکته ادبی: فعلِ دستوری 'فرست' در اینجا بیانگرِ تمنایِ عارفانه است.

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست

ای دوست، ما به تحملِ اندوه عادت کرده‌ایم؛ پس دریغ مکن و دوباره برایمان غم بفرست.

نکته ادبی: منادا بودن 'ای دوست' نشان از صمیمیتِ میان عاشق و معشوق دارد.

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست

ای دوست، ما به تحملِ اندوه عادت کرده‌ایم؛ پس دریغ مکن و دوباره برایمان غم بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ ابیات در نسخه‌های خطی گاه برای تأکید یا وزن است.

ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

ما به اندوه خو کرده‌ایم؛ پس ای دوست غم بفرست. هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: تحفه در اینجا به معنای هدیه و سوغاتی است که پارادوکسِ زیبایی با غم دارد.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: قیدِ 'هردم' نشان از نیازِ دائمِ عاشق به توجهِ معشوق از طریقِ درد دارد.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از 'هر دم' بر تداوم و استمرارِ این رابطه دلالت دارد.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: ترکیبِ 'تحفه‌ی غم' از نوعِ اضافه تشبیهی است.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع در ابیات پیشرو، فضایِ شوریدگیِ متن را تقویت می‌کند.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: ساختار دستوری فعل‌های امر در این بیت، نشان‌دهنده‌ی التماسِ عاشق است.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از ضمیرِ 'ما' برای اشاره به جایگاهِ عاشق.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: مفهومِ 'نزدِ ما فرست' به معنیِ حواله کردنِ درد به سویِ عاشق است.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: سادگی زبان، عمقِ پیامِ عارفانه را دوچندان کرده است.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: تداومِ واژه‌ی 'فرست' در پایانِ مصرع‌ها ایجاد ردیف کرده است.

تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست

هر تحفه‌ای که از جنسِ غم برایمان می‌فرستی، آن را لحظه‌به‌لحظه برای ما بفرست.

نکته ادبی: ساختارِ ادبیِ بیت بر پایه‌ی تکرارِ معنایی بنا شده است.

جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز

جامه‌های ما را پاره‌پاره کن و خانه‌های ما را تا ریشه بسوزان (همه دارایی و تعلقات ما را نابود کن).

نکته ادبی: چاک ساز و پاک سوز کنایه از تجرید و ترکِ تعلقاتِ دنیوی است.

جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز

جامه‌های ما را پاره‌پاره کن و خانه‌های ما را تا ریشه بسوزان.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری در 'چاک' و 'پاک' ایجاد موسیقیِ درونی کرده است.

جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز

جامه‌های ما را پاره‌پاره کن و خانه‌های ما را تا ریشه بسوزان.

نکته ادبی: فعلِ 'پاک سوز' به معنایِ سوزاندنِ کامل و بدونِ باقی ماندنِ اثری است.

جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز

جامه‌های ما را پاره‌پاره کن و خانه‌های ما را تا ریشه بسوزان.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی اوجِ ایثارِ عارف است.

جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز

جامه‌های ما را پاره‌پاره کن و خانه‌های ما را تا ریشه بسوزان.

نکته ادبی: استفاده از 'جامه‌هامان' به جای 'جامه‌های ما' برای حفظِ وزن و آهنگِ شعر است.

جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

جامه‌ها را پاره کن و خانه‌ها را بسوزان؛ به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: خلعت به معنایِ لباسِ گران‌بهاست که در اینجا به طنزِ عارفانه به 'درد' اطلاق شده.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: خلعه به معنایِ خلعت یا لباسِ افتخار است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: بخشیدنِ درد به جایِ لباس، اوجِ استعاره‌ی عرفانی است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: درد در ادبیاتِ عرفانی، ناشی از هجران و راهِ وصول به حقیقت است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: ساختار نحویِ جمله، امری و خواهشی است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: شاعر خود را برای رنج‌کشیدن آماده کرده است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: غم در این ابیات، برکتِ الهی است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: ارتباطِ معناییِ تحفه و خلعت در دو بیت نشان از کمالِ هدیه دارد.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: بخشیدنِ تحفه به معنایِ عنایتِ معشوق است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: استفاده از 'تحفه' و 'خلعت' نشان‌دهنده‌ی ارزشِ والایِ رنج است.

خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست

به ما خلعتِ درد ببخش و تحفه‌ای که می‌فرستی تنها غم باشد.

نکته ادبی: این ابیات تمِ اصلیِ غزل را شکل می‌دهند.

چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر

زمانی که به یادِ ما افتادی، دستی به گردِ خود برآر (به خودت نگاهی کن یا در خود جستجو کن).

نکته ادبی: دستی به گردِ خود برآر کنایه از احاطه و توجه به خویشتن یا رسیدگی به احوالِ عاشق است.

چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر

زمانی که به یادِ ما افتادی، دستی به گردِ خود برآر.

نکته ادبی: استفاده از زمان‌سازِ 'چون' برای شروعِ یک وضعیتِ جدید.

چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر

زمانی که به یادِ ما افتادی، دستی به گردِ خود برآر.

نکته ادبی: حضورِ معشوق در یادِ عاشق، آغازِ اتفاقات است.

چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر

زمانی که به یادِ ما افتادی، دستی به گردِ خود برآر.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ یادِ معشوق بر حالِ عاشق.

چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر

زمانی که به یادِ ما افتادی، دستی به گردِ خود برآر.

نکته ادبی: این جمله دعوت به تامل و توجه است.

چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: ارزش‌گذاریِ عاشق بر کوچک‌ترین نشانه‌ی معشوق.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: اشک به عنوانِ نمادِ پاکی و خلوصِ محبت است.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از کلمه‌ی 'همه' برای تأکید بر کم‌بها بودنِ هدیه در نزدِ معشوق.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: حرف 'آن' اشاره به همان اشکی دارد که در مصرعِ پیش آمده.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: اشک به مثابه‌ی تحفه‌ای از معشوق.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ 'فرست' ساختارِ دایره‌وارِ غزل را حفظ کرده است.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: سادگی در بیانِ مفاهیمِ عمیق.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: ارادتِ عاشق به کوچک‌ترین اثرِ معشوق.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: اشک نمادی از پشیمانی یا شفقتِ معشوق.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: جمله‌ای شرطی که نشان از فروتنیِ عاشق دارد.

گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست

اگر از این توجه، حتی اشکی هم به دست آوردی، همان اشک را برای ما بفرست.

نکته ادبی: اشک به عنوانِ بهترین هدیه.

خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است

خیالِ تو، درمانِ خستگی‌ها و دردهای سینه و قلبِ ماست.

نکته ادبی: سینه در اینجا جایگاهِ دل و مرکزِ عواطف است.

خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است

خیالِ تو، درمانِ خستگی‌ها و دردهای سینه و قلبِ ماست.

نکته ادبی: مرهم استعاره‌ای برای تسکینِ دردِ عشق است.

خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است

تصور و یادآوری تو تنها داروی تسکین‌بخش برای سینه و جانِ خسته ماست.

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای صورتِ ذهنی و یادِ یار است که قدرت شفابخشی دارد.

خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است

یاد و اندیشه تو تنها مرهمی است که بر دلِ پردرد و خسته ما اثر می‌گذارد.

نکته ادبی: مرهم استعاره‌ای برای تسکین‌بخشی و آرامش‌دهی است.

خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است

خستگیِ جان و دلِ ما تنها با مرورِ خاطرات تو درمان می‌شود.

نکته ادبی: تکرار واژه خستگی تأکید بر استمرارِ رنج عاشق دارد.

خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای کسی که ما را در دوری و هجرانِ خود خسته و رنجور کرده‌ای، اکنون داروی درمانِ این عاشقِ خسته را بفرست.

نکته ادبی: استفاده از فعل امر برای درخواستِ وصل یا عنایتِ یار است.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای که باعثِ رنج و دوریِ مایی، حال که ما را فرسوده کرده‌ای، مرهمی برای این حالِ پریشان ارسال کن.

نکته ادبی: تکرار واژه خسته در دو نقش متفاوت (مفعول و صفت) تلمیح به رنجِ عاشق دارد.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای که در دوری‌ات، ما را به ستوه آوردی، برای این حالِ نزار و خسته، چاره‌ای بیندیش.

نکته ادبی: ای به هجران خسته، اشاره به کسی دارد که مسببِ فرسودگیِ جان است.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای محبوبِ دور از دست، که هجرانت ما را فرسوده است، مرهمی بر این جراحتِ عمیق بفرست.

نکته ادبی: هجران به معنای دوری و جدایی است.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای که باعثِ رنجِ ما شدی، حال که ما را خسته دیدی، درمانِ این درد را بفرست.

نکته ادبی: مرهم استعاره از توجه یا دیداری است که دردِ دوری را دوا می‌کند.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ما در هجران تو بی‌طاقت شدیم، برای این خستگیِ مفرط، دارویی بفرست.

نکته ادبی: التماس در لحن شاعر پیداست.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

تو که ما را در دوریِ خود اسیر و خسته کرده‌ای، مرهمی بر زخم‌های ما بگذار.

نکته ادبی: جمله دعایی و درخواستی است.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای که دوری‌ات مرا به این روز انداخت، درمانی برایم ارسال کن.

نکته ادبی: استفاده از واژگان ساده برای بیانِ حالِ درونی.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

در برابر این خستگی که از هجران تو حاصل شده، مرهمی بفرست.

نکته ادبی: منظور از مرهم، نشانه‌ای از وصال است.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای محبوب، حال که از دوری‌ات خسته‌ایم، درمانِ حالِ ما باش.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی مرهم در فضای غنایی و عرفانی.

ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست

ای که با جدایی‌ات ما را خسته کردی، لطف کن و درمانی برای این حال بفرست.

نکته ادبی: درخواستِ مستقیم از معشوق.

یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست

آن یوسفِ زیبارویی که گم کرده‌ایم و در پی‌اش می‌گردیم، در بندِ گیسوانِ تو اسیر است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زلیخا؛ زلفِ یار به بند و زندان تشبیه شده است.

یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست

یوسفِ گمشده و عزیزِ ما، گرفتارِ تارهای گیسوی تو شده است.

نکته ادبی: زلفِ بلند و پر پیچ و تاب به زندانِ یوسف تشبیه شده است.

یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست

یوسفی که در آرزویش هستیم، اکنون اسیرِ پیچ و خمِ زلفِ توست.

نکته ادبی: استفاده از نماد یوسف برای زیباییِ بی‌همتا.

یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست

یوسفِ ما که از دست رفته است، در چنبره موهای تو زندانی است.

نکته ادبی: زیر بندِ زلف بودن، استعاره از اسارت در زیباییِ محبوب است.

یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست

یوسفِ گمشده ما، اکنون گرفتارِ زیباییِ زلفِ توست.

نکته ادبی: گم‌گشته اشاره به دوری و نایابیِ معشوق دارد.

یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

یوسفِ ما در بندِ زلفِ توست، پس گهگاهی خبری از آن زلفِ پرپیچ و خم به ما بده.

نکته ادبی: خم در خم، کنایه از پیچیدگی و طولانی بودنِ زلف است.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

گاهی خبری از آن زلفِ پیچیده و زیبایت برای ما بفرست.

نکته ادبی: لحنِ تمنا و خواهش برای توجهِ یار.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

هر از گاهی یادی از ما کن و خبری از آن گیسوی پرپیچ و تاب بفرست.

نکته ادبی: خم در خم صفتِ زلف برای نشان دادنِ پیچیدگیِ آن.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

گاهی با پیامی از آن زلفِ پیچیده، ما را آگاه کن.

نکته ادبی: درخواستِ ارتباطِ هرچند ناچیز.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

برای ما که دلتنگیم، خبری از آن زلفِ پرپیچ و تاب بفرست.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ افسونگرِ زلف.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

گهگاهی خبری از آن گیسوی پیچ‌درپیچت به ما برسان.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاق به دیدارِ اجزایِ چهره‌ی یار.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

خبرِ آن زلفِ پر پیچ و تاب را برایمان بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ خواهش برای ارتباط.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

گاه‌به‌گاه ما را از حالِ آن زلفِ پیچیده باخبر کن.

نکته ادبی: تنوع در بیانِ اشتیاق.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

خبری از آن زلفِ پرچین و شکن به ما برسان.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ زلف.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

گاهی از آن زلفِ پر پیچ و خم، خبری به ما بده.

نکته ادبی: درخواستِ توجه.

گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست

گاهی خبری از آن زلفِ پرپیچ‌وتابت برای ما بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ درخواست برای نزدیکیِ ذهنی.

زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود

اگر زلفِ تو انگشترِ (قدرت) را از دستِ سلیمان ربوده است...

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت سلیمان و انگشترِ قدرت که نمادِ حکمرانی و زیباییِ بی‌پایانِ زلف است.

زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود

گیسوی تو چنان قدرتی دارد که انگشتری سلیمان را هم ربوده است.

نکته ادبی: اغراق در توصیفِ زیبایی و گیراییِ زلفِ یار.

زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود

زلف تو اگر قدرتِ سلیمان را از او گرفت، تعجبی ندارد.

نکته ادبی: بهره‌گیری از اسطوره برای مدحِ معشوق.

زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود

زلفِ تو قدرتِ سلیمان را ربود؛ یعنی زیبایی‌اش از پادشاهیِ سلیمان فزون‌تر است.

نکته ادبی: مقایسه زلف با انگشترِ قدرت.

زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود

اگر گیسوی تو انگشترِ سلیمان را گرفت، حق دارد چون بسیار زیباست.

نکته ادبی: تاییدِ قدرتِ زلف در سلبِ اختیار.

زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن انگشتر را نزدِ او بگذار (بگذار سلیمان در غم بماند) اما از لبِ لعل‌گونِ خود، یک انگشتر (هدیه) به ما هدیه بده.

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ سرخ و گرانبهاست.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن انگشتر را پیشِ او بگذار و از لبِ لعلت، نشانی به ما بده.

نکته ادبی: درخواستِ بوسه یا عنایتِ لب.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن انگشتر را واگذار و از لبِ سرخِ خود، یک خاتم به ما ببخش.

نکته ادبی: خاتم در اینجا می‌تواند به معنای هدیه یا بوسه باشد.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن (انگشتر) برای او باشد، تو از لبِ لعلت برای ما هدیه‌ای بفرست.

نکته ادبی: تضاد میانِ سلیمان (ثروت) و عاشق (فقرِ عاطفی).

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

انگشترِ سلیمان را به او واگذار و از لبت برای من هدیه‌ای بفرست.

نکته ادبی: استفاده از واژه لعل برای لب.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن انگشتر را رها کن و از لبِ لعلت چیزی به ما هدیه کن.

نکته ادبی: درخواستِ وصال.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن خاتم را برای سلیمان بگذار و تو از لعلِ لبت، یک خاتم به ما ببخش.

نکته ادبی: بازی با کلمه خاتم (انگشتر) و مفهومِ آن.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن را نزدِ او رها کن و از لعلِ لبت برای ما چیزی بفرست.

نکته ادبی: ادامه درخواست از محبوب.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن برای او، تو از لبِ لعلت نشانی برای من بفرست.

نکته ادبی: تاکید بر اولویتِ لبِ یار برای عاشق.

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن را به سلیمان واگذار و از لبت برای من هدیه‌ای بفرست.

نکته ادبی: طلبِ هدیه‌ای معنوی (بوسه).

آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست

آن انگشتر را رها کن و از لبِ لعلت، خاتمی (هدیه‌ای) برایم بفرست.

نکته ادبی: اصرارِ شاعر بر دریافتِ توجه.

رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم

غمِ خاقانی چنان بزرگ است که این عالمِ پهناور، گنجایشِ آن را ندارد.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ غم.

رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم

اندوهِ من به قدری است که در این دنیا جا نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (خاقانی).

رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم

غمِ خاقانی آنقدر عمیق است که در فضایِ این جهان نمی‌گنجد.

نکته ادبی: تنگنایِ جهان در برابرِ وسعتِ روح و دردِ عاشق.

رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم

غم و رنجِ خاقانی بیش از آن است که جهانِ مادی بتواند آن را در بر بگیرد.

نکته ادبی: استفاده از تخلص در بیت آخر.

رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم

غم و اندوه خاقانی چنان بزرگ و عمیق است که گنجایش وجودی این جهان مادی برای آن کافی نیست و شاعر در این جهان احساس غریبگی و تنگی می‌کند.

نکته ادبی: رخت در اینجا کنایه از جان و هستی شاعر است و عدم گنجایش آن در عالم، استعاره از شدت درد و غم است.

رخت خاقانی در این عالم نمی گنجد ز غم غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

اندوه بر شاعر چیره شده و او حالا از معشوق می‌خواهد با یک نگاه یا اشارت کوتاه (غمزه)، جانِ او را بگیرد و از این دنیای پررنج به جهانِ دیگر کوچ دهد.

نکته ادبی: غمزه به معنای نگاه دزدانه و اشارت چشم است که در اینجا سببِ مرگ یا رهایی شاعر می‌شود.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.

غمزه ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست

شاعر از معشوق می‌خواهد که با کوچک‌ترین حرکت یا اشارتی، او را از این قفس دنیوی رهایی بخشد.

نکته ادبی: غمزه بر هم زدن کنایه از لحظه‌ای بسیار کوتاه و گذرا است.