دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۵

خاقانی
سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست
سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست
سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست
سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست
سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست
سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست
کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را
کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را
کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را
کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را
کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را
کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست
خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او
خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او
خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او
خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او
خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او
خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست
هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت
هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت
هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت
هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت
هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت
هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست
بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد
بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد
بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد
بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد
بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد
بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست
دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد
دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد
دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد
دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد
دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد
دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست
زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر
زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر
زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر
زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر
زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر
زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست
رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق
رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق
رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق
رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق
رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق
رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست
چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را
چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را
چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را
چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را
چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را
چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست
خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست

قلب و سینه ما ظرفیت و اهلیتِ پذیرشِ شورِ عشق و سودای تو را ندارد.

نکته ادبی: محرم در اینجا به معنای شایسته، اهلی و دارای صلاحیت برای ورود به حریمِ خاص است.

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست

قلب و سینه ما ظرفیت و اهلیتِ پذیرشِ شورِ عشق و سودای تو را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر عدمِ شایستگیِ نفسِ انسانی است.

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست

قلب و سینه ما ظرفیت و اهلیتِ پذیرشِ شورِ عشق و سودای تو را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر عدمِ شایستگیِ نفسِ انسانی است.

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست

قلب و سینه ما ظرفیت و اهلیتِ پذیرشِ شورِ عشق و سودای تو را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر عدمِ شایستگیِ نفسِ انسانی است.

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست

قلب و سینه ما ظرفیت و اهلیتِ پذیرشِ شورِ عشق و سودای تو را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر عدمِ شایستگیِ نفسِ انسانی است.

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «چه که» برای قیاس و نشان دادنِ شدتِ ناتوانیِ موجودات در برابر عظمتِ حق.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

نه تنها سینه ما، بلکه حتی ارواحِ ملائک و فرشتگان نیز شایستگیِ درکِ شکوهِ تو را ندارند.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر فراگیر بودنِ این ناتوانی.

کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را

این کالبد و جسم خاکی چیست که بتواند حریمِ مقدسِ وصلِ تو را ببیند و درک کند؟

نکته ادبی: کالبد در اینجا نمادِ محدودیتِ جسمانیِ انسان است.

کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را

این کالبد و جسم خاکی چیست که بتواند حریمِ مقدسِ وصلِ تو را ببیند و درک کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر ناتوانیِ جسم.

کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را

این کالبد و جسم خاکی چیست که بتواند حریمِ مقدسِ وصلِ تو را ببیند و درک کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر ناتوانیِ جسم.

کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را

این کالبد و جسم خاکی چیست که بتواند حریمِ مقدسِ وصلِ تو را ببیند و درک کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر ناتوانیِ جسم.

کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را

این کالبد و جسم خاکی چیست که بتواند حریمِ مقدسِ وصلِ تو را ببیند و درک کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر ناتوانیِ جسم.

کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که مقامِ محبوب از عالمِ جان نیز فراتر است.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

حتی آنکه «جان» است و از عالمِ بالا محسوب می‌شود، در درگاهِ تو، شایستگیِ ورود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ عالیِ هستی که باز هم در برابر حق، ناچیزند.

خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او

خاکی که سگِ کویِ تو از روی آن عبور کرده است، آنچنان ارزشمند است...

نکته ادبی: سگ کوی کنایه از ارادتمندترین و کوچک‌ترین پیروِ درگاهِ محبوب است که به واسطه‌ی این نسبت، عزیز شده است.

خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او

خاکی که سگِ کویِ تو از روی آن عبور کرده است، آنچنان ارزشمند است...

نکته ادبی: تکرار برای بسترسازی جهت مقایسه در بیت بعدی.

خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او

خاکی که سگِ کویِ تو از روی آن عبور کرده است، آنچنان ارزشمند است...

نکته ادبی: تکرار برای بسترسازی جهت مقایسه در بیت بعدی.

خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او

خاکی که سگِ کویِ تو از روی آن عبور کرده است، آنچنان ارزشمند است...

نکته ادبی: تکرار برای بسترسازی جهت مقایسه در بیت بعدی.

خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او

خاکی که سگِ کویِ تو از روی آن عبور کرده است، آنچنان ارزشمند است...

نکته ادبی: تکرار برای بسترسازی جهت مقایسه در بیت بعدی.

خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست (بلکه گران‌بهاست).

نکته ادبی: شیرمردان استعاره از سالکانِ شجاع و اهلِ حقیقت است.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

...برای مردانِ بزرگ و شیردلانِ راهِ حقیقت، از نافه مشکِ آهو نیز کمتر و بی‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ معنویِ خاکِ کویِ یار.

هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت

هر دلی که از اثرِ عشق و بوسه یا نشانِ لبِ یاقوت‌فامِ تو، کبودی و اثری به خود دارد، (موردِ توجه است).

نکته ادبی: لب لعل استعاره از لبِ سرخی است که زیبایی و در عین حال سوزِ عشق را به همراه دارد.

هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت

هر دلی که از اثرِ عشق و بوسه یا نشانِ لبِ یاقوت‌فامِ تو، کبودی و اثری به خود دارد، (موردِ توجه است).

نکته ادبی: تکرارِ مضمون برای تثبیتِ این تصویرسازی.

هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت

هر دلی که از عشق و اشتیاق لب‌های سرخ و فریبنده‌ی تو، نشانی از درد و کبودی (زخمِ عشق) بر خود دارد.

نکته ادبی: لعل استعاره از سرخی لب است که در شعر کلاسیک نماد زیبایی و کمال است.

هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت

هر دلی که از عشق و اشتیاق لب‌های سرخ و فریبنده‌ی تو، نشانی از درد و کبودی (زخمِ عشق) بر خود دارد.

نکته ادبی: کبودی در اینجا کنایه از داغ عشق و نشانه‌ی رنجی است که عاشق از معشوق می‌کشد.

هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت

هر دلی که از عشق و اشتیاق لب‌های سرخ و فریبنده‌ی تو، نشانی از درد و کبودی (زخمِ عشق) بر خود دارد.

نکته ادبی: تکرار واژه در ابیات نشان از شدت تأثر و پایداری در رنج عاشقانه دارد.

هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

هر دلی که از لب لعل تو آسیب دیده و دردی کشیده است، هیچ پناهگاه و خانقاهی جز پیچ‌درپیچِ زلف تو برای آرام گرفتن ندارد.

نکته ادبی: خانقاه استعاره از مکانِ سکونت و پناهگاه عرفانی است که اینجا به زلف تشبیه شده است.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: خم اندر خم بودن زلف، کنایه از پیچیدگی و سرگشتگی عاشق در راه عشق است.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ خانقاه تأکیدی بر تنها ملجأ بودن معشوق است.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله ساده و در عین حال دراماتیک است.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی زلف به خانقاه، پارادوکسی میان زهد و عشق است.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار ابیات در نسخه ارسالی، بر اصرار و تکرارِ این اندیشه دلالت دارد.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: نکته ادبی: پیوند میان خانقاه و زلف.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: توصیفِ زلف به عنوان خانقاه، از ابداعاتِ لطیفِ شاعرانه است.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از ترکیبِ خم‌اندرخم.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: عدم وجود خانقاهی جز زلف، نشان از فنای عاشق در معشوق دارد.

خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست

تنها مأمن و خانقاه این دلِ دردمند، حلقه‌های زلف توست که هیچ پایان و گشایشی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر پیچیدگی زلف.

بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد

برای هر عاشقِ دل‌شکسته‌ای که فرصت یابد دمی را با تو سپری کند،

نکته ادبی: بی‌دلی کنایه از عاشق است، کسی که دلش را به معشوق باخته است.

بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد

برای هر عاشقِ دل‌شکسته‌ای که فرصت یابد دمی را با تو سپری کند،

نکته ادبی: مهیا شدن در اینجا به معنای فراهم آمدن فرصت دیدار است.

بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد

برای هر عاشقِ دل‌شکسته‌ای که فرصت یابد دمی را با تو سپری کند،

نکته ادبی: دم استعاره از لحظه است.

بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد

برای هر عاشقِ دل‌شکسته‌ای که فرصت یابد دمی را با تو سپری کند،

نکته ادبی: ساختار بیانی برای تأکید بر ارزشمندی یک لحظه.

بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد

برای هر عاشقِ دل‌شکسته‌ای که فرصت یابد دمی را با تو سپری کند،

نکته ادبی: بی‌دلی در اینجا به معنای کسی است که دلی در بدن ندارد و تسلیم معشوق است.

بی دلی را که دمی با تو مهیا گردد قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

آن یک لحظه دیدار چنان ارزشمند است که ارزش هر دو جهان، حتی نیمی از آن یک لحظه نیست.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) شاعرانه برای نشان دادن ارزش والای وصال.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: مقایسه دنیا با دم (لحظه).

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: نفی برتری دو جهان در برابر یک لحظه.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: تکرار مفهوم برای تأکید.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: دو جهان کنایه از دنیا و آخرت یا تمام دارایی‌های هستی است.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: نیمه بودن نشان از شدتِ کم‌ارزش بودن دنیاست.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: مبالغه به اوج خود می‌رسد.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: مفهوم عرفانیِ برتری لحظه‌ی حال بر کل زمان.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: ساختار استدلالیِ بیت.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: ادامه تکرار مفهوم.

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک دم نیست

ارزش هر دو عالم در برابر آن یک دمِ دیدار با تو، ناچیز است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر عدم تعلق عاشق به دنیا.

دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد

چشمانِ فریبنده و بی‌پروا و زیبای تو، عادت کرده است که مردم را به قتل برساند (کنایه از شیفته کردن و از پای درآوردن عاشق).

نکته ادبی: دیده شوخ کنایه از چشم زیبا اما بی‌باک و فتنه‌انگیز است.

دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد

چشمانِ فریبنده و بی‌پروا و زیبای تو، عادت کرده است که مردم را به قتل برساند.

نکته ادبی: آئین شدن کنایه از تبدیل شدن به رسم و عادت است.

دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد

چشمانِ فریبنده و بی‌پروا و زیبای تو، عادت کرده است که مردم را به قتل برساند.

نکته ادبی: کشتن خلق استعاره از جذب کردن و عاشق کردن است.

دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد

چشمانِ فریبنده و بی‌پروا و زیبای تو، عادت کرده است که مردم را به قتل برساند.

نکته ادبی: نحو جمله بر فتنه‌انگیزیِ چشم تأکید دارد.

دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد

چشمانِ فریبنده و بی‌پروا و زیبای تو، عادت کرده است که مردم را به قتل برساند.

نکته ادبی: استفاده از صفت شوخ برای چشم.

دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: نم نداشتن چشم، کنایه از بی‌رحمی و سنگدلی است.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: همانا نم نیست، اشاره به خشکی چشم و نبودِ اشک است که نماد ترحم است.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: ظلم کنایه از بی‌اعتنایی معشوق است.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: پرسش انکاری تا کی، بر طولانی بودنِ رنج تأکید دارد.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار عبارات.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر سنگدلی معشوق.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: ساختار استعاری.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: تداوم رنج.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ متنی.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی نم برای اشک.

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

تا کی این ستمِ چشم تو ادامه دارد؟ گویا در این چشمِ تو هیچ شرم و اشکی (رحم) وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر

زلف تو از این خبر (احتمالاً رسیدنِ عاشق یا شوقِ وصال) شادمان است؛ به رنگ سیاهش نگاه نکن (ظاهرش را قضاوت نکن).

نکته ادبی: زلف سیاه برخلافِ ظاهرِ تیره و غمناکش، باطنی شاد دارد.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر

زلف تو از این خبر شادمان است؛ به رنگ سیاهش نگاه نکن.

نکته ادبی: تضاد میان رنگ سیاه زلف و شادمانی آن.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر

زلف تو از این خبر شادمان است؛ به رنگ سیاهش نگاه نکن.

نکته ادبی: تکرار.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر

زلف تو از این خبر شادمان است؛ به رنگ سیاهش نگاه نکن.

نکته ادبی: پایان‌بندی با نکته‌ای در باب نگاه به ظاهر و باطن.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر

گیسوی تو از این خبرِ خوش شادمان است؛ به رنگ سیاهش نگاه نکن و آن را دلیل سوگواری مپندار.

نکته ادبی: زلف در ادبیات کهن نماد پریشانی و زیبایی است و در اینجا با صفت شادی آمیخته شده است که تشخیص ادبی محسوب می‌شود.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی (سیاه‌پوشی زلف)، نشانه‌ی سرکشی و کفرِ زیباییِ توست، نه ناشی از سوگواری و ماتم.

نکته ادبی: کفر در ادبیات عاشقانه نمادِ سرکشی و دوری از دین و عقل است که معشوق به آن متهم می‌شود و این اتهام، ستایشی برای زیباییِ افسونگرِ اوست.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر

زلف تو از این خبرِ خوش (که عاشقان بسیاری دارد) شادمان است؛ پس به رنگ سیاه آن نگاه نکن و آن را نشانه‌ی ماتم مپندار.

نکته ادبی: سیاهی زلف در ادبیات کهن اغلب با رنگ شب و ماتم مقایسه می‌شود، اما شاعر اینجا این برداشت را نفی می‌کند.

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این جامه‌ی سیاهی که زلف تو پوشیده، از جنس کفر و زیباییِ فریبنده است و ربطی به سیاهیِ ماتم‌زدگی ندارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه کفر: اشاره به سرکشی و زیباییِ بی‌حد که دین‌ و ایمانِ عاشق را می‌رباید.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تکرار مفهوم برای تأکید بر اینکه سیاهی زلف، نشانه‌ی شکوه است.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

این سیاهی از سرِ کفر و زیبایی است و نه از سرِ سوگواری.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد معنایی بین سیاهیِ اندوه و سیاهیِ جذابیت.

رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق

برو که تو پادشاهِ زیبایی هستی و در دنیایِ عشق، هیچ‌کس جز تو چنین جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: سلطان جمال: تشبیه بلیغ که بیانگر برتری مطلق معشوق است.

رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق

برو که تو پادشاهِ زیبایی هستی و در دنیایِ عشق، هیچ‌کس جز تو چنین جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: سلطان جمال: تشبیه بلیغ که بیانگر برتری مطلق معشوق است.

رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق

برو که تو پادشاهِ زیبایی هستی و در دنیایِ عشق، هیچ‌کس جز تو چنین جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: سلطان جمال: تشبیه بلیغ که بیانگر برتری مطلق معشوق است.

رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق

برو که تو پادشاهِ زیبایی هستی و در دنیایِ عشق، هیچ‌کس جز تو چنین جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: سلطان جمال: تشبیه بلیغ که بیانگر برتری مطلق معشوق است.

رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق

برو که تو پادشاهِ زیبایی هستی و در دنیایِ عشق، هیچ‌کس جز تو چنین جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: سلطان جمال: تشبیه بلیغ که بیانگر برتری مطلق معشوق است.

رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

برو که تو پادشاهِ زیبایی هستی و در آخر صفِ گدایانِ درگاهِ تو، حتی حضرت آدم نیز ایستاده است.

نکته ادبی: اشاره اسطوره‌ای به حضرت آدم (ع) برای نشان دادن عظمت معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق که بزرگان عالم را به گدایی درگاهش وا می‌دارد.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

آخرین نفر از خیلِ گدایانِ تو، کسی جز حضرت آدم نیست.

نکته ادبی: مبالغه در جایگاه رفیع معشوق.

چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را

از آنجایی که دلِ خاقانی را با صدها تیرِ غمزه و نگاهِ خود مجروح کردی...

نکته ادبی: تیر بخستی: کنایه از آسیب‌رسانی و عاشق‌کشی با نگاه.

چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را

از آنجایی که دلِ خاقانی را با صدها تیرِ غمزه و نگاهِ خود مجروح کردی...

نکته ادبی: استفاده از تخلص شاعر (خاقانی) در متن شعر.

چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را

از آنجایی که دلِ خاقانی را با صدها تیرِ غمزه و نگاهِ خود مجروح کردی...

نکته ادبی: تأکید بر رنج عاشق.

چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را

از آنجایی که دلِ خاقانی را با صدها تیرِ غمزه و نگاهِ خود مجروح کردی...

نکته ادبی: تأکید بر رنج عاشق.

چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را

از آنجایی که دلِ خاقانی را با صدها تیرِ غمزه و نگاهِ خود مجروح کردی...

نکته ادبی: تأکید بر رنج عاشق.

چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در حالی که در دهانِ شیرینِ تو، حتی یک مرهم برای درمانِ این دلِ مجروح پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: حقه نوشین: استعاره از دهانِ کوچک و شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق (دهان) و بی‌رحمیِ درونی او.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

در دهانِ شیرینِ تو حتی یک مرهم برای التیام دلِ من نیست.

نکته ادبی: تضاد بین ظاهرِ شیرینِ معشوق.