دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۴

خاقانی
شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست
شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست
شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست
شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست
شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست
شمع شب ها بجز خیال تو نیست باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
باغ جان ها بجز جمال تو نیست
رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز
رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز
رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز
رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز
رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز
رو که خورشید عشق را همه روز طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
طالعی به ز اتصال تو نیست
شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال
شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال
شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال
شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال
شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال
شو که سلطان فتنه را همه سال سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
سپهی به ز زلف و خال تو نیست
رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را
رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را
رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را
رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را
رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را
رخش شوخی مران که عالم را طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
طاقت ضربت دوال تو نیست
سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام
سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام
سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام
سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام
سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام
سغبهٔ وعدهٔ محال توام کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
کیست کو سغبهٔ محال تو نیست
همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست
همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست
همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست
همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست
همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست
همه روز ار ز روی تو دورست همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
همه شب خالی از خیال تو نیست
ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی
ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی
ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی
ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی
ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی
ز آرزوها که داشت خاقانی هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست
هیچ و همی بجز وصال تو نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست

در شب‌های تاریکِ تنهایی، تنها یاد و خیالِ توست که چون شمعی در دلم روشن است و مونسِ جانِ من شده است.

نکته ادبی: استعاره از خیال به شمع برای نمایش روشنگری یادِ محبوب در تاریکیِ هجران.

شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست

در شب‌های تاریکِ تنهایی، تنها یاد و خیالِ توست که چون شمعی در دلم روشن است و مونسِ جانِ من شده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر استمرارِ حضورِ ذهنیِ محبوب.

شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست

در شب‌های تاریکِ تنهایی، تنها یاد و خیالِ توست که چون شمعی در دلم روشن است و مونسِ جانِ من شده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی خیال به معنای تصویر ذهنی و یادِ یار.

شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست

در شب‌های تاریکِ تنهایی، تنها یاد و خیالِ توست که چون شمعی در دلم روشن است و مونسِ جانِ من شده است.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌ی اسمی که بر حصرِ (فقط) تأکید دارد.

شمع شب ها بجز خیال تو نیست شمع شب ها بجز خیال تو نیست

در شب‌های تاریکِ تنهایی، تنها یاد و خیالِ توست که چون شمعی در دلم روشن است و مونسِ جانِ من شده است.

نکته ادبی: شمع نمادِ روشنی‌بخش در فرهنگِ کلاسیک فارسی.

شمع شب ها بجز خیال تو نیست باغ جان ها بجز جمال تو نیست

در تنهایی تنها یاد تو مونس است و حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: اضافه استعاری در باغِ جان؛ اشاره به آبادانی روح توسط جمال یار.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: جمال در اینجا به معنای زیباییِ مطلق و کمالِ محبوب است.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: تضادِ ضمنی میان خشکیِ جانِ بی‌معشوق و سرسبزیِ باغ با حضور او.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحِ عرفانیِ جان که مرکزِ دریافتِ تجلیاتِ جمال است.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: ساختارِ نفی در نفی برای تأکید بر انحصارِ زیبایی در محبوب.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: بهره‌گیری از کلمه باغ برای تصویرسازیِ نشاط و سرزندگی.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: جان‌ها در اینجا به معنای ارواحِ مشتاقان است.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: حصرِ معنایی در بندِ آخرِ بیت.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از مصوت‌های بلند برای آهنگین کردن کلام.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: لحنِ ستایش‌آمیز نسبت به محبوب.

باغ جان ها بجز جمال تو نیست

حقیقتِ وجودِ آدمی و باغِ جانِ انسان، جز با تماشای زیباییِ تو شکوفا نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر جمال به عنوانِ تنها مایه حیاتِ روحی.

رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز

برو و بنگر که خورشیدِ عشق در تمامِ روزگار، طلوعی به شکوهِ لحظه‌ی پیوند با تو ندارد.

نکته ادبی: خورشید عشق استعاره از درخششِ عشق در زندگی.

رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز

برو و بنگر که خورشیدِ عشق در تمامِ روزگار، طلوعی به شکوهِ لحظه‌ی پیوند با تو ندارد.

نکته ادبی: رو کردن به مخاطب (یا خود) برای مشاهده‌ی حقیقت.

رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز

برو و بنگر که خورشیدِ عشق در تمامِ روزگار، طلوعی به شکوهِ لحظه‌ی پیوند با تو ندارد.

نکته ادبی: خورشید مظهرِ گرما و نورِ عشق است.

رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز

برو و بنگر که خورشیدِ عشق در تمامِ روزگار، طلوعی به شکوهِ لحظه‌ی پیوند با تو ندارد.

نکته ادبی: استفاده از همه روز به معنای تمامِ عمر.

رو که خورشید عشق را همه روز رو که خورشید عشق را همه روز

برو و بنگر که خورشیدِ عشق در تمامِ روزگار، طلوعی به شکوهِ لحظه‌ی پیوند با تو ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ بلندِ عشق.

رو که خورشید عشق را همه روز طالعی به ز اتصال تو نیست

برو و بنگر که خورشیدِ عشق در تمامِ روزگار، هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو ندارد.

نکته ادبی: طالع به معنای بخت و سرنوشت است که در ادبیاتِ کهن بسیار رایج است.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: اتصال استعاره از وصال و پیوندِ عاشقانه است.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: به‌کارگیری واژه طالع برای تقدیرِ نیک.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: ساختارِ مقایسه‌ای برای بیانِ برتریِ مطلقِ وصل.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه وصل نقطه عطفِ زندگی است.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: لحنِ اطمینان‌بخش و قاطع.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: مفهومِ وصال به عنوانِ هدفِ نهاییِ عاشق.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: سادگیِ کلام در بیانِ احساسی عمیق.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: اتصال در اینجا بارِ معناییِ عرفانی و روحی دارد.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: پرهیز از حشو و زیاده‌گویی.

طالعی به ز اتصال تو نیست

هیچ بخت و اقبالی نیکوتر از وصلِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر کمالِ وصال.

شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال

آگاه باش که برای آن زیباییِ فتنه‌انگیز (محبوب)، لشکری قدرتمندتر از زلف و خالِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: سلطان فتنه استعاره از زیباییِ اغواگرِ معشوق است.

شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال

آگاه باش که برای آن زیباییِ فتنه‌انگیز (محبوب)، لشکری قدرتمندتر از زلف و خالِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای شور و آشوبِ ناشی از زیبایی است.

شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال

آگاه باش که برای آن زیباییِ فتنه‌انگیز (محبوب)، لشکری قدرتمندتر از زلف و خالِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: سلطانِ فتنه بودنِ معشوق، یعنی او بر آشوب‌های دلِ عاشق حکمرانی می‌کند.

شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال

آگاه باش که برای آن زیباییِ فتنه‌انگیز (محبوب)، لشکری قدرتمندتر از زلف و خالِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: شو در اینجا فعلِ امری به معنای آگاه باش یا بدان است.

شو که سلطان فتنه را همه سال شو که سلطان فتنه را همه سال

آگاه باش که برای آن زیباییِ فتنه‌انگیز (محبوب)، لشکری قدرتمندتر از زلف و خالِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از تمامِ سال برای تأکید بر پایداریِ قدرتِ معشوق.

شو که سلطان فتنه را همه سال سپهی به ز زلف و خال تو نیست

آگاه باش که برای زیباییِ تو، هیچ لشکری چون زلف و خال‌ات که دل‌ها را به بند می‌کشد، وجود ندارد.

نکته ادبی: تشبیه زلف و خال به سپه؛ هر دو ابزارِ تسخیرِ دلِ عاشق‌اند.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: مراعاتِ نظیر بینِ سپه، زلف و خال (اجزایِ سپاهِ زیبایی).

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: زلف (مو) و خال (نشانه صورت) از عناصرِ کلاسیکِ زیبایی‌شناسی.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: سپه در اینجا استعاره از قدرتِ نفوذِ زیبایی در روح است.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر خال به عنوانِ نشانه‌ای از جذابیت.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر زلف به عنوانِ کمندِ صیدِ دل.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: مفهومِ تسخیر در ادبیاتِ غنایی.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: ساختارِ کوتاه و موجزِ بیت.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: لحنِ حماسی در توصیفِ زیبایی.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: موسیقیِ درونیِ عبارت.

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

هیچ لشکری بهتر از زلف و خالِ تو برای تسخیرِ دل‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ اجزای صورت و لشکر.

رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را

با آن چهره‌ی پرشور و طناز (یا اسبِ زیبایی) چنان جولان مده که تمامِ جهان را به آشوب بکشانی.

نکته ادبی: رخش استعاره از صورتِ زیبا یا اسبِ سواریِ محبوب؛ شوخی به معنای طنازی و دلبری است.

رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را

با آن چهره‌ی پرشور و طناز چنان جولان مده که تمامِ جهان را به آشوب بکشانی.

نکته ادبی: عالم در اینجا استعاره از تمامِ هستیِ عاشق است.

رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را

خطاب به معشوق می‌گوید: با اسبِ چموش و تندرویِ ناز و عشوه، این‌چنین بی‌محابا بتاز و برو...

نکته ادبی: 'رخش' استعاره از مرکبِ ناز و شوخیِ معشوق است.

رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را

اسب تندخویِ خودسری و ناز را این‌چنین تند نران که جهانِ هستی را برنمی‌تابد.

نکته ادبی: رخش در اینجا به معنای اسب است و کنایه از تندخویی و جلوه‌گری بی‌محابای معشوق.

رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را

اسب تندخویِ خودسری و ناز را این‌چنین تند نران که جهانِ هستی را برنمی‌تابد.

نکته ادبی: رخش شوخی، ترکیبی استعاری است که نشان از بی‌پروایی و طنازی معشوق دارد.

رخش شوخی مران که عالم را رخش شوخی مران که عالم را

اسب تندخویِ خودسری و ناز را این‌چنین تند نران که جهانِ هستی را برنمی‌تابد.

نکته ادبی: عالم در اینجا به معنای تمام هستی و موجودات است.

رخش شوخی مران که عالم را طاقت ضربت دوال تو نیست

اسب تندخویِ خودسری و ناز را این‌چنین تند نران، چرا که جهان توانِ تحملِ ضربتِ شلاقِ تو را ندارد.

نکته ادبی: دوال به معنای تازیانه یا شلاق چرمی است که در اینجا استعاره از قهر و بی‌رحمی معشوق است.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: طاقت ضربت، استعاره از تحمل آسیب‌های روحی ناشی از بی‌مهری است.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: شبه‌جمله یا نهی ضمنی از ادامه رفتارهای تند.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت معشوق در آزار دادن عاشق.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژه دوال برای نشان دادن خشونتِ رفتاری.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر عجز عالم در برابر معشوق.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: تصویرسازی حماسی در بستری عاشقانه.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی عاشق.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: ادامه همان بحث قدرت معشوق.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: ارجاع به ناتوانی هستی.

طاقت ضربت دوال تو نیست

جهان توان تحمل ضربت شلاق تو را ندارد.

نکته ادبی: نکته ادبی: مبالغه در قدرت تخریب‌گری معشوق.

سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام

من فریب‌خورده و قربانیِ وعده‌های محال و نشدنی تو هستم.

نکته ادبی: سغبه به معنای کسی است که فریب خورده و در دام افتاده است.

سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام

من فریب‌خورده و قربانیِ وعده‌های محال و نشدنی تو هستم.

نکته ادبی: وعده محال، تناقضی است که نشان‌دهنده نومیدی عاشق است.

سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام

من فریب‌خورده و قربانیِ وعده‌های محال و نشدنی تو هستم.

نکته ادبی: سغبه در اینجا نشان‌دهنده حماقت عاشقانه است.

سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام

من فریب‌خورده و قربانیِ وعده‌های محال و نشدنی تو هستم.

نکته ادبی: تأکید بر وعده‌هایی که عملی نمی‌شوند.

سغبهٔ وعدهٔ محال توام سغبهٔ وعدهٔ محال توام

من فریب‌خورده و قربانیِ وعده‌های محال و نشدنی تو هستم.

نکته ادبی: عجز عاشق در برابر فریبندگی معشوق.

سغبهٔ وعدهٔ محال توام کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

من فریب‌خورده و قربانیِ وعده‌های محال تو هستم، مگر کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن همگانی بودنِ دامِ فریب معشوق.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تعمیمِ رنجِ عاشق.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: سغبه بودن، ویژگی مشترک تمام عاشقان اوست.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر عدم استثنا در درگاه معشوق.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: ساختار نحوی پرسشی.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: ارتباط معنایی با بیت قبل.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر ماهیتِ فریبایِ معشوق.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت مفهوم.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: در اینجا سغبه استعاره از گرفتار بودن در عشق است.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: اشاره به عمومیت این درد.

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

چه کسی هست که فریبِ وعده‌های نشدنی تو را نخورده باشد؟

نکته ادبی: بازگشت به معنای سغبه.

همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست

حتی اگر در طول روز از دیدارِ روی تو دور باشم.

نکته ادبی: ار استفاده شده در ابتدای جمله شرطیه است.

همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست

حتی اگر در طول روز از دیدارِ روی تو دور باشم.

نکته ادبی: تضاد میان روز و شب در این ابیات کلیدی است.

همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست

حتی اگر در طول روز از دیدارِ روی تو دور باشم.

نکته ادبی: تأکید بر دوری ظاهری.

همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست

حتی اگر در طول روز از دیدارِ روی تو دور باشم.

نکته ادبی: توصیفِ جدایی فیزیکی.

همه روز ار ز روی تو دورست همه روز ار ز روی تو دورست

حتی اگر در طول روز از دیدارِ روی تو دور باشم.

نکته ادبی: پایه اول شرط.

همه روز ار ز روی تو دورست همه شب خالی از خیال تو نیست

اگر در روز از تو دور باشم، شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: تضادِ روز و شب که نشان‌دهنده پایداریِ حضور معشوق در ذهن عاشق است.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: خیال معشوق به عنوان همنشین شبانه.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: استعاره از اشتغال ذهنی.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: حضور معشوق در خلوت عاشق.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر درگیریِ مستمرِ ذهنی.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: عشق به عنوان یک حالت ذهنی دائمی.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانی در فراموشی.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: ارتباط عمیق میان روز و شب.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: تصویرسازی از تنهایی عاشق.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: استفاده از نفی در نفی برای تأکید.

همه شب خالی از خیال تو نیست

شب‌ها هرگز از فکر و خیال تو خالی نیستم.

نکته ادبی: غنایِ معنایی در مفهومِ خیال.

ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی

از آرزوهایی که خاقانی در دل داشت...

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (خاقانی) که به خود او ارجاع دارد.

ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی

از آرزوهایی که خاقانی در دل داشت...

نکته ادبی: تأکید بر هویت شاعر در متن.

ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی

از آرزوهایی که خاقانی در دل داشت...

نکته ادبی: جمله ناتمام که آرزوها را به خود شاعر نسبت می‌دهد.

ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی

از آرزوهایی که خاقانی در دل داشت...

نکته ادبی: آرزو در اینجا با مفهومِ خواسته‌های ناکام گره خورده است.

ز آرزوها که داشت خاقانی ز آرزوها که داشت خاقانی

از میان تمام آرزوهایی که خاقانی در دل داشت و برای رسیدن به آن‌ها تلاش می‌کرد.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر و از ارکان ادب کلاسیک است که در اینجا به عنوان شخصیتِ ناظرِ آرزوها به کار رفته است.

ز آرزوها که داشت خاقانی هیچ و همی بجز وصال تو نیست

از همه آن آرزوهایی که خاقانی داشت، اکنون دیگر هیچ خواسته‌ای جز رسیدن به تو برای او باقی نمانده است.

نکته ادبی: ترکیب دو پاره، نشانگر گذار از کثرت آرزوها به وحدتِ مقصود است.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: واژه همی در اینجا به معنای دغدغه و اندیشه به کار رفته است که در متون کهن کاربرد دارد.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: ادامه تاکید بر انحصارِ آرزو در وصال.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: تأکید بر استغنای عاشق از غیر معشوق.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت معنای حصر.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: ساختار جملگی حاکی از آرامشِ ناشی از انتخاب آگاهانه است.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: وصال در اینجا به عنوان غایت نهاییِ وجودی مطرح شده است.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: نفی و اثبات در این عبارت، ساختار بلاغیِ مؤثری ایجاد کرده است.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی به عنوان یک صنعتِ ادبی برای القای عمقِ اشتیاق.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: تکیه بر مفهوم وحدت در آرزو.

هیچ و همی بجز وصال تو نیست

هیچ‌گونه خیال و خواسته‌ای در ذهن من نیست مگر رسیدن به دیدار تو.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کلام با تأکید بر یگانگی آرزوی عاشق.